اين مطلب رو كه مي نويسميكي از دوستانم براي من تعريف كرد كه براي پدرش اتفاق افتاده بود.من از زبونه دوستم براتون مي نويسم چون هم واسه خودم راحتتر و هم تفهيمش بيشتر : بابام بايد واسه يه كاري به يكي از شهراي خراسان مي رفت كه مسيرش از جادهي در طبس به اسم جندق بود بابام كه عادت داره شبا مسافرت كنه (رانندگي كنه) شب در حال رد شدن از اين جاده بود. و يه سري اتفاقا براش افاده بود كه از اونجا خيلي وحشت داشت و اتفاقاشو براي من اينجوري تعريف كرد كه مي گفت تو جاده كه مي رفتم يك نور ميديدم مثل اينكه يك مغازه يا تعميرگاه باشه كه چراغ دمه درش روشنه اما هر چي مي رفتم بهش نمي رسيدم مي گفت حدود يك ساعت با صد و چهل كيلومتر سرعت مي رفتم اما نور سرجاي خودش بود در حال رفتن بودم كه احساس كردم ماشين در حال ريپ زدنه و ديدم كه بنزين ماشين تمام شده و مجبور به كنار زدن شدم و وقتي يه ده دقيقه اي از توقفم گذشت احساس كردم كه افرادي در اطراف ماشين هستند و خوب كه توجه كردم ديدم يه چيزايي از جلوي ماشين رد مي شن و كاري كه در اون لحظه كردم اين بود كه درهاي ميشين رو قفل كردم و يك چاقو كه تو ماشين بود رو گذاشتم روي پام و قرآن كه توي ماشين داشتم برداشتم و شروع به خواندن قرآن و صلواتو بسم ا... كردم تا نفهميدم كه كي خوابم برد در خواب هم همش موجودات وحشتناك ميديدم كه نزديكاي صبح با صداي به شيشه زدن چيزي از خواب بيدار شدم كه ديدم يه راننده هستش كه براي كمك كردن و بنزين دادن براي من ايستادهمن هم بنزين گرفتم و حركت كردم در راه تا حدود سي كيلومتري هيچ مغازه يا تعمير گاهي نبود. اين بود اين جريان كه دوستم تعريف كرد .