صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 25

موضوع: حكايتهاي تاثير گذار

  1. #1
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    حكايتهاي تاثير گذار

    خوب به اين نكته ظريف فكر كنيد !
    اگر در هر كاري در زندگي ٬ بدترين وضعيت ممكن را تجسم كنيد و يك بار با تجسم ذهني ٬ خود را در ان وضعيت قرار دهيد ٬خواهيد ديد كه وقتي اب از سر بگذرد ٬ ديگر يك متر يا صد متر با هم فرقي نمي كند !
    پس اگر بتوانيد در عمق پنج متري شنا كنيد ٬در اقيانوسهاي با عمق بيشتر از پانصد متر هم مي توانيد غوطه ور شويد !
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  2. #2
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    روزي تعدادي مار زنگي به روستايي حمله كردند .همه ترسيده بودند ؛و مارگيري را استخدام كردند .مارگير وقتي امد٬ جواني از اهالي دهكده با او همراه شد .جوان از مارگير پرسيد :
    ايا شما از مارها نمي ترسيد !؟
    و مارگير جواب داد :
    چرا !
    حقيقتش من بارها توسط مار گزيده شده ام و تا سرحد مرگ هم پيش رفته ام .بنابراين خيلي بيشتر از تو و بقيه كه هنوز مار لمسشان نكرده از مار مي ترسم !
    ولي فرقم با شما اين است كه حين ترسيدن و در حالي كه دست و پايم از شما بيشتر مي لرزد ٬دست از تعقيب و شكار مار بر نمي دارم و اين مارها خوب مي دانند !؟
    انها مي دانند كه من همين الان گزيده شده ام و بنابراين با تهديد به گزيدن نمي توانند مرا از ميدان به در برند .پس با من كنار مي ايند و تسليم مي شوند !
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  3. #3
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    روزي از سرخ پوستي كه به عنوان كارگر روي اسكلت اسمان خراش در ارتفاع چند صد متري زمين كار مي كرد ٬ پرسيدند :
    چه چيز باعث شده كه تو از ان ارتفاع چند صد متري نترسي !؟
    و او گفت :
    من اگر از ارتفاع ده متري به زمين سقوط كنم همان بلايي به يرم مي ايد كه از ارتفاع چهارصد متري !
    پس چرا بايد ترسم بيشتر از كارگري باشد كه روي اسكلت يك اپارتمان معمولي كار مي كند !؟
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  4. #4
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    روزي از دانشجويي كه پدرش شب قبل از امتحان فوت كرده بود و روز بعد با وجود اماده نبودن در امتحان شركت كرده بود پرسيدند :
    چرا با وجودي كه احتمال مردود شدن و شكست خوردنت بالا بود ٬ باز هم در امتحان شركت كردي !؟
    او گفت :
    اگر در امتحان شركت نمي كردم كه حتمآ صفر مي گرفتم و رد مي شدم !
    من در امتحان شركت كردم تا احتمال حتمآ شكست خوردن و صفر گرفتن را كم كنم !
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  5. #5
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    *زندگي نوشيدن قهوه است *
    گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند .بحث جمعي انها خيلي زود به گله و شكايت از استرسهاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد .
    استاد براي پذيرايي از ميهمانان به اشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از قهوه خوريهاي سراميكي ٬پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند ٬ بازگشت ؛سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست كه از خود پذيرايي كنند .
    پس از انكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت :
    اگر دقت كرده باشيد حتمآ متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوريهاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و انها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند ؛البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است !
    سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است :
    ***شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد ***
    قصد اصلي شما نوشيدن قهوه بود ٬اما اگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به ان چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد .به اين ترتيب ٬ اگر زندگي قهوه باشد ٬شغل٬پول ٬موقعيت اجتماعي و... همان قهوه خوريهاي متعدد هستند !
    انها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند ٬اما كيفيت زندگي در انها فرقي نخواهد داشت !
    گاهي ٬ انقدر حواس ما متوجه قهوه خوريهاست كه اصلآ طعم ومزه قهوه موجود در ان را نمي فهميم .
    *پس دوستان من ٬حواستان به فنجانها پرت نشود ... به جاي ان از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد *!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  6. #6
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    *ملاقات با خدا*
    روزي پسر كوچكي تصميم گرفت به ملاقات خدا برود و چون مي دانست راه درازي در پيش دارد مقداري كلوچه و نوشيدني در چمدان گذاشت و سفرش را اغاز كرد .
    هنوز راه درازي نرفته بود كه در پارك چشمش به پيرزني افتاد كه روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي كرد .پسرك كنار پيرزن نشست و چمدانش را باز كرد .مي خواست چيزي بنوشد كه متوجه گرسنگي پيرزن شد و كلوچه اي به او داد .پيرزن با حسي سرشار از قدر شناسي ان را گرفت و لبخندي نثار پسرك كرد .لبخندش انقدر زيبا بود كه پسرك خواست براي ديدن دوباره ان مقداري نوشيدني نيز به او بدهد .لبخنهاي پيرزن پسرك را غرق در لذت كرد .ان دو تمام بعد از ظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي انكه كلمه اي بين انها رد و بدل شود .
    با تاريك شدن هوا پسرك تازه متوجه شد كه چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست .اما هنوز چند قدمي پيش نرفته بود كه با سرعت به سوي پيرزن بازگشت و او را به اغوش كشيد و بار ديگر نظاره گر عميق ترين لبخند پيرزن شد .
    مادر پسرك كه با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد ٬ علت شادي او را جويا شد .پسرك نيز در پاسخ گفت :
    من امروز با خدا ناهار خوردم و قبل از اينكه مادر چيزي بگويد اضافه كرد :
    و لبخند او زيباترين لبخندي بود كه تا به حال ديده ام .
    پيرزن نيز سرشار از شادي و ارامش به خانه بر گشت و در پاسخ به پسرش كه از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت :
    امروز با خدا در پارك كلوچه خوردم .او بسيار جوان تر از ان است كه انتظار داشتم !
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  7. #7
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    يك داستان يا نصيحت :
    مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمندترين مرد دنيا سوال كند راز خوشبختي چيست ؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه ي زيبايي رسيد كه بالاي كوه مرتفعي قرار داشت . مرد خردمندي آنجا زندگي مي كرد .
    قهرمان ما به جاي روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاري شد كه جنب و جوش زيادي در آن ديده مي شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و كنار با هم صحبت مي كردند ، دستة كوچكي از نوازندگان آهنگ آرامي را مي نواختند و روي ميزي لذيذترين خوراك هاي آن منطقه از دنيا به چشم مي خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي كرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
    مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر در مورد آمدنش گوش داد و گفت كه در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختب به او توضيح بدهد . به پسر گفت كه در قصر گشتي بزند و دو ساعت بعد بازگردد .
    مرد خردمند قاشقي كه دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : (در ضمن مي خواهم كاري انجام دهي . در حالي كه مشغول گردش هستي ، اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطرات روغن از آن بريزد .)
    پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلكان هاي قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند بازگشت .
    مرد خردمند پرسيد : خوب ، آيا قاليچه هاي ايراني را كه روي ديوارهاي تالار غذاخوري بودند ، ديدي ؟ آيا باغي را كه ده سال طول كشيد تا سرباغبان آن را بياريد ، ديدي ؟ آيا در كتابخانة من متوجه دست نوشته هاي زيباي روي پوست آهو شدي ؟
    پسر خجالت زده شد و اعتراف كرد متوجة هيچ يك از آنها نشده است . تمام توجه پسر اين بود كه روغني را كه مرد خردمند به او سپرده بود ، نريزد .
    مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتي هاي دنياي مرا ببين . اگر خانة كسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد كني .
    پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجة همه كارهاي هنري روي سقف و ديوار شد . باغ ها را ديد ، كوههاي اطرافش را ، زيبايي گل ها را و سليقه اي را كه در انتخاب هر چيز به كار رفته بود . وقتي نزد مرد خردمند بازگشت ، جزئيات تمام چيزهايي را كه ديده بود براي او تعريف كرد .
    مرد خردمند پرسيد : پس قطرات روغني كه به تو سپرده بودم ، چه كردي ؟
    پسر به قاشق نگاه كرد و ديد روغني در آن نيست .
    خردمندترين مرد عالم گفت : خوب نصيحتي به تو مي كنم و آن اين است كه راز خوشبختي يعني ديدن همة شگفتي هاي جهان به اين شرط كه هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نكني !
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  8. #8
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    جاي پاي خدا


    شبي از شبها , مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم ميزندو در همان حال ,در آسمان بالاي سرش , خاطرات دوران زندگيش بصورت فيلمي در حال نمايش است.
    او كه محو تماشاي زندگيش بود, ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنهاي ساحل ديده ميشود و ان وقتهائي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است.
    بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت : پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي اورد و تو را دوست بدارد, در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد, پس چرا در مشكل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد, چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم, تنها گذاشتي؟
    خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتم, زمانهائي كه در رنج و سختي بودي, من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني !!!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  9. #9
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    وقتي مردم


    وقتی بمیرم/آیا دوباره فکر خواهم کرد/که پیراهن نخی آبی ام را گران خریده ام؟/خیلی گران/آیا صبح ها نان و عسل خواهم خورد؟/وقتی بمیرم از هفت تیر تا ولی عصر چقدر راه خواهد بود؟/تا برای تو گل هایی از بهشت بیاورم؟/تا به تو سر بزنم؟
    من سؤال های زیادی دارم درباره روزهای بعد از مردنم. این که آنجا هم تقویمی دارم تا روزهای مردنم را خط بزنم یا نه؛ اما قبل از تمام این سؤال ها ، یک سؤال مهم تر دارم:آیا من از اینکه به دنیا آمده ام و زنده ام ، خوشحالم؟این سؤال سختی است.با اینکه در طول روزها و شب هایی که بر من می گذرد،هیچ وقت آرزوی مردن نمی کنم ،اما مطمئن هم نیستم که از زنده بودنم خوشحالم.روزهایی هست که شادم.بلند می خندم.تاب می خورم و زبانم را دور لب هایم می چرخانم.شب هایی هست که خواب های خوب می بینم.توی یک رؤیای غلیظ ،روی کوهی پر از کرم ابریشم،که توی پیله ای صورتی خوابیده اند،می چرخم و آواز می خوانم.آن روزها و شب ها را با هیچ روز و شب دیگری عوض نمی کنم و فکر می کنم که خوشحالم که هستم.اما این احساس،پایدار و همیشگی نیست.احساس رقیق عجیبی است که مثل نور از شیشه وجود من می گذرد و برای لحظه هایی درونم را روشن می کند.چیزی نمی گذرد که ابری می شوم.دلم می گیرد.چیزی توی گلویم سد می شود و دلم می خواهد هیچ جا نباشم. هیچ کس را نبینم. نامی نداشته باشم و کس یا کسانی را هیچ وقت نخواهم.به هیچ جا بند نباشم و کسی مرا نشناسد.آن وقت ها، دیگر مطمئن نیستم که از بودنم راضی و خوشحالم؛از اینکه به دنیا آمده ام و تا وقت مقرر نفس می کشم.مطمئن نیستم که از بودنم لذت می برم.
    اما از یک چیز مطمئن هستم.در تمام آن روزهای خوب یا روزهای بد،حتی شب هایی که کابوس می بینم،باز هم از یک چیز مطمئنم.باید بگویم من به همان اندازه که در شادمانی زنده بودن خودم مرددم،خوشحال و راضی ام که خدا تو را آفریده است.
    این احساس را به زرافه ها هم دارم.به گل های یاس هم دارم.به دولفین ها هم دارم.به بیدهای مجنون هم دارم.به مادرم هم دارم.این احساس را به مه هم دارم.به جاده چالوس و به دریای جنوب.این احساس را به سنجاب ها و گوش ماهی ها هم دارم.به آبخوری مدرسه ها و به گچ های گرد رنگی،مخصوصاً آبی ها و صورتی ها.این احساس به نامه ها هم دارم.به نامه های کوتاهی که غافلگیرانه می رسند و به نم نم باران،مخصوصاً زمانی که شعاع آفتاب هم از لابه لایش می گذرد.این احساس را به نان داغ و پنیر و ریحان هم دارم و به گبه های کلفت قرمز و نارنجی.این احساس را به کلوچه های روغنی و مادربزرگ ها و پدربزرگ های پیر اما سرحال هم دارم که همیشه یک سنجاق قفلی به دامنشان وصل می کنند یا یک کلاه شاپو روی سرشان می گذارند.
    من با اطمینان می توانم بگویم که از آفرینش همه اینها کاملاً خوشحال و راضی ام.کوچک ترین تردیدی ندارم که تو اگر خوب باشی یا بد،مهربان باشی یا بدجنس،مال من باشی یا نباشی،این جا باشی یا نباشی و نامت هرچه که می خواهد باشد و هرجور که می خواهد نوشته شود،من از اینکه خداوندتو را آفریده است شکرگزار او هستم و از صمیم قلب خوشحالم!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  10. #10
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    حکايت قرار گذاشتن ليلي و مجنون

    ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت .
    مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
    ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...

    نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت .

    مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت :
    اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر .

    در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!
    و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه !

    آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !
    دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟
    و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !

    مجنون سري تکان داد و گفت : نه !

    اون مي خواسته بگه :
    تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد !
    تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني !

    حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن ؟!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  11. #11
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    آوردهاند كه عيسي پيغمبر ـ عليهالسلام ـ از ابليس پرسيد كه كرا دشمنتر داري؟ گفت: فاسق جوانمرد را. گفت: كرا دوستتر داري؟ گفت: زاهد بخيل را، به سبب آن كه فاسق جوانمرد به بركت جوانمردي به توبه رسد، و زاهد بخيل به شومي بخل به ضلالت افتد و به هر دو عالم رنج و محنت بيند.
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  12. #12
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    وقتي شخصي به نزديك طبيبي آمد كه در مزاجم تغييري پيدا شده است، تدبير كن! گفت: موجب تغيير چيست؟ گفت: از اين پيش، هر روز بامداد بيست تا نان ميخوردم و پيشين ده، و خفتن بيست؛ مجموع پنجاه بود. اكنون سي بيش خورده نميشود. گفت: سهل است، مطبوخي بخور بدين تفصيل: عناب؛ سپستان؛ گل بنفشه؛ نيلوفر؛ هليله زرد؛ كابلي و سياه؛ غاريقون؛ اسطوخودوس؛ در صد من آب بجوش تا بيست من باز آيد. ترنجبين يك من و شير خشت پنج من در آب شربت كن و بخور تا مليني باشد!


    گاوزوري را ديدم كه روزي ده من طعام ميخورد و بيست خشت پخته به زخم مشت خاك ميكرد و از مردم چيزي ميستاند. گفتم: اي بدنفس بيهمت، اين كه خشت را خاك ميكني و فلوس ميستاني، بيا خاك را خشت كن و از من درم بستان! روزي به مزدوري آمد. ده مرده طعام بخورد و يك مرده كار نكرد؛ روز ديگر گريخت!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  13. #13
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    شخصي را گفتند: كاغذي بنويس. گفت: پايم درد ميكند! مانع چيست؟ گفت: آن كه به وضعي كه نويسم، به غير از من هيچ كس نتواند خواند، هر آينه مرا طلب كنند، پس درد پاي مانع باشد

    خط نامطبوع خوبان ديدهاي خط بنده زان بتر باشد هنوز

    غير بنده كس نيارد خواندن هم به شرط آن كه تر باشد هنوز!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  14. #14
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    سلمان فارسي بر لشكري امير بود. در ميان رعايا چنان حقير مينمود كه وقتي خربندهاي به وي رسيد، گفت: اين توبره كاه بردار و به لشكرگاه سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشكرگاه رسيد، مردم گفتند امير است؛ بترسيد و در قدم وي افتاد. سلمان گفت: به سه وجه اين كار از براي خود كردم، نه از بهر تو، هيچ انديشه مدار. اول آن كه تكبر از من دفع شود؛ دوم آن كه دل تو خوش شود؛ سيم آن كه از عهد حفظ رعيت بيرون آمده باشم.
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  15. #15
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    سلمان فارسي بر لشكري امير بود. در ميان رعايا چنان حقير مينمود كه وقتي خربندهاي به وي رسيد، گفت: اين توبره كاه بردار و به لشكرگاه سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشكرگاه رسيد، مردم گفتند امير است؛ بترسيد و در قدم وي افتاد. سلمان گفت: به سه وجه اين كار از براي خود كردم، نه از بهر تو، هيچ انديشه مدار. اول آن كه تكبر از من دفع شود؛ دوم آن كه دل تو خوش شود؛ سيم آن كه از عهد حفظ رعيت بيرون آمده باشم.
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  16. #16
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : حكايتهاي تاثير گذار

    شخصي به نزديك بزرگي آمد، گفت: مرا روش تعليم كن! گفت: خورش تو چون است؟ گفت: چون گرسنه ميشوم سير ميخورم و چون سيرم آرام ميگيرم. گفت: اول خورش بياموز، آنگه روش!
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اخبار کميته انضباطي
    توسط ERG در انجمن بایگانی اخبار فوتبال ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۵ خرداد ۹۰, ۱۷:۳۶
  2. نشان دادن قابليتهای مرورگر در asp.net
    توسط PARS در انجمن ASP/ASP.net/MSSQL/Access
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۷ بهمن ۸۸, ۲۰:۴۳
  3. نشان دادن قابليتهای مرورگر در asp.net
    توسط PARS در انجمن ASP/ASP.net/MSSQL/Access
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۷ بهمن ۸۸, ۲۰:۳۷
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۱ آبان ۸۷, ۱۰:۱۱
  5. اريتم گرهي
    توسط PEZESHK در انجمن پزشکی تخصصی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۰۴ اسفند ۸۶, ۲۲:۰۱

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •