لمس ارواح
(رنه توكه) محقق و روحشناس فرانسوي داستانهايي از تجربه اشباح در كتابهاي خود ذكر كرده كه بخشي از آن مربوط به خانم <وي> است. خانم (وي) با (توكه) در ارتباط با رويت اشباح مشورت ميكرده است. تجربه زير مربوط به يكي از يادداشتهاي اوست كه براي (توكه) فرستاده است.
خانم (وي) در يكي از شهرهاي فرانسه همراه با دو پسرش يك منزل قديمي متعلق به قرن هفده را خريداري نمود و در ششم ژوئيه سال 1955 در اين منزل استقرار يافت. اين منزل به شكل قلعهاي قديمي با باغ بزرگي بود كه نمازخانه و محراب نيز داشت. آنها به زودي متوجه شدند كه اشباحي در آن منزل رفت و آمد دارند. اين اشباح مربوط ميشدند به ارواحي كه در گذشته دور در آن مكان مقيم بودند.
يكي از اين اشباح، روح شخصي بود كه در زندگاني خود باعث مرگ مردي شده و دچار عذاب روحي بود. اين روح در گفتگويي كه با خانم (وي) داشت، داستان طولاني و غمانگيزي درباره مرگ يك انسان از گرسنگي و تشنگي و سرما در سياهچال را بيان كرده و از اينكه با رذالت و سهل انگاري و بيتوجهي خود باعث شهادت آن مرد شده است، احساس ندامت و پشيماني مينمود.
پروفسور (توكه) استاد موسسه بينالمللي ماوراي رواني پاريس كه نقلكننده اين واقعه است، خانم (وي) را تشويق و ترغيب ميكند از شبح عكسبرداري نموده و در صورت امكان آن را لمس نمايد. يكي از پسرهاي خانم (وي) به نام ژان در فرصتي از شبح عكس گرفت. خانم ( وي) فيلم را در اختيار پروفسور توكه قرار داد. او فيلم را ظاهر كرد و دليل بارزي بر اين مدعا بدست آورد. پروفسور توكه اين دو عكس را در كتابش چاپ نموده است. چند هفته بعد خانم (وي) پيشنهاد دوم پروفسور توكه را عملي نمود. اين زن در دنباله يادداشتهاي خود چنين مينويسد:
...<يكشب در اواخر ماه نوامبر گاستون پسرم را كه با قطار ساعت يك و نيم بعد از نيمه شب ميرفت بدرقه نمودم. حدود ساعت دو و ده دقيقه بود كه از ايستگاه قطار (مولن) برگشتم. وقتي وارد منزل شدم تكان دهندهترين واقعه دوران زندگيم رخ داد.
در آن شب بهخصوص، من اصلا به روح و شبح فكر نميكردم. چون بهدليل رفتن پسرم دلم بهشدت گرفته بود. من قبل از ژان، كه رفته بود اتومبيلش را در گاراژ پارك كند، وارد منزل شدم. به محض اينكه در را باز كردم ديدم شبح روي پلكان سرسرا ايستاده است.

درست همانجايي كه يكسال پيش بر من ظاهر شده بود. من وحشت زده در جايم خشك شدم، سرانجام به خود آمدم و توانستم خودم را كنترل كنم. اين دفعه از پلهها بالا رفتم و بعد از اينكه شبح چند كلمهاي صحبت كرد، چشمم را بستم و دو تا دستم را فرو كردم توي سينه و شكم شبح، ناگهان تكان شديدي در همان نقطه بدنم احساس كردم. بعد يك سرماي منجمدكننده كه نفسم را به طرز توصيفناپذيري بند آورد، تمام وجودم را فراگرفت. شبح با اين حركت من عقب رفت و ژان كه از پايين ناظر صحنه بود فرياد زد : (مادر ، چكار كردي؟) داشتم ميافتادم كه ژان مرا بغل كرد و به اتاقم رساند. خيلي زود دستانم ورم كردند و شروع به سوختن نمودند، درست مثل اينكه از سرما سوخته باشد. ژان مرتب برايم آب نيمه گرم ميآورد و من دستانم را در آن فرو ميبردم. كم كم درد كمتر شد و با خستگي تمام به خواب رفتم. فردا صبح به هيچوجه نميتوانستم انگشتانم را تكان دهم. چون انگشتانم ورم كرده بودند. ژان با زحمت توانست انگشترهايم را درآورد.
حداقل دوماه دستهاي من متورم بود و سوختگيهاي متعددي كه شبيه زخم ناشي از چنگ گرفتگي بود به وضوح روي آنها به چشم ميخورد. از آن پس پوست دستانم خراب و بسيار ضخيم شدند.
هنوز گاهي در ناحيه سينه و شكم خود احساس درد ميكنم يعني همان نقطهاي از بدن شبح كه دستم را در آن فروكردم. اما از اين كار خود بههيچوجه متاسف نيستم زيرا مدتها بود كه ميخواستم بدانم آيا زير اين غبار ابر مانند، اسكلتي وجود دارد يا نه و فهميدم هيچ چيزي نيست و شبح از يك نوع بخار منجمد درست شده كه كمي هم لزج است.
پروفسور (توكه) آثار سوختگي و تورم روي دست خانم (وي) را در پاريس تاييد نموده است.
منبع: مجله خانواده سبc