نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: اشیای جن زده

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    اشیای جن زده

    این ایده که یک خانه می تواند توسط ارواح یا اشباح جانداران به تسخیر درآید , عموما از سوی اکثریت افراد پذیرفته شده است. کارشناسان معتقدند که انرژی می تواند در مکانی که یک حادثه فجیع یا تلخ به وقوع پیوسته , یا در جایی که ساکن قبلی اش از یک شخصیت قوی برخوردار بوده باقی بماند. اما قبلو این باور که اشای بیجان نیز می توانند صاحب روح باشند , بسیار دشوار است.

    انرژی انسانی
    فرضیه های بسیاری درباره اشیای جن زده ( به تسخیر ارواح درآمده ) وجود دارد که این موضوع را در پیوند با ارواح شریر و نفرین ها توجیه می کند. اما هیچ یک از این فرضیه ها قانع کننده نیست. برخی از کارشناسان معتقدند که انرژی یک روح انسانی , اشیاء و وسایل بیجان را در برمی گیرد و آنها را آکنده خود می سازد . در اغلب موارد دیده شده که اشیای به تسخیر ارواح در آمده معمولا شاهدان خاموش برخی از اتفاقات تاریخی تلخ و فجیع بوده اند و به عبارت دیگر انرژی همان حوادث است که آنها را تسخیر کرده است.

    حرکت کردن اشیاء
    گروهی دیگر از کارشناسان بر این باورند که اشیای ساخته شده از آهن و چوب (و یا هر چیز دیگری که منشائی زمینی و طبیعی داشته باشد ) به انرژی های قدرتمندی همچون حضور یک روح یا حتی انرژی منفی به جا مانده در پی حادثه ای خشن و مرگبار واکنش نشان می دهند. هنگامی که این اشیائ به انرژی های بیرونی که می تواند در یک محل یا بر روی خود آن موضوع نقش بسته باشد , واکنش نشان می دهند , آنگاه به شکلی متحرک ظاهر می شوند , گویی موجودی نامرئی در حال حرکت دادن آنهاست . در برخی موارد هنگامی که رخدادهای تراژیک گذشته به شکلی پریشان کننده دوباره تکرار و تقلید می شوند. اشیای حاضر در صحنه نیز با به حرکت افتادن , از خود واکنش نشان می دهند. این پدیده در واقع همان تئوری تکرار حوادث تلخ است که بر اساس آن یک انرژی بسیار قوی نقش خود را بر روی یک مکان یا ناحیه ای خاص و نیز بر روی تمامی اشیای موجود در آنجا حک کرده و به عبارت دیگر همین انرژی است که باعث تکرار حادثه تلخ اصلی به شکلی شبح گون در زمان حاضر می شود.
    فردریک میرز , یکی از بنیان گذاران (( انجمن تحقیقات فراروانشناسی لندن )) معتقد بود که شکلی از آگاهی پس از مرگ انسان بر روی کره خاکی باقی می ماند. از نظر میرز این آگاهی قادر است که از حیث تله پاتی , تصاویری را در معرض نمایش بگذارد که از جمله آنها می توان به تصاویر اشیای مادی و بیجان اشاره کرد , تصاویری همچون اشباح در معرض دید موجودات زنده قرار می گیرد.

    اشباح وسایل نقلیه
    وسایل نقلیه ای که به تسخیر ارواح درآمده اسن , از زمره اشکال معمول مرتبط با پدیده های ماوراء الطبیعه بشمار می روند. گزارشهای بسیاری وجود دارند که شاهدان خبر از دیدن وسائل نقلیه صاحب زندگی و حیات داده اند . وسایل نقلیه ای دیده شده که با سرعت زیاد در حال حرکتند بدون اینکه راننده ای داشته باشند. بسیاری از این پدیده ها بر روی جاده ها و مسیرهایی روی می دهد که پیش از این محل وقوع حوادث مرگبار بوده اند , اما بعضی از این پدیده ها هم بدون اینکه هیچ ارتباطی با حوادث قبلی روی داده در محل داشته باشند پدیدار می گردند.

    کشتی هلندی پرنده:
    افسانه کشتی هلندی پرنده یکی از مشهورترین کشتی های ارواح در جهان به شمار می رود . این کشتی را یک مرد هلندی به نام کاپیتان هندریک وان دردکن هدایت و رهبری می کرد. این کاپیتان آدم مصمم و لجوجی بود که قسم خورده بود بدون توجه به طوفان سهمگین دریایی با کشتی خود به دماغه (( امیدنیک)) در جنوب قاره آفریقا سفر کند , کشتی هلندی پرنده در طول مسیر خود به سوی این دماغه در اقیانوس ناپدید شد و از آن هنگام این افسانه پدید آمد که یک نیروی قدرتمند ماورا< الطبیعه ای , کاپیتان و خدمه کشتی هلندی پرنده را برای ابد محکوم کرده که بر روی درباهای این منطقه سرگردان باقی بمانند. سالیان متمادی , بسیاری از دریانوردان گزارش داده اند که شبح این کشتی را بر روی آب های دیاها دیده اند . می گویند آنهایی که شبح کشتی مذکور را ببینند با بدشانسی های مرگبار مواجه خواهند شد. جرج پنجم پادشاه انگلستان در سال 1881 گزارش داد که این کشتی ارواح را دیده است. چهار دریا نورد نیز در سال 1923 اعلام کردند که کشتی اشباح را به چشم خود دیده اند. یکی از چهار نفر ,گزارش دقیقی از مشاهدات خود به انجمن تحقیقات فراروانشناسی لندن ارایه کرد. این انجمن نهایتا به این نتیجه رسید که عصبیت و ترس خدمه کشتی هلندی پرنده به همراه جنون و قاطعیت کور کاپیتان این کشتی , یک انرژی فوق العاده قدرتمند را موجب شده است , انرژی ای که هر چندگاه در قالب اشباح کشتی بر روی دریاها پدیدار می شود.

    قطار تشییع جنازه آبراهام لینکلن:
    کمی پس از ترور آبراهام لینکلن رئیس جمهور آمریکا , یک قطار مخصوص , جنازه وی را برای خاکسپاری از واشنگتن به زادگاه لینکلن در شهر اسپرینگفیلد در ایالت ایلی نویز انتقال داد. می گویند از بعد از کشته شدن لینکلن در آوریل هر سای یک قطار شبح گون درست مثل همان قطاری که در قرن نوزدهم جنازه رئیس جمهور مقتول را حمل می کرد, در همان خط سیر قدیمی به راه می افتد. این قطار ارواح هرگز به مقصد نمی رسد. روزنامه ها نیز هر از چندگاه به دیده شدن این قطار اشباح اشاره کرده اند. برای مثال نشریه اونینگ تایمز نیویورک یکبار چنین گزارش داد (( این قطار بی هیچ سر وصدایی حرکت می کند. اگر هوا مهتابی باشد, بلافاصله با پدیدار شدن این قطار ابرها از راه می رسند و ماه را می پوشانند. قطار با پرچم های آمریکا تزئیین شده است , انگار خط سیر قطار را با یک فرش سیاه پوشانده اند. تابوت رئیس جمهوری مقتول نیز در مرکز قطار به چشم می خورد و همه اینها انگار در هوا معلق هستند. همچنین تعداد زیادی از مردان کت آبی در کنار تابوت رئیس جمهوری دیده می شوند. در هنگام حرکت قطار مذکور اگر یک قطار واقعی در آن اطراف در حال حرکت باشد , سر و صدای آن محو می شود و تمامی ساعت هایی که در آن اطراف وجود دارد ,روی زمان پنج دقیقه به هشت متوقف می گردند...!

    اتوبوس عنان گسیخته:
    یک مرد جوان در یکی از روزهای سال 1934 مشغول رانندگی در (( کنزینگتون )) لندن بود که ناگهان یک اتوبوس را در برابر خویش دید. این اتوبوس عنان گسیخته با سرعتی سرسام آور , در حالیکه چراغ هایش روشن بود , از تقاطع عبور کرده و مستقیم به سوی اتومبیل مرد جوان حرکت کرد. راننده جوان ماشین برای اجتناب از برخورد با اتوبوس , تغییر مسیر داد اما در عوض با اتومبیل دیگری تصادف کرد. مرد جوان در این تصادف جان سپرد . این در حالی بود که اتوبوس مذکور که توسط شاهدان دیگری در آن جاده دیده شده بود , ناگهان در نظر ناپدید شد. این اتوبوس شبح گون در طی سالیان متمادی از سوی افراد بسیاری در جاده های اطراف لندن دیده شده است. این اتوبوس شبح گون بی راننده تاکنون سبب تصادف های مرگبار بسیاری شده است.

    ترافیک گورستان:
    در اطراف گورستان (( بچلورز گروو)) در نزدیکی شیکاگو مجموعه ای از پدیده های عجیب و خارق العاده , از سوی مردم گزاش شده است. می گویند در طول شب اتومبیل ها و کامیون های اشباح در یک ناحیه کوچک از بزرگراه (( میدلوتیان )) که در نزدیکی گورستان ((بچلورز گروو )) واقع شده , ظاهر و سپس ناپدید می شوند. بعضی از رانندگان ادعا کرده اند که با این اتومبیلهای اشباح شاخ به شاخ شده و کنترل وسیله نقلیه خود را از دست داده اند. آنها از شنیدن صداهای مرموزی مثل قیژ قیژ لاستیک ها , برخورد اجسام آهنی به یکدیگر , و شکسته شدن شیشه ها خبر داده اند. و این درحالی بوده که بعد از توقف اتومبیل های خویش و جستجوی محل , هیچ نشانه عینی از وقوع تصادف یا هر سانه دیگری را پیدا نگرده اند. نکته جالب اینجاست که تمامی این پدیده های عجیب فقط در منطقه نزدیک بهجه اخذ عوارض اتوبان روی می دهد. کارشناسان هنوز نتوانسته اند دلیل تسخیر شدگی این منطقه خاص را در یابند.

    نوشته کارن هارل

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : اشیای جن زده

    - قدرت عجیب هیپنوتیزم(داستان ولف میسینگ)
    به نام دوست

    قضیه عجیب( ولف میسینگ )

    ولف میسینگ که در روزهای جنگ جهانی دوم شهرتش جهانی بود در مجله علم و دین شوروی ( در ماههای ژوئیه ، اوت و سپتامبر سال 1965)می نویسد :

    وقتی روز اول سپتامبر سال 1939 میلادی تانکها و زره پوشهای آلمان از مرز لهستان عبور کردند ، من در لهستان بودم ودر آن هنگام نازیها برای دستگیر کردن من دویست هزار مارک جایزه تعیین کرده بودند . این برای آن بود که من دو سال قبل از آن تاریخ یعنی در سال 1937 پیشگویی کرده بودم که ( هیتلر ) عاقبت با وضع فجیعی خواهد مرد و این پیشگویی در برابر هزاران نفر تماشاگر یکی از تماشاخانه های شهر < ورشو > انجام گرفته بود .

    وقتی شنیدم برای سر من جایزه گزافی تعیین کرده اند سعی کردم از چشم ماموران هیتلر به دور باشم ، بنابراین ریش درازی گذاشتم و خودم را به عنوان یک نقاش هنرمند معرفی کردم .

    یک روز همان طور که با آن قیافه در خیابان کنار دیواری یستاده بودم و اگهی بزرگی را که در آن عکس و مبلغ جایزه دستگیری من چاپ شده بود می خواندم ، ناگهان یک افسر آلمانی به من نزدیک شد و گفت : داری عکس خودت را تماشا می کنی ؟ ولف میسینگ خود تو هستی ، این تو بودی که خبر مرگ فجیع پیشوای آلمان را پیشگویی کردی !

    به این ترتیب من دستگیر شدم و در اولین باز جویی افسر باز پرس آنچنان مشتی به صورتم زد که شش دندانم یکجا شکست و موقعی که دهانم را باز کردم آن شش دندان همراه با خون زیادی به دامنم ریخت .

    بعد مرا که بیهوش شده بودم به یک سلول انفرادی انداختند و وقتی که بهوش آمدم تصمیم گرفتم از قدرتهای استثنایی خودم استفاده کنم و از زندان مرگ بگریزم ، این بود که با اراده خاص خود ، اول نگهبان را به داخل سلول احضار کردم بعد او را به خواب مغناطیسی فرو بردم و در حالی که خوابیده بود به او دستور دادم همچنان بی حرکت باقی بماند و سپس از زندان بیرون آمدم و فرار کردم .

    بعدا سازمان نهضت مقاومت لهستان که در آن روزها مخفیانه عمل می کرد مرا از شهر ورشو فراری داد و به وسیله ارابه ای که پر از علف و یونجه بود و من هم لا بلای آنها پنهان شده بودم از دست جلادان هیتلر جان سالم به در بردم .

    چند ماه بعد من در خاک شوروی بودم و خوشبختانه پول زیادی هم همراه داشتم . شب اول را با یک گروه یهودی پناهنده که از لهستان گریخته بودند در یک کلیسا خوابیدیم و بعد از دولت شوروی خواستم به من اجازه ورود به جرگه هنرمندان را بدهد تا به عنوان غیبگو در سالنهای موزیک و تاتر سرگرم کار بشوم و با وجود آنکه در آن تاریخ ، پیشگو ها و تله پاتها را به چشم نیرنگ بازان نگاه می کردند پس از آزمایشهایی که روانشناسان و دانشمندان روی من انجام دادند اجازه این کار صادر گردید و من رسما به خدمت دولت شوروی در آمدم و شروع به کار کردم و مدتی بعد بود که عجیب ترین واقعه زندگیم به وقوع پیوست .

    شبی دو ناشناس که کاسکت سبز بسر داشتند وارد سالن محل کار من شدند و به من گفتند : توباید همراه ما بیایی . این دو لباس پلیس سیاسی شوروی را به تن داشتند ، اما به نظر می آمد که قصد آزار مرا ندارند . آنها به من گفتند : لطفا دنبال ما بیایید ، برایتان در یک هتل اتاقی گرفته ایم و جامه دانهایتان را هم به آنجا برده ایم .

    همرا این دو پلیس سیاسی ، نخست به هتل رفتم و بعد آنها مرا به مقصد نا معلومی بردند . آنجا یک اتاق تاریک بود در یک اداره دولتی و مردی که سبیل پر پشتی داشت بلا فاصله پس از ورود من به آن اتاق ، داخل شد و دوستانه به من سلام داد . او استالین بود و دیدنش مرا سخت به وحشت انداخت ، آخر استالین با من چه کاری ممگن است داشته باشد ؟ استالین از اوضاع لهستان از من پرسید و بعد خواست که ماجرای فرار خودم را برایش بگویم و من هم صادقانه همه چیز را تعریف کردم و در پایان به من گفت : بسیار خوب تو می توانی بروی ، ما درباره صحت گفته های تو تحقیق خواهیم کرد . آنگاه دولت شوروی با کمک دانشمندانش درباره من به یک رشته تحقیقات دست زد که نخستین آزمایش از این تحقیقات متاسفانه به یک حادثه نا مطلوب منجر شد .

    ماموران شوروی از من خواستند به کمک نیروهای خودم و بدون آنکه حواله چک بانکی در اختیار داشته باشم از بانک دولتی مبلغ یکصد هزار روبل بگیرم . من همراه با چند مامور که لباس معمولی به تن داشتند و شناخته نمی شدند به بانک رفتم و یک راست تا برابر گیشه پرداخت پیش رفتم و جلوی صندوقدار ایستادم . بعد یک برگ کاغذ سفید را که هیچ گونه علامتی روی آن نبود به دست صندوقدار دادم و در حالی که خیره در چشمانش نگاه می کردم و اندیشه خودم را که تصویر یک حواله یکصد هزار روبلی بود به مغز او منتقل کردم و از او عینا همین مبلغ را خواستم .

    صندوقدار بدون هیچ شکی صد هزار روبل به من داد و من پولها را در جامه دان کوچکی که همراه برده بودم جای دادم و ماموران پلیس بعدا در نهایت حیرت گزارش خود را درباره واقعه نوشتند .

    بعد از آنکه پولها را به مقامات مربوطه نشان دادم ، خیلی زود دوباره به بانک رفتیم و من به اتفاق ماموران از صندوقدار خواستم پولهای موجودی خود را بشمارد و آن مرد بینوا پس از شمارش پولها متوجه شد که یکصد هزار روبل کسر دارد و موقعی که چکهایی را که گرفته بود بررسی کرد به عوض حواله بانکی ، با یک برگ کاغذ سفید معمولی مواجه گردید و این همان کاغذی بود که من به نیروی هیپنوتیزم به او القاء کرده بودم که یک حواله یکصد هزار روبلی است .

    صندوقدار بعد از مشاهده این کاغذ سفید ناگهان فریادی کشید و بیهوش نقش زمین شد . بیچاره سکته کرده بود و من دیگر این موضوع را پیش بینی نکرده بودم . خوشبختانه پزشکان بعدا توانستند صندوقدار را زنده نگه دارند .

    ولف میسینگ میگوید : من با آنکه قدرت عجیبی در هیپنوتیزم داشتم فقط یکبار در کار پزشکی دخالت کردم و آن هنگامی بود که یگی از اعیان ورشو مبتلا به یک بیماری روانی شده بود و دائما تصور می کرد که سی کبوتر در مغز او لانه کرده اند . برای درمان او یک میکروسکوپ کوچک با خودم بردم و بعد ار آنکه به وی اطمینان دادم کبوترها در مغز وی لانه دارند به وسیله آن میکروسکوپ به علامت معاینه تمام سر و مغز کله او را زیر نظر قرار دادم و بعد گفتم که : کار کبوترها تمم است و با خواندن چند ورد که ظاهرا چیزی نبود و فقط جنبه تلقین داشت اورا از آن تصور مضحک رها کردم . آن قبول کرد که آن سی کبوتر از درون مغزش پرواز کرده اند ، اما چند سال بعد یک آقای محترم از خدا بی خبر همه چیز را برای آن بیمار روانی تعریف کرد و گفت که من چه کرده ام و متاسفانه دوباره آن سی کبوتر در مغز آن مرد لانه کردند !

    من کارهای عجیب زیادی کردم که شرح تمام آنها چند جلد کتاب میشود ، اما برای آنکه شرح حال خودم را به نحوی پایان دهم ناگزیرم ماجرای شطرنج بازی خودم را با یکی از قهرمانان شطرنج شوروی برایتان بازگو کنم .

    ترتیب این کار را دانشمندانی که هنوز از سر من دست برنداشته بودند ودائما مرا آزمایش می کردند دادند . چشمهای مرا محکم بستند و مرا مقابل یک قهرمان شطرنج نشاندند و معلوم شد که این بازی را من خیلی راحت از آن قهرمان بردم ، در صورتی که ابدا از شطرنج اطلاعی ندارم و در همه عمرم اولین باری بود که به این کار دست می زدم .

    بهتر است برای شما بگویم که چگونه من این بازی شطرنج را از آن قهرمان بردم . در سالنی که من مقابل شطرنج باز نشسته بودم و دانشمندان همه مراقب اوضاع بودند یک قهرمان شطرنج دیگر هم حضور داشت و چون دانشمندان شوروی به تله پاتی و خواندن افکار دیگران اعتقاد نداشتند از حضور او در آن جمع ممانعت نکرده بودند و من در تمام مدت از مغز قهرمان دوم شطرنج که با دقت سرگرم تماشای بازی ما بود و در فکرش حرکات مهره ها را تنظیم می کرد الهام می گرفتم و بازی می کردم و دلیل موفقیت من هم در بازی راهنمایی های فکری آن قهرمان بود که خودش از این عمل من اطلاع نداشت .

    پایان

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •