نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: كوتاه ولي زيبا!؟

  1. #1
    کاربرسایت HAMIDREZA آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۱
    نوشته ها
    1,606
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    كوتاه ولي زيبا!؟

    زماني روستايي فقيري بود كه از مال دنيا دو چيز داشت، پسري 16 ساله و اسبي خاكستري و زيبا. مرد روستايي اين دو را بيش از هر چيز در دنيا دوست داشت. روزي اسبش ناپديد شد. مرد روستايي دچار غم و ناراحتي بسياري شد. هيچ كس نمي توانست او را تسلي دهد تا اينكه سه روز بعد اسبش مراجعه كرد، همراه با يك اسب نر سياه و زيباي عربي. مرد كه از ديدن اسب بيش از اندازه خوشحال شده بود او را بغل گرفت و زين كرد.
    پسرش با شوق از او خواست كه سوار اسب وحشي شود و چون پدر نمي خواست كه به پسرش جواب نه بدهد، با درخواست او موافقت كرد. يك ساعت بعد به او خبر رسيد كه پسرش از اسب به زير افتاده و به شدت مجروح شده است. پسر را با حالتي زار درحالي كه دو جاي پايش شكسته بود، خونين به خانه آوردند. با مشاهده پسر، شادي پدر دوباره به غم تبديل شد.
    او در مقابل كلبه نشست و به گريه و زاري پرداخت. در همين زمان گروهي از سربازان پادشاه از آن جا عبور مي كردند. جنگ نزديك بود و ارتشيان آمده بودند تا سربازاني را از دهكده جمع كنند. آن ها با بي رحمي هر كه را به سن 15 سالگي رسيده بود مي گرفتند. وقتي به در خانه مرد روستايي رسيدند و پسرش را مجروح ديدند از بردنش منصرف شدند. اشك هاي پدر دوباره به شادي تبديل
    شد و از صميم قلب از خدا تشكر كرد.

    برگرفته از كتاب زندگي بي قيد وشرط نوشته ديپاك چوپرا، ترجمه توراندخت تمدن

  2. #2
    کاربرسایت HAMIDREZA آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۱
    نوشته ها
    1,606
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    پاسخ : كوتاه ولي زيبا!؟

    لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
    يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
    آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
    - "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكهي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
    آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
    - "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
    باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
    - "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."

  3. #3
    کاربرسایت HAMIDREZA آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۱
    نوشته ها
    1,606
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    پاسخ : كوتاه ولي زيبا!؟

    يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت
    در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد
    در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
    چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :
    اين كار شما تروريسم خالص است
    پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده
    از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد !!
    وقتي با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت : با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
    پائولو كوئلی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سريال «فاصلهها» به خاطر ماه رمضان كوتاه شد
    توسط HRG در انجمن صدا وسیما و رسانه ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۸ مرداد ۸۹, ۱۶:۳۲
  2. كوتاه كردن مو با آتش
    توسط موفقيت در انجمن گالری عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۸ خرداد ۸۸, ۱۸:۴۰
  3. كوتاه در مورد جشن مهرگان و نيايش هايش
    توسط hamid192 در انجمن تاریخ ایران باستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۶ فروردین ۸۸, ۱۷:۲۶
  4. كوتاه از گوشه كنار جهان
    توسط HAMIDREZA در انجمن نیروی هوايي و ادوات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۶ شهریور ۸۷, ۰۰:۳۵
  5. كوتاه از جغرافياي گياهي (Phytogeography
    توسط hrg1356 در انجمن گیاهان و درختان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۲ مرداد ۸۶, ۱۴:۰۹

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •