نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: سیر تکامل فهم بشر اولیه

  1. #1
    کاربرسایت HAMIDREZA آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۱
    نوشته ها
    1,606
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    سیر تکامل فهم بشر اولیه

    به محض اينكه بومي به فكر فرداي خود بيفتد، از بهشت عدن به هاوية غم و غصه سقوط ميكند و زردي پريشانخاطري بر چهرة او مينشيند؛ در اين وقت است كه حرص شدت پيدا ميكند و سرمايهداري آغاز ميشود و آسايش خاطر انسان اولية «بيخيال» از ميان ميرود. سياه امريكايي امروز در اين مرحله به سر ميبرد. پيري سياح روزي از يكي از راهنمايان اسكيموي خود پرسيد: «به چه فكر ميكني؟» و اين جواب را شنيد كه: «من به هيچچيز فكر نميكنم؛ گوشت فراوان در اختيار دارم.» آيا فرزانگي واقعي آن نيست كه تا ناچار نشويم فكر نكنيم؟

    گزیده ای از تاریخ تمدن در باب سیر تکامل فهم بشر اولیه نقش عوامل اقتصادي تمدن در
    الوهیت، کیهان و انسان
    ویل دورانت

    گردآورنده: حامد گنجعلیخان حاکمی

     عوامل اقتصادي تمدن

    I- از شكار تا برزگری: فقدان حس پيشبيني در ملل اوليه – آغاز دورانديشي – شكار و ماهيگيري – گلهداري – اهلي كردن حيوانات – كشاورزي – خوراك – آشپزي – آدمخواري
    به محض اينكه بومي به فكر فرداي خود بيفتد، از بهشت عدن به هاوية غم و غصه سقوط ميكند و زردي پريشانخاطري بر چهرة او مينشيند؛ در اين وقت است كه حرص شدت پيدا ميكند و سرمايهداري آغاز ميشود و آسايش خاطر انسان اولية «بيخيال» از ميان ميرود. سياه امريكايي امروز در اين مرحله به سر ميبرد. پيري سياح روزي از يكي از راهنمايان اسكيموي خود پرسيد: «به چه فكر ميكني؟» و اين جواب را شنيد كه: «من به هيچچيز فكر نميكنم؛ گوشت فراوان در اختيار دارم.» آيا فرزانگي واقعي آن نيست كه تا ناچار نشويم فكر نكنيم؟
    سياه امريكايي امروز در اين مرحله به سر ميبرد. پيري سياح روزي از يكي از راهنمايان اسكيموي خود پرسيد: «به چه فكر ميكني؟» و اين جواب را شنيد كه: «من به هيچچيز فكر نميكنم؛ گوشت فراوان در اختيار دارم.» آيا فرزانگي واقعي آن نيست كه تا ناچار نشويم فكر نكنيم؟معذلك، اين بيخيالي دشواريهاي شديدي به دنبال دارد و آنان كه توانستهاند از اين مرحله بگذرند تفوق حقيقي را در ميدان تنازع براي زندگي به دست آوردهاند. سگي كه استخوان نيم خوردة خود را زير خاك پنهان ميكند، سنجابي كه فندق را براي روز ديگر خود نگاه ميدارد، زنبوري كه عسل را در كندوي خود ذخيره ميكند، و مورچهاي كه از ترس روز باراني توشة خود را پنهان ميسازد، همة اينها، نخستين كارگران تمدن بودهاند. بدون شك اين مخلوقات ضعيف، و چند تاي ديگر نظير آنها، بودهاند كه به نياكان ما راه ذخيره كردن براي فردا را آموختهاند و به آنان ياد دادهاند كه از فراواني تابستان استفاده كنند و براي روزهاي سخت زمستان توشه بردارند. بديهي است كه در چنين اوضاع و احوال، كمال ضرورت را داشته است كه سازماني سياسي، دوش به دوش، با فكر پيشبينيهاي اقتصادي پيش برود، و به همين ترتيب است كه كوشش دستهجمعي براي دست يافتن به مادة غذايي، سبب تولد مفهوم «دولت» و «حكومت» گرديده است. زيرا شكار فقط قضية تهية خوراك نبوده، بلكه جنگي بوده است كه بايد به وسيلة آن آقايي و اطمينان خاطر شكارچي فراهم آيد، و چون تمام جنگهاي تاريخ را با آن مقايسه كنيم، نسبت به آن، بازيچهاي بيش به نظر نميرسند. موزهها پر است از آثار و افزارهاي جنگي كه ميان انسان و ديگر حيوانات برپا ميشده، مانند كارد و تير و كمان و نيزه و دام و تله و فلاخن و جز آن، كه به وسيلة آنها انسان توانسته است آقايي خود را بر زمين استوار سازد و راه را براي اخلاف حقشناس خود هموار كند تا بتوانند، بدون ترس از حملة هر جانوري،جز انسان، بياسايند. امروز نيز، پس از آن همه جنگها، كه نتيجهاش راندن ناتوانان و ابقاي زورمندان بوده است، چه انواع مختلفي بر سطح زمين زيست ميكنند! غالباً هنگامي كه شخص در جنگلي به تفرج ميرود، از كثرت لغاتي كه انواع حشرات و خزندگان و گوشتخواران و پرندگان با آن تكلم ميكنند دچار سرگيجه ميشود. انسان در ميان اين گروه خود را چون ميهمان ناخواندهاي تصور ميكند و چنين احساس مينمايد كه همه از او ميترسند و به او به چشم دشمني مينگرند. از كجا معلوم كه يك روز اين چهارپايان آوازهخوان و اين هزار پايان پيش پا افتاده و اين ميكروبهاي كوچكاندام چابك، انسان و كارهايي را كه كرده نبلعند و كرة زمين را از شر اين چپاولگر دو پا و سلاحهاي اسرارآميز و عجيب و پاهاي بياحتياط او، كه همه چيز را زير خود لگدمال و خرد ميكند، آسوده نسازند! حقيقت امر اين است كه شكار و ماهيگيري دو مرحله از مراحل تطور و تكامل اقتصادي نيستند، بلكه اين دو شكل از فعاليتهاي بشري سرنوشتشان چنان بوده است كه در عاليترين صورتهاي اجتماع متمدن نيز باقي بمانند. اين دو عامل، سابق بر اين، مركز اساسي حيات را اشغال ميكردند و هم اكنون نيز به منزلة دو شالودة پنهاني آن هستند؛ زندگي با شكار هيچ جنبة ابتكاري نميتواند داشته باشد؛ اگر آدمي در همين مرحله ميماند چيزي جز يكي از هزاران گوشتخوار ديگر نبود. هنگامي بشر توانست گوهر انساني خود را آشكار سازد كه زندگي او از مرحلة متزلزل شكار خارج شد و به مرحلة مطمئنتر و ثابتتر حيات چوپاني درآمد. در اين شكل جديد زندگي مزاياي گرانبهايي نصيب او شد كه عبارت است از اهلي كردن حيوانات و تربيت دامها و استعمال شير. درست نميدانيم كه انسان كجا و در چه وقت به اهلي كردن حيوانات پرداخته است؛ شايد مقدمة اين كار آن بوده است كهپس از كشتن حيوانات در شكار، بچههاي كوچك آنها را به محل سكونت خود ميآوردهاند تا كودكانشان با آنها بازي كنندانسان حيوانات را در مرحلة ديگر چون باركش خود به كار ميبرده، ولي رفتارش با آنها بسيار آزادمنشانه بوده و حيوان همنشين با انسان شده و با هم ميزيستهاند. پس از آن، بشر به جايي رسيد كه معجزة توليدمثل را تحت سرپرستي خود قرار داد و از يك جفت حيوان نر و ماده گلهاي فراهم آورد. شير حيوانات اين فرصت را براي زنان ايجاد كرد كه دورة شير دادن كودكان خود را كوتاهتر سازند، و به علاوه، با پيدا شدن اين ماده، مرگ و مير اطفال كمتر شد و غذاي جديدي در اختيار انسان قرار گرفت كه ميشد بر روي آن حساب كرد. همة اينها سبب شد كه نفوس فزوني پذيرد و زندگي ثابتتر و منظمتر گردد و فرمانروايي اين موجود ترسوي تازه به دوران رسيده، يعني انسان، بر روي كرة زمين استوارتر شود. در عين حال كه اين حوادث اتفاق ميافتاد، زن به بزرگترين اكتشافات راه يافت و سر حاصلخيزي زمين را پيدا كرد. تا آن هنگام كار زن تنها اين بود كه، چون مرد، به شكار ميرفت و با چنگال خود زمين پيرامون چادر را ميكاويد تا مگر چيزي قابل خوردن به چنگ آورد. به اين ترتيب، بايد گفت كه شايد هيچگاه نتوانيم بدانيم كه چه وقت انسان براي نخستين بار به عمل و نقشي كه دانة گياهي دارد پي برده و از درويدن به كاشتن پرداخته است؛چون اهلي كردن حيوانات و استخراج فلزات براي انسان ميسر شد، توانست ادوات سنگينتري بسازد، و به اين ترتيب بود كه گاوآهن جانشين اسباب سابق گرديد؛ انسان توانست زمين را بهتر زيرورو كند، و آنگاه سر حاصلخيزي زمين را دريافت و گياهان وحشي را، كه تا آن وقت نميتوانست بكارد، كاشت و در نوع اجناسي كه ميتوانست بكارد بهبودهاي تازه ايجاد كرد. در آخر كار، انسان هنر پيشبيني و خصلت دورانديشي1 را از طبيعت آموخت و مفهوم زمان را دريافت. انسان كه مكرر ميديد پرندگاني چون داركوب فندق و ساير دانهها را در شكاف درخت پنهان ميسازند و زنبور، عسل را در كندوي خود ذخيره ميكند، فكر ذخيره كردن براي آينده را دريافت، و شايد براي آنكه به اين مرحله از فهم برسد هزاران سال در حالت بيتوجهي نسبت به آينده به سر ميبرده است. وسيلة نگاهداري گوشت از راه دود دادن يا نمكسود كردن يا منجمد ساختن آن به دست انسان افتاد؛ كار مهمتر آنكه انبارهايي براي حفظ دانهبار از باران و رطوبت و جانوران و دزدان ساخت و در آنها خوراك خود را براي فصول بيحاصل سال ذخيره كرد. به اين ترتيب، با مرور زمان بر وي معلوم شد كه كشاورزي ممكن است وسيلهاي باشد كه بهتر و بسامان تر از شكار، خوراك او را تأمين كند. هنگامي كه چنين شد، انسان يكي از سه گامي را كه براي گذشتن از زندگي جانوري و درآمدن به عالم تمدن ضروري است برداشته بود، و اين سه مرحله عبارت است از: سخن گفتن، كشاورزي، و خط نويسي. قبايل اوليه پيوسته حرص شديدي نسبت به خوردن گوشت نشان ميدهند، حتي وقتي هم كه خوراك اصلي آنان را دانهبار و سبزي و شير تشكيل ميدهد. چون به حيواني كه تازه مرده باشد دست يابند، با كمال اشتها به خوردن آن مشغول ميشوند، و غالب اوقات، براي آنكه زودتر به منظور خود برسد، آن را خام خام ميخورند و با آن دندانهاي سالم و نيرومندي كه دارند، پس از مدت كوتاهي، چيزي جز مشتي استخوان تودهشده برجاي نميگذارند. اين اقوام، چون اطمينان نداشتهاند كه هميشه بر خوردني دست خواهند يافت، تقريباً هر چيز را كه به دستشان ميافتاده، از صدف و قورباغه و خرچنگ و حلزون و موش و موش صحرايي و عنكبوت و كرم زمين و سوسمار و مار و سگ و اسب و هزارپا و ملخ و حشرات و تخم پرندگان و خزندگان و ريشة گياهان و شپش و جز آنها ميخوردهاند، و هر خوراكي در وضعي نزد آنان عنوان غذاي لذيذي پيدا ميكرده است. فهرست غذايي قبايل عقبافتاده، كه با شكار زندگي ميكنند، با فهرست خوراك طبقات عالي بوزينگان بسيار كم اختلاف دارد. هنگامي كه انسان آتش را پيدا كرد، اين حرص كور كورانه كه به خوردن همه چيز داشت تخفيف يافت، و آتش، به دستياري كشاورزي، نيازمندي انسان را به شكار تا حد زيادي كمتر ساخت. با پخته شدن غذا، جذب سلولوز و نشاستهاي كه در گياهان موجود است، و به همين جهت خام بسياري از آنها غيرقابل خوردن ميشود، آسان گشت، و به اين ترتيب انسان توانست شالودة غذاي خود را بر روي دانهبار و بقولات قرار دهد. از طرف ديگر، با پخته شدن غذا، مواد سخت آن نرم شد و احتياج به جويدن نقصان پذيرفت و از همينجا خراب شدن دندانها، كه يكي از معايب مدنيت است، بتدريج آغاز كرد. به تمام اين انواع مختلف خوراكي، انسان يك نوع غذاي بسيار لذيذ نيز افزود، و آن گوشت همنوعان وي، يعي انسانهاي ديگر بود. در بسياري از نواحي، گوشت انسان عنوان كالاي بازرگاني داشته و مردم مطلقاً اطلاعي از مراسم دفن ميت نداشتهاند. در كنگوي عليا مرد و زن و بچه را به عنوان گوشت قصابي آشكارا خريد و فروش ميكردهاند.يكي از بوميان جزيرة تاهيتي به پيرلوتي، سياح معروف، گفته بود كه: «گوشت انسان سفيدپوست چون خوب پخته شود مزة موز رسيده را دارد.»
    آيا عادت آدمخواري از كجا پيدا شده؟ بعيد است كه اين عادت نتيجة قحطي و نقصان ساير مواد غذايي بوده باشد، و اگر براستي چنين هم بوده است، پس از رفع قحطي نيز اين عادت برقرار مانده و آن چيز كه براي مردم اوليه قضية سير كردن شكم بود، اينك، عنوان تفنن و هوا و هوسي پيدا كرده است. اكنون براي بسياري از قبايل، خون انسان غذاي بسيار لذيذي است و به هيچ وجه از روي اكراه و ترس و نفرت به آن نمينگرند، و چه بسيار مردم قبايل كه پاكدل و نيكومنش هستند و، در عين حال، خون آدم را گاهي به عنوان دوا و گاهي به عنوان وفاي به نذر، يا انجام عملي ديني، ميآشامند، و غالباً عقيدهشان اين است كه چون خون كسي آشاميده شود نيروي او به شخصي كه آن را آشاميده است انتقال مييابد. خوردن گوشت انسان هرگز ماية شرمساري نبوده و ظاهراً چنان بوده است كه مردم اوليه، از لحاظ اخلاقي، فرقي ميان خوردن گوشت حيوان و انسان قائل نبودهاند. بيشك، اين عادت از لحاظ اجتماعي پارهاي فوايد داشته است. در واقع اين عمل اجراي طرح سويفت است كه پيشنهاد كرده بود بچههاي زايد بر احتياج را به مصرف خوراك برسانند و براي پيران فرصتي ايجاد كنند تا به شكلي كه نفعش به ديگران برسد از دنيا بروند. به اين ترتيب از مراسم و تشريفات غيرلازمي كه براي كفن و دفن اموات صورت ميپذيرد و عنوان تجملي دارد نيز جلوگيري ميشده است. به عقيدة مونتني اينكه به بهانة دين و پرهيزگاري كسي را تا به حد مرگ عذاب و شكنجه كنند – همچنانكه در زمان او مرسوم بود – بسيار وحشيانهتر از آن است كه او را بعد از مرگ بپزند و به مصرف خوراك برسانند. به هر صورت بايد افكار و معتقدات ديگران را محترم شمرد.

    Ii- شالودههاي صناعت: آتش – ادوات و آلات اوليه – بافندگي و كوزهگري – بنايي و حمل و نقل – بازرگاني و امور مالي
    اگر انسانيت انسان با سخن گفتن، و مدنيت با كشاورزي آشكار شده، صناعت نيز با پيدا شدن آتش امكانپذير گشته است. انسان هرگز آتش را اختراع نكرده، بلكه اين معجزه به دست طبيعت انجام پذيرفته است، خواه از مالش برگها و شاخههاي درختان بوده باشد، خواه از جهيدن برق، خواه از تركيب پارهاي مواد شيميايي؛ انسان با هوش خود توانسته است كه از طبيعت تقليد كند و فن درست كردن آتش را به مرحلة كمال برساند. هنگامي كه انسان بر معجزة آتش دست يافت، آن را به هزاران خدمت گماشت، كه نخستين آنها، به گمان ما، مقهور كردن بزرگترين دشمن او يعني تاريكي شب بود؛ پس از آن، از آتش استفادة حرارتي كرد و به اين ترتيب توانست از مناطق استوايي به جاهاي ديگر برود و خرده خرده تمام سطح زمين را آباد و قابل سكونت سازد؛ سپس، با آتش، فلزات را نرم و چكشخوار ساخت و از مخلوط كردن آنها با يكديگر چيزهايي به دست آورد كه، از حيث سختي و فرمانبرداري، به هيچ وجه با آنچه از طبيعت به دست ميآمد قابل قياس نبود. آتش به اندازهاي در نظر مردم اوليه شگفتانگيز و پرسود بود كه آن را يكي از معجزات ميپنداشتند و چون خدايي ستايشش ميكردند، و به همين جهت جشنهاي متعددي براي عبادت آن برپا ميداشتند و آن را مركز زندگاني و خانة خويش قرار ميدادند. هرگاه كه از جايي به جاي ديگر نقل مكان ميكردند آتش را با خود همراه ميبردند و هرگز به خاموش شدن آن خرسندي نشان نميدادند. روميان قديم به قدري در اين كار تعصب داشتند كه دختر باكرهاي را كه در معبد خداي آتش نگهبان آن بود و غفلت ميكرد و سبب خاموش شدن آتش جاوداني ميشد هلاك ميكردند. انسان اوليه، در عين آنكه به شكار ميرفت و گلههاي خود را ميچراند و به زيرورو كردن زمين مشغول بود، پيوسته در فكر يافتن وسايل مكانيكيي بود كه بتواند در حل هزاران مسئلة زندگي دستيار وي باشد. در آغاز كار، به اين قانع بود كه از مواهب طبيعت استفاده كند، و به همين جهت ميوههاي زمين را براي خوراك، پوست و پشم حيوانات را براي پوشاك، و غارها را به عنوان مسكن خود به كار ميبرد. پس از آن شايد به اين فكر افتاد (از آن جهت ميگويم شايد كه جز حدس زدن چارهاي ندارم) كه از افزارها و حركات جانوران تقليد كند: ميديد كه ميمونها به دشمنان خود ميوه يا سنگ پرتاب ميكنند و گردو و صدف را، براي خوردن، با سنگ باز ميكنند؛ و سگهاي آبي بر روي رودخانه سد ميسازند، و شمپانزهها چيزي شبيه به كوخ بنا ميكنند. چون نيرومندي فكين و دندانها و وسايل دفاع و شاخهاي جانوران و استحكام پوست آنها را ميديد، در صدد برآمد تا اسبابهايي بسازد كه كار اندامهاي حيوانات از آنها ساخته باشد، به قول فرانكلين «انسان جانوري است كه افزار به كار ميبرد»؛ ولي در اين خصلت مانند بسياري خصال ديگر كه به آنها افتخار ميكنيم، از لحاظ درجه با حيوان امتياز داريم نه از حيث نوع و طبيعت. از آنچه كه انسان براي خود ساخت، مهمتر از همه، چوبدستي و عصا بود؛ عصا با اينكه ابداعي بسيار ساده بود به اندازهاي به كار او ميخورد كه رفته رفته رمز نيرومندي و اقتدار گرديد، و مظاهر مختلف آن در عصاي جادويي پريان و عصاي موسي و عصاي عاجي كنسولها، در حكومت روم قديم، و عصايي كه قاضي يا پادشاه در دست ميگيرد هنوز جلوهگر است؛ اين عصا در كشاورزي به كار بذرافشاني ميخورد و در كارزار، عنوان نيزه و پيكان و شمشير و سرنيزه را پيدا ميكرد. استادي انسان اوليه مساوي و بلكه بيشتر از انسان متوسط در عصر حاضر بود، و اختلاف ما با آن مردم فقط در آن است كه معلومات و مواد و ادوات زيادتري در اختيار خود داريم، و هرگز نبايد گفت كه طبيعت ما، از لحاظ نوع تفكر، با آن مردم تفاوت اساسي دارد. اگر متوجه شويم كه مردم اوليه، هنگامي كه با اشكالي مواجه ميشدند كه نتيجة حوادث زندگي روزانهشان بود، چگونه روح اختراع از خود نشان ميدادند، بياندازه دچار شگفتي ميشويم. مهارت و استادي انسان اوليه در فن بافندگي بياندازه قابل توجه است؛ در اينجا نيز حيوان استاد انسان بوده است؛ ديدن خانة عنكبوت و لانة مرغان و در هم شدن الياف و برگهاي جنگلي در يكديگر، كه يك پارچة بافتة طبيعي را نشان ميدهد، همه، نمونههاي آشكاري بوده است كه در فن پارچهبافي راهنماي انسان شده است؛ اين نمونهها به حدي واضح و روشن بوده كه ما تصور ميكنيم پارچهبافي نخستين هنري باشد كه انسان به آن دست يافته است. آنجا كه طبيعت توقف ميكند، هنر آغاز ميشود؛ هنر كوزهگري و سفالگري با هنر سبدبافي خويشي نزديك دارد، و شايد از آن نتيجه شده باشد. شايد ديدن تكههاي گلي كه در آفتاب پخته و خشك شده، فن سفالگري را به انسانها الهام كرده باشد؛ يك گام بيشتر لازم نبوده است كه انسان آتش را جانشين آفتاب كند و هزاران گونه ظرف به اشكال متنوع، و براي مصارف متعدد – از پختن غذا و ذخيره كردن آذوقه يا وسيلة حمل و نقل مواد و زينت و تجمل و غير آن – بسازد. تزيين ظرفهاي گلي با ناخن، يا چيز نوكتيز ديگر، در حالي كه هنوز رطوبت دارد، نخستين شكل هنر و شايد پيش درآمد فن خطنويسي بوده باشد.
    پس از اين، براي انسان اوليه، سه گام ديگر مانده بود كه بايد برميداشت و به عوامل اساسي تمدن اقتصادي ميرسيد؛ آنها عبارتند از: وسايل حمل و نقل، عمليات بازرگاني، و وسايل مبادلات. مردي كه از هواپيما بيرون ميآيد و چمداني را با خود حمل ميكند تمام تاريخ مراحل مختلف حمل و نقل را در برابر ما مجسم ميسازد. در ابتدا، انسان، تا پيش از اينكه همسري اختيار كند، خود باركش خويش بوده است. با مشاهدة ستارگان، انسان راه خود را در بيابانها مييافت و قافلهها به هدايت روشنان فلكي طي طريق ميكردند؛ به كمك پارو و بادبان، ابتدا از اين جزيره به آن جزيره آمد و شد ميكرد، تا در آخر كار توانست از اين قاره به آن قاره سفر كند و فرهنگ ناقابلي را كه داشت از جايي به جاي ديگر انتقال دهد. پيش از آنكه به آنجا برسند كه بتوانند تاريخ را ثبت كنند، مسائل اساسي مدنيت تقريباً حل شده بود. چون مهارت و چابكدستي در انسانها متفاوت است، و از طرف ديگر منابع طبيعي كه در دسترس انسان است از نقطهاي به نقطة ديگر اختلاف پيدا ميكند، به اين جهت، اتفاق ميافتد كه دستهاي از مردم بتوانند كالاي مخصوصي را به بهاي ارزان تهيه كنند، در صورتي كه براي ديگران اين فرصت فراهم نيست. اين دسته از مردم كالاي مورد نظر را بيش از مورد احتياج تهيه ميكنند و آن را به همسايگان خود عرضه ميدارند و با كالاهاي زايد همسايگان، كه مورد نيازشان است، مبادله ميكنند، و از همين عمل مبادله، بنيان بازرگاني ريخته ميشود. آنچه عمل تبادل را سهلتر ميكرده، جنگها و غارتها و باجها و غرامات و جرايمي بوده است كه اتفاق ميافتاده يا گرفته ميشده، و اينها، خود، بهترين وسيلة انتقال كالاهاي بازرگاني به شمار ميرفته است. بتدريج مبادلهها صورت منظمي به خود گرفت و مراكز بازرگاني و بازارهايي گاهگاهي، و پس از آن در فواصل معين، ايجاد شد و، در آخر كار، مراكز دايمي به وجود آمد و هركس زيادي كالاي خود را به آنجا ميبرد و با مقداري از كالاي مورد نياز مبادله ميكرد. قرنها ميگذشت و بازرگاني به همين صورت مبادله انجام ميشد و بشر هنوز نتوانسته بود يك ميانجي بهاداري اختراع كند كه وسيلة مبادله باشد و جنبش بازرگاني را تسريع كند. نخستين وسيلة مبادله عبارت از كالاهايي بود كه همه كس به آنها نيازمند بود و راضي ميشد كه آنها را به عنوان ارزش كالاي خود بپذيرد. هنگامي كه انسان بر استخراج فلزات مسلط شد، رفته رفته فلز جانشين ساير وسايل مبادله گرديد و بتدريج آنها را از ميان برد؛ مس و مفرغ و آهن، و در آخر كار – به علت كمحجمي و پربهايي – نقره و طلا پول رايج معاملة تمام بشريت را تشكيل داد. به نظر نميرسد كه عمل انتقال از ساير وسايل مبادله به پول فلزي، در زمان ملتهاي اوليه صورت پذيرفته باشد، بلكه گامي است كه انسان در دورة تاريخ مدون خود برداشته و پول فلزي و اعتبار و وام را اختراع كرده و، با تسهيل عمل مبادله، وسيلة ازدياد آسايش و رفاه انسان را فراهم آورده است.

    Iii- سازمان اقتصادي: كمونيسم اوليه – علل از بين رفتن آن – اصول مالكيت خصوصي – بردگي – طبقات اجتماعي
    بايد گفت كه بازرگاني بزرگترين اسباب پريشاني عالم اوليه بوده است، چه، پيش از آنكه اين حادثه رخ دهد و پول و سود در جهان پيدا شود، هيچگونه مالكيتي وجود نداشت و مردم با وضع سادهاي روزگار ميگذاردند. در مراحل اولية تكامل اقتصادي، غريزة مالكيت فقط منحصر به اشياي شخصي و عادي بوده، ولي همين مالكيت به اندازهاي شديد بوده است كه چنين متملكات (و حتي زن) را با مالك آن به گور ميكردهاند؛ نسبت به ساير چيزها به اندازهاي حس مالكيت ضعيف بوده است كه نه تنها بايد گفت چنين مالكيتي فطري و جبلي انسان نبوده، بلكه براي پيدا شدن مفهوم آن تلقينات مستمري ضرورت داشته است. تقريباً همهجا، در نزد مردم اوليه، زمين به صورت اشتراكي ملك همگان بوده است.
    «زمين مانند آب و هواست و آن را نميتوان فروخت.»
    مطابق گزارش پروفسور ريورز در جزاير پولينزي و ملانزي، از لحاظ زراعت، كمونيسم برقرار است و هم اكنون در قسمتهاي داخلي كشور ليبريا اين نوع مالكيت اشتراكي را ميتوان مشاهده كرد. كمونيسم از لحاظ آذوقه و مواد غذايي نيز وجود داشته، منتها به شدت كمونيسم زمين كشاورزي نبوده است. اين امر در ميان مردم «وحشي» يك امر عادي است كه چون كسي خوراكي داشته باشد آن را با كسي كه ندارد قسمت ميكند، و مسافر در هر خانه كه دلش بخواهد و بايستد ميتواند مهمان شود و غذاي خود را به دست آورد؛ و قبايلي كه دچار قحط و خشكسالي ميشوند مورد دستگيري همسايگان قرار ميگيرند. مردي كه در جنگلي براي خوردن غذاي خود درنگ ميكند، در عين آنكه بآساني ميتواند غذاي خود را به تنهايي صرف كند، به بانگ بلند، هر كه را كه بتواند بانگ او را بشنود ميخواند، تا با وي در خوردن غذا شريك شود. هنگامي كه ترنر با يكي از اهالي ساموآ در خصوص فقراي لندن صحبت ميكرده است، آن «وحشي» از روي شگفتي پرسيده بود: «چگونه چنين امري ممكن است كه كسي چيزي براي خوردن نداشته باشد؟ معلوم ميشود آن اشخاص دوست و خانه ندارند؛ پس از كجا آمدهاند؟ آيا دوستان ايشان هم خانه ندارند؟»
    «تا آن وقت كه گندم در شهر موجود است هيچكس نبايد گرسنه بماند.

  2. #2
    کاربرسایت HAMIDREZA آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۱
    نوشته ها
    1,606
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    پاسخ : سیر تکامل فهم بشر اولیه

    انسان، از روي كمال ميل و رضاي خاطر، يك حيوان سياسي نيست. انجمن كردن انسان با نظاير خود، بيش از آنكه نتيجة ميل و رغبت وي باشد، برخاسته از عادت و غريزة تقليد و فشار اوضاع و احوال است؛ وي آن اندازه كه از تنهايي ميترسد به اجتماع رغبت ندارد؛ از آن جهت با ديگران كنار ميآيد كه تنهايي براي او خطر دارد و بسياري از كارهاست كه چون چند نفر با هم شوند بهتر صورت ميپذيرد.

    گزیده ای از تاریخ تمدن در باب سیر تکامل فهم بشر اولیه نقش عوامل سياسي تمدن در
    الوهیت، کیهان و انسان
    ویل دورانت

    گردآورنده: حامد گنجعلیخان حاکمی

    عوامل سياسي تمدن

    I-منشأ حكومت: غريزة مخالفت با اجتماع – هرج و مرج اوليه – قبيله و عشيره – پادشاه – جنگ
    انسان، از روي كمال ميل و رضاي خاطر، يك حيوان سياسي نيست. انجمن كردن انسان با نظاير خود، بيش از آنكه نتيجة ميل و رغبت وي باشد، برخاسته از عادت و غريزة تقليد و فشار اوضاع و احوال است؛ وي آن اندازه كه از تنهايي ميترسد به اجتماع رغبت ندارد؛ از آن جهت با ديگران كنار ميآيد كه تنهايي براي او خطر دارد و بسياري از كارهاست كه چون چند نفر با هم شوند بهتر صورت ميپذيرد؛ ولي، از صميم قلب، موجودي است گوشهگير و انزواطلب، كه شجاعانه خود را در برابر جهان آماده نگاه ميدارد. اگر انسان متوسطالحال ميتوانست به ميل طبيعي خود رفتار كند، هرگز حكومتي در جهان بر سر كار نميآمد. هم اكنون نيز انسان با حكومت مخالف است و آن را چون يوغيگران بر گردن خود ميپندارد؛ ماليات را با مرگ يكي تصور ميكند و هميشه در آرزوي يافتن حكومتي است كه كمتر حكومت كند. اگر پيوسته خواستار قوانين تازه است، از آن جهت است كه اين قوانين را براي همسايه لازم ميشمارد، و اگر او را به حال خود گذارند، هرج و مرجطلبي است كه خود از آن خبر ندارد، و گمان ميكند كه قوانين از لحاظ شخص او چيزهاي كاملاً زايدي است. در اجتماعات اوليه بسيار دشوار ميتوان وجود حكومتي را تشخيص داد. قديميترين شكل معروف سازمان اجتماعي قبيله است، و مقصود ما از قبيله مجموعهاي از خويشاوندان است كه بر يك سرزمين زندگي ميكنند و توتم مشتركي دارند و از يك قانون و يك عرف پيروي ميكنند. هنگامي كه چند قبيله، در زير فرمان رئيسي واحد، با يكديگر متحد ميشوند عشيره پيدا ميشود؛ در واقع، با ايجاد عشيره، دومين گام براي تكوين دولت و حكومت برداشته شده است. ولي اين تكامل بسيار كند صورت پذيرفته است؛ جماعات بسياري اصلاً رئيس نداشتهاند. و جماعات فراوان ديگري بودهاند كه، به گمان ما، فقط هنگام جنگ زير فرمان رئيسي ميرفتهاند دموكراسي، كه امروز مانند پر خشكيدهاي زينت بخش كلاههاي ماست، در دستههاي اوليه به درخشانترين صورت وجود داشته است؛ در آن زمانها، حكومت، تنها به دست رؤساي خانوادههايي بوده است كه قبيله را تشكيل ميدادهاند، و هرگز به گزاف قدرت به دست كسي نميافتاده است هنديشمردگان ايروكوئوي و دلاور به هيچ قاعده و قانوني، خارج از نظامات طبيعي خانواده و قبيله، گردن نمينهند، و رؤسا قدرت بسيار محدودي دارند؛ تازه، اين اندازه قدرت را هم، هر وقت پيرمردان قبيله بخواهند از آنان سلب ميكنند. هنديشمردگان اومها تحت ادارة يك «شوراي هفت نفري» اداره ميشدند. اين شورا در هر موضوعي آن اندازه بحث ميكرده است تا اتفاق آرا حاصل شود؛ چون بر اين شورا اتحادية ايروكوئوي مشهور را، كه قبايل فراوان براي بقاي صلح ايجاد كردند، اضافه كنيم، و در نظر بگيريم كه آن وحشيان تعهدات خود را محترم ميشمردهاند، خواهيم ديد كه ميان آن وحشيان و دولتهاي جديدي كه، براي تأمين صلح، سازمان ملل ميسازند و پيمانهايي ميبندند كه غالباً هم به آن عمل نميكنند، اختلاف فراوان وجود ندارد.
    جنگها سبب پيدايش رئيس و پادشاه و دولت ميشود، و اينها خود جنگ را برپا ميدارند. در زمان صلح، كاهن يا سردستة جادوگران بيش از ديگران تسلط و نفوذ داشته، و هنگامي كه دستگاه حكومت تكامل يافت و صورت پادشاهي در اغلب قبايل رواج پيدا كرد، پادشاه رمز و نمايندة هر سه قدرت سابق گرديد، و وظايف سهگانة جنگاوري، پدري و كاهني به عهدة او واگذار شد. در واقع و نفسالامر، جماعات را دو نيرو اداره ميكند: در هنگام صلح، سخن و كلام، و در هنگام جنگ، شمشير؛ به اين ترتيب است كه نيرو آنگاه وارد كارزار ميشود كه از سخن و نصيحت و ارشاد كاري برنيايد. قانون و عقايد اساطيري و داستاني، قرنهاي متوالي، دست به دست يكديگر، يا نوبه به نوبه، بر بشر حكومت ميكردهاند، و هيچ دولتي، جز در اين اواخر، جرئت آن را نداشته است كه ميان آن دو جدايي اندازد – و از كجا كه فردا، باز اين دو با يكديگر متحد نشوند و بر بشر حكومت نكنند؟ آيا جنگ چگونه دولت را به وجود آورده است؟ چنين نيست كه انسانها بنا به طبيعت خود متمايل به جنگ باشند. بعضي از ملتهاي عقبمانده كاملاً صلحجو هستند. اسكيموها تعجب ميكنند كه چرا مردم اروپا، كه دين واحدي دارند، مانند حيوانات به جان هم ميافتند و اراضي را از دست يكديگر ميربايند. اين اسكيموها به سرزمين خود ميگويند: «تو چقدر خوشبختي كه در زير برف و يخ مستوري! چقدر ماية خوشبختي است كه اگر هم در تو طلا و نقرهاي موجود باشد – كه اروپاييان اين اندازه نسبت به آن آزمندند – زير اين قشر ضخيم برف و يخ مستور شده و هرگز دست به آن نميرسد؛ بيحاصلي تو ماية سعادت ماست و ما را از دستبرد متجاوزان محفوظ ميدارد.» با وجود اين، زندگاني مردم اوليه آميخته به جنگهاي پايانناپذيري بوده است. شكارورزان از آنرو ميجنگيدهاند كه سرزمين پرشكارتري به دست آورند؛ شبانان، براي چراگاه بهتر به جان يكديگر ميافتادهاند؛ كشاورزان از آن جهت به جنگ كشيده ميشدند كه زمين بكر به دست آورند. همة اينها، بعضي اوقات، براي قصاص خون يا عادت دادن جوانان خود به سختي و انضباط، يا فرار از يكنواختي زندگي، يا غارت و دزدي، آتش جنگ جديد را ميافروختهاند؛ كم اتفاق افتاده كه مسئلة دين سبب پيدايش جنگي شده باشد. در ميان ملتهاي اوليه نيز نظامات و مقرراتي براي محدود كردن قتل و خونريزي وجود داشته و ساعات يا روزها و هفتهها و ماههايي را معين ميكردهاند كه مرد وحشي شريف، در آن اوقات، از آدمكشي دست نگاه ميداشته است؛ همچنين براي صاحبان بعضي مشاغل يا بعضي راهها يا بازارهاي عمومي مصونيت قايل بودهاند. اتحادية ايروكوئوي، به همين ترتيب، در طول مدت سه قرن «صلح بزرگ» را محفوظ نگه داشت. با همة اين احوال، بايد دانست كه جنگ نيكوترين افزاري است در دست ناموس انتخاب طبيعي ميان ملتها و جماعات اوليه، كه با آن كار خود را ميكند. نتايجي كه از جنگ به دست آمده از شماره بيرون است؛ جنگ، بيرحمانه، ملتهاي ضعيف را ريشهكن كرده و از ميان برده؛ از طرف ديگر، سطح شجاعت و شدت و قساوت و هوش و مهارت را در بشر بالا آورده است؛ عاملي است كه اختراعات را سبب شده؛ ادواتي كه منحصراً براي خدمت قشون روي كار آمده، پس از جنگ، كاملاً در خدمت بشريت قرار گرفته و افزارهاي سودمندي شده است (چه بسيار است راهآهنهايي كه در زمان خود ما به منظورهاي سوقالجيشي ساخته شده، و هم اكنون يكي از وسايل بازرگاني گرديده است!) از همة اينها بالاتر آن است كه جنگ، كمونيسم و هرج و مرجطلبي دورههاي اوليه را از ميان برده، روح انتظام و انظباط را در ميان بشر پراكنده، استفادة بندگي از اسيران جنگ را روي كار آورده، و سبب جلوگيري از پريشاني طبقات و نمو قدرت حكومت گرديده است. اگر مالكيت مادر حكومت باشد، بايد گفت كه جنگ هم پدر آن است.

    II- دولت: دولت به عنوان عامل تنظيم قوا – اجتماع اشتراكي دهكده – دستياران روانشناختي دولت
    نيچه ميگويد: «دستهاي از وحوش خوشرنگ گوشتخوار، جماعتي از اربابان پيروزشده، كه، با نظامات جنگي و نيروي منظم، چنگالهاي هولناك خود را به تن جماعت عظيمي از مردم فرو كردهاند و شايد عدد اين مردم به مراتب از آنها بيشتر بوده، ولي انتظامي نداشتهاند تا بتوانند مقاومت كنند… اين است اصل دولت.»
    لستروارد ميگويد: «دولت، به اعتبار آنكه متمايز از نظام قبيلهاي است، از آنجا آغاز ميكند كه نژادي از نژادهاي بشري بر نژادي ديگر تسلط پيدا كند.
    اوپنهايمر ميگويد: «به هر جا نظر كني خواهي ديد قبيلهاي كه از حيث استعداد كارزار بر قبيلة ديگر برتري دارد، برميخزد و نسبت به آن تعدي ميكند، و پس از آن، در سرزمين قبيلة مغلوب، جماعتي به نام اشراف تشكيل ميدهد و براي آن حكومت و دولتي بنيان ميگذارد.»
    راتسنهوفر ميگويد: «زورگويي و عنف عامل مولد دولت است.» گامپلوويچ ميگويد: «دولت نتيجة پيروزي است، و در آن، طبقة پيروز شده، نسبت به آنها كه مغلوب شدهاند، طبقة حاكمه را تشكيل ميدهد.»
    سامنر ميگويد: «دولت نتيجة نيروست، و با نيرو بر سر پاي خود ميايستد.»
    اين پيروزي به وسيلة نيرو، غالب اوقات، به ضرر دستة كشاورزاني ميشود كه به زمين پيوند ناگسستني دارند، و نفع آن عايد قبايل شكارورز و چوپان ميشود. دليل آن اين است كه كشاورزي مردم را عادتاً به مسالمت و صلحطلبي ميپرورد و آنان را به نوعي زندگاني مرتب عادت ميدهد كه امروز آن با ديروزش تفاوتي ندارد، و چنان ميشود كه اين مردم در نتيجة كار سخت روزانه فرسوده ميشوند؛ چنين مردمي به فكر گرد كردن مال ميافتند و غريزه و فنون جنگ را فراموش ميكنند. اما شكارورزان و چوپانان، كه به مواجهة با خطر خو گرفته و كارشان كشتن است، جنگ را نوعي شكار ميپندارند كه خطر آن بر خطر شكار حيوانات چندان فزوني ندارد؛ به همين جهت، هنگامي كه شكار در جنگل نقصان ميپذيرد يا چراگاه ميخشكد و تعداد دامهاي گله كم ميشود، نظر حسرتي به محصولات زيباي همسايه انداخته، به بهانهاي، كه همه وقت آسان به چنگ ميافتد، نزاعي برپا ميسازند و بر اراضي مجاور خود ميتازند و آن را محاصره ميكنند و آخرالامر به تصرف درميآورند؛ آنگاه، ساكنان قديمي اين اراضي را بندة خود ساخته، مطيع فرمان خويش قرار ميدهند. اين قانون فقط در مورد جماعات اوليه صدق ميكند، زيرا هنگامي كه اجتماع پيشرفتهتر و پيچيدهتر ميشود، عوامل ديگر، از قبيل ازدياد ثروت و خوبي نوع سلاح و هوش بيشتر، نيز در كار ميآيد.
    دولت نتيجة تكاملي است كه جديداً صورت پذيرفته، و از زمان پيدايش تاريخ مدون پيشتر نميرود، زيرا ظهور دولت مستلزم آن است كه تغييراتي در اصول نظامات اجتماعي رخ كند و به جاي آنكه فرمان، مخصوص رئيس خانوار باشد در اختيار كسي درآيد كه پيروز شده؛ اين تسلط آنگاه بهتر فراهم ميشود كه عدهاي از جماعات، كه به طور طبيعي به سر ميبرند، به صورت وحدت تنظيم يافتهتر درآيند و قابليت انجام اعمال بازرگاني زيادتر شود. حتي در چنين حالتي نيز، حكومت و دولت وقتي قابل دوام خواهد شد كه پيشرفت اختراعات به نيروي عاملي كه تسلط يافته بيفزايد، و در دسترس او سلاحها و ادواتي بگذارد كه چون آتش انقلاب و شورشي زبانه كشد، بتواند آن را خاموش سازد. در آن هنگام نيز كه تسلط كامل و دايمي حاصل ميشود، مبدأ قهر و غلبه ميل دارد خود را پنهان سازد و كاري كند كه مردم آن را به دست فراموشي سپارند؛ هنگامي كه فرانسويان در سال 1789 انقلاب كردند، نزديك بود نفهمند كه طبقة اشرافي كه مدت هزار سال بر آنها حكومت ميكرده، اصلاً از آلمان آمده و فرانسه را مسخر ساخته است، و اين حقيقتي بود كه كاميل دمولن آشكار ساخت. حق اين است كه مرور زمان بر روي هر چيز هالهاي از قدسيت مياندازد؛ حتي پليدترين دزديها دردست نوادگان دزد اصلي، ملكيت مقدسي ميشود كه تجاوز نسبت به آن را جايز نميشمارند. هر دولت با قهر و عنف ايجاد ميشود و طولي نميكشد كه انسان، ندانسته و لاعنشعور، اطاعت آن را ميپذيرد، و چيزي نميگذرد كه انسان، چون پرچم دولت خود را ميبيند، دلش از شادي لبريز ميشود. آدمي، در اين عمل، از راه صواب منحرف نيست، زيرا دولت به هر صورتي كه ساخته شده باشد، بزودي همچون پايه و ركني ميشود كه، براي نگاهداري نظم، كمال ضرورت را دارد. از آنگاه كه ميان قبايل و عشيرهها ارتباط بازرگاني برقرار ميشود، ديگر پيوستگي جماعتها نميتواند بر بنيان خويشاوندي استوار باشد، بلكه روابط از راه همجواري برقرار ميشود و دستگاه انتظامات خاصي ضرورت پيدا ميكند. به عنوان مثال، ميتوان اجتماع مردم يك دهكده را ذكر كرد: در اينجا، ده جانشين قبيله و عشيره گشته و با همدستي رؤساي خانوادهها، براي سرزميني به وسعت كم، يك دولت ساده و تقريباً دموكرات به وجود آمده است. ولي همين وجود جامعة دهكدهاي، و زيادي شمارة آنها، وجود يك سلطه و اقتدار خارجي را ايجاب ميكند كه روابط ميان جامعههاي مختلف را انتظام بخشد و شبكة اقتصادي را، كه سبب پيوستگي آنها به يكديگر است، فشردهتر سازد. دولت، كه در ابتداي پيدايش هولناك و اسباب نگراني است، اين نيازمندي را رفع ميكند، و نه تنها نيروي سازمان يافتهاي است، بلكه همچون افزاري است كه مصالح متضاد هزاران گروه را، كه جامعههاي مركب و پيچيده از آنها ساخته ميشود، با يكديگر به حالت سازگاري نگاه ميدارد. چون دولت از اين وظيفة خود ميآسايد، چنگالهاي تسلط و قانون خود را پيش ميبرد و خرده خرده دامنة نفوذ خويش را وسعت ميبخشد و، در عين حال كه جنگهاي خارجي را مخربتر ميسازد، صلح داخلي را طولانيتر و پايدارتر ميكند، به طوري كه ميتوان دولت را با تعبير «صلح در داخل و جنگ در خارج» تعريف كرد. چيزي نميگذرد كه مردم تشخيص ميدهند كه پرداختن مالياتي به دولت بهتر از آن است كه به همه رشوه بدهند. براي آنكه اثر از بين رفتن موقتي حاكم و پادشاه، در ميان جمعيتي كه عادت به داشتن حكومت و دولت داشتهاند، بخوبي واضح شود، من باب مثال ميگوييم كه، در ميان جماعت باگاندا، چون پادشاه بميرد، هركس ناچار است سلاح بردارد، زيرا كساني كه از اطاعت قانون سرپيچي دارند فوري آتش اغتشاش و كشتار و غارت و چپاول را در اطراف كشور روشن ميكنند. سپنسر چه خوب گفته است كه: «بدون وجود يك حكومت خودمختار هرگز ممكن نيست جامعهاي تكامل پيدا كند.»
    دولتي كه فقط بر نيرو تكيه داشته باشد دراز نميپايد، زيرا مردم، با آنكه طبيعتاً زودباور و فريبپذيرند، همانگونه نيز، بنا به طبيعت خود، عناد و لجاجت دارند و فرمانروايي، مانند ماليات، آن اندازه بيشتر قابل تحمل است كه پوشيدهتر و غيرمستقيمتر باشد. به همين جهت است كه دولت و حكومت، براي حفظ حيات خود، به اسباب و وسايل مختلف مانند خانواده و كليسا و مدرسه متوسل ميشود تا تعاليم او را برپا كنند و در جان مردم عادت دوستي وطن و افتخار به آن را بنيان گذارند. دولت، به اين ترتيب، خود را از داشتن هزاران پاسبان و پليس بينياز ميسازد و افكار عمومي را با اطاعت، كه از ضروريات زمان جنگ است، آشنا ميكند. از همة اينها گذشته، اقليت حكمفرما ناچار است كه دستگاه تسلط و اعمال قوة خود را به مجموعهاي از قوانين تبديل كند، تا از يك طرف باعث تحكيم سلطه و اقتدار وي گردد، و از طرف ديگر امنيت و انتظامي را برقرار سازد و براي «رعايا» (كلمة Subject، كه معني خضوع و فرمانبرداري ميدهد، به خودي خود، پتة خرابي اصل پيدايش دولت را به روي آب مياندازد.) حقوقي را قايل شود تا بهتر احترام قانون را نگاه دارند و از دولت پشتيباني كنند.

    III- قانون: بي قانوني – قانون و عرف – انتقام – جريمه – محاكمه – روش آزمايش (اوردالي) – دوئل – مجازات – آزادي اوليه
    از همان وقت كه مالكيت خصوصي، ازدواج و حكومت پيدا شد، قانون نيز همراه آن بود؛ مجتمعات پست كارشان طوري است كه بدون قانون
    زندگي ميكنند.
    آلفرد راسل والاس ميگويد: «من با وحشيان امريكاي جنوبي و وحشيان خاور مدتي به سر بردم، در ميان آنان قانون و محكمهاي نبود، جز افكار عمومي، كه مردم با كمال آزادي آن را بيان ميكردند. هركس حقوق همسايگان خود را به طور دقيق محترم ميشمرد، و خيلي كم اتفاق ميافتاد كه كسي بر اين حقوق تعدي و دست درازي كند. در چنين اجتماعات، مساوات ميان افراد تقريباً حالت كمال را دارد.»
    هرمن ملويل نيز دربارة ساكنان جزاير ماركيز چنين مينويسد: «در تمام مدتي كه من در ميان قبيلة تيپي به سر ميبردم، هرگز كسي را به تهمت تعدي بر ديگري به محكمه جلب نكردند، و جريان امور در آن دره چنان آرام و منظم بود كه با جرئت ميتوانم گفت مانند آن را در ميان مسيحيان بسيار تربيت شده و منتخب نميتوان يافت.»
    برينتن مينويسد: «جنايتها و تجاوزات، سابق بر اين، به اندازهاي در ميان افراد اتحادية ايروكوئوي كم بود كه تقريباً قانون مجازاتي نداشتند.» اينهاست اوضاع يك زندگي ايدئالي – يا ايدئالي تصور شده از طرف ما كه هرج و مرجطلبان آرزو ميكنند دنيا دوباره به آن صورت بازگشت كند.
    معذلك، اين منظرة دلربا را بايد اندكي دستكاري كرد و مورد تعديل قرار داد. اگر اجتماعات فطري و طبيعي، به طور نسبي، از تبعيت نظامات و قوانين بركنار بودهاند، از آن جهت است كه اولاً محكوم تقاليد و سنتها و عاداتي بودهاند كه بر شدت قانون تأثير داشته و تخطي از آن غيرممكن بوده است، ثانياً، در اوايل امر، جنايتهايي كه نسبت به اشخاص و افراد صورت ميگرفته حكم مسائل خصوصي داشته و با حق قصاص و انتقام خانواده جبران ميشده است.
    «سنن قديمي و عرف»، همچون زمينه و اساس ثابت و مستقري، در زير ظواهر اجتماعي قرار دارد و مانند صخرة محكم زير بناست، و به صورت افكار و اعمالي درآمده است كه گذشت زمان حالت قدسيتي به آنها داده، و هنگامي كه قانوني در كار نباشد، يا باشد و در آن تغييرات و فسادهايي رخ كند، براي اجتماع، تا حدي حالت ثبات و انتظام را حفظ ميكند. عرف، براي اجتماع، همان ثبات و پايداريي را فراهم ميآورد كه توارث و غريزه، براي نوع بشر، و عادت، براي افراد بشري به وجود ميآورد. همين آداب و تقاليد پيش پا افتاده است كه عقل مردم را در سرهاشان سالم نگاه ميدارد، چه هرگاه اين مجاري وجود نداشته باشد تا از آنها تفكر و عمل مردم به شكل لاعنشعوري بآساني سير خود را انجام دهد، ناچار، ذهن و عقل انسان در مقابل هرچيز حيران ميماند و عاقبت كار به ديوانگي ميكشد. غريزه و عادت و آداب و قراردادهاي اجتماعي، همه، از قانون بزرگ صرفهجويي در استعمال نيرو و انرژي زاييده شدهاند، چه، عملي كه به شكل ماشيني صورت گيرد آسانترين طريقي است كه انسان ميتواند، در مقابل حادثة خارجي كه حالت تكرار دارد، يا وضع معيني كه پي در پي اتفاق ميافتد، اختيار كند. اما تفكر اصيل و حقيقي و اتخاذ راه تازهاي در سير و سلوك، در واقع يك نوع پريشاني و اغتشاش است كه در مجراي يكنواخت عادي پيش ميآيد، و فقط انسان وقتي ميتواند به آن راضي شود كه بخواهد وضع خود را با محيط جديدي كه پيش آمده موافق سازد يا به ارض موعودي برسد.
    هرگاه بر اين زمينة طبيعي عرف، ترس از يك مجازات فوق بشريي كه نتيجة دين است افزوده شود، و عادات نياكان با ارادة خدايان درهم آميزد، در اين صورت، عرف مؤثرتر از قانون ميشود و با نهايت شدت انسان را از آن آزادي اوليه دور ميكند. اگر كسي نسبت به قانون تخطي كند، شايد مورد تحسين نيمي از مردمي قرار گيرد كه از ته دل به كسي كه بتواند به كمك هوش خود بر اين دشمن قديمي پيروز شود حسرت ميخورند، ولي هرگاه كسي از حدود عرف تجاوز كند، مورد خشم همة مردم واقع خواهد شد، چه اين عرف از خود مردم سرچشمه گرفته، در صورتي كه قانون را نيروي مافوقي بر آنان تحميل كرده است؛ قانون، عبارت از دستخطي است كه ارادة ارباب و صاحبي را مجسم ميسازد، در صورتي كه عرف عبارت از خلاصه و جوهر آزمايشها و طرق عملي است كه جامعه آنها را نيكوتر دانسته و از راه ناموس انتخاب طبيعي باقي مانده است. هنگامي كه دولت جانشين نظم طبيعي خانواده و قبيله و عشيره و اجتماع دهكده ميشود، قانون، تا حدي، جاي عرف اجتماع را ميگيرد، ولي اين عمل آن وقت كاملتر خواهد شد كه خطنويسي پيدا شود و حقوق شناختهشده از حافظة پيرمردان و كاهنان خارج گردد و به صورت مقررات روشني بر روي الواح نگاشته شود. با وجود اين، عمل جايگزين شدن قانون به جاي عرف هرگز به حالت كمال نميرسد، و هنگام قضاوت دربارة افعال بشري، هميشه عرف و عادت اهميت خود را در پشتسر قانون حفظ ميكند و، همچون نيروي پنهاني، در عقب تخت و تاج مخفي است و «آخرين قاضي حيات بشري» به شمار ميرود.
    نخستين مرحله از مراحل تكامل قانون آن بوده است كه هركس، خود انتقام ميگرفته است؛ انسان اوليه ميگفت: «انتقام گرفتن به من تعلق دارد و خود رفع ضرري را كه به من رسيده خواهم كرد». اصل انتقام، در تمام طول تاريخ حقوق و قانون، وجود داشته و اثر آن در “قانون” قصاص حقوق روم، و در قانون حموربي و شريعت موسي - «چشم در مقابل چشم و دندان در مقابل دندان» - ديده ميشود و بآساني ميتوان تأثير آن را در ضمن قانونهايي جزاييي كه امروز در كشورهاي مختلف مورد اجراست مشاهده كرد.
    گام دومي كه به طرف قانون و مدنيت برداشته شده آن بوده است كه جريمه را جانشين انتقام ساختهاند. غالب اوقات، رئيس، براي برقراري صلح و بهبود وضع ميان افراد جماعت خود، نفوذ خويش را به كار ميبرده و خانوادة مقتول را راضي ميكرده است كه، عوض انتقام خونين، مقداري پول يا هدية ديگري را به عنوان جريمه و تاوان بپذيرند و از خون قاتل درگذرند. كمكم براي اين جريمه و تاوان تعرفهاي درست شد كه معلوم ميكرده است براي چشم، فلان قدر، و براي بازو يا دندان، فلان قدر، و براي جان، فلان اندازه تاوان پرداخته شود؛ قانون حموربي در اين باره به تفصيل توضيح داده است. مردم حبشه به قدري در خصوص مجازات از راه قصاص دقت و وسواس داشتهاند كه اگر بچهاي از بالاي درخت به سر بچة ديگري ميافتاد و سبب قتل او ميشد، مادر مقتول ميتوانست فرزند ديگر خود را از بالاي درخت، به عنوان قصاص، بر سر بچة قاتل سقوط دهد. مبالغي كه به عنوان جريمه و تاوان پرداخته ميشده، بر حسب اختلاف سن و جنس و رتبة اجتماعي معتدي و معتدي عليه، اختلاف پيدا ميكرده است؛ در تمام طول تاريخ حقوق، مشاهده ميشود كه هر اندازه شخصي كه مرتكب جرمي شده منزلت عاليتري داشته، جرم او خفيفتر به شمار ميرفته است . - با وجود اين، بايد بگوييم كه در قانوننامة مانو، در مقابل جنايت واحد، برهمن شديدتر از طبقات پستتر بايد مجازات شود، ولي از اين قانون غالباً سرپيچي شده است. - چون لازم بوده است كه اين تاوانها و غرامتها، كه براي جلوگيري از خونخواهي معين ميشده، درست اندازهگيري شود و با جنايت و جرم انجام ش

    منبع مقاله : VMR-PCR

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چلسي پذيراي بهترين بازيكن سال آسیا(iتوسعه فوتبال اسیا)
    توسط PARI در انجمن بایگانی اخبار علمی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۶ آذر ۸۷, ۲۰:۳۹
  2. آسیب پذیری بسیار خطرناک در OpenSSL برای Ubuntu و Debian
    توسط ارسطو در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۲۸ اردیبهشت ۸۷, ۲۰:۲۹
  3. آسیب پذیری بسیار خطرناک در Microsoft Excel
    توسط ارسطو در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۸۷, ۱۹:۴۷
  4. اگرشما بخواهید از خدا سوالی بپرسید چی میپرسید؟
    توسط M.MEDICAL در انجمن داستان و فیلمنامه و ...
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۵ شهریور ۸۶, ۲۱:۴۵
  5. نكونام و سیدصالحی نامزد مرد سال فوتبال آسیا شدند
    توسط M.MEDICAL در انجمن بایگانی اخبار فوتبال ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ شهریور ۸۶, ۲۰:۳۰

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •