جسد سالم برنادت سوبيروز بعد از 127 سال

برنادت دختري از روستاهاي فرانسه و از خانواده اي فقير بود كه مدعي شد مريم مادر حضرت مسيح ( ع ) را مي بيند و با او گفتگو مي كند. عده اي به او ايمان آورده و عده اي ديگر او را دروغگو خواندند ولي حرف هاي برنادت كه از طرف مريم مقدس بيان مي كرد و به همه مردم روي زمين پيامهاي خوب زيستن را ابلاغ مي نمود حتي اسقف كليساي آن جا را نيز بر آن داشت تا به برنادت ايمان آورد.

برنادت در طول زندگيش معجزات بسياري از جمله شفاي بيماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت. و حالا پس از ۱۲۷ سال مقامات كليسايي كه وي در آنجا دفن شده بود بدن او را بيرون آوردند و ديدند كه جنازه اش نپوسيده است و اين محل امروز محل زيارت مسيحيان شده است.


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

خانواده سوبيرو



[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



در یک روز از ماه ژوئن 1858 پدر پیرامل وقتی که داشت مراسم عشای ربانی را به جا می آورد ، متوجه یک هاله نورانی شد که اطراف سر یک دختر خانم را فرا گرفته بود .

وقتی دختر سرش را بالا گرفت پدر پیرامل او را شناخت و متوجه شد که او برنادت سوبیروست .

پدر من ، فرانچوییس سوبیرو Francois soubirous و مادرم لوییس کاستورت Louis Casterot است . من نخستین اولاد آنها هستم و متولد روز دوشنبه 7 ژانویه 1844 هستم . و روز بعد در کلیسای دهکده لورد ، توسط پدر دومینیکو فورگ Dominique Forgue ، غسل تعمید داده شدم .

عاقبت ، به عنوان هدیه از جانب خدا، شش برادر و دو خواهر به والدینم عطا شدند . که فقط سه تا از آنها سن ده سالگی را پشت سر گذاشتند . جاستین Justin در نه سالگی تلف شد . و چهار تای دیگر وقتی که طفل شیر خواره بودند از بین رفتند .

این ورودها از بهشت و بازگشت زود هنگام دوباره به سوی آسمان ، اعضای خانواده ما را به هم پیوند داده بود و ما با عشق و صفا و شکیبایی روزگار می گذراندیم . من هرگز شاهد مشاجره والدینم نبوده ام . آنها همیشه با هم صمیمی و دوست بودند .

دوران کودکی من با بی خیالی و آسودگی سپری شد چون پدرم یک آسیابان بود

اولين خانه برنادت کارخانه آسياب آرد

او آسیاب آبی را اداره می کرد که در کنار یک جوی آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گیو Gave می ریخت . قحطی و فقر و روزگار سخت وضع ما را بد کرد و ما مجبور شدیم در یک اتاق به نام کاچوت Cachot که یک سلول زندان بی استفاده پلیس بود ، ساکن شویم . این اتاق هنوز هم در شهر لورد هست .


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

زندان لی کاچوت

وقتی که ده سالم شد ، وبا در لورد شیوع پیدا کرد و من مبتلا شدم و در آستانه مرگ قرار گرفتم . وقتی که خوب شدم ، سال بعد مبتلا به تنگی نفس و تپش قلب شدم .قحطی بر روی شهر ما سایه افکنده بود و ما تقریبا گرسنه و قحطی زده بودیم .


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

کاچوت

وقتی سیزده سالم بود ، والدینم مرا به دهکده بارترس Bartrs در 5 کیلومتری لورد فرستادند . خانم ماری لاگوس Marie Lagues ، مادر خوانده من در آنجا زندگی می کرد و قول داده بود که مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . ماری اندکی خواندن و نوشتن می دانست و من اصلا قادر به خواندن و نوشتن نبودم . من به لهجه محلی صحبت می کردم و زبان فرانسه نمی دانستم و آموزشهای مذهبی به زبان فرانسه ارایه می شد . بعد از یک روز کاری سخت در مزرعه و نگهداری از گوسفند ها ، من به قدری خسته می شد م که توانایی یادگیری


کلیسای بارتس

پدر پومیان قول داد که اگر به لورد برگردم مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . سه هفته بعد از تولد چهارده سالگیم خودم با پای پیاده به لورد برگشتم و دیگر هرگز به بارترس نرفتم .

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

بارترس

صبح زود روز 11 فوریه من به اتفاق خواهر 11 ساله ام توینت Toinette و دوست 12 ساله ام جین آبادی Jeanne Abadie تصمیم گرفتیم برای جمع کردن هیزم برای مادرم به بیرون برویم . وقتی که من نشستم که کفشم را در آورم ، جین و توینت از محل تلاقی آب آسیاب و رودخانه گیو گذشتنه بودند . وقتی جورابم را در آوردم یک صدایی شبیه جریان باد شنیدم . به درختهای نزدیک رودخانه نگاه کردم اما هیچ حرکتی ندیدم . وحشت کرده بودم و راست ایستادم .

گیج حیران نگاهم را از جریان آب ، به سوی طاقی که بالای غار ، روی صخره ماسابی بود دوختم . یک گل رز وحشی ، در اثر جریان هوا ، در حال حرکت و نوسان بود و تنها چیزی بود که می جنبید و بقیه درختها و علفها همه بی حرکت بودند .

یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و به طرف طاقچه سنگی ماسابیل جاری شد . بعد ، یک بانوی بسیار جوان و زیبا ، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد . او با اشاره به من می گفت که نزدیک بروم و پیوسته به روی من لبخند می زد تو گویی مادرم است . او سعی می کرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد .

بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی روی بازوی راستش ، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت . در آن روز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با تلالو و درخشش زیبایی مشعشع بود و گرما و حرارات تابستانی داشت .

من بر روی زانوانم نشستم و تسبیحم را از جیبم در آوردم . بانو هم تسبیحش را به دست گرفت . من خواستم صلیب بکشم اما بازوانم قادر به حرکت نبود تا اینکه بانو به زیبایی هر چه تمام تر علامت صلیب را رسم کرد .

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

بانو اجازه داد من تسبیح بگویم . او مهره های تسیح را بین انگشتانش می گرداند اما ذکر نمی گفت . او به من اشاره کرد جلو بروم اما من جراتش را نداشتم . می ترسیدم . او به من لبخند زد . بانو به من تعظیم کرد و از طاقچه سنگی ناپدید شد و هاله طلایی هم محو شد و من تنها ماندم .

من برای توینت تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده . در دعای عصرانه چشمان من پر از اشک شد . مادرم پرسید اتفاقی افتاده و توینت ماجرای مرا برایش تعریف کرد . مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای . پدرم معتقد بود که نباید دوباره به ماسابیل بروم .

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

پدر برنادت


یک دعوت و یک وعده

یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم . او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمی تواند شریر باشد .و به من اجازه داد .

یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد . او با محبت به من لبخند می زد . من در حالیکه مدام آب مقدس به سوی او می پاشیدم می گفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگرنه برو . هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد . سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم .

بعضی از گروه وحشت زده به طرف مادام نیکول Nicolau دویدند . مادام نیکول با پسرش آنتونی Antoine برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد . در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم .

مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه می کرد . و گفت که تو همه را مجبور می کنی دنبالت راه بیفتند . بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطرجمعش کرد . از آن پس مادرم از من پشتیبانی می کرد و هرگز به من شک نکرد .

پنج شنبه مادام میلت Millit و آنتوینت پیرت Antoinette Peyret مرا به غار بردند . آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند . من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد . اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود . من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد . من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری می توانم برایتان انجام دهم و گرنه بروید .

وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد . من گفتم می تونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست . و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو می تونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی .

او دقیقا این کلمات را به زبان آورد

Aoue era gracia

و من متحیر شدم که او می تواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود ! من جواب دادم که

از والدینم اجازه می گیرم و می آیم .

او به من پاسخ داد به تو قول نمی دهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو می دهم . و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند . بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد .


باسيلکای لورد ساخته شده توسط پدر پيرامل

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

پانزده روز

جمعه بود و پدر و مادرم به من اجازه دادند بروم و قلب من مالامال از شادی بود . بانو آمد و وقتی مادرم مرا دید که با آن همه احترام و قداست لبخند می زنم دعا کرد که خدایا دخترم را از من نگیر . او فکر می کرد که من خواهم مرد .

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

من نمی ترسیدم که بمیرم اما از صداهایی که از پشت غار به گوش می رسید می ترسیدم . صدای شیاطین بود که با عصبانیت خرناسه می کشیدند . آنها جیغ می زدند مواظب خودت باش از او دوری کن . بانو چشمانش را چرخاند و به طرفی که صداها از آنجا بود نگاه کرد و اخم کرد . ساکت شدند .

بانو به همان آرامی که ظاهر شده بود ، ناپدید شد . من خودم را آغوش مادرم انداختم و گفتم که بانو از من تشکر کرد که آمده ام و به من گفت که اسراری را برای من خواهد گفت .

صبح روز بعد من و مادرم به غار رفتیم . بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد . فقط و فقط برای من و من هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم .

یکشنبه ششمین روزی بود که بانو را ملاقات می کردم . صدها نفر مقابل غار زانو زده بودند اما من خیلی کم متوجه حضور آنها بودم . هاله نورانی که بانو را احاطه کرده بود درخشنده تر بود حتی درخشانتر و نورانی تر از خورشید . رزهای طلایی روی پنجه پاهایش از طلا هم مشعشع تر و فروزان تر بود .

بانو برای دقایقی از بالای سر من به جمعیت خیره شد و غم و غصه بر چهره زیبایش سایه افکند و من علت آن را از او سوال کردم و او جواب داد که برای گناهکاران دعا کن . او در یک هاله نورانی احاطه شده بود و وقتی ناپدید شد ابر نورانی پیرامونش هم محو شد اما گرمایش در عمق جان من باقی ماند .

در این روز دو نفر دیگر وارد زندگی ام شدند . یکی دکتر شهرمان آقای دوزوس بود و دیگری یک افسر پلیس بود . چیزی که برای من جای سوال است این است که وقتی داشتم با بانو صحبت می کردم دکتر دوزوس Dozous دستم را گرفت و انگشتش را روی رگم گذاشت که نبضم را بگیرد .

دکتر دوزوس بعدا در یادداشتش نوشته است : نبضش نرمال و منظم بود و برنادت هیجان زیادی نداشت . دکتر دوزوس بعدها ایمان آورد . بعدها او اولین دکتری شد که زیارت کنندگان لورد را معاینه می کرد . بعدها مردم زیادی به ماسابیل می آمدند و دکتر دوزوس آنها را معاینه می کرد .
بازجویی و مخالفت

دومینوی جکومت Dominique Jacomet رئیس پلیس ! او به همه ظنین و مشکوک بود . وقتی داشتم از کلیسا بیرون می آمدم او روسری ام را گرفت کشید و گفت پشت سر من راه بیا

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

Qu'em bas sequi


او مرا به دفتر کارش برد و سوال و جواب شروع شد . من گفتم که اسم من برنادت است . من نمی دانستم که 13 سال دارم یا 14 سال چون هرگز شمردن را نیاموخته بودم . رئیس پلیس با اصرار به من القا می کرد که مریم مقدس را می بینم . و من اصرار داشتم که یک بانو مقدس را مشاهده می کنم و رئیس پلیس می دانست که معنی آن کلمه Aquero احترم به حضور یک موجود مقدس و الهیست . هر کلمه ای که گفتم با کلی نیش و کنایه نوشت . و بعد آنها را برای من خواند . همه اش تحریف شده پر از غلط و اشتباه و کذب محض بود . من اعتراض کردم که آقا شما هر آنچه که من گفته ام را تغییر داده اید . او با برافروختگی و عصبانیت سرم داد کشید دختره بی شرم گستاخ و همچنانکه با عصبانیت سرزنشم می کرد و یاوه سرایی می کرد ، منگوله کلاهش تکان تکان می خورد . همین موقع درب باز شد و پدرم وارد شد و گفت من پدر این بچه هستم .

روز بعد در کلاس تعالیم دینی دخترها به صورت یک مجرم از من کناره گیری می کردند و مادر سوپریور خانم ارشد کلیسا خدا را به خاطر بازداشت من به دلیل سوء رفتارم شکر کرد . خانمی مرا بچه لوس و بی ادب و بد اخلاق خواند . و دیگری سیلی به صورتم کوبید اما خواهر دامینه Damien با من مهربان بود . بعد از ناهار وقتی داشتم به کلاس بر می گشتم یک حصار و مانع نامریی مرا از جلو رفتن بازداشت و یک نیروی درونی مرا به سوی غار سوق می داد .در همان موقع یک افسر پلیس هم مرا تعقیب می کرد و مدام در مورد مسائل ماورایی در این عصر پیشرفته دانش در قرن نوزدهم حرفهای نیش دار می زد .

من مقابل غار زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم اما روح مقدس ظاهر نشد و مردم شروع به مسخره و ریشخند کردند که بانوی مقدس از پلیس ترسیده است . عصر همان روز من در مورد رئیس پلیس و افسر پلیس از پدر پومیان Pomian سول کردم و او جواب داد که آنها نمی تواند مانع رفتن تو به غار شوند .

وقتی برای پدرم تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاده گفت که هرگز اجازه نخواهد داد هیچ احدی مانع رفتن من به غار و ملاقات بانو شود .


سه راز و توبه


روز یکشنبه نیرویی ماورایی مرا به سوی غار می خواند و من به مادرم گفتم . و او همراه من آمد حدود 150 نفر آنجا بودند . و همچنین دکتر دوزوس .

بانوی مقدس آمد و برای یک ساعت به همراه من دعا کرد و با من حرف زد . دلگیری روز قبلم در گرمای حضور او از بین رفت . او سه راز را فقط برای خود من گفت و من نباید هرگز آنها را به کسی بگویم . آنها به خود من مربوط است و مرا در دعا و نیایش و شکر گزاری و تواضع و فروتنی نگاه می دارد . وقتی که بانو ناپدید شد مادرم در کنار من زانو زده بود و به من دلداری می داد .

من امروز متعجب هستم که مردم قادر به شنیدن صدای گفتگوی من و بانو نبودند . بانو به قدر کافی بلند صحبت می کرد و من هم برای اینکه صدایم را بشنود بلند صحبت می کردم با این وجود هیچ کس حرفهای ما را نشنیده بود .

روز بعدی چهارشنبه ، پدر و مادرم و عمه لوسیلم Lucille را به غار آوردند . بانو برای بار هشتم بود که بر من ظاهر می شد و برای یک ساعت با من گفتگو کرد و با من دعا کرد . من قادر نبودم از وجود پر تلالو و تابناکش چشم بردارم .

در این روز مردم وقتی داشتم با بانو حرف می زدم صدای مرا می شنیدند . بانو فقط یک کلمه بر زبان آورد . او این کلمه را خیلی آرام و آهسته ادا کرد . او این کلمه را سه بار تکرار کرد

توبه ... توبه ... توبه ...

و چشمان من از اشک پر شد .

من هم مثل بانو این کلمات را ادا کردم آهسته و من هم سه مرتبه تکرار کردم

توبه ... توبه ... توبه

مردمی که نزدیک من بودند شنیدند و برای دیگران که دورتر بودند گفتند . وقتی که بانو غیب شد ، عمه لوسیلم داشت گریه می کرد . او نمی توانست درک کند که چرا من روی زمین خزیده ام و زمین را بوسیده ام . من به عمه گفتم که بانو از من خواست به درگاه خدا برای تغییر گمراهان دعا کنم . و با تواضع و فروتنی زمین را برای مباهات و غرور آنان ببوسم .


چشمه و نوشیدن آب

پنج شنبه 25 فوریه بانوی مقدس خیلی با آرامش و با حالت نیایش ظاهر شد و خیلی آرام به من گفت برو از آب چشمه بنوش و خودت را در آن بشور .

من نگاه کردم و چشمه آبی ندیدم پس به طرف رودخانه گیو رفتم . بانو مرا صدا زد و گفت آنجا نه و با اشاره انگشت به پایین تخته سنگ اشاره کرد . در آنجا مقداری رطوبت دیدم که گل بود . من سه مرتبه آب آن را بیرون انداختم و نخوردم و با این وجود بانو می گفت که آن را بخور . بعد در آن خودم را شستم . فقط در حدی که صورتم گل آلود و کثیف شد .

وقتی بانو ناپدید شد عمه برنارد Bernard به صورتم سیلی زد . و گفت این مزخرفات را جمع کن . و من وقتی از بین مردم رد می شدم برایم هو می کشیدند و مسخره ام می کردند . عصر آن روز الینور پرارد Eleanore Perard با من به غار آمد . آب از گودی که من در گل کنده بودم ، می جوشید . الینورد آب را با یک شاخه چوب به جنبش در آورد و هرچه بیشتر شاخه را تکان می داد آب بیشتری می جوشید . بیشتر و بیشتر جوشید و هر چه بیشتر می جوشید زلال تر و صاف تر می شد تا اینکه آبش کاملا پاک وخالص و سره و زلال و کریستالی شد .

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

آب لورد

مردمی که صبح امروز گل و لای را دیده بودند و خندیده بودند و تمسخر کرده بودند حالا آب زلالی را می دیدند که هدیه ای از طرف خدا بود . آنها از فرمان بانو اطاعت کردند رفتند از آب چشمه نوشیدند و خودشان را در آن شستند .

لوییس بوریت Louis Bouriette از دخترش خواست که برود و کمی از آب چشمه را برایش ببرد . چندین سال قبل چشم راست لوییس در معدن سنگ آسیب دیده بود وبیناییش مدام بدتر می شد .

او چشمانش را با آب چشمه شست و روز بعد به دکتر دوزوس گفت که من شفا یافته ام . دکتر دوزوس جمله ای بر روی یک قطعه کاغذ نوشت و دستش را روی چشم سالم لوییس گذاشت و گفت این را بخوان و لوییس با صدای بلند آن را خواند . جمله این بود:

این بیمار مبتلا به یک کوری علاج ناپذیر و غیر قابل درمان است .

آن روز صبح ، یک یادآوری از کلام انجیل بود در مورد دریاچه ای در اورشلیم ، که خیلی از نابینایان و بیماران و شلان از آب آن شفا یافته بودند . مردمی که مرا مسخره کرده بودند حالا آب چشمه ماسابی را به عنوان هدیه ای الهی تقدیر می کردند .

بازجویی ، شفا ، تسبیح

آن روز بعد از ظهر یک مامور پلیس آمد که من و مادرم را به نزد بازپرس امپراطوری مسیو دوتور Dutourببرد وقتی جناب بازجو در زیر تابلو ناپلئون سوم نشسته بود و از من سوال جواب می کرد ، من و مادرم برای دو ساعت مجبور بودیم جلوی عکس ناپلئون سوم بایستیم .


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

چهره حقيقی برنادت


ما دو ساعت آنجا سر پا بودیم بازجویی و سوال پیچ می شدیم ، ریاضت می کشیدیم تا اینکه نهایتا او ما را تهدید که که به زندان می اندازمتان . و اینجا بود که مادرم به شدت زد زیر گریه و بازپرس ترسید و گفت آنجا صندلی هست می توانید بنشینید .

ولی مردک رذل با آن یونیفورم برازنده اش چنان با مادرم خشن رفتار کرد که من گفتم متشکرم ممکن صندلی تان را آلوده کنم و مثل خیاطهای لورد روی کف زمین نشستم . او همچنان سعی می کرد با خواندن جوابهایی که من نگفته بودم ، به دامم بیندازد . تا این که پسر خاله ام آندرو ساجوس Andrew Sajous که پشت در بود محکم به در کوبید . بالاخره مسیو دوتور Dutour دست برداشت و ما به خانه برگشتیم .

آن روز دوشنبه بانو به من یک درس داد و یک مرحمت و عنایت خاص هم نسبت به یک دوست کرد . کاترین لاتاپی Catherine Latapie در اثر یک صانحه در سال 1856 دو تا از انگشتانش فلج شده بود . او دو تا بچه داشت و در انتظار به دنیا آمدن سومی بود .

آن روز دوشنبه وقتی بانو رفت ، کاترین کنار چشمه آب زانو زد و دستش را در آب آن فرو برد و در جا انگشتان فلجش ، انعطاف پذیری خود را به دست آورد . او یک دعای سپاس گزاری خواند و به طرف خانه اش در لوباجاک Loubajac که 9 کیلومتر دورتر بود به راه افتاد . آن روز بعد از ظهر جین کوچولو Jean به دنیا آمد . بدون شک او موجودی خاص بود و می بایست یک کشیش شود .

و اما درسی که بانو به من داد . پالین سانس Pauline Sans از من خواست که در آن روز تسبیح او را به دست بگیرم و وقتی داشتم با تسبیح ذکر می گفتم بانو با لبخند مرا متوقف کرد و گفت تو یک اشتباه کرده ای . آن تسبیح مال تو نیست . مردم در آن روز از صخره بالا می کشیدند و گلی که زیر پای بانو بود خراب کردند . من می ترسیدم که بانو را بیندازند . اما او همچنان با لبخند ملیحی به مردم نگاه می کرد. او به مردم عشق می ورزید و همیشه وقتی می خواست خداحافظی کند از ترک مردم ناراحت می شد .

کشیش ناحیه

بانو در سومین ظهورش به من گفته بود که برو و به کشیش بگو که باید در این ناحیه کلیسایی ساخته شود . و من با احساس خود می دانم که منظور او پدر پیرامل Peyramble بود . او مردی بود که قلبش متعلق به بی نوایان بود . او برای سالیان سال اجاره بهای 35 خانوداه مسکین را پرداخت کرده بود که آنها را از بی خانمانی نجات دهد . من او را در باغچه منزلش دیدم و خواستم نزدیکش بروم .

پدر پیرامل پرسید : چه می خواهی و چرا به اینجا آمده ای ؟ و من جواب دادم پدر ، من از طرف بانو آمده ام . آه بله ، تو ادعا می کنی که صحنه هایی را می بینی و با داستان جالبت کل ناحیه را آشفته کرده ای ! آیا تو نام بانو را می دانی ؟

نه پدر اما من بانو را به همان وضوحی می بینم که شما را می بینم و صدایش را همانقدر روشن و صاف می شنوم که صدای شما را ! او با نور خیره کننده ای احاطه شده و می خواهد که کلیسایی در ماسابیل ساخته شود .

پدر گفت که با یک بانوی بدون نام و نشان معامله اش نمی شود . او مرا یک دغل باز خودستا خواند . با اینکه مرد بد اخلاقی بود اما هرگز مثل مستر دوتور من و مادرم را تحقیر نکرد . او عاقبت بزرگترین و ارزشمند ترین دوست من شد .

پدر پیرامل گفت حالا که اینقدر بر ادامه دادن داستانت مصر هستی برو و بفهم که این بانو کیست و اگر در مورد بنا کردن کلیسا بر حق و راستگوست ، برای اثبات ادعایش کاری کند که گل رزی که زیر پایش هست بی درنگ گل بدهد . زیرا پدر پیرامل می دانست که درست در جایی که بانو ظاهر می شود یک گل رز هست .

سه شنبه دوم مارس بانو دوباره از من خواست که به کشیش بگویم که در اینجا کلیسایی بنا کند . و از مردم بخواهم که در صفوف منظم به اینجا بیایند . تقاضاهای بانو بیشتر حالت خواهشی داشت تا امری و فرمایشی . و در مورد ماموریتی که به من محول کرده بود مرا وا می داشت که یک خلق و خوی سفت و سخت و مداوم ولی همراه با ملایمت مهربانی پیش گیرم .

پدر پیرامل در حالی که طول و عرض حیاط را قدم می زد با حالتی تمسخر آمیز می گفت

" کلیسا ... کلیسا ... چه کسی مخارج ساخت کلیسا را پرداخت می کند ؟ وانگهی اگر بانوی تو می خواهد مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند باید تو را نزد اسقف می فرستاد و نه نزد من . تو حتی نام این بانویت را هم نمی دانی ! "

او جارویی را که در کریدور بود برداشت و می خواست با آن مرا بزند که من به سرعت فرار کردم .

روز پانزدهم .

بانو تا بعد از ظهر چهارشنبه ظاهر نشد . او با راحتی روی بوته رز وحشی ایستاده بود . او به من سلام و خوشامد گفت به من تعظیم کرد و علامت صلیب شگفت انگیزش را رسم کرد . او درخواست ساخت کلیسا را کرد و اینکه مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند و ناپدید شد . وقتی که غیب شد از اینکه خودم را در این دنیا دیدم شگفت زده شدم چون من در عالم دیگری بودم .

او مرا دوباره به زمین برگرداند و دوباره ماموریت یافتم که نزد پدر پیرامل بروم . آیا نامش را سوال کردی ؟ بله بانو فقط به من لبخند زد .

باشد ! اگر او کلیسایش را می خواهد باید خودش را معرفی کند و معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند . آنگاه کلیسا را خواهم ساخت و سپس به آرامی گفت : و اگر این کار را کردم تو بدان که کار ساده و کوچکی نبوده است !

پنج شنبه چهارم مارس آخرین روز از روزها پانزده گانه بود . روز داد و ستد بود و هشت هزار نفر از مردم در ماسابیل گرد هم آمده بودند . به نظر می آمد که بانو از همین الان هم به مقصودش مبنی بر « صفوف منظم » رسیده بود !

ما شروع به تسبیح کردیم و در دهه دوم مهره های تسبیح ، بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان ، زبان دعا و تسبیح است و محیط ، آکنده از هوای بهشتی .

من به زیر طاقچه سنگی ماسابیل رفتم و ما حدود یک ساعتی با هم دعا کردیم و گفتگو کردیم . وقتی که دعا می کردم دختر دایی ام جین ویدر Jeann Videre هم با من بود . و بانو آنقدر به جین نزدیک شد که جین توانست دست او را بگیرد . جین او را لمس کرد .

وقتی بانو رفت ، من شمع را خاموش کردم و رفتم که با پدر پیرامل صحبت کنم . وقتی پیشش رفتم او سرم داد کشید که " بانویت چه می گوید ؟ "

من گفتم که " نامش را سوال کردم اما او در جواب به من لبخند زد . "

" و وقتی از او خواستم که کاری کند که بوته گل وحشی گل بدهد بیشتر لبخند زد . او هنوز بر بر پا کردن کلیسا اصرار دارد . "

پدر پیرامل گفت :

" او باید خودش را معرفی کند . " و بعد با یک لحن آرام و ملایمی که مرا شگفت زده کرد ، گفت

" و اگر من بدانم که او باکره مقدس است ، هر آچه را که بخواهد برایش انجام می دهم . "


دشمنان ، دوستان ، معجزات

سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من می دانستم که باز هم او را خواهم دید . می دانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت .

در این اثنا ، مردم مرا اذیت می کردند ، پلیس مراقب من بود ، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر می کشیدند فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد !

یک قاضی و یک وکیل در لورد فرستادگانی از بهشت بودند . قاضی پوگات Pougat مرا خاطر جمع کرد که مستر دوتور در تهدید من و به ستوه آوردن خانواده ام پا را از حد و مرز قانونی خود فراتر گذاشته . مستر دوفو Dufo وکیل دادگستری مرا از تله هایی که مقامات برایم کار گذاشته بودند حفظ کرد .

علی رغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور ، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند .

بچه کرازین بوهوهارت ، یک طفل دوساله ، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود .

کرازین Crosine Bouhohort کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد . روز بعد ، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه می رفت . دکتر دوزوس و دکتر ورگز Vergez بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی ، توضیحی ندارد .

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
تصوير واقعی دکتر دوزوس
...

در نتیجه شهردار شهر و پلیس مرا به شفا دادن متهم کردند . و مرا به مجازات حبس تهدید کردند . و من به راحتی اقرار کردم که : " من هیچ کس را شفا نداده ام . " بعد آنها جار و جنجال به پا کردند که نباید هرگز دوباره به غار بروی . و سعی داشتند با زبان فرانسوی عالی و رفتار پر مغز و نابشان مرا حسابی بترسانند . به نظر می رسید آنها نمی توانستند باور کنند که من در حضور بانویی زانو می زنم که فقط می تواند از بهشت آمده باشد . و تمام سخنان آنها را ، از یک گوشم می شنیدم و از گوش دیگرم بیرون می انداختم .

من هر روز بعد از کلاس تعلیمات دینی ، باید به غار می رفتم زانو می زدم تسبیح می گفتم و علامت صلیب را آنطور که بانو بهم آموخته بود می کشیدم و به خانه بر می گشتم .


باکره حامله

صبح روز 25 مارس با یک کشش قوی درونی از خواب بیدار شدم و به غار ماسابی فرا خوانده شدم . هنوز هوا تاریک بود که به ماسابیل رسیدم . بانو زودتر آمده بود و در آنجا منتظر من بود .

من از او عذر خواهی کردم که دیر رسیده ام و گفتم سرماخوردگی دارم . بانو لبخند شیرینی به من زد و من زانو زدم و با هم شروع به دعا کردیم . بعد بانو خیلی خیلی نزدیک من آمد و من به او گفتم که چقدر بهش عشق می ورزم و چقدر خوشحالم که دوباره می بینمش .

من گفتم که مادمازل آیا می تونید اونقدر محبتتون رو به من افزایش بدید و نامتون رو به من بگید و او در جواب به من لبخند زد . من دوباره گفتم می تونید محبت کنید و اسمتون رو به من بگید من جمعا چهار مرتبه درخواستم را تکرار کردم . بانو دستهایش را به طرف زمین دارز کرد و بعد آنها را به طرف بالا روی سینه اش به صورت ضربدر به هم پیچاند . چشمانش را به طرف بهشت دوخت ولی سرش را بالا نگرفت . با ملایمت به طرف من خم شد و گفت :

Que soy era Immaculada Conceptiou

بانو به من لبخند زد و بعد غیب شد . من تنها ماندم .

من معنی کلمات را نمی دانستم اما حتما کشیش معنی آن را می دانست . من می دانستم که

بانو به کشیش پیرامل عشق می ورزد .

من شمعم را در غار گذاشتم و در حالی که تمام راه کلمات بانو را با خودم تکرار می کردم ، مستقیم به نزد کشیش پیرامل رفتم . پدر در انتظار من بود . من به او تعظیم کردم و گفتم :


I am the Immaculate Conception

و او را دیدم که بهت زده شدم . توضیح دادم که بانو می فرمایند که

I am the Immaculate Conception

پدر پیرامل خوب و مهربان ، بهت زده در جا میخکوب شد و در حالی که لکنت زبان پیدا کرده بود گفت : تو معنی این کلمات را می دانی ؟ من سرم را تکان دادم و گفتم نه !

پدر پرسید تو که معنی کلمات را نمی دانی چطور آنها را ادا می کنی ؟ من جواب دادم که من تمام طول راه کلمات را با خودم تکرار کردم و ادامه دادم در ضمن بانو هنوز بر ساخت بنای کلیسا اصرار دارند .

رنگ صورت پدر پیرامل تا سر حد مرگ پریده بود او به زور راه می رفت و بریده بریده به من گفت که بچه جان تو به خانه برگرد . یک روز دیگر با تو صحبت می کنم .

من سالها بعد فهمیدم که پدر پیرامل همان شب نامه ای برای اسقف اعظم نگاشته و گفته که

قلبش مالامال از شور و هیجان شده و چشمانش از اشک لبریز شده است .
شکوه و جبروت مریم مقدس

کلمات بانو چه معنی داشت ؟ هیچ فکری به ذهنم نمی رسید . نمی دانستم من باکره حامله هستم یعنی چه تصمیم گرفتم از مادمازل استرید Estrade بپرسم . او دارای حواس ماورایی پاکی بود .

من سوال کردم مادمازل باکره حامله یعنی چه ؟ و او توضیح داد که پاپ چهارم در هشتم دسامبر چهار سال پیش این اصطلاح را در مورد مریم مقدس به کار گرفته است .


دریافتم که چیزی را که هفت هفته تمام نمی دانستم و حالا می توانم اظهار کنم که آن فرشته ، کسی نیست جز مریم باکره ، مادر مقدس که از بهشت آمده که احساسات و شور و شوقش را با من قسمت کند . او دعایی آسمانی به من آموخته که به زمین تعلق نداشت . دعایی که روح زمینی نداشت . او برای من دعا کرده بود . او به من قول شادمانی داده بود نه در این دنیا که در دنیای ماورا .

در تمام این دیدارها ، او با من نه با فرانسوی سطح بالی مقامات لورد ، که با لهجه معمولی لورد ، یعنی زبان من ، صحبت کرده بود . مادر مقدس به من آموخت که نیایش و دعا و قداست خیلی ساده و بی تجمل است .

اکثریت مردم حس کرده بودند که بانوی مقدس ما آمده که لورد را تقدیس کند . وقتی مردم به این واقعیت اطمینان پیدا کردند ، از شادی در پوست خود نمی گنجیدند . در تمام طول مدت ظهورات ، هیچ جرم و جنایتی در شهر صورت نگرفت و مردم به کلیسا هجوم آورده بودند و نزد کشیش ها اعتراف می کردند . رمق کشیش های ناحیه تقریبا کشیده شده بود و خیلی خسته شده بودند .

بانو به من گفته بود که همیشه یک شمع مقدس با خودم به غار بیاورم و بعد دوباره آن را با خودم به خانه ببرم. اما در روز 25 مارس او از من خواست که شمع را همانطور روشن ، در غار جا بگذارم . و تا به این روز همیشه شمعها در ماسابیل بر افروخته بودند .

من متوجه شدم که بانو گاه گداری از بالای سر من به جمعیت نگاه می کند و از بین جمعیت نفر به نفر را نگاه می کند و به مردم لبخند می زد تو گویی دوستانی عزیز و آشنا هستند .

او فراموش نکرده بود که مقامات شهر چقدر باعث پریشان حالی و نگرانی والدینم شده اند . همه آنها عاقبت به دیدارها و ظهورات مریم مقدس ایمان آوردند و همگی در حالی از دنیا رفتند که صلیب مسیح را در دستانشان می فشردند . جکومت Jacomet اعتراف کرد که ضدیت و دشمنی ما پوچ و بی اساس بوده . مریم باکره مقدس جانب دار برنادت بوده .


شمع فروزان


سه دکتر برجسته به لورد آمدند که مرا معاینه کنند . و یک سیاست مدار به همراه آنها بود که از من سوالاتی کند . او گفت که مادر مقدس نمی تواند با لهجه محلی صحبت کند . عیسی مسیح و مریم مقدس آن زبان را نمی دانسته اند . و من به او گفتم که اگر آنها نمی توانند پس ما چطور می توانیم ؟

سه دکتر اظهار کردند که من از نظر مغزی و احساسی تعادل دارم . ولی از بیماری آسم رنج می برم . مادرم می توانست این بیماری مرا به آنها بگوید و زحمتشان را کم کند . برگ برنده مقامات همیشه این یک جمله بود : " ما می توانیم تو را به زندان بیندازیم " .آنها انگار فراموش کرده بودند که من در سلول زندان کاچوت که در واقع زندان بلااستفاده پلیس بود ، با تمام افراد خانواده ام در یک اتاق زندگی می کنم . آنها می خواستند با این تهدیدها مرا از میدان به در کنند .

داشتن یک سلول انفرادی برای خودم به تنهایی و داشتن ساعات خلوت در یک جای دنج برای آمادگی من برای اولین مراسم عشای ربانی خیلی هم غنیمت شمرده می شد .

در چهارشنبه 7 آوریل و روز عید پاک ، یک بانگ درونی در وجودم برای رفتن به ماسابی و دیدار مادر مقدس حس کردم . وقتی وارد شدم صدها نفر از مردم آنجا مشغول دعا بودند . و برایم در آنجا جا نگه داشته بودند . من با بانو در عالم نیایش بودیم و می دانستم که دنیای ما قسمتی از دنیای بهشت است .

وقتی که بانو رفت متوجه دکتر دوزوس شدم که کنار من ایستاده است . او شمع را از دست من گرفت و شعله شمع را روی دست چپ من گرفت . و من با ناراحتی می گفتم که آقا دستم دارد می سوزد .

دقایقی بعد فهمیدم که در حین دیدن بانو شعله شمع انگشتان و کف دست چپم را احاطه کرده بوده و دکتر دوزوس خیلی متعجب شده بود که چطور روی انگشتان و کف دست من هیچ آثار سوختگی بر جا نمانده !

توضیحش ساده است . وقتی روح شخصی توسط مادر مقدس تسخیر شده ، آتش زمینی در مقابل گرمای وجود او هیچ است .

اولین مراسم عشای ربانی


در چهارم ماه می، موسیو جکومت دستور داد که همه شمع ها را از ماسابیل جمع کنند . و خواست که صاحبان آنها برای باز پس گیری ، به دفتر پلیس مراجعه کنند . مردم شمعهایشان را پس گرفتند و روشن کردند و نیایش کنان و در صفوف منظم به ماسابیل برگشتند . غافل از اینکه خود این موسیو جکومت ترتیب صفوف منظم به ماسابیل را با این کارش داده بود !

همان روز مسیو دوتور و شهردار به ملاقات پدر پیرامل رفتند . آنها تصمیم داشتند مرا بازداشت کنند و به بیمارستان روانی تاربس بفرستند ولی برای این کار نیاز به تاییدیه کشیش ناحیه داشتند وگرنه برایشان دردسر ساز می شد . آنها به او پیشنهاد کردند که بهتر است برای به زندان انداختن دردسر ساز کوچولو ، با هم متحد شوند . پدر پیرامل فریاد زد که من وظیفه ام را را به عنوان پیشوای روحانی منطقه خودم و نگهبانی گروه خودم خوب می دانم . پزشکان خود شما هیچ ناهنجاری و آنرمالی در وجود برنادت گزارش نکرده اند . قبل از اینکه یک مو از سر دخترک کم کنید اول باید مرا به زمین بزنید از روی جنازه ام رد شوید و لگد کوبم کنید .

یکشنبه سوم ژوئن اولین مرایم عشای ربانی من بود . روز عید پیکر مسیح بود . مراسم توسط روحانی الهی در محراب کلیسای خواهران راهبه شروع شد و در محراب روح من خاتمه یافت . مادر مقدس ، روح و جان مرا برای عیسی مسیح مهیا کرده بود . و شعله های ایمان من در عشای ربانی روشن شده بود .

رازهایی در احساسات هر کس هست که برای همیشه در حجاب سکوت ، پوشیده باقی می ماند . و اولین عشای ربانی من هم چنین بود . مادمازل استرید از من پرسید که برنادت ، کدام یکی تو را بیشتر خوشحال می کند ؟ اولین مراسم عشای ربانی یا دیدار مریم مقدس ؟ من فقط توانستم بگویم که هر دو . آنها با هم قابل مقایسه نیست . فقط می توانم بگویم که در هر دو حالت خیلی خوشحال بودم .

سالها بعد در دیر نورز من توانستم در دفتر دعایم بنویسم که من هیچ نبودم و خداوند توانست با عشای ربانی از این هیچ یک موجود بزرگ و رفیع خلق کند . من با مسیح دوست و صمیمی هستم . من تسلیم او هستم . سرنوشت من چقدر رفیع و بزرگ بود .

بانو خداحافظی می کند


شانزدهم جولای من در سکوت ، جلوی کلیسای منطقه زانو زده بودم و از خدا به خاطر سومین عشای ربانی ام تشکر می کردم که ناگهان یک جوشش ناگهانی از احساسات آشنا مرا به سوی غار فراخواند . احساس می کردم که مریم مقدس مرا می خواند .

جکومت غار ماسابیل را حصار کشی کرده بود و یک تابلو علم کرده بودند که رویش نوشته بود ورود به این منطقه ممنوع است . یادداشت به زبان فرانسه بود . مادر مقدس همیشه با من با لهجه محلی صحبت می کرد .

من با شتاب به چمنزار کنار ماسابیل رفتم . زانو زدم و شمع را روشن کردم . من شروع به ذکر گفتن کردم که بانو در حالی که به من لبخند می زد در غار ظاهر شد . روز عید مریم مقدس بود . ( عید کوه کارمل ) او زیبا تر از هر موقع دیگری به نظر می رسید .

احتمالا این آخرین باری بود که او را روی زمین می دیدم .و من این را می دانستم ، چون بانو روح و جان مرا برای مسیح مهیا کرده بود و حالا می توانست مرا تسلیم مسیح کند . کسی که با او راز و نیاز کرده بودم . من از روی حالت تکان دادن سرش وقتی که گفت خداحافظ ، حس کردم که این آخرین دیدار ماست . او بهشت را در قلب من به جا گذاشت و تا به امروز در قلب من باقی مانده .

12 روز بعد کمیسیونی برای بازجویی و بررسی ظهور مریم مقدس تشکیل شد .

دکتر دوزوس ، لیست شفاهایی که در طول استفاده از آب چشمه مشاهده کرده بود ، تهیه کرد . او به خیره سری و یک دندگی متهم شد ولی او به راحتی واقعیت ها را گفت و اقرار کرد این شفاها فرا تر از دانش پزشکی است و توضیحی ندارد . واقعیت ها ، تسلیم ناپذیرترین چیزهای دنیا هستند . آنها را نمی توان انکار کرد و به راحتی از بین نمی روند .

دکتر دوزوس از جانب یک منبع غیر منتظره حمایت می شد . ناپلئون سوم که رفتار بسیار بدی با کلیسا داشت و حتی نشریه های کلیسا و انجمن وینسن دی پال رVincent De Paul ا توقیف کرده بود ، دستور داد که تابلوی جکومت را در بیاورند ، نرده های اطراف غار را بکنند و غار ماسابیل به مردم پس داده شد . جکومت هم به آرلز Arels انتقال داده شد .

کارگران با شور و اشتیاق نرده ها را خراب کردند و جمعیت به ماسابیل هجوم آوردند . بانو دوباره پیروز شد . آن روز بعد از ظهر شمعها به افتخار بانو در ماسابیل افروخته شدند .

دعا و توبه



برای حفظ من از مقامات شهر پدر پیرامل مرا با خواهران راهبه در بیمارستان پانسیون کرد . من یواش یواش نوشتن و زبان فرانسه و خیاطی و گلدوزی و قلاب دوزی آموختم . با وجود اینکه شانزده سالم شده بود اما قد و قواره ام یازده دوازده ساله می نمود .


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

تصوير برنادت در کنار خواهر ارشد بيمارستان لورد جايي که برنادت از سال ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۶ در آنجا زندگي کرد

یک بار من با یک عطسه ناگهانی همه را از جا پراندم و یکی از خواهر ها که داشت به فرانسوی حرف می زد خیلی جا خورد . یک بار هم یکی از خانمها از رفتار من ناراحت شد چون من لنگه کفشم را از پنجره کلاس پرت کرده بودم و از جولی گاروس خواسته بودم که آن را از توت فرنگی های باغچه پر کند و بیاورد . پدر پیرامل به من اجازه داد که هر هفته در مراسم عشای ربانی شرکت کنم و همینطور ماهی دوبار .

در ژانویه 1862 ، حکم اسقف رای خود را بر این مبنی صادر کرد که ما تصدیق می کنیم که مادر مقدس در 11 ژانویه 1858 و روزهای بعد بر برنادت سوبیرو ظاهر شده و پیشنهاد می کنیم در محل غار که حالا در قلمرو اسقف تاربس است ، کلیسایی بنا شود .

صنعت عکاسی تازه وارد لورد شده بود و از من خواسته شده بود که حالت اکستازی و خلسه به خود بگیرم و برای عکس ژست بگیرم و من جواب دادم که نمی توانم . آخر من که الان بانو را نمی بینم . یک عکاس دیگر از من خواست که برای هر عکس لباسم را عوض کنم . و من لباس نداشتم . عاقبت عکسها در لورد هر کدام به قیمت پنج سنت به فروش رفت .


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

عکس برنادت

من هر روز ده بیست بار نزد خواهر پارلر فرستاده می شدم و او با سوال و جوابهایش عذابم می داد . خواهر ویکتویرن می گفت این رویت ها همان طور که برای تو بوده می تواند برای بقیه هم اتفاق بیفتد .

در آوریل 1862 من افتادم و بدنم را پماد زدم . دکتر بیمارستان برای من دارو تجویز کرد اما من از آب ماسابیل خواستم . دقایقی بعد از نوشیدن جرعه ای از آن ، احساس کردم که کوه سنگینی از روی سینه ام برداشته شده است .

دکتر گفت که داروی من موثر واقع شده و من جواب دادم ولی من از آن استفاده نکردم و او گفت او آنقدرها هم که فکر می کردی حالت بد نبود .


ترک لورد برای همیشه


در این زمان بود که تندیس مریم مقدس توسط فابیسچ مجسمه ساز ساخته شد و در غار جای داده شد . او سعی کرده بود قداست مادر مقدس را با سنگ مرمر به تصویر بکشد .


تنديس مريم مقدس در غار ماسابی لورد فرانسه

البته هیچ سنگ مرمری قادر نبود روحانیت او را به تصویر بکشد و من مجبور بودم اقرار کنم که این شبیه به بانو نیست . مجسمه ساز تندیس بانو را خیلی بزرگ و با لبخندی خیلی کم رنگ به تصویر کشیده بود . او تقصیری ندارد . در بهشت متوجه واقعیت خواهد شد .

شادمانی پدرم در آن روز به اوج خود رسیده بود . او روزها به عنوان یک کارگر در آنجا کار کرده بود . و مادرم در سکوت خدا را به خاطر برکاتش سپاس می گفت .

بعد ، در اوایل سال 1865 جاستین برادر کوچکم تلف شد . او هرگز به سن ده سالگی نرسید . او چهارمین فرزند والدینم بود که از دست می رفت . چهار نفر از اعضای خانواده مان در بهشت جای ما را آماده نگه داشته بودند و منتظر ما بودند . قرار بود که روزی دوباره اولیای خدا در بهشت همدیگر را ملاقات کنند .

کمی بعد از مرگ جاستین ، اسقف اعظم از لورد بازدید کرد . من روی یک قطعه چوب نشسته بودم و داشتم برای شام خواهران هویج پوست می کندم . که او وارد آشپزخانه شد و او در مورد ازدواج از من سوال کرد .

من جواب دادم که نه من نمی توانم ازدواج کنم .

او پرسید در مورد صومعه چه آیا فکری در آن رابطه کرده ای ؟

من جواب دادم من اطلاعات و دانش زیادی ندارم . در کار خاصی هم تبخر ندارم .

او گفت تو در پوست کندن هویج ها ماهر هستی رویش فکر کن و اگر جواب قلبت بله بود ترتیب کارها را می دهم .

من دعا کردم و نظر پدر و مادرم را پرسیدم و با پدر پیرامل مشورت کردم . صدای قلب من بله بود . من صومعه خواهران دیر نورز را انتخاب کردم چون آنها هیچ وقت سعی نکردند مرا به آنجا بکشانند .

سوم جولای 1866 من برای آخرین بار به غار ماسابیل رفتم . چرخیدم و به عقب نگاه نکردم . در 7 جولای من و دو نفر نامزد دیگر ورود به دیر ، به نورز رفتیم . مقامات مافوق نامزدهایی که شب وارد می شدند نمی پذیرفتند . ما هم کورمال کورمال رختخوابمان را در خوابگاه پیدا کردیم و خوابیدیم . ما آن شب گریه کردیم و اشکهای ما بیشتر نشانی بود از حس وظیفه و میل به خدمت .


[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

عکس برنادت درست قبل از رفتن به دير نورز<br