يكي از مدرسين حوزه ي علميه ي قم كه بسيار با تقوي و با ورع
است و گويا تخليه روح دارد نقل ميكرد كه من روزي در اطاق
منزل خودمان نشسته بودم كه ناگاه ديدم روحم از بدنم بيرون مي
آيد و بلاخره به بالا رفتم و از سقف اطاق بدون هيچ مزاحمتي
در فضاي بازي قرار گرفتم.ضمنا" باغي در قريه ي محل تولدم
داشتم كه فوق العاده به آبياري آن بخصوص در فصل تابستان
علاقه مند بودم زيرا گلها ودرختهاي خوبي داشت و ممكن بود با
كوچكترين بي توجهي آنها خشك شوند و از بين بروند لذا روي
همين علاقه تصميم گرفتمكه سري به آن باغ بزنم و از وضع آنجا مطلع شوم لذا در فاصله ي يك لحظه خود را به باغ
رساندم.بعدازظهري بود.باغبان درگوشه ي باغ استراحت كرده بود
ولي هنوز بخواب نرفته بود.من چند لحظه كنار باغ به تماشاي باغ
ايستادم كه ناگاه ديدم باغباناز پشت سرم بمن ميگويد حاج آقا خوش
آمديد. خوب معلوم بود كه باغبان بخواب رفته و اين روح او بود كه مرا مي ديد و بمن
خوش آمد ميگفت.
من از او پرسيدم باغ را آب داده اي؟گفت نه.امروز نوبت آب مال
ما بوده و من منتظرم كه آب بيايد تا باغ را آب بدهم.گفتم: پس چرا
تحقيق نمي كني كه آب براي چه نيامده است.بيا با هم برويم و از
اين موضوع تحقيق كنيم.روح او با من حركت كرد ولي هنوز به
رودخانه (يعني محلي كه از آنجا آب بطرف باغ ما منشعب ميشود)
نرسيده بوديم كه اوبرگشت و وارد بدنش شد.يعني از خواب بيدار
شد كه ظاهرا" همسرش او را صدا زده بود و او را بيدار نموده
بود و من ميشنيدم كه به همسرش مي گفت: الان حاج آقا را در
خواب مي ديدم ايشان از آنكه باغ را آب نداده اين ناراحت بودند
پس من به رودخانه مي روم تا ببينم چرا براي باغ آب نميفرستند.و
چون تا محلي كه آب از رودخانه بطرف باغ ما منشعب مي شد
حدود دوكيلومتر فاصله داشت و من چون سبك بودم خودم را به
يك لحظه به آن محل رساندم ولي باغبان پس از نيم ساعت به آنجا
رسيد.در اين مدت ديدم دو نفر بر سر آب دعوا ميكنند ولي آنها مرا
نمي بينند.يكي از دو نفذ با بيل به سر ديگري زد و او كشته شد.
در ميان رودخانه كسي نبود لذا قاتل موفق به فرار شد ولي وقتي
باغبان ما به محل حادثه رسيد و چند لحظه آن منظره را نگاه
كرد خيلي متاثر شد و از ترس آنكه مبادا اين قتل را به او نسبت
دهند فرار كرد ولي يكي از اهالي همان ده او را موقع فرار
كردن ديد و از آنچه مي ترسيد بسرش آمد. بلاخره او رفت به
پاسگاه خبر داد كه من ديدم فلاني (يعني باغبان ما)آن مرد را
كشته است.من در اين موقع ديدم با اين وضع نمي توانم براي
باغبان كاري بگنم لذا فورا به قم برگشتم و با بدنم عزم مسافرت
كردم و بهقريه مان رفتم.اتفاقا" همان روز باغبان بيچاره را گرفته
بودند و به اتهام قتل به شهر برده بودند و او را زنداني كرده
بودند. مناول كاري كه كردم فرستادم پي آن قاتل اصلي.او هم
بدون آنكه احتمال بدهد كه من از موضوع اطلاع دارم به منزل ما
آمد.من او را در اطاق خلوتي خواستم و به او گفتم به اين نشانيها
من ميدانم كه تو آن مرد را كشته اي و شرعا" چون عمدا" او را
نكشت اي مي تواني با دادن ديه خودت را از اعدام نجات بدهي و
من تا بتوانم كوشش خواهم كرد كه تو نه به زندان بروي و نه
اعدام شوي ولي دو شرط دارد يكي آنكه هر چه زودتر خودت را
معرفي كني تا آن بيچاره ي بيگناه زودتر آزاد شود و ديگر آنكه
ديه ي قتل را بدهي و چون او ميدانست كه من قدرت اينكه او را
از اعدام نجات بدهم دارم به دست و پاي من افتاد و گفت من
اينكارها را خواهم كرد ولي بشرط آنكه شما هم به وعده هايتان
عمل كنيد يعني نگذاريد مرا اعدام كنند من هم به او قول دادم و
بحمدالله موفق هم شدم و او هم به وعده هايش عمل كرد و ماجرا خاتمه يافت


دنیای نا شناخته جن تالیف جعفر حمزه