داستاني كه ميخوانيد درباره اتفاقاتي است كه براي (ديويد جوليانو) نويسنده و محقق مسائل ماورءالطبيعه رخ داده است.
(همه چيز از وقتي شروع شد كه من تنها سه سال داشتم. يك شب از خواب پريدم و موجود كوچكي شبيه به يك بچه را در تخت و در كنار خودم يافتم. قدش تقريبا دو فوت بود و به يك پسر بچه كوچك شباهت داشت ولي سرش از حد معمولي بزرگتر به نظر ميرسيد. يك پيراهن آبي به تن داشت و دستهايش از پايين آستينها ديده نميشد. لبهايش تكان ميخورد و كلمات نامفهومي از آن بيرون ميآمد. او درست مثل خودم واقعي بود و نوعي مه يا غبار نوراني در اطرافش به چشم ميخورد. من به سوي اتاق پدر و مادرم دويدم و پدرم را بيدار كردم ولي او به من گفت بروم و بخوابم. من هم به اتاق برگشتم. حالا ديگر آن هيكل كوچك روي تختم سرپا ايستاده بود. من از ترس يك بالش برداشتم و صورتم را با آن پوشاندم و به روي تختم پريدم ولي او رفته بود. آن آغاز اتفاقاتي بود كه 26 سال به طول انجاميد.
من از ذكر حوادث مشابه تا سال 1990 پرهيز ميكنم. آن اتفاقات هر چند گهگاهي باعث وحشت من ميشدند ولي هرگز مرا بيش از حد نترساندند. در طول اين مدت كه تا پايان نوجواني طول كشيد من هميشه هيكل همان پسر بچه را ميديدم و همان اتفاق تكرار ميشد. اتاق خواب من در انتهاي يك راهرو قرار داشت و دو اتاق ديگر قبل از اتاق من بود. طرف ديگر اين راهرو يك پاگرد است كه جلوي ديد پلهها را ميگيرد. من از اتاق خوابم ميتوانم تا انتهاي راهرو و پاگرد و بالاي پلهها را ببينم. من هميشه متوجه ميشدم كه چه موقع پسرك ميآيد، وقتي زمان آن فرا ميرسيد موي پشت گردنم سيخ ميشد و از ترس ميلرزيدم. همان موقع پسرك بر بالاي پلهها در پاگرد ظاهر ميشد و به سمت اتاق من ميآمد. به نظر ميرسيد هيچ توجهي به اتاقهاي ديگر ندارد. من هم معمولا ميترسيدم و يا در را محكم ميبستم و يا به سوي اتاق پدر و مادر ميدويدم و روي كف اتاق آنها ميخوابيدم. تصور كنيد صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد پسر هجده سالهتان خودش را گلوله كرده و كف اتاقتان خوابيده است. پدر، مادر و خواهر من هيچوقت حرفهاي مرا باور نكردند. من هر شب دير ميخوابيدم و تلويزيون تماشا ميكردم. پلكان خانه ما در اتاق پذيرايي است و نردههاي چوبي دارد. من اغلب آن موجود را ميديدم كه روي پله سوم يا چهارم ايستاده است و مرا تماشا ميكند و بعد ناپديد ميشود.
يك بار يكي از همسايگان به من گفت: وقتي آن موجود را ديدي به او بگو از اينجا برو و ديگر برنگرد. من هم همين كار را كردم و تا يك سال واقعا راحت شدم. وقتي موضوع را به دوستم گفتم او گفت: آن پسرك يك روح است كه ميخواهد با تو ارتباط برقرار كند.
او ميخواهد تو كاري برايش انجام بدهي تا بتواند در آرامش به جهان باقي برود. وقتي دوستم اين حرف را زد از اينكه آن روح بيچاره را از خودم رانده بودم احساس گناه كردم. يك شب از او خواستم برگردد تا به او كمك كنم.شب بعد دوباره او را ديدم ولي اين بار خيلي قويتر بود به طوري كه از كار خودم پشيمان شدم. ديگر آن موجود را بيشتر ميديدم و گاهي مرا شديدا ميترساند. پسرك همان پسرك بود ولي حالا ديگر نيرويي جديد داشت هميشه اطرافش موجودات سياه رنگي بودند... موجوداتي كوچك كه چهار دست و پا راه ميرفتند.
قبلا من از ترس آن موجودات به اتاق پدر ومادرم پناه ميبردم ولي حالا ديگر از ترس از خانه ميگريختم و گاهي نيمهشبها هراسان به خانه دوستانم ميرفتم. يكبار كه اين اتفاق را براي مادرم تعريف كردم او گفت: دفعه ديگر آنها را ديدي مرا صدا كن.
چند شب بعد آن موجود را روي پلهها ديدم و به سرعت به اتاق مادرم دويدم و او را بيدار كردم. بعد با او به راهرو آمدم و به آن موجود اشاره كردم ولي آن موجود عقبعقب رفت و فرار كرد. من به دنبالش دويدم ولي او در پلهها ناپديد شد. مادرم او را نميديد ولي از حركت چشمهاي من ميفهميد كه من چيزي را ميبينم. او همان وقت بود كه كمي حرفهايم را باور كرد.
ديگر به ديدن آن موجودات عادت كرده بودم. فهميده بودم آنها هيچ صدمهاي به من نميزنند. مدتي از آنها خبري نشد و من هم كاري به كارشان نداشتم چون ميترسيدم دوباره بازگردند. يك روز به زيرزمين متروكه خانه قديميمان رفتم تا آنجا را وارسي كنم. سالها بود كه پاي كسي به آنجا نرسيده بود. روي پلههاي زيرزمين چشمم به يك جعبه افتاد. يك جعبه قديمي كه شايد بيست سال ميشد كه آن را نديده بودم. آن را برداشتم و در اتومبيلم گذاشتم ولي از همان شب دوباره ارواح آمدند و اين بار ديگر آن پسرك نبود، بلكه موجودي سياه با قدي حدودا هفت فوت بود. انگار از مايع يا دود ساخته شده بود و زير لب زمزمه نامفهومي ميكرد. حالتي شيطاني و ترسناك داشت به طوري كه وحشت نگاه دلهرهآورش هنوز در دلم مانده است. روز بعد در اين مورد فكر كردم و ميدانستم اين من هستم كه بايد خودم را نجات بدهم. من بايد ارواح را دور ميكردم. از خدا طلب كمك كردم و خواستم به من قدرت دهد تا اين روح خبيث را از خودم دور كنم. همان شب ساعت دو نيمه شب احساس كردم آنها نزديك ميشوند. به اطراف نگاه كردم. آن موجود كوچك به همراه آن موجود عظيم و سياه وآن موجودات كوچك آن جا بودند. با صدايي محكم اما آرام گفتم ميخواهم از من جدا شوند.گفتم آنها هيچ قدرتي بر من ندارند و نميتوانند مرا تسخير كنند. گفتم من و خانوادهام تحت حمايت خداوند هستيم و آنها نميتوانند به ما صدمهاي بزنند. بعد از كنارشان گذشتم و به پشت سرم هم نگاه نكردم. اين موضوع مربوط به دو سال پيش است.
من هميشه يك انجيل كوچك كنار پلهها و در زير زمين ميگذارم. از آن موقع ديگر آنها را نديدم ولي هنوز هم هر از گاهي صداي راه رفتنشان را ميشنوم