در بعد از ظهری روشن و آفتابی روز 23\sep\1880 در مزرعه دیوید لنگ واقعه ای رخ داد
او دارای 2 فرزند 8 و 11 ساله بود و انها با ارابه ای که پدرشان برایشان خریده بود بازی می کردند
در این هنگاو خانم لنگ به شوهرش گفت دیوید زود مرا به شهر برسان باید قدری خرید کنم دیوید نیزدر حالی که به طرف اسبهای زیبای خود میرفت به ساعت جیبیش نگاهی انداخت و گفت همسر عزیزم چند دقیقه دیگر برمیگردم
او نمی دانست که فقط چند ثانیه با سرنوشت فاصله دارد
بچه ها نیز که آقای پگ و برادر زنش را دیدند که به منزل آنها می آمد دوان دوان به سویش رفتند دیوید هم دستی به سوی او تکان داد و به طرف خانه رفت
هنوز بیش از 6 قدم بر نداشته بود که در برابر دیدگان همه نا پدید شد
خانم لنگ فریادی کشید و بچه ها وحشت ده به آن سو رفتند
چند لحظه بعد همه به نقطه ای که دیوید نا پدید شده بود رسیدند
بر خلاف تصور هیچ سوراخی در انجا نبود
غرب بود که جمعی ا مردم و پلیس وجب به وجب مرعه را گشتند ولی اثری از او پیدا نکردند
بعد از 7 ماه که همه چیز فراموش شد روزی از روزها واقعه عجیبی رخ داد
در همان منطقه ای که دیوید نا پدید شده بود دوباره صدای او به گوش مرسشد که در خواست کمک می کرد تا اینکه صدا برای همیشه خاموش شد
نظر شما چیه؟
به نظر شما دیوید کجا رفته بود ؟
منع : کتاب عجیب تر از علم