بنام خداوند جان و خرد

خانمي جوان و بسيار زيبا به عكاسخانه اي رفت و از مدير عكاسخانه خواهش كرد چند عكس باحالت هاي مختلف از او تهيه كند و مخصوصا" توضيح داد اين عكس را قصد دارد براي همسرش بفرستد بنابراين شايسته است آن عكس هر چه بهتر برداشته شود .

همانطور كه خانم زيبا خواسته بود عكاس تصاوير گوناگوني از او برداشت و شيشه هاي عكس را بتاريكخانه برد و همينكه برگشت ديد خانم رفته است با خود گفت: ممكن است همان اندازه كه زيبا است كم حوصله هم باشد بلاخره براي گرفتن عكسها هم كه شده برميگردد. يك هفته بعد خانم به عكاسخانه آمد و نمونه عكس ها را ديد و پسنديد و از مدير عكاسخانه خواست چند تاي آنها را به اندازه بزرگ تهيه كند و پشت ويترين بگذارد كه در معرض ديد تمام مردم باشد و بعد يك اسكناس پنجاه فرانكي روي ميز گذاشت. صاحب مغازه پول خرد نداشت و ناچار از خانم خواهش كرد چند دقيقه تآمل كند و خود بسرعت بيرون رفت تا آن اسكناس را نزد مغازه همسايه بپول خرد تبديل كند.اما به محض آماده شدن پول خرد اسكناس پنجاه فرانكي ناپديد شده بود گوئي يكدست غيبي آنرا با خود برده بود.

مرد عكاس بهت زده و متعجب بمغازه خود بازگشت تا لااقل خانم را در جريان ناپدي شدن پول قرار دهد. اما خود خانم زيبا هم غيب شده بود. از اين ماجرا در حدود چند ماه گذشت تا آنكه
روزي يك مرد رنگ پريده و مظطرب به عكاسخانه مراجعه كرد و از نام و نشان آن خانم يعني صاحب آن عكسها پرسيد و عكاس آنچه درباره آن زن ميدانست به آن مرد گفت و بعد علت اظطراب و نگراني او را سؤال كرد و آن كرد با صدائي خفه و لرزان گفت: اين خانم همسر من است. ممكن است بطور دقيق بمن بفرمائيد چند ماه پيش براي عكس گرفتن اين عكس به عكاسخانه شما آمده است؟ صاحب مغازه پاسخ داد در حدود چند ماه قبل مرد نگران با همان لحن سابق گفت: در صورتيكه او درست پنجسال پيش مرده است. من به او خيلي علاقه مند بودم و در تمام مدت اين پنجسال آرزو ميكردم حتي براي يك لحظه هم كه شده او را در عالو رؤيا ببينم.

ديشب باز هم طبق معمول با همين اميد به خواب رفتم و بلاخره بخواب من آمد خيلي خوش و خندان بود و بمن گفت يك عكس خوب براي تو گرفته ام. فردا برو ويترين مغازه هاي عكاسي
فلان خيابان را تماشا كن. خودت پيدا ميكني. و ملاحظه فرموديد كه هر چه همسرم به من در عالم رؤيا گفته بود در بيداري همان شد.