چكيده: اغلب محققاني كه در زمينه تاريخ تمدن و فرهنگ اسلامي پژوهش نموده اند ، هنگاميكه وارد مقوله علم طب به عنوان يكي از شاخصه هاي تمدن مي شوند ، پس از بيان تعدادي از احاديث بزرگان دين در خصوص اهميت بهداشت و درمان ، يك گام بلند به طول چند قرن برداشته و مستقيما به دوران اوج افتخارات علمي و پزشكي كه بزرگاني چون مسكويه ، رازي ، ابن سينا و... موجد آن بوده اند ، وارد مي شوند و دلايل افت و خيز علم طب را در اين دوران طولاني ناديده مي گيرند.
هدف من در اين نوشتار كوتاه ، روشن كردن سير تحولات علم پزشكي و بيان دلايل فراز و نشيب هاي متعدد آن ، از دوران تاسيس دانشگاه و بيمارستان جندي شاپور، تا زمان اوج شكوفايي آن در دوران طلايي نامبرده در بالا مي باشد .
واژه هاي كليدي جندي شاپور ، سيريل الگود ، عباسيان و بيمارستان عضدي

مقدمه : هرگاه كه مطلبي در خصوص روند شكل گيري تمدن اسلامي مطالعه مي كردم ، به دليل علاقه شخصي نظرم به بخش علوم و فرهنگ بخصوص علم پزشكي جلب مي گشت . ولي غالبا آنچه كه با آن مواجه مي شدم اين بود كه نويسنده ابتدا به ذكر احاديث و دستورات بهداشتي كه از زمان پيامبر اكرم(ص) ذكر شده پرداخته و سپس وارد شرح و تفسير دوراني مي شود كه امروزه آنرا با نام نهضت ترجمه مي شناسيم. آنگاه چند قرن جلوتر آمده و به ذكر احوال پزشكان نامي چون رازي و بوعلي سينا مي پردازد . اين الگوي ثابتي است كه تقريبا در اكثر منابع فرهنگ و تمدن اسلامي با آن مواجه هستيم .(1)
در خلال اين مطالعات اكثرا اين سوال مطرح ميگردد كه :
دلايل اين وقفه ها و يا تاريكي ها در سير تكوين علوم ، بخصوص علوم پزشكي چيست؟
آيا دستورات بهداشتي اسلام صرفا جنبه الهي داشته و متصل به منابع وحي و آسماني بوده يا حداقل قسمتي از آنها از تمدنهاي ديگر اقتباس گشته است؟
منحني و سيري كه علم پزشكي در طول اين چهار قرن طي كرده چگونه بوده است؟
چرا در برخي از ادوار در منابع حتي نام يك پزشك را هم نمي توان يافت ولي در دوره هاي ديگري با نوعي فوران علمي بخصوص در زمينه پزشكي مواجه هستيم؟
چرا نهضت ترجمه با آنهمه ابعاد وسيعش به ناگهان در زمينه علم طب فروكش كرده و اقدامات بزرگي آنگونه كه شايسته اين دوران طلايي مي باشد انجام نپذيرفت؟
چه شد كه مجددا زمينه ها و فرصت هايي فراهم گشت كه از درون آن پزشكان عالي مقام و نامداري چون رازي ، مسكويه و بوعلي سينا ظاهر گشت؟
هنگاميكه تصميم به انجام اين تحقيق گرفتم ، تحت تاثير قالبهاي كه از قبل در ذهن من شكل گرفته بود به اشتباه محدوده زماني تحقيق را از ورود اعراب مسلمان به ايران تا قرن 4 هجري در نظر گرفتم. اين اشتباه ناشي از قضاوتي بود كه غالبا از طرف مورخين در خصوص تاريخ ايران مي شود. نظر اكثر محققين بر اين است كه كشور ما دوره هاي متفاوتي دارد كه هر دوره واجد خصوصيات منحصر به فردي بوده و آنرا از ديگر دوره ها متمايز مي كند. اين نظر به حدي عموميت دارد كه حتي مورخ بزرگي چون اشپولر را هم تحت تاثير قرار داده و اينگونه اظهار نظر مي كند:
«يكي از مشخصات تاريخ ايران تقسيم بندي روشن و محسوس آن به دوره هاي مجزا و بزرگي است كه هريك از آنها به سهولت از ديگري متمايز مي شود و كيفيت خاص خود را آشكار مي سازد حتي در هزاره هاي اول نيز هريك از دوره هاي تاريخي به نوبه خود بر اثر يك سقوط ملي به پايان رسيده و يا آغاز گرديده است »(2)
مرحوم زرين كوب هم در كتاب تاريخ ايران بعد از اسلام مشابه اين نظر را دارد:
«پس از جنگ نهاوند . . . اعراب بر ايران استيلا پيدا كردند و با غلبه آنها دوره تاريخ قديم ايران پايان يافت و فصلي تازه در تاريخ ايران آغاز گشت»(3)
به نظر من اين قضاوت از آنجا ناشي مي شود كه تاريخ را به صورت يك مجموعه كلي نگريسته و تنها از منظر سياست به آن نگاه كنيم. اگر تاريخ تنها سرگذشت پادشاهان و بيان اخلاق سياسي آنها باشد اين قضاوت درست است ولي اگر تاريخ را به اجزاي سازنده اش تقسيم كنيم ، ديگر نمي توان اين چنين به سهولت بين ادوار مختلف تمايز قايل شويم. اين مسئله خصوصا زماني پررنگ مي گردد كه قضاوت شما در مورد اجزاي فرهنگ و تمدن بوده و منحصر به زمانهايي در ابتدا و يا انتهاي يك دوره خاص باشد.هيچگاه نمي توان گفت كه فرهنگ مردم در دوران حكومت ساساني به ناگهان دگرگون شد و ظرف چند سال اين تحول پيوند آنها را با گذشته قطع نمود.
در خصوص پيشرفتهاي علمي هم وضع به همين گونه است.اگر قرار است ما اجزاي يك تمدن را بررسي كنيم ، حتما مجبور خواهيم بود كه ريشه ها و زمينه هاي آنرا از مدتي قبل در نظر گرفته و قبول نماييم كه پيشرفتهاي علمي آهنگي منحني وار داشته و نمي توان ابتدا و انتهاي آنرا بصورت قطعي ، حداقل در يك دوره كوتاه تعيين نمود.
با توجه به دلايل ذكر شده در بالا و با توجه به بررسي هايي كه در منابع نمودم ، تصميم گرفتم كه عنوان تحقيق را كمي تغيير داده و براي توضيح بيشتر ، زمان آنرا كمي عقب تربرده و حداقل به دوران شروع كار دانشگاه جندي شاپور برسانم.

طب در دانشگاه جندي شاپور

هر گونه بيان و اظهار نظري در خصوص تاريخ طب ايران ، نا خودآگاه نام جندي شاپور و دانشگاه پرآوازه آنرا در ذهن انسان زنده مي نمايد.نقش غير قابل انكاري كه اين شهر در جمع آوري و تكوين علوم دنياي قديم و بخصوص علم طب دارد ، بر هيچ محقق پوشيده نيست.
هرچند كه نام جندي شاپور با نام شاپور ساساني عجين گشته ، ولي به واقع مي توان گفت بناي اوليه اين شهر بسيار كهن است. به نظر مي رسد كه تاسيس اوليه آن به دوران ما قبل تاريخ و زمان ورود آريايي ها برسد ولي بعدا توسط شاپور تجديد بنا گشته است. منظور اوليه او از اين تجديد بنا كه بوسيله اموال غارت شده شهر انطاكيه و نيروي كار اسيران رومي صورت گرفته بود ، ايجاد مسكني براي استقرار اسيران رومي و يوناني و استفاده از تخصص هاي آنان بود.(4)
اما چه چيز باعث شد كه در طول زمان اين شهر تا حدودي تغيير كاربري داده و چهره آن به صورت شهري مبتكر و پيشرو در علوم زمان بخصوص علوم يوناني و هندي درآيد؟ به نظر مي رسد كه علت آنرا در دو مقوله مجزا از هم بايد جستجو كرد:
علت اول اهتمام شديدي بود كه پادشاهان ساساني ، كه به نوعي يك حكومت ديني تشكيل داده بودند ، نسبت به جمع آوري كليه بخشهاي پراكنده اوستا و آموزه هاي ديني زرتشتي داشتند. قسمت عمده كتاب مقدس زرتشتيان ، كه بيشترشامل قسمتهاي علمي آن مي باشد ، به دليل حمله اسكندر و پس از آن بي مهري و كم توجهي پارتيان ، پراكنده گشته بود و اكنون ضرورت جمع آوري آن به طرز محسوسي احساس مي شد. مورخ شهير تاريخ ساسانيان ، كريستين سن در اين خصوص چنين مي گويد:
«كتب مذهبي اوستايي در اثر بقاي كيش زرتشتي در دوران تاريك غلبه اسكندر و سالهاي بعد از آن ، همچنان محفوظ مانده بود ، ولي آثار اوستايي در زمينه هاي غير ديني مانند طب ، نجوم ، جغرافيا و فنون به طور عمده به هندوستان ، يونان و كشورهاي ديگر پراكنده شده بود.اكنون جمع آوري مجدد اين آثار وجهه همت شاپور قرار گرفت و دستورات لازم درباره آن صادر گرديد. ظاهرا در اين دوره در ريشهر ، ناحيه اي در شوش هياتي از نويسندگان تاسيس شد كه كارشان ثبت مطالب مربوط به نجوم و علوم سري به زبان مخصوص و شايد با علامات رمزي به نام گشتك بود . . . » (5)
دومين عاملي كه انباشت و پيشرفت علوم دنياي قديم را در اين شهر باعث شد ، ماجراي مهاجرت علماي نسطوري بود كه مقارن اين دوره به جندي شاپور آمده و تحولي عمده در تاريخ آن ايجاد نمودند.
خلاصه ماجرا از اين قرار بود كه شهر الرها يا ادسا به دليل موقعيت سوق الجيشي و مهمش همواره مورد توجه دانشمندان يوناني و ايراني قرار داشت و مدرسه معروفي به همين نام در آنجا ساخته شده بود.الرها يك شهر كاملا يوناني بوده و به دليل نفوذ فراوان كليسا و علماي مسيحي بخصوص پاپ سايه اي از تعصب مذهبي بر آن گسترده شده بود و اين درست برخلاف جندي شاپور بود كه از هر تعصبي فارغ و آزاد بوده و محدوديتي براي دانشمندان نداشت.(6)
تعدادي از علماي متعصب مسيحي كه همواره هرگونه نوآوري در زمينه مسائل علمي را بدعت در دين به حساب مي آوردند پس از مدتي با اسقفهايي كه در اين دانشگاه مشغول تدريس علوم مختلف و بخصوص پزشكي بودند دچار اختلاف نظر شده و اين اختلاف نظر را به پاپ منتقل كردند. پاپ هم از طرف كليساي مسيحي مدرسين مدرسه را تكفير كرده و به دنبال آن مدرسه الرها توسط امپراطور روم بسته شد. جماعت علماي حاضر در دانشگاه هم كه آوازه جندي شاپور را شنيده بودند به آنجا سرازير شدند. شايد يكي از دلايل مهم چنين مهاجرتي آزادي مذهبي و صلح و امنيتي بود كه بر شهر جندي شاپور حاكم گشته بود.حدود يك قرن صلح و امنيت كه حاصل اتمام جنگهاي بين ايران و روم بود باعث شده بود كه تدريس علوم و بخصوص علوم پزشكي به روال عادي درآمده و بدين طريق علوم يوناني از طريق مهاجرين شهر الرها به ايران سرايت كرد. شدت اين تاثير پذيري به حدي بود كه مدرسه جندي شاپور كاملا تحت نظر علماي نسطوري اداره مي شد.سيريل الگود محقق توانمند تاريخ پزشكي ايران دراين باره مي گويد :
«هنگاميكه شاپور بر تخت سلطنت نشست شهر را وسعت داد و تاسيس دانشگاه نيز در آن شهر به وي نسبت داده شده است تصور مي شود اين دانشگاه تحت نظر اولياي كليساي نسطوري اداره مي شده زيرا پزشكان و روحانيون موظف بودند هر روز پيش از آغاز خدمت روزانه در مراسم دعاي صبحگاهي شركت جويند » (7)
از سير تحولات مدرسه جندي شاپور در بقيه دوران حكومت ساسانيان اطلاع چنداني در دست نداريم و همين قدر ميدانيم كه پزشكان متبحري از اين مدرسه به اطراف كشور و حتي كشورهاي همجوار گسيل مي شده اند كه نام برخي از آنان در آثار بزرگاني چون سعدي ، جاودانه گشته است. (8)
مقارن ظهور اسلام و حمله عرب به ايران مدرسه در اوج اقتدار علمي خود به سر برده و غناي آن زمينه ساز تحولات بعدي در علم پزشكي شد. گرچه شهر در سال 636 ميلادي به سردار سپاه اسلام تسليم گشت ، ولي دورانديشي مسلمانان و آوازه علمي دانشگاه باعث شد كه از گزند حوادث مصئون بماند تا سالهاي سال همچنان به عنوان پرچمدار علوم پزشكي دنياي قديم و بخصوص علوم يوناني مطرح باشد. گرچه با مهاجرت اساتيد مبرز آن به بغداد كم كم خورسيد پرآوازه آنجا رو به غروب رفت و بغداد جاي آنرا گرفت ولي همواره شهرتش به عنوان زمينه ساز تحولات و پيشرفتهاي علم پزشكي در اسلام باقي ماند.
به عنوان نكته پاياني اين بخش دو اظهار نظر از دو نفر از پژوهشگران تاريخ تمدن اسلامي را براي مزيد اطلاع خوانندگان محترم مي آورم. سيريل الگود مي گويد:
«از جمله ، طب عرب در زمان مامون از منابع مختلفي فراهم گرديده و از همه بيشتر مديون افكار يونانيان بود و اين از روزي كه داريوش دموكدس را مجبور ساخت مهارت علمي خود را به كار اندازد روز به روز افزايش مي يافت. با وجود اين درست نيست بگوييم كه مطالعه آثار يوناني نخستين بار به وسيله خلفاي عباسي امكان پذير گرديده است زيرا اصول طب كه در جندي شاپور متداول بوده نيز تا اندازه زيادي يوناني بوده و تصور مي رود مدتها پيش از چيرگي عرب بر ايران ، ترجمه هاي سرياني در كنابخانه بيمارستان موجود بوده است . به همين نحو نبايد افتخار گشايش عصر ترجمه را كه در زمان مامون در بغداد معمول شده و به اوج خود رسيده بود به اين خليفه منسوب دانست.» (9)
همچنين سيد حسين نصر در اظهار نظري مشابه معتقد است كه :
«پيوستگي بزرگ ميان طب اسلامي و يوناني را بايد در پزشكي اواخر عصر ساساني خصوصا در مدرسه جندي شاپور جستجو كرد نه اسكندريه . به هنگام ظهور اسلام جندي شاپور بهترين دوران خود را مي گذرانده است. مدرسه مزبور كه مهمترين مركز پزشكي عصر به شمار مي آمد محيطي بود كه مركز تجمع دانشمنداني با مليتهاي گوناگون بود و سنتهاي پزشكي يوناني ، هندي و ايراني را با هم درآميخته زمينه را براي پزشكي اسلامي آماده مي كرد.» (10)

پزشكي در دوران اموي

يكي از ادوار پرابهام و تاريك تاريخ سرزمين ايران يك قرن و نيم ابتداي استيلاي مسلمانان بر آن است.اطلاعات ما از تحولات انجام شده در اين دوران ، در عرصه هاي اجتماعي ، فرهنگي و علمي بسيار ناچيز است و به جرائت مي توان گفت كه منبع يا ماخذ قابل اعتمادي براي روشن شدن تاريخ علم در اين دوران موجود نيست . به قول ا . س . كندي :
«از قضا آگاهي ما درباره علم در عصر ساساني بيش از اطلاع ما از همين زمينه در صد سال استيلاي عرب مي باشد.» (11)
اين تاريكي كه بر كليه عرصه هاي تاريخ ايران در اين دوران سايه افكنده ، باعث بروز اظهار نظرهاي متفاوت و گاهي متضاد در بين مورخين گشته است.چنان كه برخي قوم عرب را ، قومي بي فرهنگ و بي توجه و حتي دشمن علم و دانش دانسته و معتقدند كه مسلمانان به هر كجا كه وارد شده علما را كشته و كتابخانه ها را سوزاندند . (12) برخي ديگر توصيه هاي اسلام در خصوص لزوم يادگيري علوم را ملاك قرار داده و مسلمانان را در همه جا حامي علم و دانش دانسته اند. (13)
تا آنجا كه مربوط به موضوع تحقيق ما مي شود به جرائت مي توان گفت كه مسلمانان بعد از فتح جندي شاپور نه تنها قتل و ويراني و كتاب سوزي نكردند بلكه با مردم با خوش رفتاري معامله كرده و مدرسه طب را دست نخورده در اختيار استادان مسيحي باقي گذاشتند (14) و حتي نويسنده شهيري چون سيد حسين نصر معتقد به استمرار حركت علمي جندي شاپور در مقياس وسيعتر مي باشد. هرچند كه براي ادعاي خود دليلي ذكر نكرده است :
«از يك جهت فعاليت علمي اين دوره ادامه فعاليتهايي بوده كه از اواخر عصر ساساني آغاز شده بود اما به مقياسي بسيار وسيعتر »(15)
آنچه مسلم است پس از پيروزي عرب بر ايران يك دوره سكوت و خاموشي از نظر علوم بخصوص علم طب در ايران ايجاد شد . از تمام آنچه كه به عنوان فعاليت علمي مي توانيم از آن نام ببريم ، در تمام خلافت دوران امويان در دمشق خبري در دست نداريم و در خصوص علم طب اگرچه از وجود مدرسه جندي شاپور و ادامه حياتش اطلاع داريم و لي از نحوه كار و سير تحولات علمي آن بي اطلاع هستيم. به قول الگود در تاريخ آن زمان حتي يك نام ديده نمي شود كه فعاليت مدرسه را در فاصله بين بازگشت حارث بن كلده به نزد پيامبر و خوانده شدن آن استاد دانشمند (جورجيس اول) به نزد منصور دوانيقي نشان دهد .(16)
اما دليل اين تاريكي و خاموشي چيست ؟ آيا در اين دوران فعاليتهاي علمي در سطح وسيع آنچنان كه در دوران ساسانيان وجود داشته ، ادامه يافته است و به دليل از بين رفتن منابع و شواهد امروزه اطلاع درستي از آنها در دست نيست؟ يا اينكه پس از استيلاي عرب آهنگ فعاليتهاي علمي كند و يا راكد شده و به همين دليل اين دوران سكوت و خاموشي بر سير تحولات علمي بخصوص طب سايه گسترده است ؟
به گمان مي رسد كه نظر دوم واقعي تر و با سير حوادث روي داده در طي اين صدوپنجاه سال بيشتر منطبق باشد. دليل اين ركود علمي را در چند چيز مي توان دانست . اول اينكه اين نكته مسلم است كه اعراب فاتح چيزي در زمينه علم و فرهنگ نداشتند كه بر معارف ايران بيفزايند. منابع مطالعه درباره وضع علوم و طب مقارن ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان و در ميان مسلمانان بسيار ناچيز است و اگر چيز مختصري هم در اين خصوص موجود بوده ، از بين رفته و به دست ما نرسيده است . اگر از آثار پزشكي كه بعدا نوشته شده بگذريم ، جز اشارات پراكنده اي كه در اشعار عرب و در خود قران وارد شده چيز ديگري در دست نداريم. (17) دليل دومي كه به نظر نگارنده مي رسد در واقع همان رابطه اي است كه بين قوم غالب و مغلوب شكل گرفته و در اين مورد اين رابطه در بين اعراب فاتح و ايرانيان مغلوب وجود داشته است . اگر بپذيريم كه گسترش فعاليتهاي علمي هميشه در طول تاريخ در پناه حمايت حكومت ها و سلسله هاي محلي قرار داشته و بدون پشتيباني مادي و معنوي آنها اينگونه فعاليتها امكان پذير نبوده است ، و اگر بپذيريم ، هرچند كه ممكن است به مذاق ما خوش نيايد ، كه ما قوم مغلوب بوده و اعراب نگاه فاتحانه اي به ما داشته اند ، ديگر نبايد انتظار شكوفايي علم و دانش و بخصوص علم طب را در اين دوران داشت. سراسر دوران حكومت امويان ، ايران دستخوش حوادث و جنگ و آشوب هاي فراواني بود كه هر كدام از آنها باعث مي شد دانشمندان و اطباء به جاي پرداختن به مسائل علمي تنها به فكر حفظ جان و مال و احيانا موقعيت خودشان باشند. در ضمن از آنجا كه ايران از سرزمينهاي مفتوحه بود ، در نظر اعراب به عنوان عرصه اي براي گسترش اسلام ، منبع ثروت براي تاميين مخارج حكومت اسلامي و احيانا مركزي كه ممكن است ياغيان و ناراضيان حكومت اسلامي آنجا را پناهگاه خود كنند نگريسته مي شد و به دليل همين ديدگاه ميدان و جولانگاهي براي دانش پروري و علم اندوزي باقي نمي ماند. ويكتور دانر در اين باره مي گويد :
«در ابتدا (دوران اموي)به بخش ايراني عالم اسلام توجه اندكي شده بود زيرا مركز صحنه كه در دست پيشگامان و راهنمايان بود نخست در حجاز و سپس بعدها در دمشق و بغداد قرار داشت . اين امر تا حد زيادي بواسطه خاستگاههاي اسلام در حجاز و جابجاييهاي بعدي پايتخت آن و انتقال بعدي مراكز فرهنگي به جاهاي ديگر . . . بود.» (18)
با توجه به همه مسائل گفته شده در بالا و با پذيرش اينكه ما در آن زمان كشوري مستقل نبوده و به عنوان بخشي از حكومت اسلامي كه از مركز آن در خارج از ايران قرار داشت ، محسوب مي شديم ، مي توان اين دوران دويست ساله ركود علمي ، خاموشي فرهنگي ، ابهام تاريخي و يا به قول مرحوم دكتر زرين كوب دو قرن سكوت را توجيه كرد.

عباسيان و تحولات علم طب

با فروپاشي دولت اموي و روي كار آمدن عباسيان ، نگرش طبقاتي كه در زمان آنها به وجود آمده و برتري عرب را بر عجم تبليغ مي كرد تضعيف شده و خلفا گرايش بيشتري نسبت به حضور عنصر ايراني در دستگاه خلافت پيدا كردند. يكي از مصاديق بارز اين تمايل حضور پزشكان ايراني در دستگاه خلافت از زمان منصور به بعد بود. اين حضور به حدي پررنگ جلوه گرشد كه برخي نويسندگان معتقدند ، منسب وزارت كه در ابتداي دوران عباسي شكل گرفت اغلب در اختيار پزشكان قرار مي گرفت.(19)البته به نظر نگارنده شايد اين نكته از نظر اين نويسندگان مخفي مانده باشد كه در آن زمان اهل علم به يك يا چند شاخه از علوم بسنده نكرده و معمولا عالم به همه علوم زمانه بخصوص پزشكي بودند.
منصور به دليل بيماري سوهاضمه اي كه همواره از آن رنج برده و پزشكان مخصوص خليفه از درمان آن عاجز مانده بودند ، از جورجيس بختيشوع رئيس دانشگاه جندي شاپور دعوت نمود كه به بغداد بيايد. بختيشوع پسرش را به عنوان رئيس دانشگاه منصوب نموده و خودش به همراه تعدادي ديگر از همكارانش به بغداد وارد شد. اين آغاز نفوذ پزشكان غير عرب به دربار خليفه بود. در كتاب مختصرالدول در خصوص اين اتفاق چنين نوشته شده است:
«اين هيئت با عزت و احترام مورد استقبال قرار گرفت و چند روز بعد خليفه داستان بيماري اسف انگيز خود را با جورجيس در ميان گذاشت و با كمال خوشوقتي وعده درمان خود را از او استماع كرد . معالجه با موفقيت كامل انجام گرفت و متعاقب آن از جورجيس خواسته شد كه با سمت سر پزشك خليفه در دربار باقي بماند» (20)
اين حضور به عنوان نقطه عطفي براي خاندان بختيشوع و كليه پزشكان غير عرب به حساب مي آيد چون اولا به غير از جورجيس كه علاوه بر علم طبابت در علم ترجمه هم متبحر بوده و شهرتي به سزا داشت و گفته مي شود از اولين مترجمان آثار طبي به زبان عربي بود (21) ، بقيه خاندان او و فرزندانش براي ساليان دراز(تا زمان عضدالدوله)در دربار خلفاي عباسي مي زيستند. فرزندان بختيشوع گرچه اعتبار علمي پدر را نداشتند و بيشتر به امور سياسي مشغول بودند ، ولي به هر حال همواره مقرب درگاه بودند. ثانيا حضور آنان به منزله فتح بابي بود براي حضور ديگر اطباي غير عرب در دستگاه خلافت كه از مهمترين آنها مي توان به خاندان ماسويه طبيب اشاره كرد.
ماسويه پزشك به همراه پسرانش ميكائيل و يوحنا در دستگاه هارون الرشيد نفوذ كرده و به دليل شهرت علمي كه داشتند به رقابت با خاندان بختيشوع پرداختند. از ميان پسران ماسويه يوحنا از شهرت علمي و طبي بيشتري برخوردار بود و در دوران چهار خليفه عباسي يعني مامون ، معتصم ، واثق و متوكل به امر طبابت و ترجمه آثار يوناني اشتغال داشت. الگود در مورد او مي گويد:
«يوحنا فرزندي نداشت كه نام او را زنده نگه دارد ولي در عوض كتب و آثار فراواني از خود به يادگار گذاشت . اين نوشته ها تقريبا تمامي رشته هاي طب از جمله طب باليني ، زنان ، داروسازي و تشريح را حتي به صورتي ساده تر شامل مي شوند.» (22)
از تحولات عمده اي كه به عنوان اوج افتخار علمي دنياي اسلام محسوب گشته و زمينه ساز پيشرفتهاي بعدي بود ، نهضت ترجمه مي باشد. البته در اين مورد منابع مختلف بحث هاي فراواني كرده اند و قصد ما تنها بررسي تاثير آن بر تطورات علم طب است .
نهضت ترجمه كه از اوائل دوران عباسي شروع شده بود در دوران مامون با شروع به كار بيت الحكمه به اوج خود رسيد. اين دوران به قدري داراي اهميت است كه به جرائت مي توان گفت يكي از اعصار مهم تاريخ پزشكي مي باشد.اشتياق فراواني كه در بين مترجمين ، كه اكثر آنها پزشكان دربار خليفه بودند ، براي ترجمه آثار طبي يوناني وجود داشت و حمايتي كه از طرف خلفاي وقت از اين حركت علمي صورت مي گرفت و دقتي كه مترجمين براي ترجمه اين آثار به كار مي بردند ، همه از جمله عواملي بود كه اين دوران را به دوره اي طلايي در شكوفايي علمي بخصوص علم طبابت تبديل كرد. اهميت اين خيزش علمي، از نظر ترجمه آثار و پيشرفتها ي علوم در حدي است كه برخي نويسندگان اين دوران را معادل دوره تجديد حيات علمي در غرب مي دانند و معتقدند كه مترجمان اروپايي از نظر سبك ترجمه و دقت لازم به مراتب از همكاران عرب خود عقب تر بودند.(23) همانطور كه قبلا نيز گفتم اكثر اين مترجمان پزشكان مسيحي بوده و در دربار خليفه زندگي مي كردند.در كتاب طبقات الطباء نام تعداد زيادي از اين پزشكان ذكر گشته است كه از شاخص ترين آنها مي توان به اسرائيل بن ذكريا ، ثابت بن قره ، يوسف الساهر ، سنان بن ثابت ، هلال بن ابراهيم و . . . اشاره كرد. (24)گرچه تعدادي از آنها به دنبال زراندوزي هم بوده اند ولي اكثر آنان در تحولات عمده اي كه در وضعيت بهداشت و درمان ايجاد شده دخيل بوده اند كه به عنوان مثال مي توان از سنان بن ثابت نام برد. الگود در مورد آن چنين مي گويد:
«سنان در طب نيز در سازمان دادن بيش از درمان كردن استاد بود وي از كمكها و همفكري هاي وزير علي بن عيسي هم استفاده مي كرد و اين دو به كمك هم توانستند خدمات بهداشت عمومي را به پايه اي از كمال كه تا آنروز سابقه نداشت برسانند.بغداد در آن زمان به كمبود بيمارستان دچار بود و در تمامي شهر فقط چهار بيمارستان براي رفع احتياج وجود داشت... بنا بر اين علي بيمارستان ديگري به خرج خود در قسمت غربي شهر....بنا كرد اين بيمارستان به پيشنهاد سنان تحت نظر ابوعثمان سعيد بن يعقوب الدمشقي كه پزشك مخصوص وزير و سر پزشك كليه بيمارستانهاي بغداد بود قرار گرفت. همچنين وضع بيمارستانها و مقررات قبول بيماران را بهبود بخشيد.»(25)
يكي از شاخه هاي پزشكي كه در اين دوران به اوج شكوفايي خود رسيد ، چشم پزشكي بود. گرچه مسلمانان در داروسازي هم پيشرفتهاي زيادي داشتند ولي ابداع روشهاي جديد در چشم پزشكي از افتخارات طب اسلامي بود. دانش و هنر چشم پزشكي در ميان روميان و يونانيان چندان پيشرفته نبود.مسلمانان دانسته هاي اين دو ملت را از طريق ترجمه به دست آورده و سپس بر آنها افزودند.(26)بر اثر پيشرفت اين علم مسلمانان قادر بودند كه بسياري از بيماريهاي چشم را توضيح داده و درمان آنها را بيان نمايند . به خصوص در زمينه جراحي چشم به پيشرفتهاي چشم گيري دست پيدا كرده و حتي در عمل جراحي كاتاراكت (آب مرواريد) روش ابداعي آنان تا سالها مورد استفاده پزشكان غربي بود.
پس از به خلافت رسيدن متوكل به دليل سخت گيري هايي وي در مسايل مذهبي و تعصبي كه روي غير مسلمانان بخصوص پزشكان داشت ، حرفه پزشكي سخت تحت فشار قرار گرفت. (27) همانطور كه در ابتداي مقاله هم بيان كردم هرگاه حمايت دولتي از بخش تحقيقات علمي و دانشمندان كم شود علم و دانش خود به خود به سمت ركود و حتي قهقرا پيش خواهد رفت. زمان متوكل يكي از همين ادواري است كه سياست خليفه باعث ايجاد ركود در علم طبابت شد و اين امر تا زمان آل بويه ادامه داشت. گرچه مراكز طبي و بيمارستانهاي محدودي كه قبلا شكل گرفته بود به كار خود ادامه مي دادند ولي سياست متوكل در تقليل هزينه ها و اعمال محدوديت هاي سخت بر غير مسلمانان و بخصوص پزشكان كه اغلب مسيحي بودند موثر واقع شده و باعث بروز ركود علمي شد كه تا ورود ديلميان به دستگاه خلافت عباسي ادامه داشت.

تاثيرآل بويه در تحولات علم طب

با ورود آل بويه به عرصه سياست و اعمال نفوذ در دستگاه خلافت بار ديگر فضاي نسبتا مناسبي براي تنفس دانش و فرهنگ بوجود آمد و پزشكان مجددا به كارهاي علمي روي آوردند.معزالدوله ديلمي كه اميري با نفوذ و قدرتمند بود و تحت تاثير تمايلات ترك و عرب قرار نداشت ، يك آرامش نسبي جهت علما و پزشكان فراهم آورد. گرچه ارزش علمي دوران او با دوران مامون برابر نبود ولي تشويق و تقويتي كه از پزشكان به عمل مي آورد ، باعث فراهم شدن زمينه اي شد كه در دامان آن پزشكان بزرگي چون ابن سينا و رازي متولد شوند. ابن العبري در كتاب خود در مورد اين دوران چنين مي گويد:
« بدين ترتيب اين گونه مطالعات و تفكرات كه مرده بودند جاني تازه يافتند و مشتاقان اين حقايق كه پراكنده بودند بار ديگر انجمن آراستند. جوانان به تحصيل و مطالعه تشويق شدند و پيران به ارشاد و تربيت مامور گشتند. ميدان آزاد و وسيع شد و بازار قابليت ها كه قبلا خريدار نداشت گرم و رايج گرديد.» (28)
يكي از كارهاي بزرگ امراي آل بويه بخصوص عضد الدوله اهتمام فراواني بود كه در امر ساختن بيمارستان داشت و بيمارستانهاي زيادي در شهر هاي مختلف برپا كرده و در هركدام پزشكان نامداري را مسئوليت داده و به كار گمارد. البته افتخار ابداع روشهاي درماني بيمارستاني را بايد تا اندازه زيادي از آن ايرانيان دانست . بيمارستانهايي كه در دوران اسلامي در شهرهاي مختلف بخصوص بغداد ساخته مي شد معمولا از الگوي بيمارستان جندي شاپور پيروي كرده و جالب اينكه تاميين كننده كادر پزشكي و پرستاري اين بيمارستانها تا ساليان دراز همچنان مركز جندي شاپور بود. اگر گفته شود كه اصول ساساني دچار مرگ شد تا حيات در كالبد نوزاد اسلام دميده شود سخني به گزاف گفته نشده است.(29) در اين بيمارستانها كه به مانند مراكز درمان دانشگاهي امروزي عمل مي كردند همه انواع كارهاي پزشكي و داروسازي انجام مي شد و در كنار آن پزشكان با سابقه به آموزش اطباء جوان مي پرداختند. البته قبل از عضد الدوله بيمارستاني در قسمت قديمي شهر ساخته شده بود كه در جنوب غربي و طرف دروازه كوفه قرار داشت. (30) اين بيمارستان از قديم الايام به عنوان مريضخانه مركزي بغداد به حساب آمده و اكثر اطباي بغداد از دوران بختيشوع تا زمان تاسيس بيمارستان عضدي در آنجا مشغول به كار بودند. عضدالدوله به دليل اهتمام و عشقي كه به امر ترجمه مطالب علمي و پزشكي و تربيت اطباء نامدار داشت بيمارستانهاي بزرگي را در شهرهاي مختلف از جمله شيراز و بغداد برپا كرد.بيمارستان بغداد در سال 982 ميلادي تكميل شد و او براي استخدام كاركنان لازم از بهترين پزشكاني كه در عراق ممكن بود پيدا شوند دعوت به كار كرد. به طوري كه مورخين مي نويسند تعداد كاركنان اين بيمارستان به حدود هشتاد تن مي رسيد.(31)
در بستر چنين شرايط فراهم آمده اي بود كه پزشكان بزرگ و نامداري چون ابوعلي احمد بن مسكويه ، بوعلي سينا ، رازي و علي بن عباس پرورش يافتند كه همواره به عنوان افتخارات علمي دنياي قديم بر پهنه آسمان فرهنگ و دانش اين سرزمين مي درخشند.

نتيجه گيري

پيشرفت علم پزشكي در ايران ، و با كمي تامل در كل جهان اسلام ، از دانشگاه جندي شاپور آغاز شد. ضرورتي كه ساسانيان در جمع آوري قسمتهاي مختلف اوستا احساس مي كردند ، باعث شد كه بخشهاي پراكنده طبي اين كتاب مقدس هم ، از كشورهاي مختلف از جمله هندوستان جمع آوري شده و به صورت منسجم درآيد. پس از تكفير اساتيد مسيحي مدرسه الرها توسط پاپ ، آنها به دليل عدم وجود تعصب مذهبي در جندي شاپور ، به اين مركز سرازير شدند. به تبع اين حضور، دانش و علوم طبي يوناني هم به مدرسه وارد شده و سنگ بناي علم پزشكي براي ادوار بعدي گذاشته شد.
با هجوم اعراب مسلمان به امپراطوري ساساني ، هرچند مدرسه جندي شاپور از آسيب و گزند در امان مانده و اعراب متعرض اساتيد آن نشدند ، ولي به دليل وجود جو آشوب و تشنجي كه در دو قرن اوليه اسلام ، در مناطق مختلف وجود داشت ، عملا قدم موثري براي پيشرفت بيشتر برداشته نشد و مدرسه در حالت ركود باقي ماند.
با اهتمام خاصي كه عباسيان به ترجمه آثار علمي ديگر كشورها بخصوص آثار يوناني نشان دادند ، بار ديگر علم طب رونق گرفت ولي اين بار مركز ثقل آن با هجرت اساتيد جندي شاپور به بغداد ، به اين شهر منتقل شده و علما و پزشكان به صورت فعال به كارهاي علمي و ترجمه آثار ساير ملل پرداختند و براي اولين بار ، در اين شهر بيمارستاني با سبك مشابه بيمارستان جندي شاپور ، بوجود آوردند.
با سخت گيري هايي كه از دوران متوكل به بعد در مورد اساتيد و پزشكان غير مسلمان اعمال مي شد و با كاهش هزينه هاي مربوط به امور علمي ، يكبار ديگر پيشرفت علم طب دچار يك ركود نسبي شد كه تا بر آمدن دولت ديلميان به طول انجاميد.
پس از روي كار آمدن حكومت آل بويه و ارزش و احترامي كه اين خاندان براي دانشمندان و پزشكان قائل بودند ، بار ديگر بارقه اميد در دل اهل علم تابيدن گرفت و زمينه و بستر مناسبي فراهم شد كه از دل آن بزرگترين مفاخر علم پزشكي دنياي قديم يعني رازي ، ابن سينا ، مسكويه و ... پا به عرصه فرهنگ و دانش نهادند.

پي نوشت ها:
به عنوان مثال توجه فرماييد به اظهار نظر آقاي علي اكبر ولايتي در كتاب فرهنگ و تمدن اسلامي ،ص 44 كه چند قرن تاريخ پزشكي تنها در8 سطر بيان شده است.
برتولد اشپولر ،تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي ص،1
عبدالحسين زرين كوب ، تاريخ ايران بعد از اسلام ، ص199
سيريل الگود ،تاريخ پزشكي ايران ، ص66
كريستين سن ، ايران در زمان ساسانيان ، ص293
سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ، ص66
همان ، ص67
اشاره به حكايتي از گلستان سعدي كه طبيبي علت سلامت مسلمانان را از پيامبر اكرم (ص) پرسش نمود و ايشان رعايت آداب غذا خوردن و پرهيز از پرخوري را رمز اين سلامت دانست.ظاهرا اين پزشك حارث بن كلده بوده كه از دانشگاه جندي شاپور فارغ التحصيل گشته بود.
سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ، ص122
سيد حسين نصر ،تاريخ كمبريچ ص
اي اس كندي تاريخ كمبريج ص
به عنوان مثال به اين اظهار نظر از آقاي علي سامي توجه فرماييد:« سده يكم هجري به جنگ و پيكار و كشورگشايي و كشمكشهاي خلاف و سرداران عرب براي كسب قدرت و رهبري خلافت گذشت و كشورهاي متمدن گشوده شده هم بواسطه هجوم تازيان و مسلمانان و در اثر پيكار و بهم خوردگي و دگرگوني فرصت سير طبيعي و پيش برد مراحل فرهنگي را از دست دادند و كسي مجال غور و بررسي در علوم و فنون را پيدا نكرد و در نتيجه اين قرن از لحاظ دانش و هنر موقعيت درخشاني ندارد و آثاري هم از خود بجا نگذارده است. تازيان با زبان و خط و كتب و كتابخانههاي ايران مخالف و از هر گونه رفتار شديدي در بر انداختن آنها فروگذار نكردند. قتيبه بن مسلم سردار عرب در خوارزم دانشمندان را از دم شمشير گذرانيد و كتابها را سوزانيد و مردم امي و بيسواد را مصونيت داد. » سامي، علي. "سيرفرهنگ ايران در قرون اول و دوم هجري و تاثيرآن درتمدن اسلامي". دوره 9، ش 102 و 103 (فروردين و ارديبهشت 50): 44-46
سيريل الگود،تاريخ پزشكي ايران ،ص88
همان ،ص69
سيد حسين نصر ، تاريخ كمبريج ص
سيريل الگود،تاريخ پزشكي ايران ،ص91
همان ، ص 83
ويكتور دانر ، تاريخ كمبريج ص
سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص92
ابن العبري، تاريخ مختصر الدول،ص186
سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص98
همان، ص114
همان،ص137
ابن ابي اصيبعه ، عيون الانباء في طبقات الطباء
سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص157
همان،161
همان،143
ابن العبري، تاريخ مختصر الدول،ص243
سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص202
همان ،93
همان،202

فهرست منابع:
الگود ، سيريل ، تاريخ پزشكي ايران و سرزمين هاي خلافت شرقي،ترجمه دكتر باهر فرقاني ، امير كبير ،1371
اشپولر ، برتولد ، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي ، ترجمه جواد فلاطوري ، علمي فرهنگي ، 1373
ابن ابي اصيبعه ، موفق الدين ابوالعباس احمد بن قاسم سعدي خزرجي ، عيون الانباء في طبقات الطباء ، تصحيح نزار رضا ، چاپ بيروت
كريستين سن ،آرتور، ايران در زمان ساسانيان ، ترجمه رشيد ياسمي ، دنياي كتاب ، 1370
زرين كوب ، عبد الحسين ، تاريخ ايران بعد از اسلام ، امير كبير 1383
ابن العبري ، غريغوريوس ابوالفرج اهرون ، تاريخ مختصر الدول ، ترجمه دكتر محمد علي تاج پور، دكتر حشمت ا... رياضي ، اطلاعات1364
پژوهش دانشگاه كمريج ، جلد چهارم ، تاريخ ايران(از فروپاشي دولت ساسانيان تا آمدن سلجوقيان)، امير كبير 1381
ولايتي ، علي اكبر ، فرهنگ و تمدن اسلامي ، نشر معارف 1384
سعدي، گلستان سعدي ، تصحيح ذكاءالملك فروغي ، انتشارات اقبال1369
سامي، علي ، سيرفرهنگ ايران در قرون اول و دوم هجري و تاثيرآن درتمدن اسلامي دوره 9، ش 102 و 103 (فروردين و ارديبهشت 50): 44-46

مسعود اكثيري
دانشجوي رشته تاريخ ايران اسلامي
مقطع كارشناسي ارشد
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]