نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: روحی که سرش را روی زانویش گرفته

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    روحی که سرش را روی زانویش گرفته

    اسب ها و کالسکه ها
    کشیش سرای بورلی:
    صدای یک کالسکه و اسب هایش , منظما در محوطه بیرونی کشیش سرای بورلی شنیده می شد. ماجراهای این خانه در ژون سای 1929 مورد توجه نشریه انگلیسی دیلی میل قرار گرفت . در این هنگام عالیجناب جی ئی اسمیت و همسرش که ساکن این خانه بودند ادعا کردند که صدای یک کالسکه اشباح و اسب های آن را در محوطه خانه شنیده اند. هری بال , پسر عالیجناب هنری بال , موسس و بنیانگذار کشیش سرای بورلی نیز مدعی شد که یکبار این کالسکه را که توسط دو کالسکه ران فاقد سر هدایت می شده , به چشم خویش دیده است.

    روحی که سر خود را روی زانویش گرفته :
    آن بولین , همسر مقتول هنری هشتم پادشاه انگلستان سال های متمادی دوران کودکی خود را در ساختمان بلیک لینگ هال در انگلستان سپری کرد. او این محل را فوق العاده دوست می داشت. آن بولین در 19 مه سال 1536 اعدام و سر از بدنش جدا شد. می گویند 19 مه هر سال , یک کالسکه اشباح به سوی بلیک لینک هال حرکت می کند. این کالسکه روح بدون سر آن بولین را با خود حمل می کند و گفته می شود که روح مذکور سر خود را بر روی زانویش گذاشته است. شاهدان می گویند که این اشباح کالسکه ها و اسب ها به آرامی حرکت می کنند و پس از کمی توقف در برابر ساختمان ناگهان ناپدید می شوند. افراد محلی همچنین بر این باورند که روح پدر آن بولین نیز راننده این کالسکه است چرا که این مرد نفرین شده که هر سال کالسکه مذکور را از روی حداقل چهل پل در انگلستان عبور می دهد.

    ارواحی که همچنان سوگواری می کنند:
    توبیاس گیل معروف به توبی سیاه طبال سیاهپوستی بود که در پادگانی واقع در دهکده بلایت بورگ در سافولک , انگلستان , در میانه قرن هجدهم میلادی به خدمت نظام اشتغال داست . این مرد جوان ظاهرا در 26 ژوئن سال 1750 یک دختر روستایی به نام آن بلک مور را به دام می اندازد و پس از تجاوز , وی را خفه می کند. صبح روز بعد سه کارگر مزرعه توبی را در یک خواب مستانه در کنار بدن سرد و بیجان دخترک پیدا کردند. توبی به اتهام قتل دخترک محاکمه و به اعدام محکوم شد.
    توبی اصرار داست که بیگناه است اما دادگاه دفاعیات او را نپذیرفت . تنها تخفیفی که به وی داده شد , انتخاب وسیله اعدامش بود. توبی نیز اعدام از طریق کشیده شدن بر زمین با استفاده از اسب را انتخاب کرد. با وصف این , درخواست او نادیده گرفته شد و در نزدیکی محل وقوع جنایت به دار کشیده شد. بسیاری از اهالی مخل مدعی دیدن روح وی در منطقه ای که حالا به توبیزواک معروف است , شده اند. این روح حتی اخیرا نیز در این منظقه دیده شده است. می گویند روح توبی سیاه فقط در حین ماه ژوئن هر سال پدیدار می شود. اشباحی نیز دیده شده اند که همچنان برای مرگ توبی سوگواری می کنند , شاهدان می گویند روح توبی را در حالی دیده اند که سوار بر یک نعش کش که از سوی چهار اسب سیاه پرقدرت کشیده می شود , چهار نعل و با سرعت زیاد می تازد.
    جدای از روح اسب سوار توبی سیاه , گزارش های بسیاری از مردم نواحی روستایی و حاشیه شهری انگلستان ثبت شده که خبر از دیدن اشباح اسب ها و کالسکه ها داده اند . این موارد عمدتا در حول و حوش خانه ها و ویلاهای بزرگ قدیمی در چهار گوشه کشور انگلستان به وقوع پیوسته است.

    کالسکه ارواح در اولتون هاس:
    گفته می شود که در روزهای خاصی از سال یک کالسکه ارواح به رنگ سیاه که توسط گروهی از اسبها کشیده می شود , در اطراف اولتون هاس در سافولک انگلستان پدیدار می گردد . این محل صحنه دو جنایت است که چند قرن قبل به وقوع پیوست . در آن تاریخ ارباب خانه بعد از گذران یک روز کامل به شکار , به خانه خود بازگشت و همسرش را در کنار یک افسر ارتش دید. در دوئلی که بعد انجام شد , افسر ناشناس صاحبخانه را کشت و سپس به همراه همسر مقتول , آن محل را برای همیشه ترک کردند. این در حالی بود که دختر نوجوان زن در خانه باقی ماند. این دختر در بزرگسالی تصمیم گرفت با یک مزرعه دار محلی ازدواج کند. اما در شب قبل از ازدواج , یک کالسکه عجیب در برابر خانه متوقف شد و از درون آن یک زن , در حالی که صورتش را پوشانده بود , پا بر زمین گذاشت . این زن همنین یک بطری در دست داشت . صبح روز بعد دختر را مرده یافتند . اهالی محل معتقدند که آن زن مادر دختر بود که بازگشته بود تا جلوی ازدواج دخترش را بگیرد زیرا این ازدواج در صورت انجام , سبب آشکار شدن هویت قاتل پدر دختر می شد.

    آیا کالسکه ها روح دارند؟
    طی دهه های گذشته افراد بسیاری در انگلستان و دیگر نقاط جهان گزارش هایی در مورد مشاهده اشباح و کالسکه ها ارایه کرده اند . یکی از این موارد , کالسکه اشباحی است که به اعتقاد اهالی تورپ هال در لینکلن شایر انگلستان این مکان و اطرافش را تسخیر کرده است. متخصصان امور ماوراء الطبیعه ای بر این باورند که یک کالسکه امکان ندارد که صاحب روح باشد. همین متخصصان اضافه می کنند که این نوع اشباح کالسکه ای عمدتا با هدف تکرار یک حادثه بسیار غم انگیز در دوران گذشته که انرژی خود را بر روی یک مکان یا ناحیه خاص حک کرده , پدیدار می شوند.





    برگرفته از پارسیفا

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    سليمان كاپاره

    اين داستان خلاصه اي از گزارش 14 صفحه اي دكتر استيونسون از كودكي به نام سليمان است
    سليمان كاپار در سال 1966 در شهر كوچكي در سواحل مديترانه متولد شد
    او زماني كه مي توانست كلمات را كنار هم بچيند انگشتش رابه طرفي مي كشيد و به پدر و مادرش التماس ميكرد كه او را به (نهر) ببرند
    از ان موقع به بعد او مدام اين خواهش را از انها ميكرد
    همانطور كه توانايي كودك در سخن گفتن افزايش مي يافت جزييات بيشتري از زندگي پيشينش شرح مي داد
    مي گفت كه قبلا نامش مهمت بوده و در روستاي اكبر به كار اسياباني اشتغال داشته و در يك مشاجره به قتل رسيده است
    او با استفاده از زمان حال در جملاتش مصر بود كه من متاهلم و دو پسر و يك دختر دارم
    او مادرش را به خاطر مي اورد و مي گفت كه پدرش بر سر او هوو اورده است
    او نحوه مردنش را توصيف ميكرد كه يك مشتري عصباني كه نام او نيز مهمت بوده با يك بيلچه ارد به سر او زده و او را به قتل رسانده است
    سليمان كوچولو به قدري اين داستان را تكرار ميكرد كه مادرش نا گزير به روستاي اكبر كه چندين روستا از محل سكونتشان فاصله داشت برد
    سليمان او را تا نهر و اسياب راهنمايي كرد و وقتي به محل سك.ونت قبليشان رسيد به طرف ان اشاره كرد
    در سفر دومش به انجا او با مادر مهمت بكلر روبرو شد و بلافاصله او را شناخت و به او سلام كرد
    ان زن اعتراف كرد كه پسرش يه اسيابان بوده كه چهار سال پيش تر از ان در مرافعه اي با يك بيلچه ارد به قتل رسيده است
    سوابق دادگاه توضيحاتي را كه سليمان درباره قتل ميداد را تاييد مي كرد
    او در مورد جزييات خانواده نيز از قبيل ازدواج مجدد پدر واقعيت را گفته بود
    اين دو خانواده تا قبل از انكه اين اتفاقات رخ دهند همديگر را نمي شناختند خانواده سليمان گندمهايشان را در اسيابي در دهكده خودشان اسياب مي كردند
    سليمان همانطور كه بزرگتر ميشد با خانواده مهمت ملاقاتهاي مكرري داشت و همچنان معتقد بود كه مهمت بكلر است
    سه نفر شاهدي كه در لحظه تولد سليمان حضور داشتند جملگي اظهار مي كردند كه پشت جمجمه سر سليمان به جاي زخم كم رنگي شباهت داشت كه دكتر استيونسون اين نقص عضو رادليل اصلي صحت گفته هايش مي داند كه اين زخم شباهت زيادي به يك زخم بد جوش خورد ناشي از يك ضربه به پشت سر داشت



    بر گرفته از پارسیفا

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    كشيش راندول و روح بوتادون

    كشيش راندول و روح بوتادون

    كشيش راندول و روح بوتادون افسانه اي است كه اغلب اهالي شهر كرتي ان را در خردسالي شنيده اند از دفترچه خاطرات اين روحاني انديشمند كه در يك مدرسه ادبيات تدريس مي كرده و نيز در يك درمانگاه محلي فعاليت داشته دريافته اند كه در سال 1665 در دهكده ما شيوع پيدا كرد ودر مدرسه ما هم بسياري مبتلا شدند و جان باختند يكي از افرادي كه به اين مرض دچار شد جان اليوت پسر بزرگ ووارث اليوت مالك تربورسي بود كه جان پسر فوق العاده اي بود وشانزده سال بيشتر نداشت و به خاطر علاقه اي كه به او داشتم پذيرفتم كه موعظه اي در مراسم تدفين وي داشته باشم
    من مراسم وعظ را پيش روي تابوت و در حضور جمعيت سوگوار به پايان بردم بعد از مراسم اقاي بلايت از بوتادون كه تحت تاثير موعظه من قرار گرفته بود واين بيشتر به علت اين بود كه تنها پسر او كه همچون جان شخصيتي بي نظير داشته با حوادث غير منتظره اي كه برايش پيش امده تمام ارزوهاي پدر و مادرش را نقش بر اب كرده و بسيار منزوي و مغموم شده است از من خواستند كه شب به همراه انها به بوتادون محل زندگيشان بروم و من قول دادم تا شب بعد به انها سري بزنم
    بوتادون محل زندگي بلايت سالخورده ملكي خصوصي بود كه به سبك خانه هاي قرن پانزدهم ساخته شده بود خانه با حصارهاي بلند احاطه شده بود و داخل ان عمارت با شكوهي بود و منظره چشم گيري ايجاد كرده بود
    سبك خانه بسيار قديمي بود و قدمت ان موجب مي شد تصور كني احتمالا اين عمارت شاهد حوادث خارقالعاده اي بوده است
    وجود اتاقي جن زده يا اسطوره اي در انجا بعيد به نظر نميامد
    كشيش راندول طبق قرار به انجا ميرود و با كشيش ديگري كه او هم به خانه دعوت شده بود اشنا ميشود و در لابلاي صحبتهايشان ان كشيش بحثي را پيش مي كشد و از او ميخواهد كه در حل ان مساله كمك كند
    سر صحبت را چنين باز مي كند كه پسر اقاي بلايت كه پسر باهوش و با ذكاوتيست مدتي است ساكت و گوشه گير شده است و بدتر انكه بسيار پرخاشگر و تند خو شده و اغلب تنها و گريه مي كند اوايل دليل رفتارش را مخفي ميكرد اما ديري نپاييد كه نتوانست ايستادگي كند و دليلش را چنين شرح داد
    هر روز در محلي خاص كه ني زاري با حصارهايي ازسنگهاي بزرگ گرانيتي است با چهرهي رنگ پريده و محزون زني روبرو ميشود كه عبايي بلند به تن كرده و در حاليكه يك دستش را به كمر زده با دست ديگرش به دور دستها اشاره مي كند و مانع رفتنش مي گردد به گفتهي پسرك اسم ان دختر دورسي دينگلت است كه از بچگي انها همديگر را ميشناخته اند و اغلب با والدينش به منزل انها مي امدند
    اما عجيب بودن مساله در اين است كه دخترك سه سال پيش مرده است و پسر هم در مراسم خاكسپاري او شركت كرده است و خود با چشمانش ديده است كه دختر در تابوتش دفن شده است
    او مي گويد كه موها و بدن دخترك انقدر نرم و ظريف و سبك هست كه گويي مادي نيست و وقتي به او خيره ميشوي محو مي شوند اما چشمان ثابتي دارد كه كوچكترين حركتي از خود نشان نمي دهد و حتي در مقابل تابش خورشيد حالت خود را حفظ مي كند
    پسر مي گويد كه يك بار هم نشده كه از انجا بگذرد و و ان شبح را نبيند ولي اين شبح هرگز در هنگام ديگري بر او ظاهر نشده
    در ادامه اقامت ما در منزل والدين پسر نظر مرا در اين مورد خواستند و من گفتم كه بايد خودم با پسرتان صحبت كنم چونكه موضوع عجيبي است
    واو داستان خود را با حوصله و خشوع بسيار برايم تعريف نمود پس از اتمام صحبتهايش از او خواستم تا روز بعد به ان مكان برويم
    روز بعد صبح زودو قبل ازبرخاستن اهالي محل به طرف مكان مورد نظر براه افتاديم پسرك ظاهري ارام داشت ولي من اعتراف مي كنم كمي دلواپس بودم
    چرا كه احتمال مي دادم يكي از خبيث ترين اشباحي باشد كه انسان مي تواند با ان مواجه شود
    هنوز به محل مورد نظر نرسيده بوديم كه شبحي را كه به سمت ما پرواز كرد ديديم
    ظاهر و ويژگيهاي شبح كاملا طبق توصيف پسرك بود صورتي چون گچ و سفيد ورنگ پريده و چون سنگ بيروح و موهايي مانند مه تار و نا واضح بودند
    چشماني ثابت و بي حركت كه به جاي چشم دوختن بر ما به چيزي در دور دستها خيره شده بود
    درست همچون قايقي در رود او از كنار ما عبور كرد
    دوستان ادامه داستانو بعدا مي نويسم اميدوارم مورد توجهتون قرار بگيره





    بر گرفته از پارسیفا

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. کشف تروجان جدید اندروید-مراقب برنامه هایی که بر روی گوشی...
    توسط HRG در انجمن نرم افزارهاي اندروید
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۱ دی ۸۹, ۲۱:۳۵
  2. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: شنبه ۲۲ خرداد ۸۹, ۲۱:۱۸
  3. معرفی یک آنتی ویروس قوی و رایگان
    توسط SAREH در انجمن نرم افزار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۲۴ آبان ۸۷, ۰۷:۵۱
  4. نامه دختر عموی دختر همسایه به پسر همسایه دختر عمویش
    توسط YASSIN در انجمن مطالب سرگرمی وطنز و خنده بازار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۳ آبان ۸۷, ۱۸:۲۳
  5. ايجاد رویانهای انسانی حاوی DNA از سه نفر
    توسط HAMIDREZA در انجمن بایگانی اخبار علمی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۱ اسفند ۸۶, ۱۸:۴۵

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •