بسم الله الرحمن الرحیم
اتفاقي در تاریخ 1359 شمسی اتفاقی بوقوع پیوستکه افکار عمومی مردم مصر را به خودمعطوف کرد این اتفاق چنین بود : مرد سیوسه ساله ای به نام عبدلعزیز ملقب به ابوکف که در دوم راهنمایی ترک تحصیلکرده بود وبه نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کانال سوئز به ستونفقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایشگردیدناچار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تادر کنار مادر وبرادرانش باپای فلج به زندگی خود ادامه دهد .در همان شب اول که از غم واندوه رنج میبرد ناگاه زنی را دید که لباس سفید وبلندی پوشیده وسر را با پارچه سفیدیپیچیده در اولین دیدار اورا همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهدهکرد .زمانی نگذشت که همان شبح درنظرش مانند یک جسم جلوه نمود وبه بسترابوکف نزدیک شد وگفت : ای جوان اسم من حاجت است وقادر هستم بزودی بیماریتورا درمان کنم لکن به یک شرط که بادختر من ازدواج کنی .ابوکف جوابی ندادزیرا وحشت قدرت بیان را از او گرفته بود واو را در عرق غوطه ورکرده بود.زن دوباره سخن خودرا تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستموقصد کمک به شما وبه نوع انسانها را دارم ودر همین حال از دیواری که آمدهبودناپدید شد .ابوکف این قضیه را به کسی اضهار نکرد زیرا می ترسید اورا بهدیوانگی متهم سازند .باز شب دوم دوباره حاجت امد وتقاضای شب اول را تکرارکرد ابوکف نتوانست جواب قاطعی دهد . شب سوم باز آمد و گفت : تنها کسی کهمی تواند خوشبختی تورا فراهم کند دختر من است ابوکف مهلت خواست تا در اینخصوص فکر کند . بعد تصمیم گرفت که اول شب در اطاقش را از داخل قفل کند وبهرختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود اما یکدفعه دید که حاجت ودخترش ازدرون دیوار عبور کردند ونزد او امدند وتا صبح با اومشغول شب نشینی بودند .در همان شب وقتی که ابوکف به چهره دختر نگاه کرد ٬ دید چهره جذاب ٬ بدنلطیف قد کشیده ٬ گردن بلند ومثل نقره می درخشد .رو کرد به حاجت و گفت : منشرط شما را پذیرفتم . حاجت وسیله عروسی رافراهم کرد شب بعد با موسیقی وسازودهل عروسی را انجام دادند ٬ در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمیشنید .عروس را بااین وضع وارد خانه کردند . حاجت عروس وداماد را به یکدیگرسپرد واز خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بودکه احساس کرد پاهایش جان گرفته است . روز بعد هنگامی که مادر و برادرانمتوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را بازیافته وبا پای خود راه می رودخوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت . این شادی بطول نیامجامید زیرا کهبزودی روش ورفتار ابوکف تغییر کرد ٬ او در اطاقش می نشست وبجزموارد محدودبیرون نمی آمد .تمام کارهای لازم را مانند غداخوردن واستحمام را همانجاانجام می داد ٬ تمام روز وشبش را در پشت در سپری می کرد . بالاخره برادراناو متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند .گمان کردندعقلش را از دست داده٬اما او با همسر زیبایش در عیش ونوش وخوشبختی بود وطیدو سال همسرش برای او دوفرزند بدنیا آورد .همسر وفرزندانش نیز در کنار اودر همان اطاق بسر می بردند وتنها او می توانست انها را ببیند وصدایشان رابشنود . یک شب حاجت به دیدار او آمد وگفت : من تصمیم دارم بواسطه تو امراضانسانهای بی بضاعت را معالجه کنم واز تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنیانتخاب کنی زیرا با بودن مادر وبرادرانت در اینجا ٬ همسروفرزندانت آزادیندارند . سه روز بعد ابوکف در شهر شبر الخیمه منزل کوچکی اجاره کردونقلمکان نمود در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان ومعالجه بیماران آغازکردوموفق شد گونه هایی از نازایی وفلج وبیماری های کبد وکلیه وسرطان سینهرا معالجه کند ٬ عمل های جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت وعمل هایآپاندیس وزائده جگر راهم انجام میداد . او از هر بیمار برای معاینه 25 قرشدریافت می کرد .هر بیماریی رابه محض مشاهده تشخیص می داد لکن معالجهوجراحی بیماران رایگان بود .گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهانمعالجه می کرد واکثر اوقات داروها را از پول خودخریداری می نمود ٬ طولینکشید که آوازه ابوکف فراگیر ومحدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی کهبگزارشهای مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگی می کرد تمام فعالیت هایابوکف را گرد اوری کرده وبه محکمه قاضی تحقیق رد کرد . در نتیجه از سویقاضی تحقیق حکم بازداشت ابوکف صادر شد. ابوکف در محکمه قاضی اعتراف کرد کهبنا به دستور حاجت به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد واضافه کردکه من جرات مخالفت وسر پیچی از دستورات ایشان را ندارم واگر جزئی کوتاهیشود مورد اذیت و آزار قرار می گیرم ٬قاضی تحقیق از نام و آدرس حاجت برایدستگیریش از ابوکف سوال کرد ناگهان متوجه شد که حاجت انسان نیست بلکه زنمومنه ای از جن است . ناچار به تحقیق خود پایان داد وحکم بازداشت چهارروزه ابوکف را صادر نمود ودستور داد او را به دادگاه قانونی روانه کنند.هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلا شد ومجبور شددفتر کارش را ترک کند ودر منزل استراحت کند. در روز شنبه 15 اوریل1980 دادگاه شبرالخیمه جلسه خود را به ریاست قاضی تشکیل داد ابوکف دردادگاه به تمام اتهامهایی که نسبت به وی شده بود اعتراف کرد ٬ قاضی خواستمهارت وتوانایی متهم را بیازماید لذااز او خواست تا بیماری هایی را که 6تن از وکلاء به آن دچاربودند را مشخص نمایند . ابوکف از این آزمون با سربلندی وموفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلاء راتشخیص داده ودارویمناسب را برای آنها تجویز نمود سپس نوبت قاضی رسید وبعد از اوتمام افرادحاضر در دادگاه مورد معاینه قرار گرفتند .گفتگو میان قاضی و ابوکفبسیارمهیج بود .حضار با فریاد بلند تکبیر می گفتند قاضی وقتی که با اینماجرای مهم روبهرو شد حکم کرد ابوکف باید به بیمارستان روانی تحویل دادهشود تا وی مورد برسی قرارگیرد ومدت بازداشت وی تا جلسه بعدی تمدید شد .روزنامه الجمهوریه این ماجرا را به صورت مشروح چاپ کرد ٬ پخش این مطلبجنجال فراوانی به راه انداخت .تعدادی از علما وپزشگان روان پزشک دست بهکار شدند ونظریه خود را در این مورد ابراز نمودند عده ای تهمت دروغگویی بهاو زدند وعده ای او را بیمار روانی می دانستند وبرخی او را بانیروهاینامرئی مرتبط می دانستند ولی با این حال کسی نتوانست موفقیت ابوکف رادرتشخیص ومعالجه واجرای عمل های جراحی موفقیت آمیزش خنثی کند ودر بین مردماز اشتهابیاندازد . وقتی که دوباره دادگاه در 22 آوریل برگزار شد قاضیدادگاه ابو کف را ازاتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست ودر متن حکم آمدهبود که متهم ذکر شده مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) وهیچگونهاختیاری نداشته ٬ و ضمنا توانایی مقابله با این نیروی نامرئی را نداشته واز طرفی هم بر دادگاه ثابت شده که اقدام متهم مبنی برمعالجه ومعاینه کاملاصحیح بوده در حالیکه خود متهم اقرار نموده که از علوم پزشکی چیزیفرانگرفته و دادگاه قادر نیست که به یقین اعلام نماید متهم با جن ها درارتباطاست .بر همین اساس متهم بی گناه است .ابوکف پس از شنیدن حکم با صدایبلند لا اله الا الله را تکرار می نمود وبه روزنامه نگاران گفت : حاجتهنگام جلسه در دادگاه حضور داشت ودر موقع قرائت حکم توسط قاضی پشت سر قاضیقرار داشت ووقتی که روزنامه نگاری درمورد خصوصیات حاجت از ابوکف سوال کردابوکف گفت : من از پاسخ این سوال معذورم فقط آنچه می توانم بگویم این استکه حاجت از نسل جن است.