نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: یک داستان واقعی از جن و تجربه شخصی خودم

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    یک داستان واقعی از جن و تجربه شخصی خودم

    این اتفاقات کاملا واقعی است و برای خود من شخصآ اتفاق افتاده. من سر پرست کارخانه ای بودم .
    نمیدانم تابستان سال82 بود یا 83 در محل کارم چند نفر کارگر افغان کار میکردند یکی از این افغانها در اصل پزشک بود و قبل از اتمام درسش به دلیل حمله طالبان چند سال قبل به ایران مهاجرت کرده بود و مجبور بود برای امرار معاش کارگری کند به نام (نسیم) و یکی دیگر از آنها در همان کارخانه شبها نگهبان هم بود به نام (سعید).
    صبح روز شنبه نسیم پیش من آمد و گفت آیا به جن اعتقاد داری ؟ گفتم آره . گفت چقدر؟ گفتم خیلی گفت از جن نمیترسی گفتم نه چطور مگه؟ خندید و گفت اول برو از سعید بپرس دیشب براش چه اتفاقی افتاده که ترسیده ببین چی میگه بعد بیا ماجرا را برات تعریف کنم .
    من رفتم پیش سعید پرسیدم سعید چی شده حالت خوب نیست مگه دیشب نخوابیدی یا اینکه ترسیدی ؟ دیدم دستپاچه شد و گفت نه نه چیزی نشده هیچی نشده و بلند شد و رفت . هر چی صداش زدم گفت چیزی نشده .
    برگشتم پیش نسیم گفتم ماجرا چیه ؟ گفت چند روز پیش یکی از اقوام ما که پسر بچه 16 ساله ای به نام (فیض الله) است از افغانستان اومده خانه ما در این چند روز چیزای عجیبی ازش دیدیم که بالاخره فهمیدیم در وجودش جن هست یکی مسلمان است و دیگری کافر و ما با اونها صحبت میکنیم و کلی اطلاعات از افغانستان بدست آورده ایم
    گفتم نمیشه که دوتا جن همزمان در تن یک نفر آدم باشه ؟ گفت درسته وقتی جن کافره توی تنش هست خیلی اذیتش میکنه و صداهای عجیب و غریب هم در میاره و همش هم میخواد بخوره اگه ما حواسمان نباشه یک سفره غذا رو میخوره و جالبه که غذا به (فیض الله) نمیرسه و اون گرسنه میماند. و این کافره از مسلمونه خیلی میترسه به محض اینکه مسلمونه میاد کافره فرار میکنه !
    گفتم قضیه سعید چیه؟ گفت اول قضیه پنجشنبه رو برات تعریف کنم تا برسیم به سعید.
    گفت: پنجشنبه ما میخواستیم به جاجرود برای دیدار فامیل و اقوام برویم .ما 4 نفر بودیم فیض الله آمد گفت مرا هم با خود تان ببرید گفتیم باشه بیا بریم از خانه حرکت کردیم و در راه بودیم که به من گفت بیایید با سواری برویم به شرط اینکه همه کرایه اش هم با من باشد. میگفت من پیش خودم گفتم این بچه که پول نداره بعد هم نمیدونه کرایه چقدر میشه چطور میخواد کرایه رو حساب کنه . به حرفش گوش دادیم اون هم با تردید . سوار ماشین شدیم این کورس اول بود وقتی به مقصد رسیدیم از من پرسید کرایه چقدر میشه ؟ گفتم حالا باشه من خودم حساب میکنم . یک دفعه عصبانی شد و گفت من شرط کردم من حساب کنم . چقدر میشه؟ من کمی جا خوردم و گفتم هزار تومان با کمال تعجب دیدم دست در جیبش کرد و یک هزار تومانی در آورد و داد به راننده. خلاصه ما چهار کورس ماشین سوار شدیم و همه کرایه ها رو اون حساب کرد.
    شب بعد از شام ویدئو را روشن کردند و فیلمی از جکی چان را گذاشتند و مشغول تماشا شدیم صحنه ای از فیلم زنی با لباس رکابی وجود داشت یه دفعه دیدیم فیض الله با سرعت از جا بلند شد و ویدئو را خاموش کرد و با عصبانیت گفت با دیدن این صحنه ها 3 روز نماز و روزه تون باطل میشه و نباید این چیزهارو نگاه کنید .
    نسیم میگفت من اون موقع بود که به فیض الله گفتم تو کی هستی و این کارها چیه که میکنی . گفت الان که با من صحبت میکنی من یک جن مسلمان هستم . هر موقع که دیدی فیض الله سر و صدا میکنه و زیاد میخوره بدون نه من هستم و نه فیض الله ! بلکه جن دیگری هست که کافره مواظبش باشید .وگفت از من نترس و بعد کلی اطالاعات از جن و خودش داد و رفت .
    وقتی که مسلمونه رفت دیدم فیض الله یک دفعه یک تکانی خورد مثل کسی که از خواب می پره و سلام کرد. من با تعجب گفتم چرا سلام میکنی ؟ گفت آخه من خواب بودم و الآن بیدار شدم .
    خلاصه آن شب خیلی چیزهای عجیب دیدم .هر دفعه که فیض الله می پرید ازش اسمش را میپرسیدم یکبار می دیدیم کافره اس وقتی کافره میرفت فیض الله میپرید بعد اسمش رو میپرسیدیم میدیدیم مسلمونه است ووقتی مسلمونه میرفت باز فیض الله میپرید و اسمش رو میپرسیدیم میدیدیم خود فیض الله است .خلاصه کافره خیلی پر رو بود و خیلی هم سر و صدا و اذیت میکرد و تا مسلمونه نمیامد کافره نمیرفت .
    و اما قضیه سعید .
    نسیم میگفت خلاصه ما با جنها آشنا شدیم و جمعه به همان ترتیبی که همه با سواری رفته بودیم جاجرود برگشتیم و تمام کرایه ما را فیض الله حساب کرد. جمعه شب مسلمونه اومده بود بهش گفتم برو کارخانه ببین سعید چکار میکنه خبرش رو به ما بده .گفت سعید متاسفانه نماز نمیخونه و مادرش را هم خیلی اذیت میکنه .باید یه گوشمالی حسابی بهش بدم تا هم نماز خون بشه و هم دیگه مادرش رو اذیت نکنه .و نصف شب اومده بوده سراغ سعید توی اتاق سعید کمد دو دره آهنی وجود داشت اول چند تا مشت به دیوار میزنه سعید از شنیدن صدا از خواب بلند میشه میبینه خبری نیست بعد میبینه درکارخانه را میزنند میاد پشت درب و هرچی میپرسه کیه جوابی نمیشنود از سوراخ درب بیرون رو نگاه میکنه میبینه یک ماشین جیپ پشت دره و یک نفر هم پشت فرمونه میپرسه کاری دارید بهش میگه ازین به بعد اگه مادرت رو اذیت کنی میکشمت و یک دفعه ماشین غیب میشه سعید فکر میکنه خیالاتی شده بر میگرده و میخوابه. بعدباز جنه وقت نمازمیاد چند تا مشت به دیوار میزنه و سعید بیدار میشه میبینه در کمد باز میشه و بسته میشه کمی میترسه وبعد صدایی میشنوه که میگه بلند شو نمازت رو بخون ودیگه مادرت رو هم اذیت نکن اگه این کار هارو انجام ندی میکشمت و اگه به کسی هم بگی که همچین اتفاقاتی برات افتاده بازهم میکشمت یک دفعه جنه یک مشت محکم به کمد میزنه و سعید فرار میکنه و از اتاق میاد بیرون .
    به خاطر همین تهدید جنه بود که وقتی من صبح از سعید پرسیدم دیشب چی شده جواب نداد و گفت هیچی نشده .
    خوب اینم قضیه سعید
    تا اینجا رو داشته باشید تا رفتن خودم پیش جنها و قضایای دیگر رو هم که تجربه شخصی خوم هست رو براتون بنویسم .

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : یک داستان واقعی از جن و تجربه شخصی خودم

    بعد از اینکه نسیم این قضایا رو برام تعریف کرد ازش خواستم که بروم و با فیض الله از نزدیک صحبت کنم و نسیم هم قبول کرد . ساعت 3 کارخانه تعطیل شد و من آمدم خانه و بعد از نماز و نهار رفتم خانه آنها که با پدر و برادرانش در یک باغ زندگی میکردند . وقتی رسیدم و در زدم دیدم صدای داد و فریاد میاد. بعداز چند لحظه نسیم آمد و در را باز کرد و گفت بیا تو که الآن کافره اومده و تو تنشه . و من رفتم تو دیدم دو سه نفر آدم بزرگ یک بچه کم جثه را محکم گرفته اندو نگه داشته اند ولی باز با این حال زورشون به اون نمیرسید . چند لحظه ای صبر کردیم تا آروم شد . من شروع کردم با پدر و برادران نسیم دست دادن و احوالپرسی تا رسیدم به فیض الله دستم رو بردم جلو تا با اون هم دست بدم دیدم دستش رو کشید و برد پشتش و مانند گربه وقتی که می خواهد به چیزی حمله کنه غرشی به من کرد . ومن هم بدون اینکه ذره ای بترسم گفتم بیا بشین بببینم چه خبره ؟ وارد اتاق شدیم من رفتم نشستم بالای اتاق. نسیم و فیض الله روبروی من و پدر و یکی از برادران نسیم در سمت راست و دو برادر دیگر نسیم هم در سمت چپ نشستند.
    به فیض الله نگاه کردم دیدم همین طور ذول زده به من گفتم سلام دیدم جواب نداد . نسیم به اون گفت این آقا دوست منه اگه جوابش رو بدی بهت شیرینی میدم . دیدم خندید و گفت اول شیرینی بده تا جواب بدم نسیم یک شیرینی داد و اونم سریع خورد .
    گفتم اسمت چیه ؟ اسمش رو گفت (متاسفانه اسمش یادم نیست اما اسمش مانند اسم یونانی ها بود مثل دقیانوس ) گفتم توی بدن این بچه چکار میکنی برای چی عذابش میدی . خیلی پر رو گفت بتو چه! گفتم از خدا نمیترسی گفت خدا کیه خدایی وجود نداره . گفتم پس تو از کجا اومدی گفت تو خودت از کجا اومدی ؟ گفتم مرا خدا آفریده . خندید و مسخره ام کرد دیدم داره زیر لبی چیزی میگه گفتم چی میگی بلند بگو تا بشنوم کفت با تو نیستم با بچه ام هستم گفتم مگه با بچه ات آمده ای گفت آره .
    من سوره الرحمن را حفظ هستم و شنیده بودم برای دفع جن خیلی موثره با این حال قرآن را از روی طاقچه برداشتم و در دستم گرفتم تا شروع کردم به خواندن بسم الله دیدم جنه شروع کرد به خواندن چیزی و فوت میکرد به من. گفتم چکار میکنی ؟ گفت تا تو بخوای بگی بسم الله من کل قرآن رو از اخر به اول خوندم و به تو فوت کردم . گفتم پس از قرآن میترسی ؟ جواب نداد
    خلاصه من نیم ساعتی با جن کافره بحث و جدل کردم خیلی چرت و پرت میگفت و خیلی هم دروغ میگفت .
    به نسیم گفتم مسلمونه کی میاد؟
    نسیم به جنه گفت مسلمونه رو صدا بزن بیاد بهت شیرینی میدم ( متاسفانه اسم جن مسلمونه هم یادم رفته ) جنه گفت اون الان نمیاد .میخواد بیاد چکار؟ خلاصه نسیم چندتا شیرینی باج داد تا جنه اسم مسلمونه رو صدا زد .
    من همینطور داشتم به فیض الله نگاه میکردم یهو دیدم فیض الله یه تکانی خورد و یه دفعه به طرف من اومد . حقیقتآ منم یک دفعه جا خوردم و کمی ترسیدم .دیدم با خوشرویی دستش رو آورد جلو و اول با من دست داد و سلام کرد و بعد با بقیه افراد .
    نسیم به من گفت مسلمونه است ( البته اسمش رو گفت ) و بعد مسلمونه رفت پیش نسیم نشست . و به نسیم گفت کافره باز اذیت کرده ؟ گفت آره . هرچی بهش میگفتیم شما رو صدا بزنه انجام نمیداد و چند تا شیرینی باج گرفت تا صدات زد .
    مسلمونه گفت ما جلسه ختم قرآن داشتیم که صدا زد و من آمدم . کاری داشتید ؟ نسیم گفت این دوست من میخواست با شما صحبت کنه .
    من گفتم شما که مسلمان هستید و به خدا ایمان دارید چرا وارد بدن این بچه میشوید و باعث اذیت و آزار اون میشوید ؟ گفت اون نباید میامد ایران چون پدر و مادرش ناراضی بودند . هر وقت برگرده افغانستان ما هم دیگه به بدن اون وارد نمیشیم . گفتم تنها راهش همینه . گفت آره فقط باید برگرده
    گفتم حالا تازه اومده یه چند وقتی بمونه کار کنه پول دربیاره برمیگرده . بدون پول که نمیتونه برگرده . گفت من خودم میبرمش . گفتم چه جوری ؟ گفت از آسمان ! گفتم مگه میشه ؟ گفت آره شما اجازه بده من ببرمش . گفتم چقدر طول میکشه . گفت خیلی کم . گفتم چه تظمینی داره شاید بردیش بالا ولش کردی افتاد مرد . خندید و گفت نه ما همچین کاری نمیکنیم . گفتم اگه به همین سادگیه من اجازه میدم . اما نسیم بلافاصله گفت نه من اجازه نمیدم .خلاصه به توافق نرسیدیم .و موضوع را عوض کردیم.
    پرسیدم زندگی شما چگونه است . مثل ما انسانها کار میکنید ؟ کشاورزی دارید ؟ صنعت دارید ؟شهر و کشور دارید ؟
    گفت آره گفتم صنعت شما چیه؟ شما که احتیاج به ماشین و دم و دستگاه ندارید .
    گفت تمام چیزهایی که شما انسانها دارید ما اختراع کردیم و میکنیم و شما استفاده میکنید . شما انسانها هیچی از خودتان ندارید همش ازعقل و فکر ماست.
    اینو که گفت به من برخورد. گفتم اتفاقآ انسان اشرف مخلوقات خداوند است و جانشین خدا بر روی زمین و به همین خاطر است که خداوند همه چیز را مسخر انسان کرده .یک قطار شتر را یک کودک انسان تحت اراده خدا وند هرجا که بخواهد با خود میکشاند و میبرد . حیوانات وحشی و درنده را چنان رام میکند که هر کاری که بخواهد با آنها میکند . خود شما اجنه را تسخیر میکنند و جرات سرپیچی از اون رو هم ندارید . خلاصه بحث ما در مورد برتری انسان و جن هم بالا گرفت. هم من عصبانی شدم و هم اون .
    نسیم گفت بس است و شروع کرد به پذیرایی . جالب است این مسلمونه هیچی نخورد . اما کافره رو اگه نمیگرفتیش همه میوه و شیرینیها رو میخورد .
    بعد از چند دقیقه باز شروع کردیم به صحبت. ازش پرسیدم چند سالته ؟ گفت 57 سال .با تعجب پرسیدم پس جوان هستی ! گفت 57 سال جوان است ؟ گفت نمیدانم برای شما شاید آخه من شنیدم عمر شماها زیاد است . گفت عمرمان زیاد هست اما روز و ماه و سالمان مثل شماست.
    گفتم از شهر و کشور بگو . گفت ما اجنه هم مثل شما انسانها کشور و مرز داریم . الان که من اینجا هستم بیرون از این اتاق پر شده است از جنهای ایرانی و اینجا رو محاصره کردند.چون من غریبه هستم احساس خطر میکنند
    گفتم پس اطراف ما زیاد جن هست ؟ گفت آره جمعیت اجنه چند برابر انسانهاست .گفتم برای چی به بعضی از آدمها صدمه میزنند . گفت آخه بعضی از انسانها هم به اجنه صدمه میزنند .گفتم باید چکار کنیم که این اتفاقات نیافتد. گفت به تو ودکتر نسیم نمی تونند صدمه بزنند چون شما قرآن حفظ هستید و دورتان هاله ای هست که نمیتوانند به شما نزدیک شوند.
    گفتم تا حالا زیارت خانه خدا رفتی؟ گفت یکبار خواستم برم اما اجنه اونجا دنبالم کردند و نگذاشتند زیارت کنم .
    گفتم از اینجا بخوای بری اجنه ایرانی گیرت نندازند و اسیرت کنند ؟ گفت نه اول میرم آسمان از همون بالا میرم افغانستان .
    خلاصه دو ساعتی هم با مسلمونه صحبت کردیم چند جایی رو میشناختم ازش خواستم اطلاعات برام بیاره با تعجب دیدم همه اطلاعات درسته .
    گفتم قضیه کرایه ماشینها چی بود پول از کجا میاوردی ؟ گفت من خیلی پولدارم .
    گفتم پس کمی به دکتر نسیم قرض بده تا بتونه برگرده افغانستان . گفت با کمال میل قرض میدم 100 هزار دلار میدم بدون سود سر یکسال همان 100 هزار دلار رو پس میگیرم نه کم نه زیاد
    نه یک روز دیرتر و نه یک روز زودتر سر سال پولم رو پس میگیرم. گفتم اگه نتونه بیشتر صبر نمیکنی ؟ گفت نه . به نسیم نگاه کردم اشاره کرد نه نمیخوام .
    گفتم قضیه ماشین جیپ که سعید دیده چی بود . گفت با سرعت زیاد جلوش حرکت کردم و به شکل جیپ در امدم .
    برادر نسیم پرسید . از احمد شاه مسعود بگو . گفت احمد شاه مسعود چند وقته دیگه ترور میشه
    برادر نسیم با عصبانیت و تعصب خاص گفت خفه شو زبانت رو گاز بگیر.اجنه گفت به هر حال این اتفاق میافته. (با کمال تعجب دیدیم که این اتفاق افتاد. واحمد شاه مسعود ترور شد ) و این پیشگویی درست برای خود من خیلی خیلی عجیب بود . تا به حال نشنیده ام که اجنه پیشگویی کرده باشند آنها هم مانند ما در زمان حال زندگی میکنند.
    من وقتی با اون صحبت میکردم متوجه غده ای مانند قوزک پا روی مچ دست فیض الله شدم پرسیدم این غده چیه ؟ گفت زیر این غده پر است از اجنه ! بعد به نسیم گفت دکتر چاقو بیار این غده رو ببر بنداز دور . نسیم هم خندید و گفت نمیشه مگه میخام بکشمش . جنه گفت تا من تو جسمش هستم اون درد نمیفهمه میتونی ببریدش .خلاصه قبول نکردیم .
    بعد جنه گفت خب دیگه من باید یرم . قبل از اینکه بخواد خداحافظی کنه و بره من گفتم میخوام این قضیه رو برای یک نفر تعریف کنم مشکلی نداره؟
    گفت اگه خوبی ما رو بگی اشکالی نداره . ولی اگه بد ما رو بگی پدرت رو درمیارم . منم توی دلم گفتم من پدری ازت در میارم که نفهمی چی شده . اون خداحافظی کرد و رفت .
    یک دفعه دیدم فیض الله پرید و سلام کرد و بلندشد با ما دست دادن . و به نسیم گفت از سر کار اومدی ؟ نسیم گفت آره من ساعت 3 اومدم فیض الله دستش رو گذاشت روی اون غده و شروع کرد به مالیدن پرسیدم چیه درد میکنه؟ گفت آره خیلی درد میکنه گفتم چند وقته این غده رو دستت در اومده . گفت از وقتی راه افتادم بیام ایران.
    گفتم میدونی مریض هستی گفت آره گفتم میخوای خوب بشی گفت آره گفتم من یه دوستی دارم که جزو سه نفر اول قدرتهای ماورایی و انرژی درمانی و مبارزه با اجنه است و اکثر جنینان اون را با اسمش میشناسند و کاملآ گمنام است من با اون صحبت میکنم (البته تا الآن هم همینطور است)
    قرار میگذاریم میاییم برای درمانت.
    و اون تشکر کرد و من هم بلند شدم خداحافظی کنم بیام . دیدم فیض الله از نسیم پرسید من نماز خوندم؟ پدر نسیم جواب داد آره خوندی .
    من ناراحت شدم گفتم ببین این بچه معلوم نیست روزی چند ساعت جسمش در اختیار اجنه هست که نمیدونه وقتش چه جوری میگذره .
    و من اومدم با دوستم صحبت کردم و قرار شد چند روز بعد که شب اربعین بود برای جن زدایی ...

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : یک داستان واقعی از جن و تجربه شخصی خودم

    و من اومدم با دوستم صحبت کردم و قرار شد چند روز بعد که شب اربعین بود برای جن زدایی برویم.

    بالاخره روز موعود فرا رسید. قرار بود ما حدود ساعت 8 شب به باغ برویم . از قضا برای دوست من (حاجی) کاری پیش آمده بود و به جایی رفته بود .و من هم هر یک ربع به دفترش زنگ میزدم و منتظر بودم اما کارمندش میگفت هنوز نیامده . از طرف دیگر نسیم به من زنگ زد و گفت ما قرار است به جایی برویم به خاطر این کار فعلا صبر کرده ایم . اگه حاجی نمیاد و یا دیر میاد من خانواده ام را بفرستم بروند . و من گفتم آره اگه خانواده ات نباشند بهتر است وحاجی حتما میاد اما حالا کجا مانده من نمیدانم .
    ساعت 10 بود نسیم زنگ زد تلفن را برداشتم شنیدم سر و صدا و جیغ میاد . گفتم چه خبره نسیم نفس زنان گفت نیم ساعته کافره اومده و پدرمان را درآورده و گفت سر و صدا رو میشنوی ما 4 نفری هم زورمان بهش نمیرسه . تازه تهدید کرده میگه یک نفر میخواد بیاد اینجا بهش بگین اگه بیاد همه رو میکشم . اینجا رو آتش میزنم . حالا ما چکار کنیم ؟
    گفتم نمی دانم باید صبر کنید تا حاجی بیاد ببینیم چی میگه .
    بالاخره ساعت 11 حاجی زنگ زد و بعد از کلی معذرت خواهی گفت نیم ساعت دیگه بیا دنبالم بریم . من قضیه تهدید کافره رو بهش گفتم . گفت غلط کرده هیچ کاری نمیتونه بکنه .
    منم زنگ زدم به نسیم گفتم تا نیم ساعت دیگه اومدیم . گفت تو رو خدا زودتربیایید پدرمان در اومد.
    نیم ساعت بعد ما به همراه نفر سوم با ماشین به طرف باغ راه افتادیم . فاصله تقریبا 2 کیلومتر بود . در بین راه حاجی یک انرژی فرستاد. و گفت فرار کرد . گفتم کی فرار کرد گفت اجنه
    رسیدیم در باغ دیدیم نسیم آمد .انگار دو سه ساعت با کسی کشتی گرفته .هم عرق کرده بود و هم سر و وضعش بهم ریخته بود .
    وارد اتاق شدیم غیر از نسیم برادران و پدرش هم بودند .ما نشستیم حاجی گفت پس بچه کجاست
    نسیم گفت همین قبل از رسیدن شما کافره تو بدنش بود .و دو سه ساعتی پدرمان را در آورده بود .اما تا شما رسیدید رفت حالا فیض الله را تنها گذاشتیم تا اجنه بر گرده و شما کارتان را انجام دهید .
    حاجی گفت اون بر نمیگرده بچه رو بیارید تا من خودم جنه رو بر گردونم . فیض الله را آوردند حاجی اونو کنار خودش نشاند کمی با اون صحبت کرد و بعد یهش گفت دستت رو بده به من و روی اون غده دست کشید و گفت درد میکنه ؟ فیض الله گفت آره حاجی گفت میدونی این چیه ؟ این حفره ای هست که اجنه برای اینکه راحت بتونند به بدن انسان وارد بشوند ایجاد میکنند .
    حاجی کمی انرژی به غده زد فیض الله گفت دیگه درد نمیکنه . حاجی گفت همه از اتاق بروند بیرون فقط نسیم و حسین بمانند . همه رفتند بیرون .
    حاجی از فیض الله پرسید دوست داری خوب بشی ؟ گفت آره . حاجی گفت دروغ میگی تو خودت هم از این وضعیت خوشت اومده اما به هر حال من کارم را انجام میدم .
    به فیض الله گفت رو به قبله بشین و هرچی من میخوانم تو هم تکرار کن . من و نسیم هم فقط نگاه میکردیم حاجی انگشت شصت راستش رو روی مکان چشم سوم فیض الله گذاشت و آیه آیه سوره ناس و فلق رو خوند و فیض الله هم تکرار میکرد . سوره تمام شد . حاجی گفت تو دیگه تکرار نکن و خودش در گوش فیض الله با لهجه کاملا عربی شروع به خواندن سوره ناس کرد هنوز سوره تمام نشده بود که یک دفعه فیض الله نعره ای کشید و از جاش پرید و رو بروی حاجی ایستاد و گارد گرفت .خداییش من ذهره ام ترکید و حسابی ترسیدم و پاهام شروع کرد به لرزیدن . و رو به حاجی گفت تو پسر فلان فلان فلان فلان هستی و چند نسل حاجی رو گفت . حاجی گفت خب پس منو میشناسی ؟و حاجی هم گفت توهم فلان فلان فلان هستی .
    واجنه یک دفعه برگشت رو به من گفت برای چی اینو آوردی اینجا ؟ بردار ببرش وگرنه میکشمت .من همان طور که پاهام میلرزید با پته پته گفتم خفه شو . حاجی گفت باهاش صحبت نکنید .
    و دستش رو رو به اون گرفت و ضمن ارسال انرژی گفت آروم بشین . و اونهم آروم نشست
    حاجی کمی انرژی زد و آروم به طرفش رفت . و اجنه هم همینطورنشسته عقب نشینی کرد و شروع کرد به مشت پرتاب کردن تا رسید گوشه اتاق . حاجی دستش رو برد جلو تا ضربه های جنه به دستش بخوره .یکی دو تا ضربه که بدست حاجی خورد .اجنه سریع از تو جیبش دستمال در آورد و پیچید دور دستش تا تماس بدنی نداشته باشه . خلاصه اجنه گوشه اتاق گیر افتاد و ایندفعه با پا شروع کرد به لگد زدن . حاجی به نسیم گفت یک لیوان آب بیار نسیم رفت و یک لیوان آب آورد
    حاجی روبروش نشست و نصف آب لیوان رو نزدیک به دوسه دقیقه آروم آروم خورد . توی این دوسه دقیقه ما که نمیدونستیم داره چکار میکنه بعدآ به من گفت داشتم با هاش صحبت میکردم و میگفتم با زبان خوش برو و بر نگرد از همجنسات بپرس من کی هستم و چه بلاهایی سر بزرگتراز تو در آوردم . تو که عددی نیستی . خلاصه براش کری خونده بود . و در همین حین هم به آب انرژی وارد کرده بود و عطش جنه رو هم در آورده بود . نصف آب باقیمانده رو به طرف جنه گرفت و گفت بخور اون هم از زیر لیوان گرفت و اونو آورد جلو دهنش و همین که خواست بخوره یک دفعه انگار فهمید که نباید بخوره و سعی کرد آب رو بریزد زمین اما حاجی نگذاشت . و به نسیم گفت یک استکان بیار . نسیم استکان رو آورد و حاجی آب داخل لیوان رو ریخت توی اون و استکان پر شد . و مانند همان کاری که بالیوان انجام داده بود با استکان انجام داد. ولی باز اجنه آب رو نخورد . حاجی گفت انگار تو زبان خوش حالیت نمیشه.من میخوام بهت آسیب نرسه اما تو خیلی پر رو هستی . بعد به من و نسیم گفت بگیرید بخوابانیدش . من و نسیم و خود حاجی گرفتیمش و نسیم روی پاهاش نشست و به من گفت سرش رو محکم بگیر نذار تکون بخوره و خودش هم روی سینه اش نشست و انگشتش رو داخل دهان فیض الله کرد .من هم از ترسم همچین سر بدبخت رو چسبیده بودم و به زمین فشار میدادم که نمی تونست تکان بخوره . در همین حین یک دفعه فیض الله ناله ای کرد و حاجی سریع از روش بلند شد و گفت ولش کنید . جنه فرار کرد . و دست فیض الله را گرفت و بلندش کرد و پرسید خوبی؟ فیض الله نمی دونست چه خبر بوده و گفت سرم خیلی درد میکنه و حاجی گفت سر دردت به خاطر فشاریه که حسین از ترس به سرت وارد کرده. خلاصه عملیات تمام شد و بقیه افراد که در اتاق کناری بودند آمدند و نشستند . یک دفعه دیدیم فیض الله داد زد نیست نیست . و غده رو دستش رو نشان داد . و ما دیدیم که اون غده کاملآ از بین رفته. و فیض الله هم حسابی خوشحال شده بود . حاجی کمی صحبت کرد .و گفت این اجنه توسط مادر فیض الله فرستاده شده اند و مادر فیض الله خودش هم همینطور است . و چون فیض الله ته تغاری است طاقت دوری اونو نداره و با این کار میخواد اونو مجبور کنه تا برگرده افغانستان . و به نسیم گفت آب باقیمانده استکان رو توی پارچ بریز و به آن آب اضافه کن تا فیض الله با اون آب وضو بگیره و به فیض الله گفت تو هم خودت بدت نمیاد که با اونها ارتباط داشته باشی اما اگه با این آب وضو بگیری دیگه نمی تونند اذیتت کنند .وخلاصه ساعت نزدیک یک و نیم نصف شب بود که ما برگشتیم . و جالب اینه که صبح نسیم زنگ زد و گفت بعد از اینکه شما رفتید باز اومدند و گفتند اون آدمی که اومده بود خیلی قوی بود و ما تا به حال همچین کسی رو ندیده بودیم و اگه مرا گرفته بود کارم تمام بود و من فرار کردم و منتظر بودم تا بروند اما تو فاصله ای که پارچ آب رو گذاشتی تا فیض الله بیاد وضو بگیره ما اون آب رو خالی کردیم و آب دیگه ای ریختیم توش .
    من به حاجی این خبر رو گفتم گفت من خودم فهمیدم اما خود بچه دوست داره با اونها باشه و تا خودش نخواد من براش کاری نمیکنم .و بالاخره بعد از یک هفته مجبور شدند فیض الله را برگردونند به افغانستان . این داستان و قصه نیست واقعیت داره و کل ماجرا حقیقته چون برای خودم اتفاق افتاده.


    و اما دوستی پرسیده که میشه حاجی رو معرفی کنم ؟ باید بگویم شرمنده ام . اجازه اینکار را ندارم . البته اگر خدا بخواهد حاجی قرار است برای خود ما کلاس آموزشی بگذارد .
    ما الان چند ساله که تقاضا کردیم تا بالاخره قبول کرده اما فقط برای چند نفراز دوستان .
    یا حق و خدا نگهدار.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چند داستان واقعی از زندگی با ارواح !!!
    توسط ARVAH در انجمن داستان های واقعی از ارواح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۹ اسفند ۸۷, ۱۲:۲۹
  2. کیمیای محبت(داستانهای واقعی )
    توسط hamid192 در انجمن داستان و فیلمنامه و ...
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۲ بهمن ۸۷, ۲۲:۰۱
  3. چند داستان واقعی از جنیان
    توسط ARVAH در انجمن داستان های واقعی از ارواح
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: شنبه ۱۸ خرداد ۸۷, ۱۹:۴۳
  4. داستانی عجیب ولی واقعی
    توسط ARVAH در انجمن داستان های واقعی از ارواح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۲ خرداد ۸۷, ۲۰:۳۲
  5. داستان عشق ( یک عشق واقعی )
    توسط hamid192 در انجمن گفتار پراکنده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۳ دی ۸۶, ۱۸:۱۱

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •