نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: طنزهاي آموزشي!

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    طنزهاي آموزشي!

    پايان نامه خرگوش!


    يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

    روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

    خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
    روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
    خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
    روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
    خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

    خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
    در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

    گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
    خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
    گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
    خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

    بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
    خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

    ببينيم در لانه خرگوش چه خبره؟!!
    در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

    در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود..

    پايان
    ----------------------
    نتيجه :
    هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
    هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد و يا نه!!
    آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : طنزهاي آموزشي!

    سگ باهوش!

    قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یك ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
    قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

    سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
    اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .
    صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
    اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .
    اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
    سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
    سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
    مردی در را باز کرد و شروع به سرزنش و تنبيه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه اي؟ این سگ یك نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیده ام.
    مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!


    ===========
    نتیجه اول : اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

    نتیجه اخلاقي دوم: چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند است و دنیا پر از این تناقضات است.
    پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و نيز قدر داشته هایمان را بدانیم.

  3. #3
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : طنزهاي آموزشي!

    راننده دانشمند :


    انيشتين معمولا" در طول عمرش رانندگي نميكرد و هميشه برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشين اورا هدایت می کرد، بلکه در طول سخنرانی ها در ميان،شنوندگان هم حضور ميداشت.

    انيشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقی آنها را حفظ مي کرد.

    يک روز انيشتن در حالي که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشين پرسید:چه کسی احساس خستگی مي کند؟

    راننده اش پيشنهاد داد که آنها جايشان را عوض کنند و او جای انیشتين سخنرانی کند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند!..

    عدم شباهت آنها هم مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.

    او قبول کرد، اما کمی ترديد در مورد اينکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش وجود داشت..

    به هر حال سخنرانی راننده انجام شد، ولی تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پایان سخنرانی انیتشين جعلی شروع به مطرح کردن سوالات جدي خود کردند.

    در اين حین راننده با عجله گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز مي تواند به آنها پاسخ گويد.در اين لحظه انيشتن از جايش برخواست و زود به همه سوالات پاسخ داد، به حدی که باعث تحسين همه شد!..


    نتيجه: اگر نمي توانيد تمام جوانب امر را بسنجيد , دروغ نگوييد!

  4. #4
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    پاسخ : طنزهاي آموزشي!

    آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
    آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
    پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

    شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
    حاکم پرسيد : علت طلاق؟

    آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.


    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.


    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.


    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.


    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.


    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.


    حاکم پرسيد:ديگه چي؟
    آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.


    حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
    الاغ گفت: آره.


    حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
    الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
    حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.


    نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
    نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۰ مهر ۸۸, ۱۱:۵۹
  2. سوابق كشاورز گزينه پيشنهادي وزارت آموزش و پرورش دولت دهم
    توسط hamid192 در انجمن بایگانی اخبار سیاسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۲ شهریور ۸۸, ۰۱:۵۱
  3. ميانگين وزارت وزاري دادگستري
    توسط MR HAMID در انجمن مباحث حقوقی و قضائی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۲ اسفند ۸۶, ۰۰:۳۶
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۳۰ آذر ۸۶, ۱۳:۲۸
  5. تاپیک آموزش گیتار - مقالات آموزشی
    توسط Unknown در انجمن هنر موسیقی
    پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۲ آبان ۸۶, ۱۲:۱۹

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •