نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: درشکه ارواح

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    درشکه ارواح

    این یک داستان واقعی است.با اینکه حدود بیست سال از ان می گذرد ولی من می توانم همه چیز را بخوبی به خاطر بیاورم. در طی این بیست سال من این داستان را تنها برای یک نفر تعریف کرده ام و از حرف زدن در مورد ان هم احساس بدی به من دست میدهد .
    بیست سال قبل در تپه های شمالی انگلستان سرگرم شکار بودم .تمام روز را بی انکه شکاری کرده باشم فقط پرسه می زدم . باد خیلی سردی می وزید و برف به ارامی می بارید . هوا در حال تاریک شدن بود که متوجه شدم راهم را گم کرده ام . نگاهی به اطراف خودم کردم به خودم گفتم به قدم زدن ادامه میدهم تا سر پناهی برای خودم پیدا کنم. تفنگم را روی شانه ام انداختم و به راه افتادم.
    ماه دسامبر بود و برف شدیدی می بارید و هوا بشدت سرد بود . خسته و گرسنه بودم و از صبح چیزی نخورده بودم . به همسرم فکر کردم که در هتل منتظر من بود و با خودم گفتم : حتما حالا خیلی دلواپس شده چون به او قول داده بودم که قبل از تاریکی هوا برگردم.
    دلم نمی خواست باعث نگرانی او شوم . امیدوار بودم که کسی را ببینم و راه هتل را ازو بپرسم .و اگر خوش شانس باشم تا قبل از نیمه شب به هتل باز گردم
    در تمام این مدت برف بشدت می بارید و هوا هر لحظه تاریک و تاریکتر میشد کم کم احساس نا خوشایندی پیدا کردم داستانهایی در مورد افرادی که در برف گم شده بودند شنیده بودم . به خاطرم امد . انها انقدر راه می رفتند تا از نفس می افتادند یا از فرط خستگی به خواب می رفتند و دیگر بیدار نمی شدند . با خودم گفتم نه نباید این اتفاق برای من بیفتد و بشدت نگران شدم ولی بالاخره بر اعصابم مسلط شدم و این افکار پوچ و دلهره اور را کنار گذاشتم و با قدرت هر چه بیشتر فریاد کشیدم.
    در میان زوزه وحشیانه باد ناگهان صدایی به گوشم رسید . انگار کسی داشت جوابم را میداد . انگاه در تاریکی شب نوری از دور دستها به چشمم خورد که هر لحظه نزدیکتر و واضحتر می شد. من با سرعت بسیار بسمتش دویدم و سرانجام به پیرمرد فانوس به دست رسیدم . از دیدنش خوشحال شده بودم و خدا رو شکر می کردم .
    ولی بعید به نظر می رسید که پیر مرد از دیدن من خوشحال شده باشد . او فانوس خود را بلند کرد و بصورت من خیره شد و با لحنی سرزنش امیز پرسید : خدا را برای چه شکر می کنی . و من گفتم : چون شما را دیدم . من گم شده ام و می ترسیدم که نتوانم راهم را در برف پیدا کنم.
    پیرمرد پرسید :کجا می خواهی بروی؟
    دولینگ چقدر از انجا فاصله داریم
    حدودا بیست مایل یعنی در هر صورت شما گم شده ایو من نا امیدانه گفتم اه خدای من تا نزدیکترین ابادی چقدر راه است . نزدیکترین ابادی تا اینجا دوازده مایل فاصله دارد .ازو پرسیدم محل زندگی شما کجاست من می توانم شب را در انجا بمانم.
    پیرمرد گفت : محل زندگی من به درد شما نمی خورد چون اربابم اجازه ورود به شما نمی دهد . من گفتم : شما مرا به پیش او ببرید مطمئنم که او را برای یک شب راضی می کنم و پیرمرد در حالی که در میان برفها براه افتاد گفت باشد بیا ولی گمان نکنم اجازه بدهدو من دنبال نور فانوس او در میان برفها براه افتادم
    ناگهان سایه عظیم و سیاهی دیدم که در تاریکی به طرف من دوید ان سایه ترسناک سگ سیاه بزرگی بود که با خشونت پارس می کرد ولی با اشاره پیرمرد ساکت شد
    پرسیدم خانه تان اینجاست و او گفت بله همینجاست و کلیدی را از جیبش بیرون اورد و در خانه را باز کرد . من هم فورا بدنبال او وارد شدم نگاهی به اطراف کردم در سالنی بزرگ با سقفی بلند بودم . همانطور که به دور و بر خودم نگاه میکردم صدای زنگی شنیدم .
    پیر مرد لبخند خصمانه ای به من زد و رو به من گفت : ارباب با شما کار دارند و به اتاقی اشاره کرد و گفت اتاق ارباب انجاست
    به طرف در اتاق رفتم و محکم در زدم . بی انکه اجازه ورود دهند وارد اتاق شدم پیر مردی با موهای سفید پشت میزی پر از کاغذ نشسته بود. پیر مرد از جایش برخاست و نگاهی به من کرد و گفت: که هستید و اینجا چه می خواهید .گفتم اسمم جیمز ماری است و پزشک هستم . روی تپه ها شکار می کردم که در طو فان و تاریکی گم شدمو حالا هم محتاج اب و غذا هستم و هم جایی برای خواب

    او گفت: اینجا که مهمان خانه نیست جاکوب چرا یه غریبه را با خود به خانه من اورده ای و جاکوب غرو لند کنان پاسخ داد : من که او را نیاورده ام خودش پشت سرم راه افتاد و داخل خانه شد من نتوانستم مانع ورودش شوم اخر او از من قویتر است و اربابش رو به من کرد و گفت : چرا شما چنین کاری کردید و من بلافاصله جواب دادم خب برای نجات جانم و او پرسید برای نجات جانت و من گفتم بله چون برف شدیدی می بارید و من خیلی خسته بئدم و می ترسیدم که از پا بیفتم و از سرما بمیرم
    پیر مرد به کنار پنجره اتاق رفت و نگاهیبه بیرون کرد و لحظاتی بعد رو به من کرد و گفت بله حق با شماست اجازه دارید تا فردا صبح اینجا بمانید و به جاکوب اشاره کرد و گفت که شام بیاورد

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : درشکه ارواح

    او دوباره پشت میزش نشست و سرگرم مطالعه شد من هم تفنگم را گوشه ای گذاشتم و کنار اتش نشستم و نگاهی به اطراف کردم این اتاق از سالن کوچکتر بود و چیزهای جالب و سرگرم کننده ای در ان وجود داشت روی همه صندلی های اتاق پر از کتاب و کف اتاق هم پر از نقشه بود . به خودم که این پیرمرد کیست و چکاره هست ؟
    به محض اینکه جاکوب شام را اورد ارباب کتابش را بست و محترمانه مرا به میز شام دعوت کرد . شام ما یک سینی پر از گوشت و نان و تخم مرغ و یک قوری پر از قهوه پررنگ و مرغوب بود
    پیرمرد به من گفت ببخشید که چیز بهتری برای پذیرایی از شما ندارم و من که به غذا حمله ور شده بودم با دهانی پر ازو تشکر کردم ولی شام خود او چنانچه من دیدم فقط نان وشیر بود
    ما بی هیچ حرف دیگری فقط شام خوردیم . پیر مرد ظاهرا ادم افسرده ای بود
    وقتی غذایمان را خوردیم پیرمرد گفت راستی دیگر برف نمی بارد .هیجان زده از جایم پریدم و به بیرون از پنجره نگاه کردم ولی گفتم من که نمی تواتم بیست مایل درامشب پیاده روی کنم
    پیر مرد با حیرت پرسید بیست مایل پیاده روی منظورتان چیست؟!
    همسرم در دولدینگ منتظر من است مطمئنم حالا او خیلی دلواپس منست
    درست است تو مجبوری بروی ولی اینجا درشکه ای است که از جاده قدیم رد میشود و همیشه توقفی هم در دولدینگ دارد . یک ساعت و نیم تا حرکت درشکه از ایستگاهی که در پنج مایلی اینجاست وقت داریم جاکوب می تواند شما را همراهی کند و جاده ی قدیم را نشانتان دهد ولی فکر می کنم بتوانید خودتان ایستگاه درشکه را پیدا کنید .
    من گفتم بله حتما از کمک شما بسیار سپاسگزارم
    لبخندی بر لبان پیرمرد نقش بست و بعد زنگ را به صدا در اورد و دستورات لازم را به جاکوب داد . بعد رو به من کرد و گفت : اگر نمی خواهی از درشکه جا بمانی باید عجله کنی
    من صمیمانه ازو تشکر کردم و خواستم با او دست بدهم ولی او رفته بود . دقایقی بعد من همراه جاکوب بر روی تپه های پوشیده از برف بودیم و با اینکه باد ملایمی می وزید ولی هنوز هوا بشدت سرد بود اسمان گرفته بود و تنها صدایی که در ان متروکه به گوش می رسید صدای راه رفتن ما در میان برفها بود.
    جاکوب لب از لب باز نمی کرد و در سکوت پیشاپیش من گام بر می داشت و فانوس را نگه می داشت .من هم تفنگ در دست او را دنبال می کردم و در سکوت به ان پیر مرد عجیب و تنها فکر می کردم . هنوز صدایش در گوشم بود و تمام صحبتهایش را به یاد دارم و حتی تا امروز از خاطرم نرفته است.
    بالاخره جاکوب توقف کرد و با فانوسش به راهی اشاره کرد و گفت : این راهی است که باید بروی دیوار سنگی سمت راستت را بگیر و برو تا راه را گم نکنی و من پرسیدم یعنی این همان جاده قدیمی درشکه است . چقدر تا ایستکاه مانده است؟ و او در پاسخم گفت: بله درست است و تقریبا سه مایل . مستقیم برو که گم نشوی
    بعد از وقفه ای کوتاه جاکوب ادامه داد : این جاده ی خوبی است ولی خیلی باریک و پرشیب است مواظب باش چون دیوار نزدیک ایستگاه ریخته و بعد از ان سانحه هرگز تعمیرش نکرده اند
    کدام سانحه؟
    یک شب درشکه ای از جاده خارج شد و به ته دره سقوط کرد ان قسمت از جاده خراب است
    ایا کسی در این سانحه کشته شد این را من پرسیدم و او گفت: همه بدون استثنا چهار مسافر مردند و راننده هم صبح روز بعد جان داد
    کی این حادثه وحشتناک رخ داد
    جاکوب گفت: بیست سال پیش و ارباب هم از ان زمان این طوری شد . اخر یکی از مسافران ان درشکه تنهاپسرش بود به همین جهت او خود را در چنین جای متروکه ای زندانی کرده است
    سکه ای را بعنوان انعام به جاکوب دادم و به گرمی از او خدا حافظی کردم و تا ناپدید شدن نور فانوس او او را با نگاه دنبال کردم و سپس در ان جاده براه افتادم . با اینکه هوا تاریک بود ولی می توانستم دیوار سنگی لب جاده را ببینم
    این مساله به من اطمینان خاطر میداد ولی در ان تاریکی احساس تنهایی و ترس می کردم شروع به اواز خواندن و سوت زدن کردم و به همسرم که حالا بی صبرانه چشم براهم بود فکر می کردم و این افکار احساس خوبی به من می داد. هوا خیلی سرد بود با اینکه خیلی تند راه می رفتم ولی نمی توانستم خودم را گرم کنم و دست و پایم خشک شده بود در ناحیه سینه ام درد و سرمای شدیدی احساس می کردم
    از شدت خستگی کم کم حالت ضعف به من دست داد و مجبور شدم لحظاتی برای استراحت توقف کنم درست در همان لحظه بود که نوری شبیه نور فانوس به چشمم خورد اول فکر کردم که جاکوب برگشته تا از سلامت من اطمینان یابد ولی بعد نور دیگری را هم در کنار نور اول دیدم و فهمیدم که انها متعلق به درشکه است. فکر می کردم به ایستگاه رسیده باشم چون جاکوب گفته بود که این جاده دیگر محل عبور درشکه ها نیست و ایستگاه در انتهای ان قرار دارد
    در همین لحظه درشکه به جاده رسیدو در حال که بسرعت بر روی برفها حرکت می کرد به طرف من امد با دیدن کالسکه برایش دست تکان دادم
    درشکه از کنارم رد شد و من فکر کردم درشکه چی نمی خواهد من را سوار کند ولی چند متر جلوتر توقف کرد . درشکه چی حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و ظاهرا نگهبانها هم خواب بودند همه ارام و خاموش بودند به طرف درشکه دویدم ولی هیچ کس در را برویم باز نکرد و من مجبور شدم خودم با انگشتان منجمد شده ام در ان را باز کنم
    ابتدا تصور کردم کالسکه خالی است ولی سه مسافر داخل ان نشسته بودند که هیچیک نه حرکنی کرد و نه نگاهی به من ظاهرا خواب بودند . داخل شدم و بیصدا در گوشه ای نشستم هوای داخل کالسکه حتی از بیرون هم سردتر بود سنگین مرطوب و متعفن نگاهی به مسافران کردم و به مسافری که روبروی من نشسته بود محترمانه گفتم :چه هوای سردی او رویش را به ارامی به سمت من گرداند ولی هیچ پاسخی نداد
    من در ادامه گفتم به نظر من زمستان واقعی اینجاست مسافر روبرویی من در تاریکی بود و من قادر به دیدن دقیق چهره اش نبودم ولیکن چشمانش را می دیم که به من خیره شده بود . از خودم پرسیدم چرا هیچ جوابی نمی دهد؟ ولی زیاد اهمیت ندادم چون خیلی خسته و سردم بود و بوی عجیب نای داخل درشکه باعث ازارم بود که دیگر دل و دماغ فکر کردن به این مسائل را نداشتم بنابراین به مسافرسمت چپ خودم نگاه کردم پرسیدم می توانم پنجره را باز کنم ولی او هم جوابی نداد و حرکتی نکرد.
    سوالم را دوباره تکرار کردم ولی جوابی نشنیدم بنابراین سعی کردم پنجره را باز کنم ولی دیدم که شیشه پر از گرد و غبار است با خودم گفتم اه خدای من انگار سالهاست که این شیشه ها تمیز نشده است . نگاهی دقیقتر به درشکه کردم کف درشکه درست زیر پای من پوسیده شده بود و همه جای درشکه در کهنه و پوسیده شد ه بود
    رو به مسافر دیگری کردم و گفتم انگار دارد این درشکه از هم می پاشد فکر کنم این درشکه یه درشکه یدکی است و درشکه اصلی برای تعمیر فرستاده شده ولی او فقط بع ارامی سری تکان دادو نگاهی کرد که هنوز انرا بخاطر دارم
    چشمانش با نوری غیر عادی و ترسناک می درخشید و رنگ به صورت نداشت از ترس لرزه بر اندامم افتاده بود دوباره نگاهی به مسافر روبروییم انداختم او هم چهره اش مانند گچ سفید بود و درخشش عجیبی داشت . اه هرگز انچه دیدم قابل توصیف نیست من صورت مرده هایی را می دیدم یک ان این مسئله راحساس کردم. موهای نمناکشان بوی مرگ می داد و لباسهایشان بوی گورستان جسم انها مرده بود ولی چشمانشان زنده بود از ترس فریاد زدم باید از ان مکان خوفناک می گریختم
    خود را به در درشکه کوبیدم و مایوسانه سعی داشتم انرا باز کنم در همین هنگام با بیرون امدن ماه از پشت ابر و در زیر نور نقره ای ان همه چیز بوضوح دیده شد . من تابلوی ایستگاه را لب جاده دیدم دیوار فرو ریخته کنار جاده را هم دیدم و همینطور اسبهای وحشتزده را . درشکه هم مثل قایقی در وسط دریای طوفانی تکان می خورد . صدای شیهه اسبها بود و صدای در هم کوبیدن درشکه و درد جانکاه و دیگر تاریکی محض
    پس از بیدار شدن و چشم باز کردن همسرم را بر بالین خود دیدم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ و او گفت که تو به دره عمیقی سقوط کرده بودی و خیلی شانس اوردی چون دره پر از برف بود و همین مانع از اسیب جدی تو شد
    من چطور به اینجا امدم؟
    چوپانانی که در ان حوالی بودند تو. را پیدا کردن و از مرگ نجات دادند . دست راستت شکسته بود و به اغما رفته بودی . دکتر از داخل جیبت نام و نشان تو را پیدا کرد و به من خبر داد . حالا دیگر نگران نباش من از تو مراقبت می کنم و تو استراحت کن تا زودتر خوب شوی. خیلی سریع خوب شدم ولی در زمانی که بستری بودم وقت کافی برای فکر کردن به ان حادثه را داشتم احتمالا می توانید حدس بزنید که من در ان شب کجا سقوط کردم بله دقیقا در همان جایی که بیست سال پیش ان درشکه از جاده منحرف شده بود و به ته دره سقوط کرده بود
    من هرگز این ماجرا را برای همسرم تعریف نکردم و تنها به دکتر معالجم گفتم . ولی او معتقد بود که کل ماجرا رویایی بیش نبوده که ان هم بر اثر خستگی و سرما و ضربه شدید به سرم بوده.
    من هر چه سعی کردم او را متقاعد کنم نتوانستم من هم دیگر اصراری نکردم که او حرفهایم را باور کند یا نه
    ولی من ان زمان و هم چنین حالا مطمئنم که من بیست سال پیش مسافر یک درشکه ارواح بودم
    اثر امیلیا بی ادواردز

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •