نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: تجربه نزديک مرگ ( نخوني از دستت رفته )

  1. #1
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    تجربه نزديک مرگ ( نخوني از دستت رفته )

    تجربه نزدیک مرگ

    اختلاف نظرات زیادی در زمینه یادآوریخاطرات زمان مرگ توسط كسانی كه تجربه مرگداشتهاند وجود دارد. عدهای این یادآوری رانوعی توهم میدانند كه البته با دلایل محكم علمیمیتوان آن را ثابت كرد كه وقتی فقط چند دقیقه(حدود 4 دقیقه) اكسیژن به مغز نرسد، فرد دچارمرگ مغزی میشود و فعالیتهای مغز متوقفمیشود. پس دیگر توهم، معنا نداشته و این فرضرد میشود.
    این جاست كه بار دیگر علم در برابرقدرت و جلال پروردگار خاموش میشود و فقط نظارهگر شگفتیها میماند. این بار نشانهای دیگراز (خداوند حی) را در مورد یكی از هموطنانخود نقل میكنم. باشد كه چشمها آنچه را كهباید ببیند و بشنود، دریابند و بدانند كه (او) همیشهزنده است و در همه جا حضور دارد...

    و آن روز...
    طبق اظهارات پرستار 36 ساله بخشآیسییو بیمارستان امام خمینی، (محمدشفیعی) متولد 1327 در آی سی یو دچار ایستقلبی شد و در حدود چهل و پنج دقیقه تا یكساعت روی ایشان عملیات سی پی آر (احیاءقلبی- ریوی) انجام شد، ولی چون نتیجهاینداشت بیمار فوت شده اعلام گردید و تمامدستگاهها را از او قطع كردند تا آن كه بعد ازگذشتن زمانی نسبتا طولانی خانم (دكتر صداقت)برای امضا كردن جواز دفن به آن جا آمد و درعین ناباوری ضربان بسیار ضعیفی را حس كرد و بهسرعت سی پی آر شروع شد و جسد پس از 45دقیقه زنده شد!

    شرح ماجرا را از زبان خود بیمار
    احساس خستگی مفرط میكردم، حسی شبیه بهزجر، مدت زیادی طول نكشید تا تبدیل به یكحس عمیق لذت بخش شد... دلم غش میرفت!یك خوشی بسیار دلپذیر... در فضا رها شدم. دراتاق پرستاران را دیدم كه روی كسی خم شدهاندو در حال ماساژ قلبی،... هستند. اول متوجه نشدماو كیست ولی بعد كه چهره او را دیدم به شدت جاخوردم! خودم بود... زمان برایم صفر شده بود،انگار همه جا حضور داشتم در همان لحظه، لحظهتولدم را دیدم، مادرم را دیدم كه در حال به دنیاآوردن من بود. بعد خودم را آنجا دیدم كهخوابیده بودم. دكترها و پرستارها كنار رفتهبودند. من مرده بودم. دیدم كه چشمان و شستپاهایم را بستند و ملحفه را روی صورتم كشیدند.یكدفعه بالای سرم فردی را دیدم كه نمیشدتشخیص داد زن است یا مرد. بلند قد وخوشاندام، او به قدری زیبا بود كه بیاغراق درهمان لحظه عاشقش شدم! حیف كه نمیتوانمزیبایی او را وصف كنم! در تمام عمرم كسی را بهاین زیبایی ندیده بودم. لباس كرم رنگ بر تنداشت كه بر روی آن پارچهای سفید انداختهبود. به من گفت: چی شده؟ (به زبان فارسی)،گفتم: پدرم را میخواهم. گفت: بیا پدرت اینجاست، پدرم را دیدم كه بالای بسترم گریهمیكند. هرچه صدایش زدم، صدایم را نشنید، بعدفهمیدم كه فقط او میتواند صدای مرا بشنود.گفتم: به نظرم او همان كسی بود كه ما (عزرائیل)مینامیم یا شاید رشته مرگ، با آن فرد جایرفتیم. مردی را دیدم كه نشسته بود و آن فرد زیبابسیار به او احترام میگذاشت. 5 گوی نورانی دراطرافش بود ولی نور آنها چشم را آزار نمیداد.یك گوی را به سمت من گرفت. فرد زیبا رو به منگفت: بگیرش. تا گرفتم خود را در I.C.U دیدم كهدكتری با دستگاه الكترو شوك مشعول شوكدادن به قلب من بود. جالب آن بود كه در طیآن چند روز ما در I.C.U 5 نفر بودیم كه آن 4نفر مردند. البته من هم مردم ولی باز زنده شدم.!
    از او پرسیدم:
    - آیا قبل از این تجربه متوجه شده بودید كهنزدیك مرگ هستید؟
    شفیعی: بله. وقتی آخرین بار در خانه بودم،قبل از آن كه وارد مرحله بیهوشی شوم، حسمیكردم دنیا دارد تیره میشود. حس میكردمچیزی رو به اتمام است 4 دختر و همسرم را طوردیگری میدیدم. انگار تصاویری در غروب بودند!میدانستم وقت رفتنم است.
    - آیا در لحظات اول تجربه مرگ، حساسترس یا تنهایی نكردید؟
    شفیعی: اصلا! آن قدر حس خوبی بود كهمیتوانم راجع به آن توضیح بدهم...
    - فكر میكنید این بازگشت برای شما چهپیامی به همراه داشته است؟
    شفیعی: خوب باش، خوب رفتار كن، خوبزندگی كن... و فكر میكنم بعد از آن اگر كسیاعتقاد به دنیای پس از مرگ نداشته باشد منمیتوانم آن را ثابت كنم! جالب آن كه بعد از اینماجرا دوستان و همكارانم نیز تغییراتی اساسی درمن حس میكردند. حضور من برای آنها نشانهایاز قدرت خداوند بود.
    - فكر میكنی چرا این اتفاق برای شما افتاد وچرا برای دیگران پیش نمیآید؟
    شفیعی: دلیل آن را به خوبی نمی دانم ولیشاید مربوط به آن باشد كه من در تمام عمرمسعیام بر آن بوده كه كسی را آزار ندهم و بدكسی را نخواهم و اگر به كسی كمكی میكنم آن راپنهانی انجام دهم.
    -دید شما نسبت به مرگ قبل از این اتفاقچگونه بود و بعد از این اتفاق چه تغییری كرد؟
    شفیعی: من قبل از این اتفاق واقعا از مرگمیترسیدم. یادم میآید هر وقت به قبرستانمیرفتم سعی میكردم به صورت جسد یا داخلقبر نگاه نكنم. ولی باور كنید الان اگر مرا بین 10جسد بگذارند خیلی راحت میخوابم؟ و احساسبسیار خوشایندی نسبت به مرگ دارم!
    - آیا دوست دارید این تجربه دوباره تكرارشود؟
    شفیعی: ای كاش روزی هزار بار برایم تكرارشود! چنان لذت بخش بود كه حد نداشت، دلممیخواهد آن فرد زیبا را ببینم و آن حس رادوباره تجربه كنم. مرگ هدیهای است كه خدا بهبندهاش میدهد!
    - بعد از این تجربه چه تغییراتی در تصور ودرك شما از خداوند پیش آمد؟
    شفیعی: علاقهام به او خیلی بیشتر شد و دركنارش خیلی هم خدا ترس شدهام. در ضمنبیشتر با او حرف میزنم، حتی وقت رانندگی،وقت راه رفتن، وقت خوردن به یاد او هستم! واین جمله لاحول و لاقوه الا به ا... العلی العظیم رابسیار تكرار میكنم.
    - با او خداحافظی كردم و جملهای از ایلیا(م) كه در كتاب رویای راستین خوانده بودم درذهنم میدرخشید:
    (... و شما ای زندگان از نور زنده بارور شوید وكودك الهی را در درون خود بپرورانید و برایفارغ شدن از خود آماده شوید. منتظر زاییدنملكوت الهی در خود باشید و برای تولد دوبارهمهیا شوید...)
    شفیعی و همسرش میگویند:
    محمد علی شفیعی اهل هفتگل حوزستان استاندامی متوسط وموهایی جو گندمی صورتیباریك و كشیده و چشمانی ریز و پوستی نسبتا تیرهدارد.
    او بر اثر بی توجهی به سرما خوردگی دچارآنفلونزا و در نهایت ذات الریه شد. او میگوید:روز جمعه بود كه در منزل بودم، احساس خفگیمیكردم به مجتمع پزشكی سازمان آب و برقخوزستان رفتم و در نهایت به بیمارستان امامخمینی منتقل شدم. چهل روز در آی سی یو و 22روز دركما بودم 75 روز در بخش بودم... طیدوران كما یك بار فوت كردم احساس سبكیكردم و خود را میان زمین و آسمان دیدم انجابودم كه متوجه شدم پزشكان و پرستاران دارندروی جسم من كار میكنند.
    شفیعی میگوید: با شوك الكتریكی روی منكار میكردند نتیجه نداد مرا كفن پوش كردنمدت 45 دقیقه در كفن بودم...
    همسرم برایم آش نذری درست كرده بود او بههمراه سایر اعضای خانواده مشغول پخش آشدر محله بود كه برادرم با منزل تماس گرفت و خبرمرگم را اعلام كرد مراسم آش نذری تبدیل به یكمراسم شیون و زاری شد... این شیون و زاری تنها50 دقیقه طول كشید چرا كه دوباره با خانوادهتماس گرفتند و اعلام كردند كه من زنده شدم.
    زمانی در اصطلاح پزشكی خود را شكلات پیچ(كفن پوش) دیدم، زنده بودن را احساس كردم...به خیال خودم فریاد میزدم كه اشتباه میكنیددستگاهها را ازمن جدا نكنید این كفن را باز كنیدمن زندهام اما كسی نمیشنید همان لحظه خود راروی تخت دیدم از خودم به شدت متنفر بودم...
    سفر مرگ خود را فقط خودم درك میكنم.
    همسر محمد شفیعی میگوید نذر كرده بودم كههمسرم شفا پیدا كند كه خبر فوت او در روز تولدامام علی (ع) به ما اطلاع داده شد در نهایت باردیگر اطلاع دادند كه محمد زنده است... در یكیاز روزها برای ملاقات او به همراه تمام اهلخانواده به دیدار محمد رفتیم...
    در همان روز بود كه پدرش دستمالی را ازجیب خود دراورد كه بلافاصله محمد با مشاهدآن دستمال شروع به گریه كرد از او پرسیدم چراگریه میكنی و در آن زمان بود كه محمد جریانمرگ خود را و دیدار با مرد سفید پوش را توضیحداد.
    همسر محمد شفیعی به تاثیرات این معجزهپرداخت و گفت من اعتقادات مذهبی را باوردارم معتقدم تا خداوند سبحان نخواهد هیچبرگی از درختی نمیافتد طی مدت بیماریمحمد مدام به ائمه اطهار متوسل میشدم اكنونكه این معجره را دیدم اعتقاداتم صد برابر شدهاست.


    بازگشت همه به سوی اوست
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    بنقل از مجله خانواده سبز
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  2. #2
    کاربرسایت mojir shayan آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۹
    محل سکونت
    لاهیجان
    نوشته ها
    128
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    پاسخ : تجربه نزديک مرگ ( نخوني از دستت رفته )

    معمولا این نوع داستان ها با مقدار زیادی چهل کلاغ به دست مردم میرسند و به اصل داستان خدشه وارد می کنن من فقط پاراگراف اول رو

    به اضای دو خط اول پاراگراف دوم رو خوندم دیدم این داستان از مبنا ... است.چرا؟پرستار از خدابی خبر متولد 1327=>باید 59سالش باشه

    نه36(همه متن رفت زیر سوال)

    اگه نخونید سود بردید. ;D
    "vision is the art of seeing things invisibie"

  3. #3
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : تجربه نزديک مرگ ( نخوني از دستت رفته )

    نقل قول نوشته اصلی توسط mojir shayan
    معمولا این نوع داستان ها با مقدار زیادی چهل کلاغ به دست مردم میرسند و به اصل داستان خدشه وارد می کنن من فقط پاراگراف اول رو

    به اضای دو خط اول پاراگراف دوم رو خوندم دیدم این داستان از مبنا ... است.چرا؟پرستار از خدابی خبر متولد 1327=>باید 59سالش باشه

    نه36(همه متن رفت زیر سوال)

    اگه نخونید سود بردید. ;D
    36 سن پرستار و 59سن اقای شفیعی است ...
    لطفا مجددا دقت فرمایید... ;D
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  4. #4
    کاربرسایت mojir shayan آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۹
    محل سکونت
    لاهیجان
    نوشته ها
    128
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    پاسخ : تجربه نزديک مرگ ( نخوني از دستت رفته )

    نگارش این متن ایراد داره بنده فکر کردم اقای شفیعی همون پرستارمحترم هستند. :-X

    در هر صورت جدی نگیرید.پیش میاد دیگه. 8)
    "vision is the art of seeing things invisibie"

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. قلعه نوعی کیست؟ نبینی از دستت رفته
    توسط chieftain در انجمن مجله ورزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۱۰ مهر ۸۷, ۱۲:۵۳

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •