اين داستان خلاصه اي از گزارش 14 صفحه اي دكتر استيونسون از كودكي به نام سليمان است
سليمان كاپار در سال 1966 در شهر كوچكي در سواحل مديترانه متولد شد
او زماني كه مي توانست كلمات را كنار هم بچيند انگشتش رابه طرفي مي كشيد و به پدر و مادرش التماس ميكرد كه او را به (نهر) ببرند
از ان موقع به بعد او مدام اين خواهش را از انها ميكرد
همانطور كه توانايي كودك در سخن گفتن افزايش مي يافت جزييات بيشتري از زندگي پيشينش شرح مي داد
مي گفت كه قبلا نامش مهمت بوده و در روستاي اكبر به كار اسياباني اشتغال داشته و در يك مشاجره به قتل رسيده است
او با استفاده از زمان حال در جملاتش مصر بود كه من متاهلم و دو پسر و يك دختر دارم
او مادرش را به خاطر مي اورد و مي گفت كه پدرش بر سر او هوو اورده است
او نحوه مردنش را توصيف ميكرد كه يك مشتري عصباني كه نام او نيز مهمت بوده با يك بيلچه ارد به سر او زده و او را به قتل رسانده است
سليمان كوچولو به قدري اين داستان را تكرار ميكرد كه مادرش نا گزير به روستاي اكبر كه چندين روستا از محل سكونتشان فاصله داشت برد
سليمان او را تا نهر و اسياب راهنمايي كرد و وقتي به محل سك.ونت قبليشان رسيد به طرف ان اشاره كرد
در سفر دومش به انجا او با مادر مهمت بكلر روبرو شد و بلافاصله او را شناخت و به او سلام كرد
ان زن اعتراف كرد كه پسرش يه اسيابان بوده كه چهار سال پيش تر از ان در مرافعه اي با يك بيلچه ارد به قتل رسيده است
سوابق دادگاه توضيحاتي را كه سليمان درباره قتل ميداد را تاييد مي كرد
او در مورد جزييات خانواده نيز از قبيل ازدواج مجدد پدر واقعيت را گفته بود
اين دو خانواده تا قبل از انكه اين اتفاقات رخ دهند همديگر را نمي شناختند خانواده سليمان گندمهايشان را در اسيابي در دهكده خودشان اسياب مي كردند
سليمان همانطور كه بزرگتر ميشد با خانواده مهمت ملاقاتهاي مكرري داشت و همچنان معتقد بود كه مهمت بكلر است
سه نفر شاهدي كه در لحظه تولد سليمان حضور داشتند جملگي اظهار مي كردند كه پشت جمجمه سر سليمان به جاي زخم كم رنگي شباهت داشت كه دكتر استيونسون اين نقص عضو رادليل اصلي صحت گفته هايش مي داند كه اين زخم شباهت زيادي به يك زخم بد جوش خورد ناشي از يك ضربه به پشت سر داشت

برداشت از كتاب باز گشت روح نوشته كارول باو من