از لحاظ علم رياضي هنوز تعبير و تفسير صحيحي از لايتناهي در دست نيست. علّت اين نقص در رياضيات از اين بابت است كه محدود نميتواند وصف نامحدود نمايد. از تعبيرهاي بسيار زيبايي كه از بينهايت شده است و هنوز علم رياضي نيز نتوانسته از لحاظ نظري آن را تطبيق نمايد ، تعبيري است كه در رسالة شريفة صالحيّه توسط حضرت نورعليشاه ثاني آمده است. ميفرمايند: «لايتناهي دواير است و مركز نقطه است و دايره نقطة جوّاله موهومه است» .



اين تعبير از ديدگاهي ميتواند بر اين مصداق قرار گيرد كه حركت از مبداء صفر شروع و به لايتناهي كه ميرسد رجوع به مبدأ صفر ميكند. چون خصوصيّت هر نقطة روي دايره، آن است كه مبدأ حركت و مقصد آن بر روي هم واقع است. تعبيري عرفاني از اين موضوع به معني اين است كه مبداء و معاد (محل عود و برگشت) بر هم قرار دارند. هُوَ ?لْمَبْدأُ وَ هُوَ ?لْمَع?ادْ. از لحاظ رياضي اين نتيجه را ميتوان برداشت نمود كه صفر بر بينهايت منطبق است. اگر چنين باشد پس مجموعة اعداد كه ظهور دارند و بين صفر و بينهايت واقعاند كجا ميتوانند قرار بگيرند. زيرا كه هر وقت از صفر دور شويم به بينهايت نزديك و هر وقت به سمت بينهايت ميرويم از صفر دور ميشويم. پس بُعد و قُرب از صفر و بينهايت وقتي منطبق بر هم هستند چه معنايي مييابد؟ در دايره از دو مسير از مبدأ ميتوان به معاد كه به معني همان محل بازگشت است رسيد. در مسير اوّل اگر حركت اتّفاق نيافتد مبدأ بر مقصد منطبق است ولي وقتي حركت و سير پيش آمد بايد دور لايتنهاهي زده شود تا از مبدأ به معاد رسيد.



نقطة مبدأ در رياضيات به صفر تعبير ميشود و از صفر به بينهايت لزوماً احتياج به تكثير عدد مبدأ دارد. ولي هر مضربي از صفر، باز صفر است؛ پس صفر از خود نميتواند تكثير يابد، كيفيت صفر از لحاظ علم اعداد قابل وصف نيست چون همانند بحر بيكران لا ميماند كه با هر عددي همراه و پنهان است و با هر عددي جمع ميشود و در هر عددي هست ولي در مقدار آن عدد اثر و تأثيري ندارد. در هر عددي ضرب شود باز خودش (صفر) ميشود. با هر عددي و در هر عددي هم هست ولي در اختفاء و پنهان ميباشد. صفر را از لحاظ عرفاني ميتوان به ذات اقدس تعبير نمود كه نه قابل وصف است و نه قابل درك. و در عَمي مطلق است. در قرآن كريم به اين وجود گاه با كلمات «هُوَ» يا «هُ» كه ضمائر اشاره به مغايب است اشاره ميشود. گرچه اين قالب عموميّت تام ندارد زيرا كه ظرف كلام كفايت تمام بيان را نميكند و در بسياري از آيات با استفاده از اين ضمائر، اشاره به الله نيز شده كه اسم اعظم و مظهر ذات (هو) است. به عبارتي هر وقت منظور اشاره به ذات الله است هو استفاده ميشود و هر وقت غرض اشاره به ظهور ذات است الله بكار برده ميشود. در آية هُوَ ?للهُ اَحَد اشاره به ذات الله است و هُوَ ?لاَوَّلُ وَ ?لا?خِرُ وَ ?لظّ?اهِرُ وَ ?لْب?اطِنُ اشاره به ظهور ذات در الله دارد.




برگرديم به اعداد بين صفر تا بينهايت. در اشراق ديگري ميفرمايند «تكثير عدد مبدأ از واحد است» . با ظهور صفر در عدد يك كه به اصطلاح رياضيدانان منشأ اعداد طبيعي است كليه اعداد كه تعداد آنها بينهايت است وجود پيدا ميكنند. به عبارت ديگر «يك» مظهر «صفر» است در مجموعة اعداد. از لحاظ عرفاني ميتوان عدد يك را ظهور ذات در اسم اعظم دانست. يا به عبارت ديگر عدد يك الله است كه خلقت تمام اعداد از اوست كه اَلْحَمْدُللهِ ?لَّذي خَلَقَ السَّم?و?اتِ وَ الاَرْضَ و ربّ است كه فرمود رَبَّكُمْ ?لَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ و?احِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْه?ا زَوْجَه?ا وَ بَثَّ مِنهُم?ا رِج?الا?ً كَثيراً وَ نِس?اءً و فرمود ذ?لِكُمْ ?للهُ رَبُّكُمْ لا? اِل?هَ اِلاّ? هُوَ خ?الِقُ كُلِّ شَئٍ و فرمود اِنَّ رَبَّكُمُ ?للهُ الَّذي خَلَقَ السَّم?و?اتِ وَ الاَرْضَ . اين تعبير را ميتوان به اين نحو بسط داد كه ذات صفت ندارد اگر صفت ميداشت قابل وصف ميشد، پس خلقت مربوط به اسم اعظم است. يا در بيان اين مقاله «صفر» خالق نيست بلكه خلقت از «يك» منشعب ميشود. يكي از معاني خلق شكل دادن يا تغيير شكل دادن است و «يك» ميتواند اعداد را شكل دهد يا تغيير شكل دهد با هر عددي جمع شود آن عدد را به سمت بينهايت كه به تعبير مذكور منطبق بر صفر است نزديك خواهد گرداند. «يك» همان ربّي است كه انسان را از مبدأ ذات به سمت معاد ذاتي خود ميبرد و اين رب همان پرورش دهندة يكتا و واحد و «يك» است. يك از لحاظ رياضي منشاء اعداد طبيعي است و خود اوّلين خلقت است يا به بيان ديگر اوّلين شكل گرفته. و خود خالق باقي اعداد است و به بيان ديگر شكل دهندة همة اعداد است و بسياري از فلاسفة قديم «يك» را عدد نميشمردند و تعدد واحد را اعداد ميدانستند. «يك» منشاء ساير رشتههاي اعداد موهومي، مختلط، حقيقي، صحيح، اصم، گنگ، و قس عليهذا است.




در هندسه صفر به نقطه تلقي ميشود و حركت آن ظهور خط است و تمام صور از خط خلق شده. در حساب جهت رسيدن به بينهايت به معني منفي و مثبت بينهايت، حدّ چپ و حدّ راست تعريف ميشود كه قابل تطبيق با قوس صعود و قوس نزول است. تطبيق واژههاي «هو» و «الله» با «صفر» و «يك» بسيار ميتواند فراتر از مواردي باشد كه در اينجا آورده شد و تا اين مقدار اكتفاء ميشود. حال برگرديم به موضوع اصلي اين مقاله كه از مبدأ «صفر» چگونه حركت آغاز و از «يك» و جمع اعداد عبور و آخرالامر آن در بينهايت بر «صفر» برميگردد.
قبل از اين موضوع لازم است ببينيم كه «خود» از كجا پيدا شد. با تفكّر و سير در گذشتة خود در مييابيم كه موجودي به نام «من» در هنگام جنيني خلق شد. وجود جنين قبل از تولّد در جوهر خاك و گياه و حيوان بود كه از صلب پدر در بطن مادر به هم رسيد و از جوهر خاك و گياه و حيوان تغذيه و رشد نمود. پس خلقت جنين از عدم نبود بلكه از مواد ديگر بود كه تغيير شكل پيدا كرد. با اجتماع سلولهايي كه هر كدام جان مجزائي داشتند موجود جديدي به نام «خود» ناگاه با دميدن نفخهاي از عدم خلق شد. موهوم «خود» وجود پيدا كرد و در هيكل جنين رشد نمود. «خود» خلقت جديدي بود كه آميخته به حقيقت «حق» جنين گرديد. «خود» موهوم مجازي بود كه با «حق» حقيقي جنين ممزوج شد. حق و حقّانيَت با «حق» ممزوج در جنين بود ولي «خود» انانيّت صرف و طاغوت وجود بود كه مركب «حق» (جنين) را غاصبانه غصب كرد و «خود» بر جاي او نشست.




چنانچه اين «خود» از مغصب پياده شود و مالك حقيقي را بر جاي نشاند «حق» را بر مركب تن نشانده است. لذا نفي «خود» تنها راه اثبات «حق» است و هنگامي كه «خود» مسلط بر كشور تن است انسان كافر است. چون كفر به معناي پوشش است و «حق» بر او پوشيده و پنهان است. كفر به معني ديگر پرستش «خود» توسط «خود» است. وقتي خلع و لبس شروع و حركت آغاز شد كفر تبديل به شرك ميشود كه هم خودپرست و هم خداپرست ميشود كه دوپرستي است. اگر خلع و لبس ادامه يابد و نفي «خود» سبب اثبات «حق» در وجود شود فناء از «خود» و «بقاء» به «حق» پيش ميآيد. در مرتبهاي كه فناء تام از «خود» در گرفت بقاء تام به «حق» متحقق است و اين مرحله را توحيد گويند.




كه يكي هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الاّ هو
پس اگر تمام اله را نفي كرد به لا اله خواهد رسيد و لا اله نفي اله «خود» است و اثبات الا الله كه فرمود: لا? اِل?هَ اِلاّ? ?لله.
ميفرمايند : «نور وجود از مقام نقطه تنزّل و سعه به هم رسانيد تا به عالم طبع رسيد منتشر و مخفي گرديد چون قاعدة مخروط، و از او ظلّي افتاد مخروطي و رفته رفته نور وجود ضعيف شد تا به نقطة هيولي و مادّة المواد رسيد و اين شكل براي خيال مُقَرِّب است. و در برگشت از خط جماد و نبات و حيوان و انسان سير بر عالم مثال نمايد تا به اوّل برگردد، صورت دائره گردد داراي قوس نزول و قوس صعود».
درقوس نزول به اصطلاح رياضيات حركت همانند حدّ چپ است و در قوس صعود بازگشت از هيولي به نور به مشابه حدّ راست است. همينطور ميفرمايند: «نقطه بدور خود گشت به نقطه برگشت خطي احداث كرد فقط نقطه بود، همه از وهم توست از سرعت سير، كه نقطه دائره است از سرعت سير تجدد هست نمايد چون دائره شعله جوّاله و خط قطرة نازله» .




در دعايي منصور حلاج فرمود:
بِيْني وَ بَيْنَكَ إنيِّني يُن?ازِعُني فَارْفَعْ بِلُطْفْ إنيِّني مِن الْبَين
مائي ما چون شد عدم شد موجها بحر قدم منصور وقتم دمبدم گويم انا الحق برملاء
مسير خلع و لبس از ظهور يك امكانپذير است، كه فرمود: اللهُ وَليُّ ?لُّذينَ ?امَنوُا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُم?اتِ اِليَ النّوُرِ پس براي نفي «خود» مقراض «لا» لازم است. ميفرمايند: «اگر در مظهري تجلّي ديدي به همان مظهر دل بند شو كه اين محدود ترا به نامحدود رساند و اين شرك ترا موحد نمايد و اين پابندي از علايق خلاصت فرمايد، ظاهرش بت معني او بت شكن است» . مقراض «لا» وجود رب يا همان واحد است. هم حيات دهنده (يُحيي) و هم ميراننده (يُميت) است. در مأمن او بودن خروج از تاريكيها به نور است يا خروج از «خود» به «حق» است.




ز بس بستم خيال تو، تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خرده خرده، رفت من آهسته آهسته
در اين مسير گاهي «خود» را در محضر «حق» ميبيند، گاهي «خود» را در حضور «حق» ميبيند. در مرحلهاي حلول اجتناب ناپذير مينمايد كه حالّ (فرود آينده) در محلّ (فرودگاه) حلول (فرود) ميكند و سالك «حق» را در «خود» ميبيند و اين مرحله هنوز شرك و دوپرستي است زيرا هم «حق» و هم «خود» را ميبيند و چارهاي از آن نيست. جلوتر به اتّحاد ميرسد كه »حق» را با «خود» و «خود» را با «حق» ميبيند كه:
اَنَا مَنْ اَهْوي? وَ مَنْ اَهْوي? اَنَا نَحْنُ رُوح?انِ حَللْن?ا بَدَناً
و:
من با تو چنانم اي نگار يمني خود در غلطم كه من توام يا تو مني
مجنون سلام الله عليه فرمود:
من كيام ليلي و ليلي كيست من ما يكي روحيم اندر دو بدن
تا نفي مطلق «خود»، شرك نسبي وجود دارد تا آنجا كه لا اله مطلق در وجود حاصل شود و الاّ الله در وجود نماند كه مقام توحيد گويند. تمام مراحل توحيد از توحيد افعالي و توحيد صفاتي و توحيد ذاتي همه مراحلي از سير «خود» به «حق» است. هر وقت مشاهده نمود كه شكسته بست عالم «حق» است و «خود» مؤثّر نيست به توحيد افعالي ميرسد كه معرفت «حق» به جبّاريت است. هرگاه همة صفات را از «حق» ديد به توحيد صفاتي رسيده و هرگاه ذات اشياء را ذات «حق» ديد به توحيد ذاتي رسيده است.
بلعكس نفي «يك» استدراج است كه فرمود: وَ ?لَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِي?اؤُهُمْ ?لطّ?اغوُتِ يُخْرِجوُنَهُمْ مِنَ النّوُرِ اِليَ ?لظُّلَم?اتِ . در مأمن او نبودن خروج از نور به تاريكيهاست كه خروج از «حق» به «خود» است.




پس منظور از تمام اعمال عبادي نفي «خود» و اثبات «حق» است. اگر «خود» نفي شد «حق» اثبات ميشود و اگر عملي منجر به نفي «خود» شد منجر به اثبات «حق» ميشود و در غير اين صورت «حق» ناپديد و «خود» در كفر خود پنهان ميگردد. كه فرمودند: «عبادتِ مقرِّبِ جان به جانان اطاعت و اهتمام بطاعت و بيرون آمدن از خوديت است» .
در بررسي قرآن و انجيل و تورات و كتب عرفاني و دستورات انبياء و اولياء و اوصياء الهي به نتيجهاي برميخوريم كه آن حركت از خود به خدا ميباشد. تمام دستورات عبادي ميتوانند حول و حوش اين حركت تعبير و تفسير شوند. خلع و لبس مراحل اين حركت است، كه در هر مرتبه بخشي از خوديت را فاني و سهمي از حقيقت را در وجود انسان باقي ميسازد. به عبارت ديگر كلية مراحل از فناء «خود» تا بقاء به «حق» همه با خلع مرتبة ادني و لبس مرتبة اعلي همراه است. ابتداي اين حركت و سير از خوديت محض شروع و به حقيقت محض پايان مييابد. گرچه خوديت محدود و حقيقت لايتناهي است. بيعت فروختن «خود» به «حق» است، دعا خواستن «حق» است، ذكر ياد «حق» است، فكر نظر كردن بر «حق» است، نماز فراموشي «خود» به «حق» است، روزه نفي مشتهيات «خود» است، خمس و زكات نفي مالكيت «خود» است، حج به دور «حق» گرديدن است، جهاد تلاش در نفي «خود» است و امر به معروف امر كردن «خود» به «حق» و نهي از منكر نهي كردن «خود» از غير«حق»، تَوَلّي نزديك شدن به «حق» و دوري از «خود» و تبّري دوري از «خود» و نزديك شدن به «حق» است.




تمام صفات حسنه كه حد تعادل صفات از افراط و تفريط آنان است در مسير حركت از «خود» به «حق» پيدا و متمكّن ميشوند كه معناي ديگري از مراحل تخليه و تزكيه و تحليه و تجليه ميباشند. چون به تدريج در وجود سالك «حق» جايگزين «خود» ميشود لذا صفات رذيله كه منبعث از «خود» است به تدريج از بين رفته و صفات حميده كه منبعث از «حق» است بروز مييابند.
در انتهاي سفر از «خود» به «حق» نفي مطلق «خود» و اثبات مطلق «حق» قرار دارد. اگر نفي خود منجر به فناء شد وحدت رخ دهد كه خواجه نصيرالدّين محمّد طوسي فرمايد: «در وحدت سالك و سلوك و سير و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد، كُلُّ شَئٍ ه?الِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ و اثبات اين سخن و بيان هم نباشد و نفي اين سخن و بيان هم نباشد، و اثبات و نفي متقابلانند و دوئي مبدأ كثرت است آنجا نفي و اثبات نباشد و نفي نفي و اثبات اثبات هم نباشد و نفي اثبات و اثبات نفي هم نباشد و اين را فناء خوانند كه معاد خلق با فناء باشد همچنان كه مبدأ ايشان از عدم بود: كَم?ا بَدَاَ كُمْ تَعُودونَ » . و فرمود كُلُّ مَنْ عَلَيْه?ا ف?انٍ وَ يَبْقي? وَجْهُ رَبِّكَ ذوُالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ و وجه پروردگار ما باقي و ساري است و به هر سو روي آوري – حتّي به سوي خود- روي او بيني كه: اَيْنَم?ا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ ?للهِ .



زيرنويس:



1 البتّه در فيزيك جديد اين مسئله تحت عنوان كجي فضا(distortion of space) مطرح است.
2صالحيّه، اشراق 2.
3 سورة توحيد، آية 1. او خداي يگانه است.
4سورة حديد، آية 3. اوست اوّل و آخر و ظاهر و نهان.
5 صالحيّه، اشراق 9.
6 سورة انعام، آية 1. ستايش الله را كه آسمانها و زمين را خلق كرد.
7 سوره نساء، آية 1. ربّ شما كسي كه شما را از نفس واحد خلق كرد و از او جفتش را خلق كرد و از آنان مردان بسيار و زنان گسترانيد.
8 سورة انعام، آية 102. اين است الله رب شما، نيست خدايي جز او آفرينندة همه چيز.
9 سورة اعراف، آية 54. همانا ربّ شما الله است كه آسمانها و زمين را خلق كرد.
10 صالحيّه، توحيد 16.
11 آتش گردان.
12 صالحيّه، توحيد 37.
13 سورة بقره، آية 257. الله ولي كساني است كه ايمان آوردند. خارج ميكند آنها را از تاريكيها به نور.
14 صالحيّه، حقيقت 488.
15 سورة بقره، آية 257. آنان كه كفر ورزيدند اولياء آنها طاغوت است كه خارج كند آنها را از نور به تاريكي.
16 صالحيّه، حقيقت 555.
17 سورة قصص، آية 88. هر چيزي نابود است جز روي او.
18 سورة اعراف، آية 29. بدانسان كه آغازتان كرد برميگرديد.
19 اوصاف الاشراف، خواجه نصيرالدّين محمّد طوسي، چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1369، صفحة 101.
20 سورة رحمن، آيات 27-26. هركسي بر آن است كه فاني است و پاينده است روي پروردگار تو صاحب جلال و بزرگواري.
21 سورة بقره، آية 115. به هر سو كه روي آريد همان جاست روي او.