چند ماه قبل شب هنگام در خانه ام بودم هوا بسیار سرد بود برف شدیدی می بارید ابرهای متراکم روی اسمان را پوشانده بودند موج سرما همه شهر را فرا گرفته من داخل رختخواب خود شدم هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که صدای زنگ خانه را شنیدم از رختخواب بیرون امدم تا ببینم که در این موقع شب چه کسی است که مزاحم خوابم شده است .
وقتیکه در را باز کردم کودکی 7 یا 8 ساله در مقابلم دیدم از سرما می لرزید لباس کافی بر تن نداشت و همه لباسهایش خیس شده بود . حتی شالگردنی که دور گردنش بود پر برف بود . کودک به دیوار تکیه داده بود همینکه مرا دید با صدای ارام ولی تاثر اوری گفت : اقای دکتر تمنا می کنم مادرم مریض است و به کمک شما احتیاج دارم .
من ابتدا ازین درخواست ناراحت شدم و خواستم امتناع کنم لکن وجدانم مانع ازین شد که خشمگین شوم و خود را موظف دیدم که تقاضای کودک را بپذیرم لذا به ارامی گفتم : بیا تو و منتظر باش تا من حاضر شوم. من در مدت کوتاهی با عجله لباسهایم را پوشیدم و کیف خود را برداشتم و هر دو از خانه بیرون امدیم کودک مرا به طرف خانه اش که زیاد هم دور نبود راهنمایی کرد او در جلو می رفت و من در پی او تا به خانه رسیدیم او در را باز کرد و بطرف اتاقی اشاره کرد و گفت مادرم در ان اتاق خوابیده من بسمت اتاق رفتم و قتی وارد شدم دیدم خانمی روی تخت خوابیده من جلوتر رفتم وقتیکه معاینه اش کردم دیدم به بیماری التهاب ذات الریه مبتلا شده است و حالش خیلی بد بود .
نخست با ملایمت به او دلداری دادم که وحشت نکند بعد هم گفتم خانم خوب کاری کردید در این وقت شب پسرتان را به خانه ام فرستادید و ان پسر هم واقعا کار خوبی کردکه با سماجتش باعث شد به اینجا بیایم ولی خانم بهتر بود که به او لباس مناسب می پوشاندید چون هوا خیلی سرد و برفی است
وقتیکه من این سخنان را می گفتم احساس کردم که مادر وحشت زده شد بعد با صدای بلند گفت : اقا این غیر ممکن است چون فرزند من بیشتر از یک ماه است که مرده و من غیر او هم فرزندی ندارم شاید او کس دیگری بوده. من شش روز است که در این حال بسر می برم
او گفت من لباسهای پسرم را در انبار نگه داشته ام برو انها را ببین . من گفتم ایا همسایه های شما پسری در حدود 7 یا 8 ساله دارند ؟
او گفت : در همسایگی من پیرزنیست که او هم تنها زندگی می کند و او هم نمی داند که من مریض هستم . من ناچار شدم به انبار بروم و لباسها را ببینم وقتیکه به انبار رفتم لباسها عینا همانهایی بود که پسرک پوشیده بود حتی شالگردن هم انجا بود ولی همه لباسها کاملا خشک بود