بخشی از مقدمه کتاب اقيانوس :

روزی به من گفته شد:
چاهی عميق. عميق و بی انتها با نمايی دهشت انگيز و وحشت آفرين چاهی
که از درب آن ريسمانی به ميانش افکنده باشند و از آن ريسمان انسانی آويخته باشد.
با دستهايی خسته و مضطرب به ريسمانی که تمام رشته هايش جز يک رشته از هم گسيخته باشد و او با دو دست
به آن ريسمان چنگ انداخته,
انسانی که پريشان حال با ريسمان در حال چرخش می چرخد و نميداند که در کجای این چاه برخورد نمی کند و این فکر, ترسش
را هر لحظه بيشتر و بيشتر می کند, هر آن چرخی می خود. چونان چرخش روزگار و با هر چرخش بيسزپيش گيج و گيج تر می شود,
نمی داند که چرا نمی دند و نمی خواهد که بداند و در پايان می انديشد که اکاش تمام آن رشته ها وصل می بود و آن رشته وصل بوده از هم گسيخته می بود و يا بهتر که تمامی رشته ها, حتی هما يک رشته هم وصل می بود و او
ميتوانست خويشتنش را از درون این چاه به بيرون کشد و تلالو خورشيد را آنگونه که هرگز نديده, ببيند و از حظ آن به خود آيد

انسانی که به روح معتقد نمی باشد اینگونه انسانيست.
انسانی که تنها به رشته ماديات چنگ انداخته و آن رشته هرگز رهايش نمی سازد. زيرا که این گريزگاهی بيش نيست و گريزگاه, هرگز جايگاه آرامش يک انسان نيست.

علی رحيمی بخش