نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: روشی عجیب برای گشودن چشم سوم

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    روشی عجیب برای گشودن چشم سوم

    مقدمه :

    درستپیش از هشتمین زادروزم لاما مینگ یارنداپ به من گفت که اختر بینان پیشگویی کرده اند که روز پس از زادروزم برای « باز کردن چشم سوم » روزی نیکوخواهد بود . این امر مرا به هیچ روی دل نگران نکرد , زیرا می دانستم که اوکنارم خواهد بود و از دل و جان وی را باور داشتم . همانگونه که او بارهابه من گفته بود با باز شدن چشم سومم بایست می توانستم مردم را آنگونه کههستند ببینم . به باور ما بدن تنها یک پوسته است که « خود برتر » آن را بهجنبش در می آورد , همان خود برتر که به هنگام خواب بر سر کار می آید و اینزندگی را پشت سر می نهد .
    ما بر این باوریم که انسان در این بدنناتوان جای گرفته تا آنکه بتواند در زندگی چیزهایی بیاموزد و پیشرفت کند .به هنگام خواب , انسان به پهنه دیگری از هستی باز می گردد . هنگامی کهخواب به سراغ او می آید , روح خود را از بند بدن خاکی رها کرده , در پهنههای اختری شناور می شود . روح از راه « بند نقره ای » که تا دم مرگ به تنپیوسته است , با بدن پیوند دارد . خواب هایی که آدمی می بیند , انگاره آنچیزهایی هستند که در پهنه روانی خواب آزموده شده اند . هنگامی که روان بهتن باز می گردد , تکان زمان بیدار شدن آنچه را که از خواب به باد ماندهاست پریشان می کند , مگر آنکه انسان در این زمینه آموزشهای ویژه ای دیدهباشد . از این رو چه بسا « خواب » به گونه ای شگفت زده ناشدنی می نماید .بهتر است از این گفتار بگذرم , چه در آیده که آزموده هایم را بر می شمارمدر این باره کم و بیش چیزهای بیشتری خواهم آورد .

    این درخشش کهگرداگرد بدن را می گیرد , تنها بازتابی است از « نیروی زندگانی » که دردرون می سوزد و - اگر زمینه ها هموار باشند - هر کسی می تواند آن را ببیند. ما بر این باوریم که این نیرو به آذرخش می ماند . امروزه در باختردانشمندان می توانند امواج الکتریکی مغز را اندازه گیری و گزارش کنند .

    کسانیکه این گفته ها را به ریشخند می گیرند , بد نیست کمی درباره درخشندگیپیرامون خورشید اندیشه کنند . در اینجا زبانه های خورشید میلیون ها فرسنگاز پیرامون آن به بیرون می جهند . میان شمار مردم نمی توانند این درخشندگیرا ببینند , لیک به هنگام خورشید گرفتگی این پدیده - برای هر کس که نگاهکند - به چشم می آید . راستش ارزشی ندارد که مردم باور کنند یا نه و آیتدرخشش همجنان پا بر جاست . به همین گونه , پیرامون بدن انسان را نیزدرخشندگی فرا گرفته است . بنا بود هنگامی که چشم سومم گشوده می شد ,بتوانم این درخشندگی را همراه با بسیاری از دیگر چیز ها ببینم .



    چشم سوم - لوبسانگ رامپا

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: روشی عجیب برای گشودن چشم سوم

    گشودن چشم سوم


    زادروزمفرا رسید و سراسر آن روز را در آزادی به سر بردم ؛ آزاد از آموزه هایم وآزاد از نیایش ها . لاما مینگ یاردنداپ هنگام بامداد به من گفت : (( امروزرا خوش بگذران , شامگاه به سراغت خواهیم آمد . ))

    به پشت خوابیدن وتن آسانی کردن زیر آفتاب به راستی شادی بخش بود . کمی پایین تر , میتوانستم پوتولا را با بام های درخشنده اش ببینم . آب های نیلگون « نوربو-لینگا » یا باغ جواهر , مرا بدین پندار رهنمون ساخت که کاش می توانستمکرجی پوستینی به دست آرم و ره به دریاها گذارم . در نیمروز می توانستمکاروان بازرگانی را که از گذرگاه کیی چو می گذشتند تماشا کنم روز بسیارتند گذشت .

    با مرگ روز , شامگاهان زاده شد و من به سرای کوچکی کهبایست در آن می بودم رفتم . از زمین سنگی بیرون آوای چکمه های نرم نمدیشنیده شد و سه لامای بلند پایه به درون آمدند . آن ها پارچه ای آغشته بهگیاهان دارویی را روی سرم گذاشته , آن را سفت بستند . شب هنگام سه لامادوباره آمدند , لامایی که نیرومند تر می نمود , پشتم نشست و سرم را میانزانوانش گرفت . لامای دوم جعبه ای را گشود و از آن ابزاری پولادین ودرخشان بیرون کشید . این ابزار چیزی بود چون درفش , با این نا همگونی کهبه جای داشتن نوکی تیز , سر میله آن گود رفته و از درون « U » مانند بود ودر گرداگرد « U » دندانه های کوچکی به چشم می خورد . لاما لختی بداننگریست و سپس آن را از روی زبانه کره سوز گذراند تا پاک و پالوده شود .

    لامامینگ یاردنداپ دست هایم را گرفت و گفت : (( اینکار بسیار دردناک است ,لبسانگ , و تنها هنگامی می تواند انجام گیرد که تو از همه روی به هوش باشی. پس بکوش نا آنجا که می توانی بی جنبش بمانی ))
    می توانستم ابزارهای گوناگون روی زمین و نیز آبدارو های گیاهی گوناگون را ببینم . نزد خوداندیشیدم : (( خوب , لبسانگ , پسر جان , با تو هر کار که کنند , کاری ازدستت بر نمی آید , مگر آنکه خاموش باشی ! ))

    لامایی که آن افزاررا در دست داشت , به دیگران نگاهی افکند و گفت : (( همه چیز آماده است ؟بیایید دست به کار شویم , خورشید هم اکنون فرو شد . )) سپس آن ابزار را بهمیانه پیشانی ام فشرد و دسته اش را چرخاند . دمی این بینش به من دست دادکه کسی به تنم خاری می خلد . پنداشتم که زمان بر جای ایستاده . هنگامی کهآن افزار به درون پوست و گوشتم راه یافت , درد چندانی در خود نیافتم .تنها هنگامی که نوک آن به استخوانم رسید , کمی تکان خوردم . او با درجاتکان دادن آن ابزار هر دو فشار را بیشتر می کرد تا دندانه های کوچک آناستخوان پیشانی ام را بسایند . درد به هیچ روی تند نبود , تنها فشاریناچیز و دردی گنگ بود . چون لاما مینگ یاردنداپ نگاهم می کرد , از جاینجنبیدم , بهتر می دانستم که بمیرم تا آنکه بجنبم یا کوچکترین فریادی بکشم. او مرا باور داشت و من او را , می دانستم که هر چه او بگوید یا انجامدهد درست است . اکنون وی را می دیدم که ماهیچه های کنج دهانش کمی چینخورده و از نزدیک به چهره ام چشم دوخته است .

    ناگهان آوای تق آهستهای به گوش رسید و نوک آن ابزار از میان استخوان پیشانی ام گذشت . آنگاهکارگزار هشیار بی درنگ از پیشروی آن جلوگیری کرد و دسته ابزار را استواردر دست نگه داشت . در این هنگام لاما مینگ یاردنداپ که چوب بسیار سخت وپاکیزه ای به دستش داد که پیش از آن آتش دیده و به گیاهان آغشته شده بود ,آنچنان که در سختی چون فولاد می نمود . این ترکه در بخش « U » مانند آنابزار گذارده و به پایین سرانده شد , تا آنکه درست از سوراخ پیشانی امگذشت . در این هنگام لامای کارگزار کمی به پس رفت تا لاما مینگ یاردنداپهم بتواند جلوی من بایستد . سپس با جنبش سر او لامای کارگزار , با نگرشبسیار , آن ترکه را به جلو و جلوتر لغزاند . ناگهان در پل بینی ام احساسگزش و خارش کردم , این احساس فروکش کرد و در پی آن بوهای ظریفی شنیدم کهبرایم نا شناخته بودند .

    آن بوها نیز گذشتند و این بار حس کردمکه دارم خود را , در برابر پرده ای کش وار , می کشانم یا کشانده می شوم .ناگهان درخشش کور کننده ای دیدم و همان دم لاما مینگ یاردنداپ گفت : (( بسکنید )) در یک چشم به هم زدن , دردی جانکاه از درونم گذشت , گویی از مرزآتشین زبانه ای سپید و گداخته گذشته بودم . این پندار نیز از بین رفت ,مرد , و جای خود را به گردونه هایی رنگین و گویچه هایی از دود سپید گداختهسپرد . آنگاه ابزار فلزی با نگرش به بیرون کشیده شد , لیک ترکه چوبیهمچنین بر جای ماند . این ترکه بایست 2 تا 3 هفته در جای خود می ماند و من, تا پیش از هنگام بیرون آورده شدنش , بایست در آن سرای کوچک کم و بیش درتاریکی به سر می بردم . در این دوران جز آن سه لاما که آموزش هایم را هرروز پی می گرفتند , هیچکس مرا نمی دید . تا زمانی که آن ترکه برداشته شود, تنها نیاز های بی آلایشم خوردن و نوشیدن بودند . ترکه بیرون زده در جایخود بسته می شد تا نتواند تکان خورد , لاما مینگ یاردنداپ رو به من کرد وگفت : (( تو اکنون یکی از ما هستی و تا پایان زندگیت مردم را همانگونهخواهی دید که براستی هستند , نه آنگونه که وانمود می کنند هستند .))

    دیدناینکه آن مردان با زبانه ای زرین پوشیده شده اند , آزمودنی ای بس شگفت بود. دیر زمانی گذشت تا آنکه دریافتم درخشندگی آنان از این رو زرین بود که آنها در پاکی بی هیچ آلایش زندگی می کردند , و اینکه راستش بیشتر مردم بهگونه ای دیگر به چشم می آیند .

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: روشی عجیب برای گشودن چشم سوم

    چون بینش تازه یافته ام به یاری آن مردان شناخت رو به پیشرفت گذارد , توانستم ببینم که در آن سوی درونی ترین درخشندگی گرداگرد بدن , پرتو های دیگری نیز کشیده شده است . می توانستم چگونگی تندرستی آدم ها را از روی رنگ و چگالی درخشندگی تنشان دریابم . همچنین , به روشی دیگر , با دیدن چگونگی بالا و پایین رفتن رنگ های درخشنده , می توانستم دریابم که آنان چه زمان راست می گویند . به درستی که دامنه روشن بینی ام تنها به تن آدمی بس نمی شد . روزی گوی شیشه ای به من دادند که هنوز هم آن را دارم و کاربردش را بسیار آزموده ام . در خیره شدن به گوی هیچ جادویی نیست و بلور تنها یک کارافزار است . گوی نگری می تواند به همان روش به کار آید که یک ریز بین و یا یک دوربین می تواند - با به کار بستن آیین های طبیعی - چیزهایی را که بیشتر زمان ها نادیدنی هستند به دیده بیاورد . بلور برای چشم سوم چون یک کانون همگرایی است و آدمی به یاری آن می تواند به درون هستی ناخودآگاه دیگران راه یابد و هر چه را که از این راه خرده خرده می آزماید , به یاد بسپارد . بلور بایست با کس یگانه ای سازگار باشد . برخی از مردم تنها می توانند از بلور سنگی بیشترین بهره را ببرند و برخی دیگر از گوی های شیشه ای . همچنین , برخی دیگر از پاتیلی آب یا رویه ای سراسر سیاه بهره می گیرند . آنچه آن ها به کار می برند - همگی - به یاری آیین یکسانی به کار می آیند .

    در نخستین هفته سرایم را روی هم رفته سراپا تاریک نگاه داشتند . با فرا رسیدن هفته دوم تنها روشنایی ای اندک را به سرایم راه دادند و تا پایان هفته اندک اندک بر آن افزودند و روز هفدهم سرا آکنده از روشنایی بود و سه لاما با هم آمدند تا ترکه را بیرون کشند . این کار بسیار آسان بود . شب پیش از آن , پیشانی ام را به آبدارویی گیاهی آغشته بودند , بامدادان لاما ها آمدند و چون گذشته , یکی شان سرم را میان زانوانش نهاد . آنگاه لامای کارگزار , ته بیرون زده ترکه را با ابزاری گرفت . تنها کاری که بایست می کرد , انجام تکانی ناگهانی و تند بود . اینک ترکه بیرون آمده بود .

    لاما مینگ یاردنداپ پارچه ای آغشته به داروهای گیاهی را روی سوراخ کوچک به جا مانده در پیشانی ام نهاد و ترکه چوبی را نشانم داد . این ترکه هنگامی که در سرم بود به سیاهی آبنوس شده بود . لامای کارگزار به عود سوزی کوچک رو کرد و ترکه را با داربوهای گونه گون در آن جای داد . با برخاستن آرام آمیزه دودها به سوی اشکوب , نخستین گام آشناسازی ام با راز های دین برداشته شد .

    آنشب با سری طوفانی به خواب رفتم , اکنون که به گونه ای دیگر می دیدم تزو چگونه می نمود ؟ پدر , مادر , آنها چگونه به دیده ام می آمدند ؟ لیک هنوز پاسخی برای این پرسش ها نمی یافتم .

    بامدادان لاما ها بار دیگر آمدند و تندرستی ام را ژرف سنجیدند , گفتند که اکنون می توانم به بیرون نزد دیگران روم . همچنین , گفتند که از این پس نیمی از آموزشم با لاما مینگ یاردنداپ سپری خواهد شد و او با روش هایی فشرده به من آموزش خواهد داد . نیم زمان دیگر را در آموزگاه ها و نیایش کده ها می گذراندم و این نه چندان از بهر نمای آموزشی اش , که بیشتر برای هماهنگ ساختنم با دیگران از راه آمیزش با آن ها بود . دیری نمی گذشت که به یاری شیوه های هیپنوتیکی آموزش می دیدم . لیک اکنون پندارم بیشتر پیرامون خوراک می گشت . در هجده روز گذشته مرا با خوراک بسیار کمی نگه داشته بودند و اینک می خواستم کامجویی کنم .

    سرشار از این خواهش , از در به بیرون شتافتم . کسی که به من نزدیک می شد , تنه ای بود پوشیده از دودی آبی رنگ , درون این دود لکه هایی از سرخ خشم آگین به چشم می خورد . هراسان جیغ کشیدم و خود را به درون سرا پرتاب کردم . آن هایی که آنجا بودند , بیم زده به من نگریستند . گفتم : (( بیرون راهرو مردی سراپا در آتش است . )) لاما میگ یاردنداپ به بیرون شتافت و اندکی پس از آن , لبخند زنان , به درن بازگشت .

    - لبسانگ , آن مرد یک شستشوگر خشمگین است . درخشندگی بدنش به نشانه تکامل نایافته بودنش , به رنگ آبی دودی است و آن لکه های سرخ رنگ نشانگر شور خشم اوست . اکنون می توانی دوباره بروی و به جستجوی خوراک - که اینهمه جویای آنی - بپردازی .

  4. #4
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: روشی عجیب برای گشودن چشم سوم

    دیدن پسرانی که آنچنان خوب می شناختم - لیک به هیچ روی آن ها را نشناخته بودم - بسیار خوشایند بود . اینک می توانستم به آن ها بنگرم و اندیشه های درست آن ها , دوستی دیرینشان به من , رشک ورزی برخی از ایشان و یا بی گرایشی برخی دیگر را دریابم . دیدن رنگ ها و شناخت آن ها به تنهایی بسنده نبود , بایست آموزش دیده , معنی آن ها را در می یافتم .

    روزی کنار راهنمایم زیر آلاچیق دور افتاده ای نشسته بودم . در آنجا می توانستیم به تماشای کسانی بنشینیم که از دروازه بزرگ به درون می آمدند . لاما مینگ یاردنداپ می گفت : (( او را که این سو می آید بنگر لابسانگ , آن رشته رنگین را که بالای دلش می لرزد , می بینی ؟ آن سایه و لرزش نشان می دهند که شش های او بیمارند . )) و یا درباره بازرگانی که به ما نزدیک می شد , می گفت : (( این یکی راببین , آن نوارهای جا به جا شونده رنگین و آن لکه های تپنده را می بینی ؟ برادر فروشنده ما به این می اندیشد که شاید بتواند راهبان تهی مغز را گول بزند , لبسانگ او با یاد می آورد که در گذشته یک بار این کار را کرده است . می بینی که انسان ها برای پول به چه پستی هایی سر فرود می آورند ؟ )) با نزدیک شدن رهروی پیر , لاما گفت : (( این یکی را خوب بنگر , لبسانگ , او مرد به راستی پاکی است , لیک درستی تک تک واژه های نوشتارهای پاک ما را باور دارد . آن پریدگی های زرد رنگ را در درخشندگی او می بینی ؟ این نشان می دهد که او هنوز چندان نبالیده است که بتواند برای خودش چون و چرا بیاورد .

    آموزش هایم همین گونه , روز ها یکی پس از دیگری , پیش می رفت . ما نیروی چشم سوم را به ویژه برای کسانی که از تن یا روان بیمار بودند , به کار می بستیم .

    شبی لاما به من گفت : (( دیری نخواهد گذشت که نشانت خواهیم داد چگونه می توانی , به دلخواه , چشم سومت را ببندی , زیرا که بی شک دلت نمی خواهد که همواره کژی های مردم را بنگری , چه این کار آزرده ات خواهد کرد . اکنون پیوسته چشم سومت را به کار گیر , همچنانکه از چشم تن خود بهره می گیری , سپس به تو خواهیم آموخت که چگونه آن را همچون چشم های دیگرت به دلخواه باز و بسته کنی . ))

    بنا بر افسانه های ما در گذشته های بسیار دور , مردان و زنان , همگی می توانستند از چشم سوم بهره گیرند . آن روزها خدایان بر روی زمین راه می رفتند و با انسان ها می آمیختند . گونه انسان فراموش کرد که خدایان بسی بهتر از او می بینند . پس , پندار جانشینی خدایان به سرش افتاد و کوشید آنان را از بین ببرد . برای گوشمالی , چشم سوم انسان بسته شد . در درازای نسل ها از زندگی بشر تنها شمار اندکی از مردم با توانایی روشن بینی زاده شده اند . کسانی که این بینش را در نهاد خود داشته باشند , می توانند از راه رفتاری درست , آن را تا هزار برابر افزایش دهند , همچنان که من این کار را کردم . در پایه یک خداداده ویژه با این توانایی باید با ارج و نگرش رفتار می شد .

    روزی آقا , رهرو بزرگ , به دنبالم فرستاد و گفت : (( پسرم اکنون تو این توانایی را که بیشتر مردم از آن بی بهره اند دارا می باشی . آن را در راه خوبی , و نه هرگز در راه سود ورزی , به کار گیر . هنگامی که به کشور های دیگر می روی کسانی را خواهی دید که وادارت می کنند همچو یک داستان پرداز بنمایی . آن ها خواهند گفت : (( اگر راست می گویی این را به ما بنما , آن را بنما )) لیک پسرم , به تو می گویم که نباید این کار را بکنی . این خداداده برای آنست که به دیگران یاری رسانی , نه آنکه خواسته اندوزی . هر آنچه را که از راه روشن بینی خواهی دید - که بی شک بسیار خواهی دید ! - اگر که به دیگران آسیب می رساند و یا راه زندگیشان را کژ می کند , از پرده برون نیاور . زیرا که پسرم , انسان می باید راهش را خود بر گزیند . هر چه دلت می خواهد به او بگو , اما او باز به راه خودش خواهد رفت . کمک به کسانی که دردمندند و رنج می کشند , بله , لیک آنچه که راه زندگی انسان را دگرگون می کند , نه . ))

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دانلود 2 تم موبایل برای سونی اریکسون سری K K800-K810-K850
    توسط موفقيت در انجمن انجمن ملودی، کليپ و تم
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۸ خرداد ۸۸, ۱۷:۰۸
  2. پوسته (theme) ویندوزایکس پی برای گوشی های سونی اریکسون
    توسط SAREH در انجمن انجمن ملودی، کليپ و تم
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۲۹ شهریور ۸۷, ۰۴:۳۱
  3. تشكيل اپراتور سوم تلفن همراه با تكنولوژي نسل سوم
    توسط HAMIDREZA در انجمن خدمات و سرويسهاي مخابراتي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۱ آبان ۸۶, ۲۰:۱۲
  4. آموزش نحوه تعویض آیکون های سونی اریکسون P990
    توسط Unknown در انجمن نرم افزارهاي Symbian
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۵ شهریور ۸۶, ۱۱:۳۰
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۲ مرداد ۸۶, ۱۵:۴۴

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •