جان جفرسون مالك متمول شهر تير بود . او هم كشاورزي مي كرد و هم دامداري و بسيار با شهامت و فعال و قوي بود و در برابر مشكلات بيباك و متهور . در خانه اش به روي همه باز بود و با اينكه خانه اش زياد بزرگ نبود اما پذيراي هر كسي بود اكثر مسافراني كه از راه دور مي امدند براي گذراندن شب و استراحت انجا مي امدند.همسرش هم مثل خودش خوش قلب و مهمان نواز بود و در نبود وي نيز خانه شان هم چنان پذيراي در راه ماندگان بود. يك شب كه جفرسون براي معامله اي به مسافرت رفت پيرزني به انجا امد و چون ديگران در خواست جا و مكان نمود . غريبه خانم پيري با قامتي كشيده بود كه لباس بيوه زنان را بر تن داشت. خلق و خوي تند و زننده اي داشت و در تمام طول بعد از ظهري كه انجا بود صورتش را مخفي كرده بود. درسكوت كنار بخاري نشسته بود و هيچ توجهي به اطراف خود نداشت. اما ظاهرا هر از گاهي نگاهي به اطرافيان خود مي انداخت و طبق گفته انها اين نكاهها باعث دلهره در انها ميشد البته بعيد نيست پرداخته تخيلاتشان بوده باشد . و وقتي با او صحبت مي كردند تنها با اشاره سر يا حركت دست از صحبت امتناع ميكرد. كسي غريبه را نمي شناخت و نمي دانست براي چه كاري انجا امده است البته از قوانين خانه اين بود كه نبايد تحت هيچ شرايطي كسي را مجبور به پاسخ نمايند و در كارش تجسس كنند چون به هر كسي بدون قيد و شرط اجازه اقامت داده ميشد هر چند كه بعضي وقتها باعث درد سر ميشد.ديگر زمان خواب شبانه فرا رسيده بود با اعلام اين مطلب از سوي ميزبان همه مهمانها به سمت اتاقهاي خود رفتند . اتاقي براي پيرزن نبود براي همين خانم جفرسون انبار غله را براي خواب او در نظر گرفت. نيمه هاي شب اقاي جفرسون به خانه برگشت به محض ورود ترس سراسر وجودش را فرا گرفت چون چون انبار غله را ديد كه نور خيره كننده اي از ان ساطع بود. با اين تصور كه انبار اتش گرفته است به سمت ان دويد و از دريچه انبار به درون خيره شد و در كمال حيرت با منظره اي روبرو شد كه قلبش را لرزاند . در كف انبار و بر روي تشك پيرزن را ديد كه خوابيده است و هفت شي نوراني به فاصله هاي يكسان او را در بر گرفته بودند !سه تا از انها در يك سوي تشك و سه تاي ديگه در سوي ديگه و در بالاي سر پيرزن هم يكي معلق بود . جفرسون براي چند لحظه اي به اين صحنه عجيب زل زده بود كه در همين حال سه تا از انها خاموش شدند و لحظاتي بعد دو تاي ديگه و به دنبال ان يكي ديگر از گويها حالا فقط يكي كه بالاي سر پيرزن بود روشن بود كه ناگهان پيرزن از خواب بلند شد و به اخرين گوي نوراني چشم دوخت . جفر سون صورت رنگ پريده و زرد پيرزن را كه با موهايي ژوليده و در هم پوشيده شده بود ديد . عاقبت تنها گوي درخشان نيز خاموش شد و زن دوباره روي تشك افتاد وبه خواب رفت . اين امر جفرسون را كه مردي شجاع بود را گيج و منگ كرد ولي سعي كرد فرياد نكشد و به سمت منزل زفت و بدون انكه كسي رابيدار كند به رختخواب رفت . او با اين اميد كه بعدها بتواند جوابي براي انچه ديده بود بيابد به خواب رفت ولي با خود عهد كرد كه تا ان موقع انرا در سينه خود نگه دارد . جفرسون همينكه از خواب بيدار شد از همسرش سوالاتي راجع به ان زن كرد همسرش گفت او كمي غير عادي بودو جفرسون ديگر از او توضيحي نخواست . در هر صورت يكي از خدمتكاران كه صبح زود رفته بود تا او را براي صرف صبحانه بيدار كند ديده بود كه از انجا رفته است . جفرسون انچه را كه ديده بود براي كسي بازگو نكرد اما هر چه فكر ميكرد نمي توانست توضيح منطقي براي ان بيابد. جفرسون شش فرزند پسر داشت كه سه نفر انها شغل ماهيگيري داشتند و با هم در يك قايق كار مي كردند عصرروز بعدبادهاي شديدي وزيدو باران شديدي شروع به باريدن كرد . ان شب دريا مواج بود و طوفاني پسران جفرسون هم در لابلاي امواج دريا سرگردان شده بودند و براي رسيدن به جايي امن كمر همت بسته بودند . با وجود انكه در وضعيت نابساماني به سر مي بردند ولي نا اميد نشده بودند و سعي مي كردند كه به ساحل نزديك شوند جفرسون و عروس بزرگش در ساحل به تلاش انها نگاه مي كردند . پدر هراسان ازين سوي ياحل به انسو مي رفت تا شايد بتواند بر اضطراب خود فائق شود و او ديد كه قايق فرزندانش در يك چشم بر هم زدن توسط موجي عظيم در هم شكسته شد .سينه اش پر از رنج و ملال شد و صداي نعره اش تا دور دستها شنيده مي شد . بعد از مدتي كه كمي ارامتر شد به ياد ان صحنه افتادو با خود فكر كرد چه رابطه اي بين ان ماجرا و اين اتفاقات بود اه امروز من سه چراغ روشن زندگيم را از دست داده ام تا انجا كه به خاطر داشت او هفت گوي را ديده بود در يك ان قلبش فر و ريخت چون هنوز سه پسر ديگر داشت كه دو نفر انها سرباز بودند چند روزي گذشت و همه چيز روشن شد نامه اي رسيد كه در ان مرگ دو پسرش در جنگ خبر داده شده بود جفرسون حالا خوب مي دانست كه اين تقديري الهيست كه رقم خورده و تنها پسرش نيز بزودي كشته ميشود و به همسرش گفت كه بزودي پسر ديگرشان را نيز از دست خواهند داد . همسرش گفت نه اين امكان ندارد تو از كجا مي داني و براي دانستن قضيه اصرار كرد و او همه ماجرا را كه در ان شب ديده بود تعريف كرد و زنش پرسيد تو هفت گوي را ديده اي حال انكه ما شش فرزند داريم و گوي هفتم را به مرگ خود تعبير كرد منتها جفر سون به خوبي مي دانست كه خودش گوي هفتم خواهد بود . دو روز پس از ان جنازه ي ششمين پسرش كه در مرداب عميقي افتاده بود پيدا كردند و به نظر مي رسيد كه بطور اتفاقي به داخل ان پرت شده بود اما هيچ كس علت اصلي انرا نفهميد . حالا تنها يك گوي درخشان مي درخشيد اما چندي نگذشت كه ان هم خاموش شد جفرسون در حال كه از مراسم تدفين اخرين پسرش بر مي گشت از بالاي اسب به زمين پرت و كشته ميشود
اثر ويلسون