روح گالیله از مفهوم و کیفیت زمان و مکان سخن می گوید


این مطالب هنگامی القاء شده که روح گالیله عالم فضا شناس معروف ( ۱۶۴۲ ـ ۱۵۶۴ ) پس از ارتباط با جمعیت روحی پاریس خواسته معنای زمان و مکان را برای اعضای جمعیت در سالهای ۱۸۶۳ ـ ۱۸۶۲ روشن کند . روح گالیله مقاله بسیار عمیقی که در حدود ۲۰ صفحه بوده با کتابت القائی بیان کرده و مرحوم شیخ طنطاوی جوهری در کتاب ارواح بطور کامل آن را ترجمه کرده است .

چنین می گوید : فضا بی نهایت است ٬ اگر ما بخواهیم معنای بی نهایت بودن فضا را در ذهن خود مجسم کنیم باید چنین تصور کنیم که به یکی از جهات چهار گانه فضا با سرعت نور حرکت می کنیم ٬ پس از گذشتن چند ثانیه کره زمین در نظر ما فقط یک ستاره کوچک با نور ضعیف جلوه می کند . پس از چندین لحظه دیگر به کلی کره زمین از نظر ما محو می شود ٬ با این حال از مسافرت ما چند دقیقه بیشتر نگذشته ولی از زمین میلیونها میلیون فرسخ دور شده ایم و در این مدت حرکت خود هزار ها عوالم دیگر را می بینیم ولی بطور تحقق ما یک قدم بیشتر در فضا بر نداشته ایم ٬ و اگر سفر ما میلیونها میلیون سال طول بکشد باز هم نسبت به وسعت فضا یک قدم بیشتر جلو نرفته ایم .این حرکت به هر کدام از جهات چهار گانه فضا باشد همین حال را دارد . این است آنچه که از مفهوم فضا نزد من است .

اما زمان ـ کلمه زمان هم مانند فضا لفظی است که بی نیاز از تعریف می باشد . و لازم است که ما زمان را عبارت از تعاقب اشیاء در وجود تا بی نهایت بدانیم .

پس ما برای درک مفهوم زمان خود را در ابتدای خلقت جهان خود تصور می کنیم ٬ یعنی در آن عصری که زمین به واسطه نفخه الهی شروع به سرد شدن نمود . درست در همان لحظه که حرکت کره زمین متعادل با حرکات ستارگان منظومه شمسی شد زمان هم از گهواره طبیعت بیرون آمد . پس قبل از آن موقع ابدیت ساکن ثابت به جهان هستی حکومت می کرد . و زمان جریان خود را در عوالم دیگر سیر می کرد . وقتی که زمین آماده برای حیز شد ابدیت عوض گشت و سالها و قرنها تا امروز جای ابدیت را گرفتند ٬ و این توالی قرون تا لحظه ای که زمین از هم متلاشی شود و از سفر حیات خارج گردد ادامه دارد ٬ پس در آن هنگام باز هم تعاقب اشیاء در وجود ظاهر می شود . و حرکات زمین که مقیاس برای تعیین زمان بود ار بین می رود .

پس از همه این مطالب چنین نتیجه می گیریم که زمان با تولد اشیاء متولد می شود و با از بین رفتن همه آنها از بین می رود . زمان نسبت به ابدیت مانند یک نقطه است که از جو به اقیانوس بیافتد . پس مفهوم زمان با اختلاف عوالم اختلاف پیدا می کند . و در خارج از خلقت ترتیبی ابدیت حاکم است و با روشنائی خود همه فضای بی نهایت را روشن می کند . پس فضا حد ندارد ٬ ابدیت هم همیشه هست ٬ این دو خاصیت بزرگ جهان هستی می باشند .

و وقتی که زمان پشت سر آمدن اشیاء متغیر را برای ما مجسم می کند و فقط مقیاس شناخت آن تولید می باشد ٬ در این صورت اگر ما هزاران قرن را در هزاران قرن دیگر ضرب و حاصل ضرب را با هم جمع کنیم مجموع همه اینها نسبت به ابدیت یک نقطه بسیار کوچک بیشتر نخواهد شد . همانطوری که با جمع حاصل ضرب هزاران فرسخ در هزاران فرسخ دیگر فقط یک نقطه بسیار کوچک در فضا ظاهر خواهد شد .

وقتی که به حیات روحی ما تعداد بسیاری از قرنها بگذرد که مقدار عدد آن قرنها موازی همان قدر باشد که روی خط استوا نوشته می شود ٬ نفس ما در پایان این عدد مانند این است که تازه یک روز است قدم به جهان گذارده است . وقتی که ما به این عدد موازی با خط استوا یک سلسله دیگر از اعداد اضافه کنیم بطوری که آن از زمین تا خورشید و یا بیشتر از خورشید امتداد داشته باشد ٬ همه این اعداد تمام بشوند مثل این است که نفس در زمان فقط یک روز به سوی ابدیت رفته است . چون ابدیت نه حد دارد و نه اندازه گیری ٬ برای اینکه اول و آخر ندارد .

وقتی که همه قرنها نسبت به ابدیت بیش از یک ثانیه جلوه نکند پس اهمیت عمر انسان در زمین چقدر است ؟