صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 31

موضوع: خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    لقمه اول صبحانه را كه در دهان گذاشتم ، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تكرار كرد : _ بهنام خودت ميدوني كه پدر خدا بيامرزت از يك ماه قبل از مرگش - انگار كه بهش الهام شده بود سفر آخرت رو بايد بره - با همه حسابش را صاف كرد . آقا جبار ميوه فروش سر چهار راه در مجلس هفتم پدرت ميگفت ، آقاي قومي يك هفته قبل از مرگش آمد توي مغازه و يك تراول صد هزار توماني به من داد و گفت ، آقا جبار من نزديك سي سال هر وقت خواستم ازت ميوه بخرم ، اول يك دونه اش را چشيدم ، يك دانه گيلاس ، يك حبه انگور ، يك عدد خيار يا سيب و يا توت و ... خلاصه هر مرتبه يه ناخنك زدم و بعد خريد كردم ، اين پول را بابت همه ناخنكهايي كه زدم از من بپذير و حلالم كن تا مديونت نباشم . آقا جبار ميگفت هر قدر من گفتم راضي هستم قبول نكرد تا پول رو گرفتم ....

    حرف مادر را قطع كردم و گفتم : " چشم مادر ... ميرم و محمد حسين رو راضي ميكنم ... " مادر سكوت كرد ، اما ميدانستم ول كن نيست . قضيه مربوط ميشد به قولي كه پدرم به سرايدار هميشگي خانه هاي نوسازش داده بود . محمد حسين تقريبا از 20 سال قبل كارگر پدرم بود . پدرم بساز و بفروش بود و از همان سالها كه به آپارتمان سازي روي آورد ، از محمد حسين و زن و بچه هايش به عنوان سرايدار هميشگي آپارتمانهاي مختلف استفاده ميكرد . اين مرد روستايي آنقدر پاك و صادق بود كه پدر ول كن اش نبود . تا اينكه حدود دو ماه قبل از مرگش به سرايدارش ميگويد : « محمد حسين اين آخرين آپارتمان من و آخرين سرايداري تو هست ... انشاءالله همين روزها ميريم محضر و همين واحد طبقه اول رو كه داخلش نشستي به نامت ميكنم » پدر پاي حرفش ايستاد و چند مرتبه به او گفته بود : « بلند شو بريم محضر » اما محمد حسين آنقدر نجيب بود كه هر بار ميگفت انشاءالله فردا. بعد از مرگ پدرم به مادرم گفت كه « ميترسيدم كه آقا فكر كنه منتظر مرگش هستم و روم نميشد باهاش برم » واين گونه بود كه درست دو ساعت قبل از 10صبح روز 14آذر كه قرار بود سرايدارش را به محضر ببرد نفس آخر را كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد .

    پس از مرگ پدر و از فرداي مراسم چهلم ، مادر هر روز ميگفت : " روح پدرت ناراحته ، برو اين سند را به اسم محمد حسين بزن " من هم واقعا قصد اين كار را داشتم ، اما صعود ناگهاني قيمت خانه ديو طمع را در وجودم بيدار كرد تا به خود بگويم : " واسه چي يك واحد 95 متري را در شميران به نامش بكنم ؟ پدرم قول يك خونه رو به محمد حسين داده ، منم يك خونه كوچك در جنوب شهر برايش ميخرم .... "

    اين تصميم را به مادرم هم نگفتم ، اما او كه احساس كرده بود فكري در سر دارم ، هر روز به من ميگفت و ميگفت تا بالاخره در روزه هيجده فروردين به سراغ محمد حسين رفتم . او مشغول آب دادن به باغچه بود . وقتي به او گفتم برويم به محضر خيلي خوشحال شد ، اما وقتي فهميد قرار است سند طبقه چهارم يك آپارتمان هفتاد متري و كلنگي را به نامش بزنم ، چشمانش پر از اشك شد و گفت : من كه چاره اي ندارم آقا مهدي ، اما واي به روزي كه قرار باشه جواب پس بدي !

    از شنيدن اين حرف طوري عصباني شدم كه تصميم گرفتم كمي او را بترسانم ، لذا با عصبانيت گفتم : " دندان اسب پيشكشي را نميشمارند " و بدون اينكه پشت سرم را نگاه كنم پريدم اون طرف جوي آب و پا گذاشتم توي خيابان و... فرياد محمد حسين آخرين فريادي بود كه شنيدم : يك موتور كوبيد به بدنم و روي هوا پرواز كردم و با سر به جدول كنار خيابان خوردم ...

    روايت لحظات پس ازمرگ

    آنقدر سردم بود كه احساس كردم دارم منجمد ميشوم . اصلا متوجه نبودم كجا هستم و چه اتفاقي برايم افتاده است . به اطرافم كه نگاه ميكردم احساس كردم همه چيز دور سرم ميچرخد ، اما خوب كه دقت كردم ديدم دارم به طرف بالا حركت ميكنم ، آن هم باسرعتي غير قابل وصف ! تازه متوجه علت سرما شدم . درست حالت كسي را داشتم كه سوار بر موتور بوده و در حال حركت است ، اما به خاطر سرعت زياد دچار سرما شده و ...

    همينكه ياد موتور افتادم همه چيز برايم تداعي شد و صحنه تصادفم را ديدم ، دقيقا مانند روزهايي كه براي ديدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادي ميرفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانيتور بزرگ استاديوم ميديدم ; خودم را ديدم كه با موتور تصادف كردم و به جدول سيماني كنار خيابان خوردم و ... آن موقع بود كه مردنم را باور كردم و از روي استيصال زدم زير گريه و در همين لحظه خودم را در جايي ديدم كه هرگز مانندش را نديده بود : پشت سرم خالي خالي بود . يك فضاي وسيع و بيكران ، اما تهي از شي و موجود زنده . پيش رويم منطقه اي قرار داشت مانند يك مزرعه سرسبز كه خورشيد در فاصله نيم متري درختها قرار گرفته بود . خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم ، اما چيزي مانند يك ديوار شيشه اي - به وسعت تمام طول وعرض مكاني كه پيش رويم بود -مقابلم قرار داشت كه مانع رفتنم ميشد و ... ناگهان ديدم يك نقطه نوراني در آن سوي شيشه ظاهر شد و كم كم بزرگ شد و شكل گرفت . پدرم بود كه با ديدنش از خوشحالي فرياد زدم : " پدر كمكم كن ! " اما پدر در حالي كه لباسي به رنگ آسمان تنش بود ، از روي تاسف سر تكان داد و گفت : " بي معرفت مگه تو به من كمك كردي ... نگاه كن ! و سپس پايين پايم را نشان داد و محمد حسين را ديدم كه گويي فرزند خودش را از دست داده ، اشك ميريخت و بر سر ميكوبيد و ميگفت تقصير من بود ... منو ببخش ....

    سرم را كه بالا بردم ديگر پدرم را نديدم ، اما صدايش را شنيدم : " ديدي چيزي از مال دنيا با خودت نياوردي ! وقتي احساس كردم پدرم دارد ميرود خودم را به آن ديوار شيشه اي كوبيدم و ...

    روايت لحظات بعد از زنده شدن

    محمد حسين - بعدها ميگفت - " موقعي كه ديدم انگشتانت تكان خورد ، بي اختيار و بدون اينكه دليلش را بفهمم اشك ريختم و گفتم ، دستت درد نكنه آقاي قومي .. خدا روحت را شاد كنه ... !

    آري آنطور كه مردم گفتند و دكترها تشخيص دادند ،من نزديك به 25 دقيقه در مرگ كامل بودم و هيچ آثاري از حيات در وجود ديده نشده بود .اما خدا خواست كه عمرم به دنيا باشد ! مطمئنا لطف خدا به خاطر پدرم بود كه من كارش را نيمه رها كرده بودم و چون خدا نميخواست پدر مديون كسي باشد ، مرا به زندگي برگرداند ! من نيز بعد از آن اتفاق نگاهم به زندگي تغيير كرد و باورم شد كه در روز حساب و كتاب بايد به خيلي از كارها حساب پس داد .

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    حدود دو سال قبل من و برادرم و پدر و پدر بزرگم و چند نفر از هم ولايتي هايمان ، تفنگ شكار به دست راهي منطقه شكارخيز پشت باغ پدر بزرگم شديم تا چند شكار بزنيم . مخصوصا كه زنهاي فاميلمان كه همگي در باغ پدر بزرگ جمع شده بودند ، اعلام كرده بودند كه ناهار بايد با گوشت شكار مردها تهيه شود ! به همين دليل ما جوانها براي اينكه كم نياوريم ، خيلي دلمان ميخواست شكار را ما بزنيم . به منطقه شكار خيز كه رسيديم بزرگترها از ما جدا شدند و من و برادرم و پسر دايي ام تنها شديم كه البته زنبوري نيز همراهمان بود . زنبوري سگ شكاري و با وفاي خانواده ما بود كه بر خلاف اسمش جثه اي بسيار بزرگ داشت و در حقيقت بيشتر شبيه به يك ببر بود تا زنبور ! و البته ما از بودن زنبوري در كنارمان خرسند بوديم ، چرا كه او يك سگ آموزش ديده مخصوص شكار بود ، به شكلي كه وقتي شكارچي يك هدف را ميديد كه دور از تيررس است ، كافي بود حيوان را به او نشان دهد وبگويد زنبوري برو ، و بقيه كار را خود سگ بلد بود ، سعي ميكرد از پشت به هدف نزديك شود تا او در تيررس شكارچي قرار بگيرد و ... همين طور كه به آرامي جلو ميرفتيم ، ناگهان حدود 200 متر جلوتر از ما ، يك آهو را ديديم ، در اين لحظه برادرم بدون معطلي گفت : « زنبوري برو » كه در نتيجه سگ شكاري مان طبق غريزه و آموزشي كه ديده بود ، براي اينكه بتواند شكار را دور بزند ، سعي ميكرد از سمت چپ او برود و براي رفتن از آن مسير از كنار من رد بشود ، اما چون من درست در همان لحظه يك قدم به طرف راست برداشتم ، در نتيجه زنبوري در طرفه العيني با آن جثه ببر مانندش به من برخورد و تصادف كرد . به خاطر ضربه سنگيني كه خوردم روي هوا بلند شدم و... كه در همان لحظه متوجه شدم كه اگر بادست به زمين فرود بيايم از آن جايي كه انگشتم روي ماشه بود ، بعيد نيست تيري به طرف اطرافيانم شليك شود و يا حداقل با صداي گلوله شكار را فرار بدهم ، به همين خاطر سعي كردم بدون دست و با كمر و پهلو فرود بيايم و همين كار را نيز كردم ، اما چون ضربه خيلي شديد بود به محض اينكه كمرم با زمين برخورد كرد ، درد شديدي در ناحيه ستون فقرات و پشت قلبم احساس كردم ، حتي يك لحظه توانستم خودم را از روي زمين بلند كنم و اما، ناگهان احساس خفگي پيدا كردم و چشمانم سياهي رفت و ... ديگر چيزي حس نكردم.

    روايت لحظات پس از مرگ

    لحظه اي كه به خودم آمدم ، بدون اينكه دردي را در كمرم و سراسر بدنم احساس بكنم ، اولين چيزي كه برايم عجيب بود لختي و بي وزن بودنم بود ! طوري كه احساس ميكردم همانند يك پر بي وزن و سبك هستم . چشمانم را كه باز كردم آسمان بالاي سرم را آبي تر و شفاف تر از هميشه ديدم . احساس كردم حتي نفس كشيدنم به شكلي متفاوت است ، انگار اكسيژني را وارد بدنم ميشد احساس ميكردم . گويي همزمان با استنشاق هوا ، مزه شيرين اكسيژن را كه بعد از آن ديگر چنين طعمي را تجربه نكردم نيز ميچشيدم . آنقدر از اين حالت خلسه آور لذت ميبردم كه يك حس ناخود آگاه به من ميگفت : « هر قدر بالاتر و به طرف آسمان بروي اين حس زيباتر و قشنگ تر ميشود ... ! » به همين خاطر نيز بودن اراده و بي آنكه بدانم كه ميتوانم ، مانند يك هلي كوپتر و درجا « بي آنكه دست و پايم را تكان دهم » به سوي آسمان بالا رفتم و بالاتر و... و در يك لحظه به خودم آمدم و با خود گفتم : « من كجا هستم ؟ و سپس كه پايين تر را نگاه كردم ، خود را حدود بيست متر بالاتر از سطح زمين ديدم ! اصلا به اين قضيه توجه نكردم و خواستم پرواز خود را ادامه دهم كه چيز ديگري توجهم را جلب كرد ، در پايين و روي زمين ، در گوشه اي برادرم را ديدم كه در بالاي سر يك نفر « كه روي زمين افتاده بود » نشسته و اشك ميريزد ، و كمي آن طرف تر پسر دايي ام را ميديدم كه اشك ميريخت اما در عين حال تفنگ شكاري اش را به طرف زنبوري گرفته بود و در حالتي مردد ، يك لحظه تصميم گرفت كه سگ باوفايمان را بكشد و لحظه اي ديگر منصرف ميشد و درعوض با قنداق تفنگ ، زنبوري را ميزد ! اگرچه در آن لحظه اصلا دلم نميخواست كه چيزي مانع پروازم و آن حالت نشاط آورم شود وقتي ديدم پسر دايي ام دارد زنبوري را ميزند و ميخواهد او را بكشد ، منصرف شدم و دوباره همچون يك پر بي وزن به پايين آمدم و بالاي سر پسر دايي ام ايستادم و سراو فرياد زدم : « چيكار به اين زبان بسته داري ؟ » وقتي دوباره اين جمله را گفتم و ديدم او توجه نميكند ، خواستم تفنگش را بگيرم اما.. انگار دستم را از ميان سايه تفنگ رد ميكردم ! مثل اينكه دست من نور بود كه به تفنگ ميرسيد ، اما آنرا لمس نميكرد ، حتي وقتي خواستم پسر دايي ام را تكان دهم باز هم همين اتفاق افتاد ! لذا با حيرت زياد به سوي برادرم رفتم و باخشونت زياد به او گفتم : « چرا جلوي پسر دايي را نميگيري ؟ » اما برادرم نيز متوجه من و صداي من نشد و ... وتازه آن لحظه خودم را ديدم كه روي زمين دراز كشيدم و تكان نميخورم و... آنوقت باور كردم كه مرده ام . در حالتي كه دوگانه بودم ، هم دلم نميخواست از آن حالت بيرون بيايم ، هم دلم براي خودم كه مرده بودم ميسوخت ! و در اين لحظه بي اختيار گفتم : « خدا ... كه به محض بيان اين اسم جلاله ، همه چيز به هم ريخت و دوباره درد كمر را احساس كردم و بي اختيار گفتم آخ ، كه يك مرتبه برادرم فرياد زد « « خدايا شكرت ، داداشم زنده شد ! »

    و بلافاصله مرا به بيمارستان بردند و آنجا بعد از اينكه پزشكان تشخيص دادند كه قلب ونبض من حدود هفت دقيقه كار نميكرده ، برادرم و پسر دايي ام نيز قسم ميخوردند كه چيزي حدود هفت دقيقه ، من يك مرده كامل بودم !

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    شانزده ساله بودم كه راهي اروپا شدم . در آن زمان پدرم تازه فوت كرده بود و از آنجايي كه قبل از مرگش نيز يك كارگر ساده بود ، لذا بعد از رفتنش من ومادر خيلي بيشتر طعم فقر را چشيديم . آن روزها من تازه دبيرستان را شروع كرده بودم و يا اينكه جزو بهترين شاگردان مدرسه محسوب ميشدم ف مجبور بودم درسم را نيمه كاره رها كنم . بيچاره مادر اشك ميريخت و ميگفت : من حاضرم نان خالي بخورم ولي تو درست را ادامه دهي و به دانشگاه بروي !

    اما اين كار ممكن نبود ، چرا كه ما حتي نان خالي هم نداشتيم ! لذا به عنوان فروشنده در يك مغازه مشغول به كار شدم ، اما يك مسافر مسير زندگيم را عوض كرد ، دختر خاله مادرم كه در دوران كودكي انيس و مونس هم بودند ، پس از سالها از اروپا به ايران برگشت و موقعي كه از وضع زندگي ما با خبر شد مانند يك فرشته نجات به دادمان رسيد ، مادر را به خانه خودش برد و مرا هم - وقتي فهميد شاگرد ممتاز بوده ام - به اروپا فرستاد تا كنار برادرش كه مقيم آنجا بود درس بخوانم . تا دو سال در كنار مجيد زندگي خوب و راحتي داشتم ، اما از هنگامي كه راهي كالج شدم و اجبارا از مجيد دور شدم و به شهري ديگر رفتم ، با زندگي ديگري آشنا شدم . در كالج با يكي از همكلاسي هايم كه فرزند يك خانواده ثروتمند اهل روماني بود آشنا شدم . همه چيز " ميلر " خوب بود جز اعتقادش ! يعني در رفاقت سنگ تمام ميگذاشت و حاضر بود تمام مخارج زندگي دانشجويي مرا تامين كند ، فقط به اين دليل كه از لحاظ جسمي ضعيف بود و من بارها و بارها از او در مقابل ديگران حمايت كرده بودم . اين طوري براي من هم بهتر بود ، زيرا ديگر لازم نبود براي تامين مخارج تحصيلم كار كنم . در اين ميان فقط يك تفاوت ميان من و او وجود داشت ، " ميلر " يك ماترياليست ضد خدا بود و من هم كه تازه داشت شخصيتم شكل ميگرفت ، ناخواسته تحت تاثير القائات او قرار گرفتم و ... به خود كه آمدم يك بي خداي كامل بود و ..و 17 سال گذشت !

    خبر عين صاعقه بود وخشكم كرد ، " مادرت دچار ناراحتي كبد شده و چون در اينجا نميتوانند عملش كنند ، داره مياد پيش تو تا جراحي بشه "

    ناگفته نماند من در آن روزها تحصيلات دانشگاهيم را تمام كرده بودم و در يك شركت قطعه سازي اتومبيل به عنوان مهندس مشغول كار بودم و حقوق خوبي هم داشتم . كما اينكه از حدود پنج سال قبل نيز هر ماه مقدار پول براي مادرم به ايران ميفرستادم تا ديگر حتي به دختر خاله مهربانش هم نياز مالي نداشته باشد .

    به اين ترتيب مادرم به آنجا آمد و تازه آن موقع بود كه من يادم آمد كه بيش از نصف عمرم را دور از مادرم بوده ام . در اين چند سال آخر ناراحتي هاي مادر بابت دوري من باعث بيماري اش شده بود ، اما چون نميخواست مانع خوشبختي من شود حتي از بيماريش نيز بهم حرفي نزده بود ! و اما سخت ترين لحظه زندگيم موقعي بود كه قبل از جراحي مادر ، پرشك جراح گفت : " بعيد ميدانم مادرت از اتاق عمل زنده بياد بيرون ، ضمنا اگر جراحي هم نكنه ميميره !

    و اينگونه بود كه مادر راهي اتاق عمل شد ، اما قبل از اينكه داخل اتاق شود ، كيف دستي اش را بهم داد و با روحيه اي بالا گفت : " لازم نيست از من پنهان كني ، خودم ميدونم كه دكترها نميتوانند كاري برايم بكنند ، اما يادت باشد كه همه چيز دست خداست ! در ضمن اگر برنگشتم ، جا نماز و مهر و تسبيحم را كه داخل كيفمه ، بده به يك آدم مومن كه لااقل موقع نماز خواندن برايم يك فاتحه بخونه ! "

    وقتي فهميدم مادرم حتي از لامذهب شدن من هم خبر ندارد ، از شرم نتوانستم توي چشمانش نگاه كنم و او راهي اتاق عمل شد !

    بر خلاف پيش بيني دكتر ، كار جراحي بيشتر از يك ساعت طول كشيد و موقعي كه من داشتم كم كم نگران ميشدم پزشك جراح به سراغم آمد و گفت : من كاري رو كه بايد انجام بدهم انجام دادم ، يعني اگه از زير بيهوشي بيرون بياد ديگه مشكل كبد نخواهد داشت ، اما من بعيد ميدونم به هوش بياد ... مگر اينكه يه معجزه رخ بده !

    نميدانم چرا با شنيدن كلمه معجزه از زبان يك خارجي آنطور تنم لرزيد ؟ اما هر چه بود حرف آقاي دكتر باعث شد يا حرف مادرم در دوران كودكي بيفتم كه هميشه ميگفت : كسي كه نماز ميخونه خدا هم به حرفش گوش ميده .

    به همين خاطر بدون اينكه از نگاههاي متعجب خارجيهاي جا بخورم ، جا نماز مادر را همان جا وسط راهرو و جلو اتاق عمل پهن كردم و خواستم كه نماز بخوانم كه ناگها بغضم گرفت ، زيرا نماز خواندن را فراموش كرده بودم ! اينجا بود كه بي اختيار اشك ريختم : خدايا اگه منو قبول نداري لااقل به خاطر مادرم گناههاي منو ببخش ... خدايا ميدونم بنده پر از گناهي بودم ... اما منو ببخش خدايا ... خدايا بهت قول ميدم اگه مادرم زنده بمونه ديگه نمازم را ترك نكنم ... خدايا اين بنده رو سياهت را ببخش و ...

    در همين حال عرفاني بودم كه همان دكتر به سراغم آمد و در حالي كه از فرط هيجان نميتوانست درست حرف بزند گفت : بگذار حقيقتي رو بهت اعتراف كنم ، چند دقيقه قبل كه بهت گفتم شايد مادرت بميره در حقيقيت مرده بود ، ولي من ميخواستم كه تو كم كم اين حقيقت رو بپذيري و ... اما الان يك معجزه باور نكردني رخ داد ، مادرت كه قلب ونبضش از كار افتاده بود و ما هم تمام دستگاهها را از بدنش باز كرده بوديم ، يك مرتبه زنده شد ... ميفهمي چي ميگم پسر ؟ مادرت زنده شد ... اين باور نكردنيه !

    دكتر ميخنديد و من اشك ميريختم ، آري براي دكتر اين امر باور نكردني بود ، اما من ميدانستم كه خدا به حرفم _ به حرف يك بيخدا _ نيز گوش داده است !

    روايت لحظات پس از مرگ

    و اما اوج معجزه آنجا بود كه مادر سه روز پس از جراحي به من گفت : در آن حالتي كه دكترها ميگن من مرده بودم ، خودم رو توي آسمانها ديدم كه زير پايم ابر بود و من هم داشتم ميرفتم بالا ، اما در اين لحظه يك مرتبه تو رو ديدم كه يك گوشه ايستادي و داري نماز ميخواني ... من از اين بابت خيلي خوشحال شدم پسرم نماز خوان شده ، اما ناگهان با سرعت نور از آسمانها به پايين آمدم و ... چشم كه باز كردم خود را روي تخت ديدم ...

    مادر آن روز وقتي از زبان من شنيد كه چگونه براي او اشك ريخته و چگونه برايش نماز خوانده ام گفت : پس تو منو به زندگي برگردانده اي ؟!

    امروز كه دارم اين خاطره را برايتان مينويسم ، سالهاست كه در ايران همراه مادرم و زن و فرزندانم زندگي ميكنم نو ... در ضمن حتي يك ركعت نمازم نيز ترك نشده است !

  4. #4
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    دختر شاد و سرحالي بودم و دقيقا به خاطر دارم كه شانزده سال و دو روز سن داشتم كه اين خاطره در زندگيم ثبت شد ، زيرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن براي بچه ها بود - يك مهماني درست و حسابي به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دايي هايم نيز از تهران به شهر ما ( كه نزديك تهران بود ) بيايند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نيز همان آمدن خانواده دايي ام بو د، در حقيقت آمدن دختردايي ها ! اجازه دهيد ماجراي آن روز را از صبح برايتان تعريف كنم .

    قرار بود آن روز صبح ، پس از اينكه دايي رسول و دايي رحيم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بيدار شديم زن دايي رحيم كه خيلي مادر شوهرش - يعني مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت ديشب خواب مادر بزرگ خدا بيامرز را ديده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سري به قبرستان بزنند و براي مادر بزرگ فاتحه اي بخوانند . همگي به راه افتاديم و با ماشين دو تا دايي ها به قبرستان رفتيم و پس از اينكه فاتحه خوانديم ، من طبق يك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزديك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهيد گمنامي كه از دو سال قبل در شهر ما آرميده بود ، رساندم ، فاتحه اي برايش خواندم و سپس به بقيه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتاديم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان ميرفتيم ، بي آنكه كسي بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهيد گمنام ميرفتم و فاتحه اي برايش ميخواندم ، علت اين كار را نميدانستم ، شايد غربت آن بزرگوار باعث ميشد كه اين كار را بكنم !

    علي اي حال ، آن روز نيز فاتحه اي بر سر مزار آن شير شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشين دايي رحيم به طرف خانه راه افتاديم . در طول مسير اما ، دوباره شوخي هاي من و دو تا دختر دايي ام ، كه در ماشين پدرشان دايي رسول نشسته بودن شروع شد .

    در حقيقت من و مهري و سودابه در تمام ايامي كه آنها پيش ما بودند يا خانواده ما به تهران ميرفتند ، مدام و بيست و چهار ساعته با هم شوخي ميكرديم البته گاهي اوقات شوخي هايمان خطرناك هم ميشد ، درست مثل آن روز كه مهري كه از داخل ماشين پدرش به من اشاره كرد برايم يك نامه نوشته ! و من كه در صندلي عقب نشسته بودم ، سعي ميكردم دور از چشم بقيه يك لحظه بدنم را از پنجره ماشين بيرون بياورم و نامه را از دست مهري ( كه او نيز همين كار را كرده بود ) بگيرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه براي اين كار خطرناك حتي از دايي رحيم نيز اجازه نگرفتم ! همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد ، من كه ديدم دستم نميرسد بدنم را بيشتر از پنجره بيرون آوردم و اين كار توام شد با جيغ مادر و دايي رحيم كه نميدانست در رديف عقب چه خبر است ، به طور غريزي كوبيد روي ترمز و همين اتفاق باعث شد من - در حالي كه ماشين با سرعت هفتاد كيلومتر در حركت بود - دچار حالت گريز از مركز بشوم و مانند يك موشك از پنجره به بيرون پرتاب شوم و درست از ناحيه سر روي آسفالت سقوط كنم و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم صداي پي در پي ترمز ماشين ها بود و صداي فريادهاي خانواده ام و ... و بعد از اينكه دردي شديد در ناحيه مغزم احساس كردم ديگر هيچ نفهميدم ...


    روايت لحظات پس از مرگ

    آنچه را در عالم مرگ ديدم ، فقط ميتوانم به فيلمي تشبيه كنم كه هرازگاهي پخش ميشد و بعد قطع ميشد . اولين چيزي كه ديدم آن بود كه سرم پر از خون است و روي زانوي مادرم هستم و او اشك ميريزد ... صحنه بعد موقعي بود كه يك پزشك معاينه ام ميكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دير شده ... » و موقعي كه ديدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعي كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه ميكنند و آن كسي كه روي تخت خوابيده من نيستم و من بالاي سر آنها - نزديك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نميشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهميده بودم كه مردم ! تا اينكه آخرين صحنه مربوط به لحظه اي بود كه در سرد خانه بودم و داشتم ميديدم كساني كه در اطرافم هستند ، اما كاري از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجيب بود اصلا احساس ترس و نگراني نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بي اختيار به مزار آن شهيد گمنام نگاه كردم ، ولي همين كه تصميم گرفتم به سوي آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهيد گمنام نوري بسيار تابناك و زيبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بيرون تابيده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گويي هر يك قدم كه به من نزديك ميشد ، شاخه اي از آن نور تبديل به يك فرشته ميشد . فرشته هايي كه بال داشتند و پر ميكشيدند ، اما صورتشان پيدا نبود و به جاي چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوري خوشرنگ مشاهده ميشدند و ... اما نه ، چهره يك نفرشان را ميتوانستم ببينم كه درست ميان آنها و حدود يك متر بالاي سرشان قرار گرفته بود . وقتي كنار من رسيد بهم لبخند زد و من نيز پرسيدم: تو كي هستي ؟ او ابتدا به مزار آن شهيد گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به ديدنم آمده اي مرا نميشناسي ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهيد گمنام است كه بارها برايش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسيدم : « اينها كي هستند ؟ » و او با همان تبسم زيبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالاي آسمان دوخت و چيزي شبيه گردبادي نوراني را كه به سويم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به سوي تو مي آيند » با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم كه بايد به همراه او بروم ، اما اين بار چهره او درهم كشيد و گفت : « نه ... تو هنوز خيلي جووني .. تازه پدر و مادرت چه ميشوند ؟ ... » از شنيدن نام آنها گريه ام گرفت ، آن شهيد بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بيا ! » اين را گفت و همين كه تبسم كرد همه چيز در يك ثانيه تمام شد و او رفت و نورها ناپديد شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ...

    به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان ميخورد و فرياد اطرافيان را شنيدم : « زنده شده ! »

    آري من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتي آنچه را ديدم به خانواده ام تعريف كردم ، پدرم گفت « اون شهيد گمنام مهرباني هاي تو را جواب داد »

    و اينك كه پنج سال از آن روزها ميگذرد ، من هر شب جمعه به ديدار آن بزرگوار ميروم ، شهيدي گمنام كه شايد براي همه گمنام باشد ، اما براي من نه ....

  5. #5
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : خوابگرد


    از همان دوران كودكي دچار اين مشكل بودم كه در خواب راه ميرفتم . خدا بيامرز پدر و مادرم چقدر تلاش ميكردند اين مشكل من برطرف شود ، از پدرم كه مرا پيش چند دكتر روانشناس برد ، تا مادرم وقتي ديد پزشكها نتوانستند مشكلم را درمان كنند ، به سراغ آينه بين و دعانويس و ... رفت .

    البته بگويم خوابگردي من آنقدر حاد نبود كه غير قابل مهار باشد ، چرا كه شايد در طول يك تا دو ماه ، يكبار اين اتفاق مي افتاد ، آنهم در شرايطي كه در طول روز قبل به لحاظ مسائل عاطفي ، روحيه ام تحت فشار قرار ميگرفت . مثلا در ايام نامزدي ام با قباد - شوهر مهربانم - كه او را خيلي دوست داشتم اين اتفاق چند بار رخ داد . يا بعدها كه صاحب سه فرزند شديم ، هر وقت ذهنم درگير مسائل آنها ميشد ( چه شادي چه ناراحتي ) شب كه ميشد در خواب راه ميرفتم و... اما قسمت مشكل ماجرا همين جا بود ، يعني اگر كسي متوجهم نميشد و بيدارم نميكرد ، در همان حالت خواب توي حياط ميرفتم ، به پشت بام قدم ميگذاشتم و... اما خوشبختانه چون بعد از پدر ومادرم ، با مردي مسوليت پذير ازدواج كردم و از آنجايي كه قباد خيلي مرا دوست ميداشت و با مشكلم كاملا آشنا بود ف به همين خاطر اكثر شب ها اولا در اتاق را قفل ميكرد و كليد را زير سرش ميگذاشت ، ثانيا سعي ميكرد هوشيار بخوابد تا با اولين حركت من او هم برخيزد .

    ***

    دو سالي ميشد همراه چند خانم ديگر كه با آنها در مجالس روضه خواني آشنا شده بودم ، به عنوان اعضاي هيات مديره يك پرورشگاه خصوصي انجام وظيفه ميكردم . آنجا توسط چند مرد و زن خير اداره ميشد . آنها به هزينه شخصي و به كمك بهزيستي ، از دختران خردسالي كه هيچ كس را نداشتند در يك خانه مسكوني مراقبت ميكردند . من فقط براي رضاي خدا اين مسوليت را پذيرفته بودم و از درآمد اندك شوهرم - با رضايت او - برايشان خرج ميكردم . يكي ديگر از كارهايم آن بود كه معمولا در شبهاي شهادت ائمه معصومين (س ) به آن خانه ميرفتم و براي كودكان معصوم جلسات قران و عزاداري بر پا ميكردم . البته قباد و فرزندانم كه حالا كوچكترينشان 27 ساله بود، فقط در شرايطي اجازه ميدادند من به آن خانه بروم كه دو خانمي كه مراقب دائمي دختر ها بودند هم در خانه باشند ، چرا كه آن دو بانوي بزرگوار از مشكل من خبر داشتند . تا اينكه يك سال قبل در شب شهادت حضرت زينب " س" ، طبق روال گذشته به آنجا رفتم تا كنار بچه ها باشم ، اما انگار تقدير بود كه من آن شب مرگ را درك كنم ، چرا كه هر دو خانم با اين تصور كه ديگري كنار من خواهد ماند ، رفتند تا در مجلس عزاداري شركت كنند . البته من ميتوانستم به نفر دوم بگويم كه نفر اول نمي آيد ، اما دلم نيامد مانع حضور او در مسجد شودم و با اين اميد كه اتفاقي نمي افتد بي آنكه خانواده ام بدانند شب در آنجا ماندم !

    تا نزديك نيمه شب دعا خواندم و كنار آن دختركان معصوم و بي پناه براي حضرت زينب " س " اشك ريختم و حدود 12 شب ، در حالي كه احساساتم كاملا برانگيخته شده بود به خواب رفتم ، حدود ساعت سه نيمه شب از جا برخاستم ، از اتاق بيرون آمدم ، داخل حيات شدم ، رفتم توي كوچه ، وارد خيابان شدم و -آنطور كه ديگران ميگويند -راننده بيچاره يك وانت كه آن موقع شب داشت راهي ميدان تره بار ميشد ، يك مرتبه مرا جلوي ماشينش ميبيند و ...

    روايت لحظات مرگ

    من شايد تنها مرده زنده شده اي باشم كه اصلا يادم نيست چه اتفاقي افتاد و چگونه مردم ؟ چرا كه كاملا در خواب بودم !

    و اما لحظات مرگ : ناگهان احساس كردم كه انگار داخل آسانسور ، ولي به صورت مدور و محيطي بسيار بزرگتر هستم و دارم با سرعتي سرسام آور به طرف بالا حركت ميكنم و در همين حال بر در و ديوار آن آسانسور ، تصاويري از پيش چشمم رد ميشد كه تمام دوران زندگي مرا نمايش ميداد ، از كودكي تا آن روز . همين طور بالا رفتم و بالاتر و ... پس از اينكه احساس كردم همه ستاره ها زير پايم هستند ، در مكاني فرود آمدم كه بيابان لم يزرع بود ، اما همين كه پايم را روي زمين گذاشتم ، ناگهان همه جا سبز و خرم شد .

    نكته جالب آن بود كه كاملا ميدانستم كه مرده ام ، اما اصلا ناراحت نبودم و اشتياق هم داشتم ! در همين لحظه متوجه شدم كه در گوشه اي از چمنزار ، تعداد زيادي خانم جوان ايستاده اند كه باديدن من مدام سوال ميكردند : " ياسمن چطوره ؟ " نسترن چه خوشگل شده ؟ بيتا چرا لباس گرم نميپوشه ؟ به ساغر بگين به من سر بزنه ! چرا النا نميره ديدن مادر بزرگش ؟ و... "

    ( همه اسامي كه نام بردم اسم دختران خردسالي بود كه من شب كنارشان مانده بودم ) ناگهان در يك لحظه يكي از همان خانمها با صداي بلند گفت : " بانو ميگن كه نفيسه خانم ميخواد بياد پيش ما " با شنيدن اين حرف ، آن زنهاي جوان شروع كردند گريستن و خواهش كردن كه ، " نه ... خواهش ميكنيم نيا ... بچه هاي ما تنها هستند ... بچه ها ميترسند ... " همان طور كه من گيج ومنگ آنها را نگاه ميكردم ، دوباره همان زن اولي رو به من گفت : بانو ميگن كه شما بايد برگردين" و من تا خواستم حرفي بزنم همه جا تاريك شد ...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    به هوش كه آمدم ، پرستار جواني كه بالاي سرم بود با خوشحالي فرياد زد : برگردين آقاي دكتر .. زنده شد ... و لحظه اي بعد پزشكي جوان كه بالبخندي كنار تختم ايستاده بود گفت : حتما بايد به عنوان كسي كه چند دقيقه اون دنيا رو ديده بايد گفتني هاي جالبي داشته باشي .

    من ترديد ندارم كه آن زنها مادران بهشت رفته آن بچه ها بودند و آن بانو كه اذن برگشت مرا داد ، حضرت زينب " س " بود كه نخواست دل آن بچه ها بشكند ...

  6. #6
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت :آن نور ملكوتي

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    ماجرا از روزي شروع شد كه نه سال پس از خدمت سربازي كه من با مدرك ديپلم ردي صاحب يك مغازه لبنياتي بودم ، يك روز كه خانه پدرم مهمان بوديم ، پيرمرد حرفي زد كه تنم را لرزاند ! او با گريه گفت : " تنها آروزيم اينه كه تو به عنوان پسر ارشدم وارد دانشگاه بشي ، ديگه هيچي از خدا نميخوام ! "

    حرف پدرم طوري مرا تحت تاثير قرار داد كه مسير زندگي ام را عوض كرد . به اين شكل كه از فرداي آن روز مغازه را به برادر كوچكترم كه دو دانگ به نامش بود سپردم و درس را شروع كردم . كار سختي بود كه پس از يازده سال دوري از درس و حضور در بازار و كار و كاسبي ، بخواهم به سراغ كتابهايي بروم كه حتي زمان محصل بودنم نيز برايم آسان نبودند ! آري كار سختي بود ، اما غير ممكن نبود . مخصوصا بعد از آن حرفي كه مادرم دو هفته پس از شروع درس خواندم به من گفت :" نگران نباش پسرم ، من مطمئنم كه تو قبول ميشوي ... واسه اينكه نذر كردم از امروز تا روزي كه اسامي كنكور رو اعلام ميكنند ، هر روز يك جزء از قران را با دو ركعت نماز نياز ، نذر امام پنجم (ع ) بكنم كه باقرالعلوم همه مسلمونهاست ! خيالت راحت باشه كاظم جان ، كافيه تو زحمت خودت رو بكشي ، اون وقت امام باقر (ع) قبولي تو رو بيمه ميكنه !

    ***


    روز ماقبل كنكور فرا رسيد و براي گرفتن كارت ورود جلسه ، با ماشين خودم به حوزه مربوطه رفتم و كارت را گرفتم ، ولي هنگامي كه داشتم از در بيرون مي آمدم ، متوجه جوان نوزده ساله اي شدم كه بسيار نحيف و سوار بر ويلچر بود و ظاهرا مادرزاد بيمار و معلول بود . آنچه توجهم را به او جلب كرد اين بود كه ميخواست از جوي آب رد شود ، اما با آن ويلچر نميتوانست لذا بعد از اينكه كمكش كردم و به آن طرف جوي آب رسيد ، تشكر معصومانه اي كرد و خواست برود كه نميدانم چرا تصميم گرفتم او را به مقصدش برسانم ، وقتي آدرس او را كه اسمش امين بود ، پرسيدم با لحني محزون گفت : " خونه ما ته دنياست ... يعني يكي از روستاهاي اطراف ساوه كه چون مسير ماشين رو نداره ، بايد تا ساعت نه شب كه داييم با وانت از تهران برميگرده به روستا ، اينجا منتظرش باشم . "

    حرفهاي امين كه تمام شد دلم به حالش سوخت ، يعني او از آن موقع كه ساعت نه صبح بود بايد ده ساعت آنجا ميماند ؟ آن هم در روزي كه فردايش امتحان كنكور داشت ! كمي فكر كردم و با خودم گفتم : اگر امين رو به خونه شون برسونم و برگردم ، ساعت سه بعداز ظهر خونه هستم ، در عوض اين طفلك اين همه وقت با حال بيماريش توي تهران آواره نميشه ! بعد بر خلاف اصرارهاي او سوارش كردم و نزديك ساعت 12 ظهر در روستاي محل زندگي اش پياده اش كردم .

    حال عجيبي داشتم از اينكه باعث خوشحالي امين شده بودم ، احساس رضايت ميكردم و ... اما غافل از اين بودم كه ماشينم فقط براي چهار كيلومتر بنزين دارد ! يعني درس در موقعي كه خورشيد وسط آسمان بود ، من از ماشين پياده شدم و در حالي كه گالن چهار ليتري دستم بود ، وسط بيابان شروع كردم به پياده روي ، اين در حالي بود كه براي رسيدن به جاده اصلي ، لااقل بايد هشت كيلومتر پياده طي ميكردم ، البته من بنيه ام بد نبود ، اما انگار چند ماه شب نخوابيدنها گريبانگيرم شده بود كه احساس ميكردم چشمانم دارد سياهي ميرود . از سوي ديگر تشنگي مفرط و آفتاب داغ ، همه و همه دست به دست هم داده بود تا مرا از پاي در آورند ! و من كه سخت ترسيده بودم ، براي اينكه زودتر به جاده اصلي برسم خواستم ميانبر بزنم و از وسط يك دشت رد بشوم كه همين باعث شد مسير را گم كنم !

    روايت لحظات پس از مرگ

    لحظات جان دادنم را كاملا به ياد دارم ، سوزش آفتاب مغزم را ميسوزاند و از تشنگي نميتوانستم تكان بخورم ، بعد رعشه اي تمام بدنم را فرا گرفت ، سپس يك مرتبه مثل كسي كه دچار برق گرفتگي شده باشد ، دردي آلوده به سوزش تمام بدنم را فرا گرفت و بعد از آن ديگر هيچ دردي را احساس نكردم . وقتي چشمانم را باز كردم و هيچ خستگي نداشتم ، انگار كه ساعتها خوابيده ام و حالا نشاط كامل دارم . از جا برخاستم و اطرافم را نگاه كردم و جا خوردم . زيرا بر خلاف آنكه فكر ميكردم داخل بيابان باشم ، خود را درون يك باغ پر صفا و پر درخت ديدم ، نميدانم چرا ؟ اما بلافاصله فهميدم كه مرده ام ، اما ناراحت نبودم ، لااقل وقتي فكر ميكردم اين باغ بهشت است و جايگاه من اينجاست ، احساس رضايت داشتم ... اما يك مرتبه ياد دنيا افتادم و آرزوهايم : « پس امتحان كنكور چي ميشه ؟ من به پدرم قول دادم آرزويش را برآورده كنم ... مادرم برايم نذر امام باقر (ع) كرده و ... » همين كه ياد اين امام معصوم افتادم ، يك مرتبه از وسط درختان پرشمار و پر ميوه باغ ، چيزي شبيه به يك خورشيد پيدا شد . نور زيبايي از آن مي تابيد كه دلم نمي آمد نگاهش نكنم و عجيب آنكه همزمان با نور ، رايحه اي دل انگيز و خوشبوتر از همه عطرهاي دنيا نيز به مشام ميرسيد . همين طور كه نور بزرگ را ميديدم از خودم پرسيدم : اين نور چيه ؟ كيه ؟ كه در همين حال جواب شنيدم : " آقا هستن ديگه ... امام پنجم حضرت باقر العلوم ( ع ) ! "

    به طرف آن نور حجيم و عظيم نگاه كردم و مادرم را ديدم كه به پاي آن نور ملكوتي افتاده و خيلي محترمانه دارد خواهش ميكند : " آقا من بودم كه براي شما نذر كردم تا پسرم قبول بشه .. . آقا كمكش كنين ! "

    خواستم به مادرم حرفي بزنم كه دير شده بود ، زيرا مادرم مانند يك تصوير كه مي آيد و ميرود ، ناگهان از پيش چشمانم محو شد . حالا من مانده بودم و آن نور عظيم و زيبا و بزرگوار كه گوشه اي از آن نور بر سروصورت و قامت من تابيدن گرفت ، بعد از آن بار ديگر آن باغ زيبا تبديل شد به همان صحرا و دشت خشك و بار ديگر آن درد وحشتناك تمام وجودم را گرفت ...

    من مرده بود ، اين را نه فقط آن دو نفر چوپان كه پيدايم كردند و متوجه شدند قلبم و نبضم نميزند ، گفتند حتي پزشكان بيمارستان نيز تاييد كردند ! اما هر چه بود من ساعت دو صبح از بيمارستان مرخص شدم و در حالي كه همه يقين داشتند كه نميتوانيم در كنكور شركت كنم و اگرچه در تمام مدت امتحان سردرد داشتم اما در نهايت قبول شدم !

    اين را با قلبم و با اعتماد كامل ميگويم كه من قبولي دركنكور - و امروز كه فوق ليسانس هم گرفته ام - همه و همه را مديون باقر العلوم (ع) ،امام محمد باقر (ع ) هستم !

  7. #7
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : كودكاني كه پير شدند

    از همان دوران كودكي به ياد دارم كه هر وقت من و خواهر و برادرم - مخصوصا من و خواهرم كه كوچكتر بود - با هم بگو مگو ميكرديم و دعواهاي كودكانه راه مي انداختيم ، مادر بزرگم كه معمولا يا سر جانماز بود و يا مشغول خواندن ديوان حافظ ، سري تكان مي داد و در حالي كه اشك در چشمانش جمع ميشد ، رو به ما ميكرد و ميگفت :

    - دعوا نكنين بچه هاي عزيزم ... قدر همديگر رو بدونين ، الان نمي فهمين كه خواهر و برادر چه نعمت بزرگيه .. ان شاء ا... هيچ وقت مثل من چشم به در نمونين تا قدر اين روزها را بفهمين !

    آن روزها حرف مادربزرگ را مثل بقيه نصيحت هاي بزرگترها فرض ميكردم ، اما كم كم كه بزرگ شدم با شنيدن صحبت هاي خاله و دايي هايم كه مدام در مورد گمشده مادر بزرگ حرف ميزدند ، كنجكاوي ام بر انگيخته شد و هراز گاهي از مادربزرگ اين داستان را سوال ميكردم ، تا سرانجام وقتي چهارده ساله بودم يك روز ماجرا را برايم اينطور تعريف كرد : " خيلي سال قبل كه نه تو به دنيا آمده بودي و نه مادرت و من هشت سالم بود ، در روزهايي كه شاه نامرد قاجار هنوز چند شهر كشورمان را به شوروي نفروخته بود من و برادر و مادرم اون طرف رود ارس زندگي ميكرديم و زندگي خوب و خوشي هم داشتيم ، آن روزها خيلي از اقوام ما اين طرف رود بودند ولي با هم رفت و آمد داشتيم ، تا اينكه رسيد اون روزي كه شوروي اون شهرها را از ايران خريد و قبل از اينكه كسي بفهمه چي شده ، دستور دادند ديگه هيچ كس حق نداره بره ايران ! ولي پدر و مادر من كه ايراني بودند ، مثل خيلي از ايراني هاي ديگر زير بار اين حرف نرفتند و تصميم گرفتند شبانه عرض ارس را پارو بزنند و بيان اين طرف ، تقريبا هر شب ده ، بيست تا قايق مي آمدند ، اما آن شب كه ما راه افتاديم ، ظاهرا قزاقهاي روس در كمين ما بودند و به قايق ايست دادند ، اما پدر توجه نكرد و تندتر پارو زد و روسها هم شليك كردند و ما هم ترسيديم و قايق تكان خورد و ... يك مرتبه برادرم - ابراهيم - كه دو سال از من بزرگتر بود افتاد توي رودخانه و پدرم هم پريد توي آب تا ابراهيم را نجات بده و ... اما اين آخرين ديدار ما با پدر و برادرم بود ، چرا كه قزاقها پدر و برادرم را دستگير كردند و با خودشان بردند و ماهم آمديم ايران ، يعني جرات نميكرديم به اون طرف آب برويم ، اعداممون ميكردند ... چند سال بعد از بعضي از همشهريامون شنيديم كه پدرم توي زندان مرده و معلم درس رياضي برادرم هم كه بچه دار نميشد ابراهيم را به فرزندي قبول كرده ! تا امروز ديگه هيچ خبري از ابراهيم ندارم و الان هم از خدا هيچي نميخوام جز اينكه قبل از مرگم يكبار برادرم را ببينم !

    اين قصه همراه من بود تا موقعي كه بزرگ شدم و ... تا روزي كه كمونيست سقوط كرد و شوروي از هم پاشيد .

    به هيچ كس نگفتم ميخواهم چكار كنم . ابتدا از طريق وزارت خارجه و سفارت ايران پيگير شدم . و ... تا اينكه بهم گفتند : " مردي با اين مشخصات كه فرزند خوانده يك معلم رياضي بوده ، در يك روستا زندگي ميكنه و ... " اين طوري بود كه همه عكسهاي دوران كودكي مادر بزرگ و شناسنامه مادرش را برداشتم و به بهانه ماموريت اداري به طرف تاجيكستان راه افتادم !

    ***

    بزرگترين شانسي كه آوردم اين بود كه مقامات سفارت جمهوري اسلامي ايران همه جور همكاري را با من كردند و آدرس را در اختيارم گذاشتند و به طرف آن روستا كه در بالاي يك كوه صعب العبور بود راهنمايي ام كردند .

    وقتي دايي ابراهيم را پيدا كردم و عكسها و مدارك را نشانش دادم ، تا چند دقيقه فقط اشك ميريخت و مرا مي بوسيد و عكسها را مي بوييد . سپس روز بعد سوار موتور چوپاي قديمي او شده و به طرف شهر راه افتاديم تا هر چه زودتر به ايران برسيم ، اما ... فقط به ياد دارم از دره اي به عمق سي متر به پايين سقوط كردم و ديگر هيچ چيز يادم نيست .

    روايت لحظات پس از مرگ

    چشم كه باز كردم ابتدا دردي شديد در ناحيه كمرم و گردنم احساس كردم ، اما قبل از اينكه ناله كنم ، يك مرتبه با سرعتي سرسام آور به طرف آسمان بالا رفتم و سپس ناگهان داخل آب سقوط كردم ... دور تا دورم و تا جايي كه چشم كار ميكرد آب بود و رودخانه اما آب آنجا رنگ عجيبي داشت ، آبي مغز پسته اي نه .. آبي فيرزه اي ... اما هر چه بود بوي معطري داشت . ..بويي شبيه به گلاب ! عجيب بود كه ابدا احساس ترس و ناراحتي نميكردم ، در همين حال ناگهان متوجه شدم دو كودك خردسال وسط رودخانه دارند بازي ميكنند ، سن و سال و قد و قامتشان به دختر و پسري هفت ، هشت ساله ميخورد ، اما چهره هايشان ... ناگهان ترسيدم چرا كه در صورت آن دو كودك دختر وپسر ، چهره هايي آشنا ديده ميشد ، مادر بزرگ و دايي ابراهيم با همان صورت پير ! و دوباره چهره هاشان تبديل شد به دو كودك معصوم كه اشك ميريختند وبراي من دست تكان ميدادند ! ناگهان حس كردم دارم درون آب غرق ميشوم . به همين خاطر رو به آن دو كردم و فرياد زدم ، كمكم كنيد ... كمكم كنيد ... و درهمان لحظه چهره آن دو كودك تبديل شد به چهره پيرمرد و پيرزن كه به طرف من مي آمدند ، اما اين بار بال ميزدند و ميخنديدند و ...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    دايي ابراهيم ميگفت : نشسته بودم بالاي سر جنازه ات توي بيمارستان و اشك ميريختم كه جواب خواهرم را چطوري بدم و چي بگم كه يك مرتبه شروع كردي به سرفه كردن ! زنده شدنت آنقدر عجيب بود كه حتي خود پزشكها و پرستارهاي بيمارستان ترسيده بودند ... ولي اين وسط فقط من بودم كه اشك شوق ميريختم .

    دايي ابراهيم ميگفت : من تا هفده ساعت پس از زنده شدنم نيز بيهوش بودم و موقعي كه چشم باز كردم دكترها گفتند : چيز عجيبيه ! چرا كه عليرغم آن سقوط وحشتناك ، فقط كمي گردنش رگ به رگ شده و كمرش هم خراش برداشته ...

    اما ماجرا حدود پانزده سال قبل رخ داد و مادر بزرگ و ابراهيم دوازده سال در كنار هم زندگي ميكردند ، اما سرانجام يك روز و به فاصله چهار ساعت ، اول مادر بزرگ به بهشت رفت بعد دايي ابراهیم !

  8. #8
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : فرمان به آتش

    همه مردم شهر مرا يك جوان شرور و خشن ميشناختند و به همين دليل وقتي عاشق فرناز شدم ، خيلي ها سعي كردند راي عمو سيد ، پدر فرناز را بزنند ، اما من كه فرزند يك خانواده ثروتمند بودم و عادت داشتم هميشه به خواسته هايم برسم ، آنقدر از عمو سيد خواهش و تمنا كردم تا پيرمرد سرانجام گفت :

    - گوش كن جاسم ... دليل اصلي كه من دارم دختر نازنينم رو به تو ميدهم ، وضع مالي توئه ... خودت ميدوني دختر من فرناز ، توي اين بيست سال ، به خاطر من گرسنگي و فقر رو تحمل كرده ، اما حالا كه ميدونم يكي ، دو سال بيشتر زنده نيستم ، ميخوام دخترم زن مرد پول داري بشه كه بقيه عمرش گرسنگي نكشه ... تو آدم خوبي هستي جاسم ، فقط من نگران هستم كه دخترم رو كتك بزني . خواستم به او بگويم كه اشتباه ميكند اما او مجال نداد و ادامه داد :" با اين حال حاضرم به قسم تو اطمينان كنم . جاسم ميدوني كه فرناز سيده است ، واسه همين تو بايد به كلام الله قسم بخوري و بگي به آبروي حضرت زهرا (س) قسم هرگز روي دختر من دست بلند نميكني ، قبوله ؟"

    و من كه آن روزها كه از شدت عشق فرناز كم مانده بود مجنون بيابانگرد بشوم ، بي آنكه قلبا به حرفم اعتقاد داشته باشم به نام دختر پيامبر (ص) قسم خوردم كه هرگز روي فرناز دست بلند نميكنم اما... اما من اين قسم را فقط تا پنج ماه بعد كه عمو سيد مرد رعايت كردم ! نه اينكه زنم را دوست نداشته باشم ، بلكه به اين دليل كه ترك عادت برايم مرض بود ! در واقع من عادت كرده بودم هركس به من نه بگويد او را كتك بزنم بنابراين روز پس از مرگ پدر زنم ، وقتي به فرناز گفتم كه در مهماني هاي فاميلي و خانوادگي چادر و روسري ات را بردار و او گفت نه ، دستم بالا رفت و پايين آمد و اولين سيلي را نشاندم روي صورت او او فقط نگاهم كرد ا و اگرچه دو روز با من حرف نزد ، اما چون فكر ميكرد آن برخورد ، يك اتفاق بوده ، كم كم آرام شود ، اما چون تحت هيچ شرايطي حاضر نبود بدون روسري يا چادر همراه من به مهماني ها و محافل دوستانه بيايد ، بنابراين مرتبه دوم هم كتك خورد و بعد مرتبه سوم هم پيش آمد ... و بار پنجم تكرار شد ... و به اين ترتيب كار به جايي رسيد كه روزي نبود از دست من كتك نخورد . تا آن روز كه پس از چند مشت و لگد كه نثار زنم كردم و سر و صورتش خوني شد ، همين كه خواستم از خانه خارج شوم فرناز در حالي كه به شدت اشك ميريخت رو به من كرد و گفت : " اميدوارم جده ام زهرا "س" ازت تقاص بگيره !!!

    و من خنديدم و سوار ماشينم شدم و به طرف كارخانه ام راه افتادم و ... اما انگار صداي ناله هاي زنم خيلي زود به گوش بانوي دو عالم حضرت زهرا " س" رسيد . چرا كه وسط جاده ناگهان تير آهني كه روي يك كاميون بسته شده بود از قسمت باز به پايين افتاد و به طرف ماشين من آمد و آمد و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم ضربه اي بود كه به صورتم وارد شد .

    روايت لحظات پس ازمرگ

    چشم كه باز كردم خود را در مسافتي دورتر از محل تصادف ديدم ، مسافتي حدود يك كيلومتر دورتر از ماشينم و آن كاميون و تير آهن . تعجب كردم كه چرا اينقدر دور افتاده ام ! يادم بود كه تصادف كرده ام ، اما چرا اينقدر دور افتاده بودم ؟ و از اين عجيب تر آن بود كه هيچ درد و زخمي را در خودم احساس نميكردم و اما حيرت بزرگتر آن بود كه تا قدم اول را به طرف محل حادثه برداشتم خود را كنار ماشينم ديدم ! انگار كه پرواز كرده باشم ! و در همين حال چشمم به جمعيتي افتاد كه دور ماشينم جمع شده بودند ، خوب كه دقت كردم خودم را ديدم كه داخل ماشين و پشت فرمان افتاده ام و سرم خونين شده و صورتم به شكل فجيعي در آمده و تازه آن لحظه بود كه مرگ خودم را باور كردم و از ترس باور كردن حقيقت ، گريه كنان شروع به دويدن كردم . اما ناگهان ديدم همه كساني كه تا لحظه اي قبل اطراف جنازه ام جمع شده بودند ، حالا دارند به دنبالم ميدوند و به طرفم سنگ پرتاب ميكنند ! لحظه اي ايستادم و تصميم گرفتم آنها را بزنم ، اما وقتي نزديك ميشدند در كمال حيرت متوجه شدم همه آنها كساني هستند كه در زمان زنده بودنم از من كتك خورده بودند ، خواهرانم ، برادرانم ، اقوام و فاميل ، كارگرهايم ، دوستان و هم محلي ها ، غريبه ها و ... با اين حال خواستم مقابلشان بايستم ، ولي ديدم سنگهايي كه آنها به طرفم مي اندازند همين كه به من نزديك ميشود تبديل به تكه هاي آتش ميشوند ! لذا دوباره گريختم و جمعيت همچنان به دنبالم ميدويد و... تا اينكه به جايي رسيدم كه در مقابلم دريايي از آتش را ديدم ، اگر جلو ميرفتم داخل آتش مي افتادم اگر مي ايستادم آنها مي رسيدند ! در اين لحظه ناگهان ديدم در زاويه اي ديگر بانويي سفيد پوش ايستاده و نگاهم ميكند ، حس غريبي به من گفت ، او ميتواند به تو كمك كند ! به همين خاطر رو به او فرياد زدم " بانو كمكم كن " اما آن بانوي سفيد پوش به حالت كسي كه رنجيده باشد ، پشت به من كرد و از من دور شد . جمعيت لحظه به لحظه به من نزديكتر و آتش پيش پايم نيز دم به دم بيشتر ميشد و آن خانم هم آرام آرام داشت دور ميشد و ... ناگهان بدون اختيار فرياد زدم :" مادر ،كمكم كن " كه بلافاصله ديدم مادر از آسمان پايين آمد ، اما به جاي اينكه به طرف من بيايد ، به سوي آن بانوي سفيد پوش رفت و به او كه رسيد پيش پايش زانو زد و گريست و ناليد : " اي مادر همه مظلومين عالم ، تو رو به جان پسرانت ، به پسر من رحم كن .. "

    در اين لحظه بانوي سفيد پوش فقط دستش را تكان داد كه ناگهان آتش تمام شد و جمعيت غيبشان زد و مادر رفت و من نيز خود را درون سردخانه يافتم ( و بعد پزشكان گفتند تنها علتي كه باعث شدمن پس از هفده ساعت درون سردخانه نميرم ، قدرت بدني ام بود ) لذا از روي تخت برخاستم و آنقدر فرياد زدم تا بالاخره كارگران سردخانه سر و صدايم را شنيدند و ...

    ***

    خدا خيلي مرا دوست داشت كه از آن تصادف وحشتناك ، فقط يك زخم عميق روي صورتم به جا ماند . من اما ، از همان لحظه اي كه در حالت مرگ فهميدم خانم فاطمه زهرا "س" از دستم ناراحت است سعي كرده ام تمام بديهايي را كه به فرناز كرده بودم جبران كنم !!!

  9. #9
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : آسانسوري از نور

    سال 1352 يعني دقيقا 33 سال قبل كه داشتم دوران سربازي ام را مي گذراندم ، به پيشنهاد و توصيه پدرم به عنوان سپاه بهداشت راهي يكي از روستاهاي بسيار محروم شدم ، چرا كه پدرم يك دكتر عمومي بود و از آنجايي كه من اكثر اوقات در مطب و كنار او بودم ، كمك هاي اوليه را ياد گرفته بودم ، ضمن اينكه قبل از اعزام به خدمت ، مدت سه ماه و در يك دوره فشرده موفق شدم با اكثر داروهاي اورژانسي نيز آشنا شوم و به اين ترتيب وقتي به آن روستا اعزام شدم ، براي آن مردم محروم نه فقط يك آقا دكتر ، كه فرشته نجات محسوب ميشدم . خوشبختانه پدرم نيز مدام از طريق نامه تشويقم ميكرد و به اطلاعاتم مي افزود و به اين ترتيب در پايان دو سال واقعا دكتر تجربي شدم . و همين باعث شد پس از خدمت و قبول شدن در كنكور ، در رشته پزشكي درسم را ادامه دهم ! واما درست از يك ماه قبل از پايان خدمتم بود كه مقامات سپاه بهم گفتند ، شايد تا چند ماه يك سرباز بهداشت ديگه براي آن روستا پيدا نشه ، واسه همين شما به محض پايان خدمتت بر گرد به شهرت تا ما بعدها يك نفر را پيدا كنيم ! مردم روستا وقتي اين خبر را شنيدند به سراغم آمدند و آنقدر التماس و تمنا كردند كه من قبول كردم يك ماه اضافه بمانم ، اما چون از خدمت به مردم فقير آنجا لذت ميبردم ، آن يك ماه به هشت ماه تبديل شد ، تا اينكه يك نفره ديگر به جاي من اعزام شد . خيلي خوشحال بودم ، روز آخر كدخداي ده كه براي بدرقه ام آمده بود بهم گفت : " شما در همين هشت ماه آخر (سواي دو سال خدمتت ) جان پنج نفر رو از مرگ حتمي نجات دادي ... پس مطمئن باش خدا هرگز اين كارهاي خيرت را فراموش نخواهد كرد !

    آن روز اين حرف را يك تعارف فرض كردم ، اما سيزده سال بعد حرف كدخدا باورم شد .

    ****

    آن شب ديرتر از حد معمول در مطب ماندم و چون مريض داشتم ، منشي ام را نيز رد كردم و تا ساعت ده شب بيمار ويزيت كردم . اما وقتي داشتم لباس ميپوشيدم كه از مطب خارج شوم ، ناگهان دو سارق مسلح - كه بعدا فهميدم از دست پليس در حال فرار بودند - وارد مطب شدند و تاديدند كه من ميخواهم از دست آنها كه هنوز اسلحه شان را نشان نداده بودند بگريزم ، يكي از آن دو معطل نكرد و كلتش را كه مجهز به صدا خفه كن بود بيرون كشيد و از فاصله چند متري به من شليك كرد و.. . فقط يه لحظه سوزشي را در پهلويم احساس كردم و ديگر چيزي نفهميدم !

    روايت لحظات پس از مرگ

    دلم نميخواست بميرم و از خدا ميخواستم زنده بمانم ! اما گويي ديگر هيچ چيز دست من نبود ، چرا كه احساس ميكردم نيرويي غير قابل توصيف دارد سفر آخرت مرا تدارك مي بيند . حالت عجيبي بود ، نوري پر حجم و سبز رنگ را در فاصله چند قدمي جسمم مي ديدم كه به صورت ناخودآگاه داشت روح مرا _ كه از كالبدم جدا شده بود _ به سوي خود ميكشيد . صدايي دروني حاليم ميكرد كه اگر داخل آن نور خوش رنگ كه از زمين تا آسمان تداوم داشت بشوم ، ديگر نمي توانم مانع از مردنم بشوم . به همين دليل وقتي ديدم نمي توانم مانع انتقال روحم به داخل آسانسوري از نور بشوم ، شروع كردم به گريه و التماس . با صداي بلند گفتم : " خدايا من هنوز خيلي كار دارم ... بچه هام هنوز صغيرند ... به من مجال زندگي بده خدايا !!!... اما بي فايده بود ، گويي اجل ديگر مجالي برايم نگذاشته بود ، زيرا ثانيه به ثانيه خودم را به آن نور نزديك تر ميديدم . از سوي ديگر همسايه هايم را كه از شنيدن صداي سقوط من توي راه پله ها بالاي سر جنازه ام جمع شده بودند ميديدم كه قلب ونبضم را معاينه ميكنند و ميگويند ، " ديگر فايده نداره مرده ... " خنده ام گرفته بود ، من كه عمري مردم را معاينه كرده بودم ، حالا در حالي كه جنازه ام را ميديدم و هنوز زنده بودم ، بايد زنده به گور ميشدم ! سرانجام نيز دست از مقاومت برداشتم و روحم را به دست تقدير نوراني آسمان دادم و آرام آرام به سوي ابديت راه افتادم و... اما هنوز دو قدم به آسانسور نور باقي نمانده بود كه يك مرتبه ديدم پنج پير مرد و پير زن روستايي از نقطه اي نامعلوم پيدايشان شد كه آمدند و دور تا دور آن نور پر حجم ايستادن و در حالي كه دستهايشان را در يكديگر زنجير كرده بودند ، مانع ورود من به داخل آن نور حجيم شدند. احساس ميكردم آنها را قبلا جايي ديده ام ، اما هر قدر فكر ميكردم يادم نمي آمد . نكته عجيب تر آن بود كه آنها به كمك من آمده بودند تا مانع ورودم به دالان نور شوند ، اما به جاي اينكه با من حرف بزنند ، با شخص يا اشخاصي كه به چشم من نمي آمدند مشغول حرف زدن بودند : " آقا از شما خواهش ميكنيم بهش فرصت زندگي بدهيد ... آقا اين آدم خيلي مهربونه ... شما شفاعتش رو بكن كه برگرده پيش زن و بچه اش " در اين لحظه ناگهان احساس درد كردم ، يعني همان سوزشي را كه هنگام گلوله خوردن حس كرده بودم .

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    به هوش كه آمدم خودم را در بيمارستان ديدم . پزشكاني كه بعضي هايشان همكلاسي هاي خودم بودند ميگفتند : ماموران اورژانس كه آمده بودند بالاي سرت هيچ گونه علائم حياتي در تو نمي بينند و خودشان ميرند وبه پرشك قانوني زنگ ميزنند ، اما 45 دقيقه بعد كه ماشين نعش كش مياد جنازه ات رو ببره ، يك نفرشون متوجه نفس كشيدنت ميشه و بهت تنفس مصنوعي ميده و خودشان تو رو به اينجا آوردند تا زنده بماني ... " و اما يك هفته بعد كه هنوز در بيمارستان بستري بودم ، ناگهان در باز شد و هفده نفر از اهالي روستايي كه سيزده سال قبل از آن در آن روستا مامور بهداشت بودم به ملاقاتم آمدند ، ظاهرا آنها خبر را از طريق روزنامه ها خوانده و عكسم را ديده و به عنوان قدرشناسي به ملاقاتم آمده بودند ! مشغول حال واحوال با آنها بودم كه ناگهان چهره آن پنج نفري را كه در لحظات مرگ مانع بردن من شده بودند ، در بين آن 17 نفر ديدم ، آنها همان پنج نفري بودند كه كدخدا گفته بود مانع مرگشان شده بودم !!!

  10. #10
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت: اين حرف را تكرار نكن !

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    از 14 سال قبل كه در آن كارخانه بزرگ اما خصوصي مشغول كار شدم ، بزرگترين آرزويم اين بود كه اسمم از داخل آن گلدان سبز كه سالي يكبار در اتاق رئيس كارخانه براي رفتن به مكه قرعه كشي ميشد بيرون بيايد ، اما انگار خدا خوب ميدانست من لياقتش را ندارم كه كمكم نمي كرد !

    مدير عامل كارخانه يك مهندس تحصيلكرده و بسيار مومن بود . از آن بچه هاي پاك و خالص جنگ كه پس از برگشتن از جبهه ، با پولي كه از پدرش به ارث برده بود اين كارخانه را راه اندازي كرد . به ياد دارم روز اول كه 27 ساله بودم ، به عنوان كارگر نيمه متخصص در آنجا استخدام شدم ، اما مهندس كه مي ديد دلسوزانه كار ميكنم ، شرايط رشد و ترقي ام را فراهم كرد تا جايي كه پس از چهارده سال سركارگر خط توليد شدم ، يعني نفر دوم خط توليد !

    و اما همانطور كه گفتم :" مهندس محمديان " مدير عامل كارخانه در كنار مزاياي ديگر ، هر سال به قيد قرعه سه تا از پرسنل را همراه همسرشان به مكه ميفرستاد . من از دوران مجردي حسرت مكه را داشتم ، اما از نه سال قبل كه با " حوري ازدواج كردم ، او كه زني مومنه بود با اطلاع از اين امتياز كارخانه ، هر شب دعا ميكرد كه سال بعد نوبت من بشود ، اما نميشد ! كم كم عشق مكه طوري وجودم را مال خود كرد كه تصميم گرفتم به كمك تقلب ، حاجي شوم !

    ***

    از بچه ها شنيده بودم اگر دم " آقا نجف " را كه رئيس تداركات كارخانه بود ، ببيني ميتواند اسمت را از گلدان خارج كند ، چرا كه مهندس هر كاغذي را كه از گلدان بيرون مي آورد به او ميدهد تا نجف نام را بخواند . و قتي با نجف صحبت كردم و فهميدم در جواني " تردستي " و شعبده بازي مي كرده ، آن وقت خيالم راحت شد كه او ميتواند و به اين ترتيب " يك سكه تمام بهار آزادي " را به او هديه كردم تا نامم از گلدان خارج شد !

    بعدازظهر كه زودتر داشتم از كارخانه خارج ميشدم تا حوري را خوشحال كنم ، بي اختيار از آقا نجف پرسيدم :" راستي اسم كي از گلدان در آمده بود؟ و او خنديد و گفت :" نيما ... نيما اكبري كه در قسمت اداري كار ميكنه .

    - رضا نميدونم چرا اين حج با همه آرزويي كه داشتم به دلم نمي چسبه ؟ اين حرف را حوري در ده ، دوازده روز اول دست كم چهار پنج بار تكرار كرده بود ! مي دانستم چيزي نميداند ، اما شايد چون ذات شوهرش را خوب ميشناخت و شايد هم به اين دليل كه مرا مدام در فكر ميديد ، اين حرف را ميزد ! چند دفعه اول عصباني هم شدم ، اما آن روز همان طور كه داشتيم توي بازار قدم ميزديم ، همين كه اين حرف را تكرار كرد ، درست مثل كسي كه بخواهد وجدانش را راحت كند گفتم :" شايد به اين خاطر كه اين حج حق " نيما اكبري " و زنش بود نه حق من و تو ! اين را گفتم حوري خشكش زد و از جايش تكان نخورد . زل زده بود به من و انگار نفس هم نميكشيد . من كه چند گام جلوتر از او بودم يكي ، دو بار صدايش زدم ،اما گويي نميشنيد و فقط نگاهم ميكرد . تا اينكه به طرفش آمدم تا حرفي بزنم كه او يك مرتبه بالاي سرم را نگاه كرد و فرياد كشيد :" مواظب باش رضا " رد نگاهش را تعقيب كردم و سرم را بالا گرفتم و ديدم كه از بالاي يك خانه در حال ساخت يك آجر به طرف سرم در حال سقوط است و ... اما نتوانستم خودم را كنار بكشم و ناگهان دردي غير قابل وصف ابتدا در ناحيه سرم و بعد در تمام بدنم احساس كردم و ديگر هيچ چيز نفهميدم !

    لحظات پس از مرگ

    چشم كه باز كردم خودم را در منظقه اي عجيب ديدم ، در محيطي كه حالت يك استوانه داشت . سقفش كوتاه و زمينش نزديك بود ، اما طرف چپ و راستم تا بي نهايت ادامه داشت . حالت عجيب ديگر اين بود كه در آن مكان درجه حرارت هوا مدام به حداكثر و حداقل ميرسيد ، يك لحظه از سرما به حالت انجماد در مي آمدم و بلافاصله از شدت گرما پوستم مي سوخت . در عين حال سر وصداهاي عجيبي مانند " زوزه گرگ " غرش حيوانات وحشي ، صداي ناله و گريه و... نيز به گوش ميرسيد ، طوري كه از خودم پرسيدم : " اينجا چرا اينطوري ؟ كه يك مرتبه گربه اي كه آن طرفتر بود به زبان آدم ميزاد گفت :" درست شبيه جهنمه ... درسته ؟ ! همين كه كلمه جهنم را زبان آورد ، ناگهان درختها و محيط اطرافم همه تبديل شدند به اژدها و مار و آتش و... بعد زير پايم جويي از آتش مذاب روان شد كه نيرويي ناخودآگاه مرا به آن سو ميكشيد و به درون آتش ميبرد و ... يك مرتبه " نيما اكبري " را ديدم كه انگار خودش در آسمان ايستاده و دستش را پايين آورده تا مرا نجات بدهد كه باديدن او زدم زير گريه و گفتم :" نيما من به تو خيلي بدي كردم و... " اما او خنديد و گفت :" هيس ... ديگه اين حرف را تكرار نكن ..." و بعد مرا با يك فشار از قعر جهنم بيرون كشيد ، انگار با سرعت صوت حركت ميكردم و دنيا را درمينورديدم ، اما عجيب بود كه با همين سرعت نيز تمام گناهها و خطاهاي زندگي چهل ساله ام را به چشم ميديدم !

    لحظات پس از زنده شدن

    من هفت ساعت مرده بودم ، ضربه مغزي جانم را گرفته بود و اگر " حاج مصطفي " رئيس كاروانمان به بالا و پايين رفتن قلبم در سردخانه دقت نميكرد و ... !

    چند ساعت بعد كه در بيمارستان بستري بودم ، و حالم كمي بهتر شده بود ، حوري گفت : وقتي توي حالت مرگ و زندگي بودي ،با موبايلم به كارخانه زنگ زدم و با " نيما اكبري " صحبت كردم و همه چيز را گفتم و موقعي كه برات حلاليت طلبيدم ، گريه كرد و گفت : " به خدا من حلالش ميكنم .. به همان مكه حلالش كردم ..."

    پس راز دوباره زنده شدن من اين بود كه نيما حلالم كرده بود ! و اما بشنويد از ديدار من و نيما در كارخانه ، وقتي او را بغل كردم واشك ريختم و گفتم : من بهت بد كردم ...! اوگفت : هيس ديگه اين حرف را تكرار نكن ! و اين همان جمله اي بود كه نيما در عالم مرگ نيز به من گفت !!!

  11. #11
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : سيد و مادرش

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    من دختر يك پدر ثروتمند بودم كه از همان دوران كودكي ديده بودم - چه در مدرسه چه در محل زندگي - همه آدمها فقط به خاطر موقعيت پدرم ، مقابل من تعظيم ميكنند و هر چه بگويم قبول ميكنند و هر كاري كه من صلاح ببينم انجام ميدهند و... و اما اين غرور و منيت از گذر دوران بلوغ به دوره جواني ، در من تبديل شد به خود بزرگ بيني و خود زيبا بيني و... و در نهايت به آنجا رسيدم كه باورم شد در اين دنيا هيچ مردي وجود ندارد كه لياقت همسري مرا داشته باشد ! و درست همين روزها كه من معني خوب بودن را فراموش كرده بودم ، فريد پا به زندگي من گذاشت ، يك مهندس جوان كه پدرم در موردش ميگفت : " او يك نابغه است من كه پسر ندارم اما اگر فريد دامادم ميشد ، اون وقت خيالم راحت بود كه در دوران پيري يك نفر هست كه اين تشكيلات و اين ثروت را از خودم بهتر بچرخاند ! "

    مادرم نيز پس از اينكه چنين حرفهايي را در مورد مهندس جديد استخدام شده در شركت شوهرش شنيد ، از آنجا كه معتقد بود يك مرد اگر بلد باشد روي پاي خودش ، زندگي اش را بچرخاند و همچنين صاحب چهره اي نجيب باشد ، ميتواند هر دختري را خوشبخت كند ، وقتي فهميد فريد اين ويژگي ها را دارد ، به اين نتيجه رسيد كه تنها كسي كه ميتواند كوچكترين دخترش را خوشبخت كند ، همين مهندس جوان است !

    واما آنچه باعث شد كه هم پدر و هم مادرم به فكر بيفتند كه مرا در مقابل عمل انجام شده قرار دهند تا شايد راضي به ازدواج با اين بچه جنوب شهر تهران شوم ، موضوع سيادت فريد بود . ناگفته نماند كه والدين من اگر چه خيلي ثروتمند و مرفه بودند ، اما چون هر دو در يك خانواده مذهبي بار آمده و بزرگ شده بودند ، هرگز اعتقادات مذهبي خود را فراموش نكرده بودند و در واقع موفقيت هاي امروز خود را مرهون آن نمازها ميدانستند. لذا پس از اينكه فهميدند فريد سيد هم هست و اعتقادات قوي دارد ، آن وقت بدون هماهنگي با من و از طريق كارمندان و معاونان پدر در شركت ، به گوش فريد رساندند كه هلن حاضر است با تو ازدواج كند !

    و اين طوري بود كه درست در روز چهاردهم ارديبهشت سال 1364 - بيست سال قبل - فريد با يك جعبه شيريني و يك دسته گل ، براي خواستگاري از من به خانه مان آمد .

    آن روز در اتاقم مشغول شنيدن موسيقي بودم كه خواهر بزرگم همراه شوهرش به سراغم آمدند و پس از اينكه كلي مقدمه چيني كردند، سرانجام بهم گفتند : " بلند شو بيا پايين ، فريد آمده خواستگاري تو "

    من هم رفتم پايين ، اما چه رفتني ، من كه احساس كردم فريد با اين كارش شخصيت مرا لگد مال كرده است ، بدون حتي سلام وعليك به طرفش رفتم و گفتم :" تو به چه حقي به خودت اجازه دادي كه به خواستگاري من بيايي؟ "

    و فريد كه دريك لحظه همه چيز را متوجه شد ، بلافاصله از جا برخاست وگفت :" راست ميگي ، تو لايق من نيستي ! " اين را كه گفت معطل نكردم و يك سيلي سنگين خواباندم توي صورتش كه همزمان صداي فرياد مادرم بلند شد :" روي سيد اولاد پيامبر دست بلند ميكني ؟" و من كه از نگاه تحقير آميز فريد به خودم _ پس از سيلي _ عصبي بودم ، همان طور كه با عجله از پله ها بالا ميرفتم تا به اتاقم برسم ، گفتم سيده كه باشه؟ پولش چقدره ؟ " كه در همين لحظه ناگهان پايم روي پله ها سر خورده و از بالاي يازده پله سرنگون شدم . مثل توپ بالا و پايين ميشدم و سرم به ديوار و زمين ميخورد و پايين مي آمدم و ... و فقط در آخرين لحظه اين جمله را از زبان فريد شنيدم : " يا جدم محمد (ص) ...

    ****

    و بعد دردي شديد را در سرتاسر بدنم احساس كردم . ابتدا صداهاي اطرافم به صورت ولوله در آمدند و بعد چهره ها يكي يكي محو شدند و آخر سر ناگهان احساس سبكي كردم و ديگر چيزي نفهميدم .

    روايت لحظات پس از مرگ

    اولين لحظه اي كه به خودم آمدم و چشم باز كردم ، دور تا دورم را دره هايي عميق ديدم كه آتش از درونشان زبانه ميكشيد . وقتي خوب داخل دره هاي پر از آتش را مشاهده كردم ، ابتدا صداي ناله هايي را كه متعلق به زنها بود شنيدم و بعد زنان زيادي را ديدم كه با موهايشان از سقف آويزان شده اند و هر چند دقيقه يكبار جزغاله ميشوند و دوباره از دل آتش بيرون مي آيند و ناله ميكنند و باز مي سوزند و... در اين لحظه از خودم پرسيدم ، اين بدبختها چه گناهي كرده اند كه ناگهان صدايي به گوشم رسيد ، اينان زناني هستند كه قدر و ارزش خود را نفهميدند .

    اول منظور اين حرف را نفهميدم اما وقتي احساس كردم زمين زير پايم به صورت پله برقي در آمده و مرا هم دارند به دره هاي آتش ميبرند ، ناگهان با تمام وجود فرياد زدم ، يا فاطمه زهرا (س )

    در اين لحظه احساس ميكردم همزمان با صدا كردن اين نام ، طوفاني آسماني شروع شد كه همه چيز را داشت با خودش ميبرد اما همين كه به من رسيد ، طوفان از حركت ايستاد و از دل گردباد ، كسي خارج شد كه من او را خوب ميشناختم ، فريد كه با ديدن من اخم كرد و گفت : يادت هست ؟

    هميدم منظورش آن سيلي هست لذا به حالت التماس ناليدم ، تو را به جان مادرت فاطمه زهرا ، كمكم كن ... اين را گفتم فريد سرش را به سوي آسمان بلند كرد و چيزي گفت و...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    به خودم كه آمدم مادر و پدرم را ديدم كه بالاي سرم نشسته اند و اشك ميريزند و بر سرشان ميزنند و... كه ناگهان فريد داد زد : زنده است ... به خدا قسم زنده است ... و ناگهان گريه ها تبديل شد به خنده و... و من خنده فريد را اين بار شبيه همان خنده اي ديدم كه در آن دنيا ديده بودم ! ... الان بيست سال است كه در كنار فريد احساس خوشبختي ميكنم !

  12. #12
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : او به دادم رسيد

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    هنوز بيست سال بيشتر از عمرم نگذشته بود كه توسط چند رفيق ناباب تبديل شدم به يك قمارباز حرفه اي ، ضمن اينكه براي كسب درآمد و باختن آن در قمار ، چاره اي نداشتم جز فروش مواد مخدر و... در همان روزها بود كه من در اوج غفلت ، در آن شب نشيني قمار شركت كردم .

    آن شب طبق معمول كه با رفقاي قمار باز دور هم جمع ميشديم ، اول قمار كرديم و بعد هم هر كدام يك قرص اكس انداختيم بالا ، ضمن اينكه قبل از ساعت دوازده نيمه شب ، بچه ها اصرار كردند كه هر كدام يك قرص اكس ديگر بخوريم ، اما من ( كه آن شب به طور عجيبي حس ميكردم بايد سرحال باشم و هرگز دليل آن حس را نفهميدم )دور از چشم آنها قرص دوم را لحظه اي گوشه دهانم نگاه داشتم و سپس در فرصت مناسب آن را بيرون انداختم . همان طور كه پيش بيني ميكردم ، از حوالي ساعت يك نيمه شب رفتار دوستانم بشدت غير قابل تحمل شد ، در حقيقت آنها به شوخي هاي جنون آميز دست ميزدند و همين كارشان باعث شد كه من آماده خروج از آنجا شوم و... كه ناگهان متوجه شديم در اتاق كناري ( آن شب در خانه يكي از دوستانمان كه پولدار بود جمع بوديم ) يك دزد مشغول جمع كردن لوازم است كه با محاصره او ، لحظه اي بعد دستگيرش كرديم . اولين چيزي كه در رفتار آن دزد توجهم را جلب كرد ، چهره او بود كه اصلا به آدمهاي خلافكار شبيه نبود ، حرف زدنش ، واكنشهايش، و... ، اما دوستان من كه عقلشان به خاطر مصرف دو تا اكس و خوردن مشروب كاملا زايل شده بود ، بي آنكه به اين چيزها فكر كنند ، براي تفريح خودشان هم كه شده تصميم گرفتند حكم در مورد سارق را خودشان اجرا كنند . مرد بيچاره كه متوجه شده بود چه رفتار وحشيانه اي در انتظار اوست ، با التماس و خواهش گفت : « جوونا به خدا من دزد نيستم ... بايد دختر هشت ساله ام راعمل كنند و چون پول ندارم آمدم دزدي و... منو ببخشين...»

    اما بچه ها كه چيزي حاليشان نبود ، به التماسهاي آن عاقل مرد 45 ساله توجهي نكردند و شروع كردند به اعمال شكنجه هاي غير انساني كه از بيان نوع شكنجه معذورم تا اينكه آن مرد ناگهان با تمام تواني كه در خود داشت ، همانطور كه زير دست و پاي آنها افتاده بود فرياد زد « يا امام زمان به داد اين روسياه برس» اين جمله مرد سارق مانند آتش به جان من افتاد ، احساس كردم تمام بدنم دارد ميسوزد و قلبم گر گرفته ، البته من مومن كه نبودم هيچ ، خيلي هم گناهكار بودم ، اما وقتي او گفت ، به داد اين بنده رو سياه برس ! احساس كردم آقا امام زمان نيز دلش به حال او سوخته ... اين بود كه ناگهان ديوانه شدم و با مشت و لگد به جان دوستانم كه هميشه از من حساب ميبردند افتادم و هر طوري بود او را از چنگشان رها كردم و با هر بدبختي بود او را از خانه خارج ساختم. در طول راه آن مرد فقط اشك ميريخت و حرف نميزد كه ناگهان ياد دايي رسولم افتادم كه مردي با تقوا و مومن بود ، لذا همان لحظه به او تلفن زدم و ماجراي آن مرد را برايش گفتم و دايي رسول نيز _ كه البته از وضعيت من بي خبر بود _ ساعت پنج صبح مبلغ مورد درخواست مرد را به او داد و...، موقع خداحافظي آن مرد نگاهم كرد و گفت :« من نميدونم تو كي هستي و چرا اين كارو كردي ، اما يقين داشته باش حتي دعاي آدم روسياهي مثل من به درگاه خدا ، پذيرفته ميشه ، پس فقط دعات ميكنم !

    بعد از رفتن آن مرد به سراغ دوستانم رفتم و آنها كه عازم رفتن به محل رودخانه براي آب تني بودند ، آنقدر از من شاكي بودند كه وقتي كنار رودخانه رسيديم ، ناگهان شوخي شان گل كرد و دست و پاي مرا گرفتند و پرتابم كردند كه داخل آب بيفتم اما .. هدفگيري آنها آنقدر بد بود كه سر من به يكي از سنگ هاي بزرگ وسط رودخانه بر خورد كرد و ديگر چيزي نفهميدم .

    روايت لحظات پس از مرگ

    اولين احساسي كه پس از چشم باز كردن داشتم ، خنده بود . در حقيقت من اصلا نفهميدم كه مرده ام ! وقتي به اطرافم نگاه كردم تا بچه ها را پيدا كنم ، صدايشان را از پايين شنيدم و موقعي كه آنها را ديدم تازه متوجه شدم كه چيزي حدود ده متر نسبت به آنها از زمين بالاترم . وقتي ديدم دوستانم دارند توي سرشان ميزنند و اشك ميريزند و مرا صدا ميكنند ، يك مرتبه زدم زير خنده . فكر كردم آنها هنوز در حالت طبيعي نيستند و... اما ناگهان با تكان شديدي كه به شانه هايم وارد شد و به سوي آسمان بالا رفتم ، تازه فهميدم قضيه چيست ! من مرده بودم ! آنقدر كه از باور مرگ دچار ترس شده بودم ولي از آن سرعت غير قابل تصور كه بالا ميرفتم نميترسيدم . تا اينكه ناگهان مرا در جايي شبيه به بيابان رها كردند و در حالي كه سه طرف آن بيابان باغ و دريا و خشكي بود ، نيرويي مرموز مرا به سوي جهت چهارم كه تا چشم كار ميكرد آتش بود هدايت كرد . هر قدر سعي ميكردم به سوي آن آتش انبوه نروم موفق نميشدم ، در حقيقت از خودم اراده اي نداشتم و به سوي بيابان پر از آتش هل داده ميشدم . فهميدم آنجا جهنم است و من بايد در آن آتش سوزان بسوزم ! اين بود كه ناگهان فرياد زدم :« نه ... منو به اونجا نبرين ...» اما دوباره به سوي آتش رانده شدم و خودم نيز باورم شد كه مهمان جهنم هستم و لذا بي اختيار زدم زير گريه ، اماهمين كه اولين قطره اشك روي صورتم دويد ، ناگهان حس كردم يك دست روي شانه هايم قرار گرفت ، سر كه بالا كردم او را ديدم ، همان مردي كه از فرط استيصال به دزدي آمده بود ، همان سارق نيمه شب !

    با گريه به او گفتم :« كمكم كن ... نگذار من بسوزم .» آن مرد در جواب گفت : « صدا كن ... آقا رو صدا كن و ازش بخواه كمكت كنه ، يادت نيست به من كمك كرد ؟ » بلافاصله متوجه منظور او شدم ودر حالي كه احساس كردم چند قدم به آتش نمانده ، با تمام وجود فرياد زدم :« يا امام زمان (عج) به دادم برس » !

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    ناگهان به سرفه افتادم ... ابتدا فكر كردم به خاطر اينكه با صداي بلند امام زمان را صدا كردم دچار سرفه شده ام !اما وقتي مزه خاك زير زبانم آمد ، تازه متوجه شدم كه داخل قبر خوابيده ام و دارند روي بدنم خاك ميريزند . با اينكه خاك تقريبا صورتم را پوشانده بود ، اما با اين حال ميتوانستم خانواده ام ، همسايه ها ، و فاميلم را كه بالاي قبر ايستاده بودند و اشك ميريختند ، ببينم ( همه بودند جز رفقايم ) فهميدم كه دارم زنده به گور ميشوم ، اما نميتوانستم حركتي بكنم . هر طوري بود فقط توانستم يك سرفه محكم بكنم كه خاك روي صورتم به بالا پرواز كند و ...
    ،

  13. #13
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : توبه

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    سراپا گناه بودم ، گناه خلاف و ناپاكي و درست در همان روزهاي تاريك بود كه تصميم گرفتم برگردم و به قولي كه به آرام داده بودم عمل كنم اما... اما با چه رويي ميخواستم توي صورت او نگاه كنم و بگويم من بالاخره آمدم؟ اگر آرام تنها نبود چي ؟ اگر پس از نه سال بي خبري از يك شوهر نامرد و جفاكار ، به حكم قانون طلاقش را گرفته باشد چي ؟ اگر او كه تازه 28 سالش شده شوهر ديگري كرده باشد چي ؟

    تمامش تقصير خودم بود . 23 ساله بودم و در اوج جواني و شروشور كه عاشق آرام شدم ! ولي اين بزرگترين ظلمي بود كه در حق يك دختر خانواده دار چشم و گوش بسته كردم ، من كجا عاشقي كجا ؟ من كه صبح تاشب توي خونه اين رفيق و آن دوست ، يا مشغول قمار بودم يا خوشگذراني ! ازدواج به چه دردم ميخورد ؟ اما افسوس كه وقتي مردي مثل من با آن همه گناه عاشق ميشود ، فكر ميكند دنيا پر از قشنگي است !

    اين طوري بود كه با آن دختر معصوم كه هفده سال بيشتر نداشت ازدواج كردم ، آرام آنقدر مهربان و صادق و پاك بود كه هر مردي را ميتوانست خوشبخت كند اما... اما من نه ...من آنقدر نامرد بودم كه دو سال بعد ، هنگامي كه دخترمان دريا هشت ماهه بود ، فريب يك ماده گرگ را خوردم و با او راهي آن سوي آبها شدم ، روزي كه ميخواستم به تركيه بروم ، با اين يقين كه بيشتر ازيك يا دو ماه آنجا نمي مانم ، به زنم گفتم : " آرام ، منتظرم باش زود برميگردم "

    اما اين يكي دو ماه ، نه سال طول كشيد ، آن ماده گرگ كه نميخواست در ديار غربت باشد ، در همان ماه اول مرا اسير هروئين كرد و اين طوري بود كه نه سال ، نه سال تمام با خودم قرار ميگذاشتم هفته ديگر ترك ميكنم و برميگردم ايران ! اما اين هفته ديگر نه سال مرا بازي داد تا سرانجام يك روز صبح - پس از اينكه دو ماه لب به مواد نزدم - ساكم مرا برداشتم و بدون خداحافظي با آن شيطان راهي كشورم شدم . تنها خوشحالي ام آن بود كه بيست روز قبل تلفني با آرام - كه باورش نميشد من زنده باشم - صحبت كردم و مطمئن شدم كه او هنوز مثل برگ گل پاك است و ... اما تقدير اين بود كه من قبل از رسيدن به آرام تقاص گناهانم را پس بدهم . تقاصي سنگين آن هم با مردن !

    به شهرمان كه رسيدم - يكي ازشهرهاي جنوبي - ابتدا تصميم گرفتم سري به خانه قديمي و متروكه پدري ام بزنم ، خانه اي كه در آن بزرگ شده و پا گرفته و همان جا نيز براي پدر و مادرم لباس سياه عزا به تن كرده بودم . ساعتي در آن خانه نشستم و بر گذشته هايم اشك ريختم و سپس از جا برخاستم تا به سراغ زن و فرزندم بروم كه ... يك مرتبه سوختم ... احساس كردم يك تكه آهن گداخته كردند توي پايم . پايين را كه نگاه كردم يك مار سياه را ديدم كه لاي جرز ديوارها خزيد و رفت ، پس اين نيش مار بود . احساس كردم تمام بدنم دارد ميسوزد . نميتوانستم قدم از قدم بردارم . اي كاش لااقل توي زيرزمين نيامده بودم تا مجبور باشم بيست و سه پله را بالا روم تا به حياط برسم و در آنجا - آنقدر داد بزنم تا شايد كسي به دادم برسد - و... اما وقتي به اواسط حيات رسيدم ديگر رمقي در بدنم نمانده بود . مزه مرگ زير زبانم بود . نفسم به شمارش افتاده بود و فقط توانستم آخرين جمله را بگويم : اشهد ان لا اله الا ...

    روايت لحظات مرگ

    چشم كه باز كردم فكر كردم كه زنده ام ، يعني وقتي آن همه مرد و زن را ديدم كه همه از خانه هاي اطراف - لابد باشنيدن صداي فريادهاي من - ريخته بودند توي حياط خانه پدري ، مطمئن شدم كه زنده هستم . خواستم از آنها تشكر كنم كه يك دفعه احساس كردم ديگر بدنم نميسوزد ، اما هنگامي كه ديدم چند تا از همسايه ها دارند اشك ميريزند تعجب كردم و بعد چشمم به جايي افتاد كه همه دورش حلقه زده بودند ، و همين كه در وسط آن جمعيت پيكر بيجان خودم را ديدم ، تازه آن موقع بود كه فهميدم مرده ام ! حتي يك لحظه هم ترديد نكردم كه مرده ام و درست در همان لحظه بود كه گردبادي شديد تمام اطرافم را پر كرد . عجيب بود كه هيچ كس از آن گردباد آزار نميديد و فقط من بودم كه چشمانم هيچ جايي را نميديد . حتي از آن چند نفر كمك هم خواستم ، اما جوابم را ندادند . اصلا كسي مرا نميديد ! خواستم فرياد بزنم كه يك مرتبه ديدم همه آن مردم در يك لحظه غيب شدند و آن گردباد وحشتناك نيز تبديل شد به يك آتش سوزنده و پر حجم كه هر لحظه بيشتر و بيشتر به من نزديك ميشد . هر چه از آتش ميگريختم بيشتر به سويم هجوم مي آورد ...و ناگهان انگار جهنم در نظرم مجسم شد . ياد قصه هايي افتادم كه مادرم در كودكي برايم ميگفت و يادم آمد پدرم نيز هميشه ميگفت : " در جهنم براي بدكاران آتش از زمين و آسمان فرو ميريزد . " و آن موقع بود كه دلم براي خودم سوخت و گريستم ... نه اينكه خود را بيگناه فرض كنم ... نه اينكه انتظار داشته باشم خداوند مرا به بهشت بفرستد ! دلم فقط از اين سوخت كه چرا حالا؟ و بعد فرياد زدم :" خدايا چرا حالا كه ميخوام توبه كنم و آدم بشم مرا بردي ؟ " نه سال توي جهنم بودم مرا نبردي ... اما حالا كه ميخوام گذشته سياهم را جبران كنم و ميخوام براي زن و فرزندم همسر وپدر خوبي باشم و براي تو _ براي خدا _ يك بنده پاك بشم داري منو ميبري؟ ... "

    ميدانم حرفم را باور نميكنيد ، اما به خود خدا قسم كه درست در همان لحظه كه اين حرف را زدم ، آن آتش سوزنده غيب شد و گردباد هم از بين رفت و دردم را نيز فراموش كردم و...

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    - من هنوز نميتوانم بفهمم چگونه امكان داره شما با اون مقدار زهري كه توي تنتون رفته بود ودر حالي كه هفده دقيقه نبض وقلبتون هم نميزد ، يك دفعه توي راه سردخانه زنده بشين !

    اينها را آقاي دكتر دو روز بعد از زنده شدنم گفت : بعد از چند روز هم آرام را كنارم ديدم و در كنار او دريا دخترم را كه مي خنديد ! رو به دكتر كردم و گفتم :

    _ بعضي چيزها رو نميشه تعريف كرد آقاي دكتر ... توبه رو هيچ كس نميتونه تعريف كنه ...

    و بعد دريا را در آغوش گرفتم و گريستم و خنديدم .

  14. #14
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : باغ بهشت


    منبع : مجله روزهاي زندگي

    ميدانستم نبايد باردار شوم ، يعني حق نداشتم وضع حمل كنم . اين را سال دوم ازدواجم فهميدم . هنگامي كه بچه مان موقع تولد مرد !

    چند ماه بعد بود كه هانيه ، خواهر هادي-شوهرم- كه بهترين دوستم نيز محسوب ميشد گفت : " موقع وضع حمل دكترها به سراغ هادي آمدن و سوال كردن ، بچه يا مادر ؟ داداشم از آنها خواست توضيح بدهند كه دكتر خيلي كوتاه و سريع گفت ، فرصت چك و چانه نداريم ... يا بچه تون سالم به دنيا مياد ، يا مادرش زنده مي مونه ، يكي رو بايد انتخاب كني ! خب طبيعي بود شوهرت تو را انتخاب كرد ! "

    آن روز كه خواهر شوهرم اين را گفت ، به سراغ شوهرم رفتم و گفتم : غصه نخور مرد ... ما هنوز جوون هستيم و من يك دو جين بچه برات ميارم !

    اما بر خلاف تصورم هادي نخنديد و با بغضي كه سعي ميكرد پنهانش نگاهش دارد گفت :" نه... تو هرگز نبايد بچه به دنيا بياري . مهري ، يعني اگه بخواي وضع حمل كني ، ديگه حق انتخاب نداريم ... چون در آن صورت اين تو هستي كه مي ميري !

    اول فكر كردم شوخي ميكند ، اما هيچ شوخي در كار نبود . من محكوم بودم كه لياقت مادر شدن را پيدا نكنم ! طفلك هادي ، خيلي سعي ميكرد خودش را بي تفاوت جلوه دهد ، اما نميتوانست . وقتي با خواهر زاده هاي خودش و يا برادر زاده هاي من بازي ميكرد دلش غنج ميرفت و يا وقتي در كوچه و خيابان پدري را با فرزندش ميديد ، حسرت در نگاهش پر ميشد . توسط هانيه بهش پيشنهاد كردم بچه از پرورشگاه بگيريم و او گفت ، بچه خود آدم يه چيز ديگر است . آن وقت برايش يك نامه نوشتم كه :اگر تو بخواي من حرفي ندارم كه تو زن بگيري ،چه به عنوان هووي من چه منو طلاق بدي ! وقتي اين نامه را خواند ، آمد روبرويم ايستاد نگاهم كرد و حرفي نزد . وبعد يك ماه تمام با من حرف نزد ، توي يك خانه زندگي ميكرديم ، سر يك سفره غذا ميخورديم ، اما جوابم را نميداد ، تا بالاخره وقتي به پاش افتادم و اشك ريختم و طلب عفو كردم گفت :" اگر يك بار ديگر اين پيشنهاد را بدي ديگه باهات تا آخر عمر حرف نميزنم ، من عاشق تو هستم ، و نه عاشق بچه ، فهميدي مهري ؟ ! "

    آن روز فهميدم كه لايق خوشبختي است ... و همان روز بود كه تصميم گرفتم مادر بشوم به هر قيمتي !


    ***

    در يكي از كتابهاي دعا خواندم كه اگر 124 هفته به نيت 124 هزار پيامبر هر شب جمعه دعاي مخصوصي را بخوانم نيتم برآورده ميشود . وقتي 124 هفته ، يعني دو سال ونيم گذشت ، برنامه باردار شدنم را طوري تنظيم كردم كه دو ماه اول هادي نفهمد و پنج ماه بعد را نيز هنگامي كه او در ماموريت بود گذراندم و به اين ترتيب وقتي شوهرم از ماجرا با خبر شد كه فقط 47 روز ديگر به زمان وضع حملم باقي مانده است و او و هيچ كس ديگر جز دعا كردن كاري ديگري از دستشان ساخته نبود ، تا بالاخره روز چهل وهفتم فرا رسيد و مرا براي سزارين به اتاق عمل بردم . جلوي اتاق عمل كه رسيدم هادي گفت : " خيالت راحت باشد ، تا زماني كه تو و بچه سالم از اتاق عمل خارج بشين ، من مشغول نماز خواندنم ! " و به اين ترتيب با قوت قلب آماده تولد فرزندم شدم ! ، اما ...

    روايت لحظات مرگ

    چشم كه باز كردم فكر كردم از بيهوشي بيرون آمدم . وقتي پسرم را در دست يكي از پرستارها ديدم از او خواستم كه به من نشانش دهد . اما او انگار حرفم را نشنيد و به همين خاطر رو به خانم دكتر حرفم را تكرار كردم . اما دكتر به جاي پاسخ به من با عصبانيت رو به دستيارش كرد و فرياد زد :" ضربان قلب به صفر رسيده شوك الكتريكي ! اول نفهميدم دكتر چي دارد ميگويد و در مورد كي حرف ميزند ؟ اما وقتي يكي از دستياران خانم دكتر با دستگاه مخصوص به سراغ كسي كه روي تخت خوابيده بود رفت و من آن شخص را ديدم ، متوجه شدم كه او كسي جز خودم نيست ! و جالب بود كه همان لحظه فهميدم مرده ام ! دچار حالت عجيبي شدم ، شبيه كساني كه گوششان از هوا پر ميشود و چيزي را نميشنوند يا مثل كساني كه چيزي را در خواب مي بينند . همه چيز رنگ باخته و سياه و سفيد بود. صورت افراد داخل اتاق عمل مدام تغيير حالت پيدا ميكرد و كوچك و بزرگ ميشد و گاهي اوقات قيافه شان مثل صورتك ميشد و... و بعد يك مرتبه مه غليظي اطرافم را گرفت و هر قدر كه مه غليظ تر ميشد ، من بيشتر و بيشتر دچار حالت بي وزني ميشدم و ناگهان مثل اينكه از خواب بيدار شوم ، خود را در يك باغ سرسبز و پر از درخت ديدم ، رنگها شفاف تر و قشنگ تر از هميشه بود . نور خورشيد را انگار ميشد لمس كرد ... اما كمي گيج بودم كه اينجا كجاست ؟ در همين حال زني بسيار زيبا را ديدم كه زير يك درخت سيب ايستاده و ميوه ميچيند ، با اينكه فاصله اش از من دور بود ، اما همين كه تصميم گرفتم به سراغش بروم ، فاصله ها از بين رفت و خود را كنار زن ديدم و گفتم :" خانم ... اما هنوز حرف نزده بودم كه او گفت :" مگه تو نميداني مادرهايي كه موقع زايمان مي ميرند يكراست ميان اينجا ؟!

    اين را كه زن گفت لحظه اي دچار شادي شدم ، يعني اينجا بهشت است ؟ اما يك مرتبه ياد فرزندم افتادم و پرسيدم ، پس بچه ام چي ؟ اما آن زن با مهرباني گفت : " سفر بچه ات به خير بود ... " معني حرفش را فهميدم ، اما با اين حال از خودم پرسيدم :" حالا كي بچه ام را بزرگ ميكنه ؟ كي بهش شير ميده ؟ كي ازش نگهداري ميكنه ؟ و... "و ناگهان و بدون اختيار زدم زير گريه ، كه همان زن زيبا و مهربان گفت :" كار رو خراب نكن... "

    نفهميدم او چه ميگويد و همچنان با گريه ميگفتم :" بچه ام ... بچه ام " در همين لحظه ناگهان گهواره اي را ديدم كه از آسمان پايين آمد و به من كه رسيد فرزندم را - همان طور كه در اتاق عمل يك لحظه ديده بودم - ديدم كه داخل گهواره نيم خيز شد .

    روايت لحظات پس از مرگ

    طوري از ديدن فرزندم شوكه شده بودم كه وصف ناكردني است . حالا هر دو اشك مي ريختيم ، اما هر كار ميكرديم نمتوانستيم همديگر را بغل كنيم ! به همين خاطر من با نااميدي گفتم ، خدايا بچه ام ... و تا اين را گفتم پسرم در آغوشم آرام گرفت وبعد ، آخرين چيزي كه از باغ بهشت به ياد دارم حرف آن زن مهربان بود :" حيف شد " و بعد ديگر هيچ چيز را به ياد ندارم و فقط صداي زمزمه و همهمه اي را مي شنيدم كه از ميان آن سرو صداها سه صدا را مي شناختم اول گريه فرزندم ، دوم گريه شوهرم و بعد - با چند ثانيه فاصله - صداي خانم دكتر را كه يك مرتبه فرياد زد :" قلب او بكار افتاد ... و آنگاه شوهرم به زمين افتاد و سجده كرد و فرزندم نيز ديگر گريه نكرد .

    ***

    امروز پسرم - خداداد - پانزده ساله است و خدا را شكر ميكنم كه هادي را به آرزويش رسانده ام !

  15. #15
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : داروي اصلي

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    پدرم هميشه ميگفت تو فرزند خلفي هستي و يك مسلمان واقعي ، من كه از تو راضي ام و دعا ميكنم خدا هم راضي باشد اما... اما خيلي دلم ميخواست همانطور كه نماز را سر وقت ميخواني و اهل روزه هم هستي ، قرائت قرآن را هم جزو كارهاي روزمره زندگي ات ميگذاشتي !

    آري ، اين درخواست هميشگي پدرم بود كه شايد تنها دليلي كه لياقت نداشتم اين ثواب بزرگ را به نام خود بنويسم ، سن و سال نوجواني ام بود ، نوجوان پانزده شانزده ساله اي بودم كه مانند بقيه همسن و سال ها و دوستان و همكلاسهايم ، اكثر اوقاتم را به ورزش و فوتبال و كشتي مي پرداختم ، يا با دوستانم دور هم جمع ميشديم و به سينما و پارك ميرفتيم - كه البته تمام تفريحاتمان سالم بود - و به همين دليل بود به گفته پدرم ، يك ركعت نمازم هم ترك نشده بود . اما اين سعادت را نداشتم كه با كلام خدا آن طور كه شايسته است آشنا شوم . اين وضع ادامه داشت تا اينكه آن درد به سراغم آمد و ...

    ***

    هيجده ساله بودم و سال آخر دبيرستان را ميگذراندم كه به طوري نا محسوس و بي آنكه رشد بيماريم را متوجه شوم ، آرام آرام دچار سردردهايي شدم كه روزهاي اول از آنجايي كه همزمان بود با ايام امتحانات نهايي و صبح تا شب درس خواندنم ، اعضاي خانواده ام همچون خودم به اين نتيجه رسيده بودند كه سردردهايم نتيجه درس خواندن زياد است ! اما وقتي چند ماه گذشت و فصل امتحانات تمام شد و آن سردرد لعنتي تمام نشد ، آنگاه بود كه باور كردم با يك درد ريشه اي طرف هستم . پيگيري خانواده ام و مرجعات مكرر به دكترها ، سرانجام نشان داد من در اوج جواني دچار ميگرن شده ام ، همان سردرد مزمن و بسيار آزار دهنده اي كه در اكثر اوقات لاعلاج است و تا پايان عمر همراه بيمار خواهد بود . به اين ترتيب من نيز در روزهايي كه بايد پر نشاط و شاداب مي بودم ، چاره اي نداشتم جز سروكله زدن دائمي با ميگرن . همچنين با خبر شدم شدت ميگرن من ( مخصوصا تداوم زمان آن ) از خيلي ها بيشتر است ، تا جايي كه دست كم روزي چند ساعت از شدت درد به خود ميپيچيدم و بعضي وقتها آنقدر سرم را به ديوار ميكوبيدم تا بيهوش شوم ، تا اينكه سرانجام در يكي از همين اوقات ، آنچه نبايد رخ بدهد اتفاق افتاد .

    آن روز طبق معمول پدرم سركار و خواهر و برادرانم مدرسه بودند . مادرم نيز - كه مانند پروانه دورم ميچرخيد - پس از چند ساعت كه بالاي سرم نشست و دعا خواند و اشك ريخت ، براي چند دقيقه به آشپزخانه رفت تا ناهار درست كند كه در همان چند دقيقه ، درد ميگرنم اوج گرفت و لحظه به لحظه بيشتر آزارم ميداد ، تا موقعي كه از فرط ناراحتي و بي آنكه بفهمم چكار ميكنم ، طبق معمول چند بار سرم را به ديوار كوبيدم - و هر بار محكم تر از قبل - كه ناگهان با آخرين ضربه سري كه به ديوار كوبيدم براي يك لحظه رعشه تمام بدنم را گرفت و طوري كه انگار برق ولتاژ قوي به بدنم وصل كرده باشند ، درد عجيبي تمام بدنم را به لرزه در آورد و به قلبم كه رسيد ... ديگر چيزي نفهميدم !

    روايت لحظات پس از مرگ

    براي چند لحظه احساس كردم آن سردرد لعنتي كه طي يك سال اخير امانم را بريده بود ، ديگر اثري از آثارش نيست . طوري احساس نشاط ميكردم كه گويي تازه به دنيا آمده ام و از فرط رضايت دچار حسي بي مانند شده بودم . دلم ميخواست توي خيابانها بدوم و فرياد بزنم و به همه مردم بگويم ، ديگر سرم درد نميكند و... در همين احساس غرق بودم كه كم كم متوجه شدم اين نشاط و سبكبالي به فقط از بابت تمام شدن درد بلكه ناشي از نوعي حالت خلسه است كه نميتوانم آنرا توصيف كنم . حس ميكردم كاملا سبك و بي وزن شده ام . فضاي اطرافم نيز حالتي داشت كه قبلا مانند آنرا هرگز نديده بودم و... كه يك مرتبه و بي دليل يقين پيدا كردم مرده ام ! و به محض اينكه مرگ را باور كردم ناگهان دلم به حال خودم سوخت و به گريه افتادم و همزمان دوباره آن درد ميگرن به مغزم فشار آورد و بي اختيار نشستم و سرم را با دو دست گرفتم و چشمانم را بستم و شروع به گريه كردم . در اين لحظه صداهايي را در اطرافم شنيدم . چشم كه باز كردم خود را در اتاقي نه چندان بزرگ و به شكل دايره ديدم كه دور تا دور اتاق ، آدمهايي با سن و سال مختلف نشسته اند و همه آنها نيز مانند من سرشان را گرفته و از فرط درد مي نالند و اشك ميريزند ! از نوع ناله آنها مطمئن شدم كه همگي يشان مانند خودم از ناراحتي ميگرن - ولااقل سردرد - مي نالند . همين طور كه با چشم داشتم افرادي را كه دور اتاق نشسته بودند نگاه ميكردم ، متوجه حفره اي در كنج آن شدم كه شباهتي به در داشت ، اما در نبود ! ابتدا درون آن حفره فقط تاريكي بود ، اما نوري باريك و ضعيف به چشمم خورد كه كم كم آن نور قوي تر و بيشتر وبيشتر شد تا اينكه ناگهان يك هاله نور كه شباهت كامل به هيكل يك انسان داشت ، از ميان حفره بيرون آمد شدت نور اجازه نميداد چهره او را ببينم ، اما نه فقط وضعيت ظاهري هاله نور كه شباهت كامل به هيكل يك انسان داشت ، بلكه بوي آسماني و عطر خوشي كه از آن به مشام مي رسيد به كمك يك احساس ناشناخته به من ياد آوري كرد كه : آنكه پيش رويم ايستاده - و من كنار قامتش زانو زده بودم - كسي نيست جز يكي از معصومين (ع) ( كه لابد لياقت نداشتم ايشان را بشناسم ) در همين فكر بودم كه او با صدايي آسمايي به من گفت : اينها نيز مانند تو به سراغ همه داروها رفته اند ، جز داروي اصلي . سپس لحظه اي سكوت كرد و ادامه داد : بخوان ... اين آيه را بخوان ... ! و بعد خودش آيه اي را با صوتي زيبا قرائت كرد و من نيز كلمه كلمه آنرا تكرار كردم ...

    روايت لحظات پس از مرگ

    اين طور كه مادرم بعدها گفت : وقتي بالاي سرمن ميرسد و ميبيند بيهوش شده ام ، بر سر زنان ابتدا به اورژانس و بعد به پدرم تلفن ميزند و چند دقيقه بعد كه مرا به بيمارستان ميرسانند ، در همين اولين معاينه پزشكان ميگويند : متاسفيم ... دير شده ... تمام كرده ! ... در اين لحظه خانواده ام شروع به شيون و ضجه ميكنند ، اما مسولان بيمارستان مرا راهي سردخانه ميكنند كه البته مادرم نيز افتان و خيزان به همراه برانكارد من به طرف سردخانه مي آيد و... كه ناگهان مادرم فرياد ميزند :« پسرم را نبريد ... داره قرآن ميخونه ... اون زنده است ... » و بعد از مادرم آن دو نفري كه مرا حمل ميكردند متوجه قرآن خواندنم ميشوند و...

    ***

    پس از آن واقعه وضعيت زندگي ام و بيماري ام كاملا تغيير كرد . البته من هنوز هم دچار ميگرن هستم اما نه به آن شدت . بلكه در ماه يكي دو ساعت به سراغم مي آيد . اين بار اما ، من اگر زنده هستم و اگر دردم كمتر شده و مطمئنم به زودي شفا پيدا خواهم كرد ، علتش فقط آن است كه به سراغ داروي اصلي رفته ام ، حالا قران جزئي از زندگي من شده است .

  16. #16
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    پاسخ : خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    اين قسمت : مريم مقدس كمكم كرد

    منبع : مجله روزهاي زندگي

    - ميكشمش ... همين امروز " مري " را مي كشم ...

    اينها را با خودم ميگفتم و هر چه بيشتر پا را روي پدال گاز فشار ميدادم . باورم نميشد كه همه چيز بين من و مري تمام شده باشد . يعني از فردا من بايد بدون او زندگي ميكردم ؟ اما من بدون او ميمردم و حاضر نبودم به اين سادگي او را از دست بدهم. همان طور كه ماشين را به سوي خانه پدر و مادر زنم ميراندم ، تصاوير سه سال گذشته پيش چشمم زنده ميشد .

    ***

    من و مري در بانك با هم آشنا شديم . من مشتري بودم و او كارمند بانك ، اما همه چيز به سادگي رديف شد . در حقيقت از موقعي كه خانواده او خبردار شدند من يك الكلي حرفه اي هستم ، مانع ازدواج دخترشان با من شدند . خود " مري " هم ابتدا ترسيد اما از آنجايي كه او هميشه مرا صبحها ميديد - كه به خاطر شغلم مجبور بودم لب به مشروب نزنم و هوشيار باشم - نميتوانست حرف پدر ومادرش را باور كند . من هم بيكار نماندم و براي اينكه او را بدست بياورم ، به بهانه رفتن به يك ماموريت اداري ، نوزده روز در يك مركز ترك الكل بستري شدم . روزي كه به گفته پزشك آنجا سم كاملا از بدنم خارج شد و خواستم بيرون بيايم ، رئيس آن مركز آلبومي را نشانم داد كه عكس كساني كه پس از ترك مشروب دوباره شروع كرده بودند در آن بود و گفت : " آقاي مارك ، اين عكس همه آنها نيست ، در حقيقت اينها عكس افرادي است كه چون دوباره شروع كردند مردند !

    اما من آن روزها كه به نيت عشق مري واقعا تصميم گرفته بودم ترك كنم ، بدون نگراني به زندگي عادي برگشتم و پس از قانع كردن خانواده مري سرانجام پس از يك سال ، با او ازدواج كردم ، اما افسوس من بيشتر از هشت ماه نتوانستم مري را جايگزين الكل نمايم . از هنگامي كه دوباره به سراغ مشروب رفتم ، جهنم نيز براي زنم آغاز شد ، چرا كه وقتي مست ميكردم ديگر چيزي حالي ام نميشد و به محض اينكه مري اعتراض ميكرد ، به قصد كشت او را ميزدم تا بالاخره او موفق شد با قانع كردن دادگاه ، حكم طلاق را بگيرد ! من اما ، آخر شب همان روز ، بعد از اينكه حسابي خوردم و مست كردم تصميم گرفتم به خانه آنها بروم و مري را كه اتاقش در پشت بام خانه شان بود از بالا بيندازم پايين . ..

    طوري عصبي بود كه اصلا حواسم به سرعت ماشين نبود و به همين خاطر ناگهان با ديدن پسركي دوچرخه سوار به خودم آمدم و كوبيدم روي ترمز و بعد از چند بار اين سو و آن سو رفتن سرانجام ماشين را در يك وجبي پسرك متوقف كردم و نفسي به راحتي كشيدم و خواستم خدا را شكر كنم كه ... همان طور كه دكتر مركز ترك الكل گوشزد كرده بود :« در زمان مستي اگر فرد زياده از حد هيجان زده بشود امكان سكته وجود دارد » من هم سكته كردم . ..

    روايت لحظات پس از مرگ

    خودم مي دانستم كه مرده ام ، ولي نميدانستم به كجا ميروم ؟ مدام اين طرف و آن طرف را نگاه ميكردم كه تمامش فضاي باز بود . احساس ميكردم يك پرنده هستم كه هر جا دوست دارم ميتوانم پرواز كنم ، اما نه ، خيلي زود متوجه شدم درست است كه در حال پروازم ، اما مسير و مقصدم دست خودم نيست . در همين حال ديدم مرد ديگري نيز كنارم در حال حركت است . در حقيقت او بود كه مسير پرواز و بال زدن مرا تعيين ميكرد . يك بار از او سوال كردم كجا مي رويم ؟ اما او فقط خنديد و حرفي نزد و مسيرش را ادامه داد و من نيز همراه او بالا رفتم و بالا ... تا سرانجام به مكاني رسيديم كه پر بود از تخته سنگهاي بزرگ و كوچك . مردي كه راهنمايم بود مرا با خود به وسط سنگ ها برد و ناگهان خود را در ميان جمعيتي ديدم كه وسط سنگ ها نشسته بودند و با هم حرف ميزدند ، به چهر ها كه نگاه ميكردم برايم آشنا بودند ، اما نميتوانستم بفهمم كي هستند ؟ تا اينكه اسم مرا به زبان آوردند و گفتند : " مارك 28 ساله اتهام قتل " از جا پريدم و خواستم فرياد بزنم كه من كسي را نكشته ام ، اما حرفي از دهانم خارج نشد ، سپس يكي از آنها گفت :" مارك ميخواست اين كار را بكند ... " و آنگاه تصويري مانند سينما جلوي چشمانم ظاهر شد ، تصويري كه نشان ميداد من دارم مري را از بالاي بام خانه شان دارم به پايين پرت ميكنم . بعد از پايان آن نمايش يك نفر كه من نميديمش گفت : " محكوم به آتش ... " و سپس چند نفر مرا كشان كشان به طرف كوهي از آتش بردند كه من فرياد زدم :" اين دادگاه دروغه ، من مري را نكشتم ... فقط اين تصميم را داشتم ... " و باز صداي قبلي آمد : " فرقي نداره تو در فكر كشتن بودي و همين كافيه ... " در اين لحظه ناگهان آن چهر ها را شناختم ، همان كساني بودند كه تصويرشان را در آلبوم مركز ترك الكل ديده بودم ! گويي آنها نيز متوجه شدند من شناختمشان ، چرا كه رئيس دادگاه گفت : " تو كه ميدانستي وقتي مست ميكني عقلت از بين ميره ، چرا خوردي ؟ پس بايد مجازات بشي . " به آتش كه نزديك شدم از ترس فرياد زدم :" يا مريم مقدس ! " كه ناگهان آتش از بين رفت و سنگها تبديل به درخت شدند و از بالاي آسمان ندايي شنيدم كه ميگفت : " تو گناهان زيادي مرتكب شدي ، اما به جرمي كه انجام نداده اي نبايد مجازات شوي "

    روايت لحظات پس از زنده شدن

    اين جمله را كه شنيدم همه جا تاريك شد و شب از راه رسيد و ديگر چيزي نفهميدم تا موقعي كه در بيمارستان چشم باز كردم و پزشكي آمد بالاي سرم و گفت : " تو خيلي خوش شانس هستي مرد ... ما داشتيم مي برديمت سردخونه ... تو سه ساعت قبل مرده بودي ! ...

    من پنج روز در آن بيمارستان بستري بودم و موقعي كه ترخيص شدم ديگر به قتل " مري " فكر نكردم ، چرا كه حالا ميدانستم گناه قتل آتش است !

    اين روزها بار ديگر من در مركز ترك الكل هستم و از مريم مقدس خواسته ام مرا كمك كند ! نمي دانم شايد اگر مري باور كند كه ديگر لب به مشروب نميزنم برگردد . آن خدايي كه به من عمر دوباره داد شايد خوشبختي را دوباره نصيبم كند ... شايد !

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تصوير عروس دريايي فضايي
    توسط HRG در انجمن نجوم و فضا
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۵ فروردین ۸۹, ۲۱:۰۲
  2. 2 زيردريايي سبك نيروي دريايي ارتش عملياتي ميشود
    توسط hrg1356 در انجمن نیروی دريایي و ادوات
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۳ آذر ۸۸, ۲۰:۰۶
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۹ آبان ۸۷, ۲۰:۰۰
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۸ مرداد ۸۷, ۲۱:۳۰
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۸۷, ۲۱:۱۰

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •