نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: كودكان و ارواح

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    كودكان و ارواح

    قرنهاست كه بحث روح و وجود آن بر سر زبان ها افتاده و اذهان افراد بسياري را به خود مشغول ساخته است. تنها در دنياي مدرن امروزي است كه انسانها ميتوانند با استفاده از ابزار و دوربينهاي پيشرفته، هر از گاهي ارواح را ببينند و عالم ماوراء ماده را تا حدودي درك كنند. هنوز كسي درست نميداند كه چرا بعضيها ميتوانند ارواح را ببينند وآنها را حس كنند و ديگران اين توانايي را ندارند ولي فرضيهها و دلايل فراواني براي آن ارايه شده است. يكي از آنها اين است كه كودكان خيلي وقت ها چيزهايي را ميبينند و حس ميكنند كه بزرگترها از ديدن آن عاجزند يا گاه اصلا نميخواهند آنها را ببينند. آنچه كه در ادامه مي خوانيد اتفاقاتي از مشاهده ارواح توسط كودكان است:

    زن سياهپوش
    وقتي نه يا ده ساله بودم به همراه مادر و خواهرم در يك خانه آجري دو طبقه زندگي ميكرديم. ما در طبقه اول ساكن بوديم و يك خانم پير در طبقه بالا بود. مدتي بعد پيرزن از آن خانه رفت و مادرم طبقه دوم را هم اجاره كرد. بدين ترتيب من و خواهرم ميتوانستيم اتاقهاي جداگانهاي داشته باشيم. اتاق من با آن كاغذ ديواري پر از گل و شاخ و برگ واقعا به نظرم زيبا ميرسيد. همهچيز كاملا زنانه بود. در اين اتاق، در ديگري قرار داشت كه به يك اتاقك كوچك با سقفي مورب باز ميشد و يك پنجره كوچك داشت. در بالاي اين اتاق كوچك دريچهاي بود كه به اتاق زير شيرواني باز ميشد. من از اين كه يك اتاق اختصاصي براي خودم داشتم خيلي هيجان زده بودم و ميز تحريرم را به آن اتاقك بردم. هواي آن جا هميشه بينهايت سرد بود به همين خاطر يك ماه بعد اجبارا ميزم را از آن جا بيرون آوردم و داخل اتاقم قرار دادم. كمكم نسبت به آن جا احساس بدي پيدا كردم به همين جهت در آن را هميشه ميبستم و حتي اشياي سنگيني را پشت آن قرار ميدادم چون گاهي اوقات با اين كه قفل سالمي داشت ولي نيمههاي شب خود به خود باز ميشد.
    دقيقا به ياد دارم كه يك شب از خواب بيدار شدم. احساس كردم مادرم در اتاقم است. در اتاقك، درست پايين تخت من قرار داشت و ميتوانستم راحت آن را ببينم ، درست جلوي در و پايين پاي من يك نفر ايستاده بود ولي در سايه قرار داشت. فكر ميكنم پتو را روي سرم كشيدم و سعي كردم دوباره بخوابم. اين اتفاق يك بار ديگر تكرار شد. آن شب من بيمار بودم. نيمههاي شب از خوب بيدار شدم. يك نفر آن جا بود. هماني كه قبلا آمده بود. اول فكر كردم حتما در عالم خواب مادرم را صدا زدهام و او آمده است. كمي نيمخيز شدم تا ببينم آن سايه واقعي است يا خطاي ديد من است ولي او همچنان آن جا ايستاده بود. ناگهان از ته دل فرياد زدم و مادرم را صدا كردم. سايه به سرعت به سمت در رفت و ناپديد شد. به هنگام فرار از نوري كه از خيابان به درون ميتابيد رد شد و من ديدم كه او واقعي است. يك هيكل سياه و كفنپوش. احساس كردم كه او يك زن غمگين است. هيچ وقت اين اتفاق را براي مادرم تعريف نكردم چون فكر ميكردم حرفم را باور نميكند. چند ماه بعد مادرم طبقه بالا را دوباره پس داد چون نميتوانست اجاره آن را بپردازد. يك سال بعد هم از آن خانه رفتيم. اتفاقات عجيب ديگري نيز در آن جا ميافتاد. چند سوراخ كوچك در ديوارهاي آن خانه بود كه گاهي اوقات صداهاي عجيب و غريب از آن به گوش ميرسيد. زيرزمين آن خانه چندين اتاق داشت. يكي از اين اتاقها زغالدان و يك اتاق مخصوص نگهداري گوشت بود. من هميشه از اين اتاق ميترسيدم زيرا يك بار احساس كردم يك صورت بزرگ در حالي كه نيشخند ميزند از درون تاريكي اتاقك به من زل زده است. بعدها وقتي به اين تصورات فكر ميكردم هميشه با خود ميگفتم اينها تصورات ذهني يك دخترك نه ساله بوده است ولي دو سال پيش اتفاقي افتاد كه به واقعي بودن آن تجربيات مطمئن شدم. دو سال پيش يك روز داشتم با مادرم درباره ارواح و چهرههايي كه آدم از گوشه چشمانش ميبيند صحبت ميكردم . در طول صحبت چند بار از مادرم پرسيدم تا به حال اين اتفاق براي شما نيفتاده است؟ و او هر بار جواب ميداد: ( نه هرگز.)من ديگر چيزي نگفتم و ساكت شدم ولي چند دقيقه بعد او گفت: (راستش را بخواهي يك بار اتفاق افتاده است. آن خانه آجري را يادت ميآيد؟ يادت هست كه مدتي تو و خواهرت در طبقه بالا ميخوابيديد؟ يك روز كه شما مدرسه بوديد، به اتاق تو رفتم تا لباسهاي كثيف را جمع كنم و بشويم. درست كنار در انباري ايستاده بودم و از پنجره بيرون را تماشا ميكردم كه اين احساس خندهدار را پيدا كردم. احساس كردم يك زن آن جا ايستاده است و مرا تماشا ميكند. ولي وقتي سرم را برگرداندم او آن جا نبود. او درست كنار در آن اتاقك سرد ايستاده بود. آن اتاقك را يادت هست؟) من هيچوقت به مادرم درباره آن اتفاقات حرفي نزده بودم. در طول مدت بزرگ شدنم هم در چندين خانه مختلف زندگي كرده بوديم. با اين حال مادرم درست از همان خانه و همان اتاقك صحبت ميكرد.

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : كودكان و ارواح

    حمله يك روح
    ميخواهم داستان اتفاقي را بنويسم كه فكر ميكنم حملهاي از طرف يك روح بود. ما در آن زمان در (هال بروك) واقع در(ماساچوست) زندگي ميكرديم همانطور كه گفتم آن روز من بايد در خانه تنها ميماندم. صبح وقتي پدر و مادرم آماده ميشدند كه سركار بروند به اتاق آنها رفتم و روي تختشان دراز كشيدم. آنها خداحافظي كردند و رفتند و من همانجا خوابم برد. مدتي بعد با يك احساس خطر فطري از خواب پريدم.چشمم به يك شبح خاكستري رنگ افتاد كه درست بالاي سرم بود. نفس كشيدن برايم سخت شده بود.( من هيچگونه سابقه آسم، آلرژي يا هر بيماري ديگري نداشتم.) خيلي ترسيده بودم و شروع به كشمكش با آن شبح خاكستري كردم. در واقع از نظر فيزيكي او را اصلا احساس نميكردم ولي ميدانم كه با او ميجنگيدم. چند ثانيه بعد آن مه خاكستري رنگ ناپديد شد و من توانستم دوباره نفس بكشم. الان 21 ساله هستم و وقتي به آن روز ميانديشم تقريبا مطمئن ميشوم كه آن مه خاكستري رنگ يك روح بوده است. روحي كه ميخواست به من حمله كند. الان ديگر اين خاطره مرا آزار نميدهد و نميترساند ولي خيلي دلم ميخواهد بدانم چرا آن روح به من حمله كرد؟

    مشاهدات طولاني مدت
    بهتر است اول از همه بگويم كه من اولين زن در خانواده نيستم كه يك روح ديدهام. تمامي زنان خانواده مادري من اين تجربه را داشتهاند و اين موضوع براي ما چندان عجيب نيست. من در كاليفرنياي جنوبي به دنيا آمدم و بزرگ شدم. والدين مادرم در سال 1956 به آن خانه نقل مكان كردند. در آن زمان مادرم خردسال بود. در سال 1974 پدربزرگم فلج شد. در شكسته يك آسانسور به روي او افتاده و سبب اين اتفاق شده بود. مادربزرگ براي مادرم تعريف كرده بود كه پدربزرگ از اين كه تمام عمر متكي به همسرش باشد خيلي ناراحت بود. وقتي بالاخره از بستر بيماري برخاست، يك روز كه مادربزرگ در خانه نبود لوله اسلحه را به درون دهانش گذاشت و آن را شليك كرد. او دم در اتاق خواب بزرگ خانه از دنيا رفت. اولين بار كه روح ديدم نه سال داشتم. آن شب روي تخت مادرم در اتاق خواب بزرگ خانه خوابيده بودم. ساعت دو يا سه صبح از صداي ظرف شستن مادرم از خواب بيدار شدم. به در نگاه كردم و ناگهان پيكر يك مرد را ديدم كه دم در اتاق به من نگاه ميكرد. قدش تقريبا شش فوت بود و موها و لباسهاي سفيدي داشت او آنقدر واضح بود كه به راحتي ميتوانستم انگشتانش را ببينم كه روي چهارچوب در قرار داشت. حتي سفيدي ناخنهايش كاملا مشخص بود. چشم هايم را بستم و آهسته تا ده شمردم. وقتي دوباره چشمهايم را باز كردم آن مرد رفته بود. فكر كردم خواب ديدهام و دوباره خوابيدم. شب بعد تقريبا در همان ساعت شب قبل بيدار شدم. باز هم صداي كار كردن مادرم از آشپزخانه به گوش ميرسيد. دوباره همان مرد را دم در اتاقم ديدم ولي اين بار او شروع به راه رفتن كرد و به سوي من قدم برداشت، چشمهايم را بستم. ميلرزيدم. ميتوانستم صداي پاي او را بر كف اتاق بشنوم كه به سوي من ميآمد. صداي پاها درست دركنار من متوقف شد و سپس احساس كردم چيز سبكي بر گونهام خورد. انگار مرا بوسيد. جيغ كشيدم و آنقدر به جيغ و فرياد ادامه دادم تا مادرم بالاي سرم رسيد. همانطور كه مرا آرام ميكرد، داستان آن دو شب را برايش تعريف كردم. بلند شد و يك جعبه پر از عكس را از انباري آورد. بعد يك عكس را برداشت و به من نشان داد و گفت: (اين هماني است كه ديدي؟) خودش بود. لرزشهايم دوباره آغاز شد و مادر برايم گفت كه او پدرش است و اين كه او يك سال قبل از تولد من از دنيا رفته است. وقتي داستان را براي اعضاي خانوادهمان تعريف كرد همه گفتند من خواب ديدهام ولي مادرم به آنها گفت كه من اصلا عكس پدربزرگ را نديده بودم و داستان مرگش را نميدانستم، فهميدند كه من با يك روح ملاقات داشتهام . مادرم معتقد بود پدربزرگ آمده است تا از من حفاظت كند.
    همچنان كه من بزرگتر ميشدم، پدربزرگ هم هرازگاهي در خانه اظهار وجود ميكرد. صداي پاهايش را ميشنيديم. صندليها حركت ميكردند. اشيا گم و مدتي بعد پيدا ميشدند ولي هيچ كس به جز من او را نديده بود. خوب يادم هست كه يك بار مادر را در آشپزخانه گير انداخته بود و صندليها و درهاي كابينتها را طوري جا به جا و باز و بسته ميكرد تا راه او را سد كند تا اين كه بالاخره مادر به گريه افتاد و خودش را به نام معرفي كرد و گفت دست از سرش بردارد و پدر بزرگ كه گويي تازه فهميده بود دختر خودش را اذيت ميكرده است، آزارش را تمام كرد. وقتي پانزده ساله بودم مادربزرگ بيمار شد و او را به بيمارستان بردند. يادم هست كه من هم سرماخوردگي سختي گرفته بودم. مادرم هم اكثرا در بيمارستان پيش مادربزرگ بود. آن روزها بارها احساس كردم پدربزرگ روي تخت، كنار من مينشست. دستم را دراز ميكردم ولي فقط هواي سرد را احساس مينمودم. آن روزها پدربزرگ از هميشه بيشتر ميآمد و خودش را به هر صورت ممكن به ما نشان ميداد. به طوري كه همه صداي پاهايش را ميشنيدند و همه را ميترساند. ولي همان شب كه مادربزرگ مرد، پدربزرگ هم دوباره آرام گرفت.دو سال بعد من از آن خانه رفتم و پدربزرگ هم همراهم به آپارتمان جديد آمد. مادر ميگفت شايد چيزي از وسايل پدربزرگ را همراهم بردهام ولي اينطور نبود. بنابراين مادر نتيجه گرفت كه پدربزرگ به خاطر خود من آن جاست و هميشه همراهم خواهد بود. تا سال گذشته اين فقط من بودم كه هراز گاهي پدربزرگ را ميديدم ولي پارسال شوهرم هم او را ديد. يك بار كه او نيمههاي شب از خواب بيدار شد و ميخواست به آشپزخانه برود تا كمي آب بخورد درست وقتي چشم هايم را باز كردم، او را ديدم كه دم در اتاق خواب از وحشت به عقب پريد و گفت: (پناه برخدا!) و رو به من كرد و ادامه داديك نفر توي اتاق نشيمن است.) بلند شدم تا همراه او بروم و خانه را بگرديم ولي هيچ كس آن جا نبود. وقتي جزييات آن مرد را برايم توضيح داد فهميدم كه او پدربزرگ بوده است. شوهرم كه تا آن زمان حرف مرا باور نكرده بود، بالاخره به حرفم ايمان آورد و آن را باور كرد. فكر ميكنم پدربزرگ تا آخر عمرم هميشه همراه من بماند، من ديگر به وجود و حضور او عادت كردهام ولي تا امروز هرگز به تنهايي در خانهمان نخوابيدهام

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : كودكان و ارواح

    دوست خيالي
    وقتي چهارسال داشتم به همراه مادر و پدر خواندهام يك خانه قديمي و كهنه در آلمان را اجاره كرديم. علت انتخاب آن خانه اين بود كه در آلمان به خارجيها به اين راحتيها خانه نميدادند و به همينخاطر پدر و مادر مجبور شده بودند طبقه اول آن خانه قديمي را اجاره كنند. طبقه دوم، يك خانواده چهارنفره زندگي ميكردند كه دو پسر داشتند و طبقه سوم اتاق زير شيرواني بود. يك روز مادرم و (كوكي) زن همسايه طبقه بالا به اتاق زير شيرواني رفتند تا ببينند چيز به درد بخوري در آن جا پيدا ميشود يا نه. آنها با ديدن وسايل گرانبها در آن جا حسابي تعجب كردند ولي مادرم گفت حتما مستاجر قبلي با عجله از آن جا رفته و فراموش كرده است وسايل با ارزش خود را از اتاق زير شيرواني ببرد. در يكي از كشوهاي يك كمد پر بود از صليبهاي عجيب. انواع و اقسام صليبهايي كه با چوبهاي مختلف ساخته شده بودند.همان روز اول صداهايي به گوشمان رسيد، صداهايي مثل كشيده شدن وسايل خانه بر روي زمين. مادرم گفت حتما كوكي دارد وسايل را جابهجا ميكند ولي فرداي آن روز كوكي گفت او هم آن صداها را شنيده است و شنيده كه مردم حرفهايي عجيب درباره آن خانه ميزنند.چند روز بعد باز آن صداها شنيده شد. اين بار وقتي صداها شدت گرفت صليبها همه جاي خانه پخش شدند. كشو را باز ميكرديم يك صليب ميديديم، كابينت را ميگشوديم يك صليب آن جا بود و پشت پنجره يك صليب قرار داشت. خلاصه همهجا صليب بود. مادر همه را جمع كرده و دوباره در كشوي كمد اتاق زير شيرواني گذاشت اما چند روز بعد وقتي صداها آمد باز هم صليبها همه جا بودند. يك روز دو پسر (كوكي) مرا به اتاق زير شيرواني بردند و ميخواستند با يك موش مرده مرا بترسانند. ولي قبل از آن كه موش را به تنم بيندازند، با ديدن چيزي به شدت ترسيدند و جيغ زنان فرار كردند. به پشت سرم نگاه كردم تا ببينم آنها از چه ترسيدهاند. يك دختر كوچولو آن جا روي جعبهاي نشسته بود و به طور عجيبي ميخنديد. او خيلي لاغر اندام و رنگ پريده بود و موهايي كوتاه و چشماني قهوهاي و بسيار درشت داشت. به نظر معمولي نميآمد و احساس ميكردم واقعي نيست ولي از آن پس او دوست خيالي من شد و اغلب همراه من بود.اتفاقات آن خانه آنقدر مرا ترساند كه از ترس جان بلافاصله از آن جا نقل مكان كرديم و به يك آپارتمان جديد رفتيم. اين اتفاقات آنقدر سريع بود كه ما حتي هنوز بعضي از جعبههايمان را باز نكرده بوديم. وقتي به خانه تازه رسيديم پدرخواندهام در ته يكي از آن جعبههاي باز نشده يك صليب پيدا كرد. يكي از همان صليبهاي زيبا ولي عجيب اتاق زير شيرواني. او بلافاصله صليب را برداشت و دو ساعت با اتومبيل راند و بعد آن را در بيابان انداخت و برگشت ولي او خبر نداشت كه دوست خيالي من هم همراهم آمده بود. او هميشه با من بود و من او را دوست داشتم تا اين كه يك روز از روي اسب افتادم و سرم شكست. وقتي در راه بيمارستان بودم دوستم به من گفت كه ديگر لازم نيست از تو محافظت كنم و اين آخرين باري است كه در كنار تو هستم. پدر و مادرم هيچ وقت نفهميدند كه آن روز گريههاي من بيشتر به خاطر جدايي از دوست خياليام بود نه به خاطر دويست و چهل بخيهاي كه بر روي سر و صورتم خورد. ولي دكتر ميگفت: (فرشتههاي نگهبان حسابي مواظبت بودهاند.) چون اگر ضربه يك ذره پايينتر ميخورد گردنم ميشكست و اگر يك ذره بالاتر ميخورد تمام عمر كور ميشدم. آيا او فرشته نگهبان من بود يا دختر صاحبخانه قبلي آن ساختمان قديمي كه مدت ها پيش از دنيا رفت؟ هرگز نفهميدم.

    منبع: Shadowland

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۵ مهر ۸۷, ۱۷:۳۳
  2. ركورد جديد بين بزرگان
    توسط HAMIDREZA در انجمن نرم افزار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۹ مرداد ۸۷, ۱۵:۱۶
  3. ركورد جديد بين بزرگان
    توسط HAMIDREZA در انجمن سخت افزار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۹ مرداد ۸۷, ۱۰:۳۰
  4. نورشناسي كوانتومي و كنترل فيزيك كوانتوم
    توسط hamid192 در انجمن مطالب جامع وکاربردی فیزیک
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۲۴ خرداد ۸۷, ۱۹:۵۳
  5. سرانجام قانون حذف كنكور
    توسط hamid192 در انجمن کنکور و دانشگاه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۷, ۲۰:۰۶

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •