هر روز به هنگام غروب آفتاب، وقتي آخرين قايق توريستي، مسافران خود را از اين پايگاه دورافتاده و بادگير ميبرد، يك نفر تنها در جزيره جا ميماند. او نگهبان شب آلكاتراز است. «گريگوري جانسون» در زير نور چراغ قوه خود جاي جاي اين زندان دلگير كه زماني محل نگهداري بدذاتترين جنايتكاران و قاتلين بوده است را درمينوردد. او در حالي كه نور را به سوي در نيمه باز سلول انفرادي مياندازد ميگويد: «هي آن صداي چيه؟» مكثي ميكند و شانههايش را در برابر يكي ديگر از اسراي آلكاتراز بالا مياندازد و زيرلب ميگويد: «مرد فكرش را هم نكن كه يك شب بدون اسلحه بيرون بيايي.» تا هنگام سپيدهدم كه اولين قايق توريستي به جزيره ميآيد، مرد در «جزيره شيطاني» آمريكا با توهمات و ترسهاي خود دست و پنجه نرم ميكند. سالها پيش آلكاتراز آخرين ايستگاه زندگي 1576 قاتل و جنايتكار و معروفترين كلاهبرداران آمريكا بود. اين پايگاه كه به «صخره» معروف بود به خاطر سلولهاي تنگ و تاريك و ديسيپلين سختش معروف بود. بعد از اينكه در سال 1963 اين زندان بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانيان بيچاره خود ماند. مرداني كه زماني در آن جا به زنجير كشيده شده بودند. با اينكه ديگر هيچ زندانياي در آن نيست ولي هنوز هم حس غريبي در آن موج ميزند. حسي توام با دلهره و وحشت. طوري كه هيچگاه به ويژه در هنگام شب انسان در آن جزيره احساس آرامش نميكند. بعضيها معتقدند اين احساس غريب به خاطر وجود ارواح كساني است كه در آن زندان مردهاند. آيا اين حرف صحت دارد؟



نيشگوني از سوي عالم ارواح«اريك» ده سال در شيفت شب آلكاتراز كار كرد. از نظر او بدترين قسمت كار، رفتن به اتاق اعدام با صندلي الكتريكي بود. يك شب او روي صندلي شوك نشست و عكس يادگاري گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتي فيلم را ظاهر كرد در عكس تصوير صورتي را ديد كه از پشت صندلي خيره به او نگاه ميكند. او هنوز هم نميداند آن صورت چه بود. اريك ميگويد گاهي اوقات واقعا احساس وحشت ميكردم. نگهبانهاي ديگر داستانهايي درباره اتفاقات آن جا تعريف ميكردند ولي من سعي ميكردم توجهي به حرف آنها نكنم اما گاهي اوقات احساس ترس اجتنابناپذير بود.
«مري مك كلر» دوازده سال است كه در اين جزيره كار ميكند. او از انزواي آن جا لذت ميبرد و ميگويد «اينجا يك محل فانتزي استاندارد براي من است.» با اين حال او هم اتفاقات عجيبي را تجربه كرده است. وي ميگويد«بارها برايم اتفاق افتاده كه احساس ميكردم كسي مرا نيشگون ميگيرد. من توضيحي براي آنها ندارم به همين خاطر هيچوقت در موردشان با كسي حرف نزدم.»
«جان بنر» در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در اين زندان گذراند اين سارق بانك كه هم اكنون در آريزونا زندگي ميكند درباره زوزههاي باد ميگويد «شبها وقتي با چشمان باز دراز ميكشيدم به زوزه باد گوش ميدادم. زوزهاي وحشتانگيز بود و انسان احساس ميكرد ارواح هم با باد همنفس شدهاند. سعي ميكردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلكاتراز فكر ميكنم به ياد بيرحميهايش ميافتم.» هر روز هزاران توريست از جاهاي مختلف به آلكاتراز ميآيند و از سلولهاي مختلف آن كه هر يك نام زنداني خود را بر سر در خود دارند ديدن ميكنند. وقتي خورشيد غروب ميكند ديگر كسي از آلكاتراز نميرود بلكه همه از آن فرار ميكنند. جانسون، نگهبان شب، نيز پس از گذراندن شبي در ميان زوزههاي ارواح كشتهشدگان آلكاتراز، صبح روز بعد ميگريزد تا چند ساعتي احساس امنيت نمايد.