شب بود...
شرط بسته بود بايد ميرفت چاره اي نداشت ولي اين شرط با بقيه فرق داشت از 1 نصف شب تا 4 صبح توي قبرستون تنها ي تنها! فقط يك پتوداشت ولي نمي تونست بخوابه نمي تونست يه گوشه اي بشينه بايد همه قبرها رو با زغال هايي كه تودستش بود علامت ميزد  وقتي كه شرط بست اصلا ترس تودلش نبود وقتي شروع كرد هم ترسي نداشت ولي نا خودآگاه از گوشه روشن تر قبرستون شروع كرد به تيك زدن با هر تيكي كه ميزد ياد Check Box هاي توي VB و دلفي ميفتاد .شايد هم ميخواست خودشو سرگرم كنه.هوا خيلي تاريك نبود . هيچ صدايي غير از صداي نفسهاي خودشو نمي شنيد . آروم راه ميرفت نكنه صداي پاش يكي رو با خبر كنه!
اما كي رو؟ مرده ها رو؟ اجنه هارو ؟ نه... نه...
هميشه به جاي ترس از خدا امنيتو كنار اون احساس مي كرد دليلي نداشت... ؟
پس چرا يواش و بي سرو صدا راه ميرفت مي خواست كي بيدار نشه ؟ خودش هم نميدونست .فقط مي خواست تند تند تيك بزنه و تمومش كنه . ولي بالا خره باعث بيداري يكي شد!!!
همينجوري كه تيك ميزد بعضي نوشته هارو هم به ناچار مي خوند:

اي سرو، سايه از سر ما بر گرفته اي خود رفته اي منزل جاي دگر گرفته اي
اي خاك تيره پدر ما را عزيز دار اين نور ...

روز وصل دوستداران ياد باد ياد باد آن...

سالها در خواب غفلت زيستيم در كنار ما مادر بيدار بود
وقتي از خواب گران برخواستيم ديديم مادر در خواب بود....

كاش مي شد زندگي را خواب كرد با توبودن را زنو آغاز كرد...

زياد براش اهميت نداشت كه چي داره ميخونه فقط مي خواست سرگرم باشه تا اينكه...
روي يكي از قبر ها مكث كرد به سختي خونده مي شد روش نوشته شده بود:

در اينان به حسرت چرا ننگرم ؟ كه عمر تلف كرده ياد آورم
برفت از من آن روزهاي عزيز بپايان رسد ناگه اين روز نيز
تامل كند هركه را عقل هست .

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تامل كند هركه را عقل هست .
تامل كند هركه را عقل هست .
تامل كند هركه را عقل هست .
تامل كند هركه را عقل هست .
تامل كند هركه را عقل هست .

ازون جمله هاست كه نميشه ساده از كنارش رد شد . افكارش درگير بود كه روي قبر كناريشو خوند:

مگو جاهي از سلطنت بيش نيست كه ايمن تر از ملك درويش نيست
سبكبار مردم سبكتر روند حق اين است وصاحبدلان بشنوند
غم وشادماني بسر ميرود به مرگ اين دو از سر بدر ميرود

به مرگ اين دو از سر ...!!! به مرگ... قبر بعدي رو نگاه كرد:

طمع كرده بودم كه كرمان خورم كه ناگه بخوردند كرمان سرم
بكن پنبه غفلت از گوش هوش كه از مردگان پندت آيد به گوش
نصيحت كه خالي بود از غرض چو داروي تلخ است ،دفع مرض

قبر بعدي... نه قبر بعدي...(ديگه يادش رفته بود تيك بزنه)

كنونت كه دست است خاري بكن دگر كي بر آري تو دست از كفن ؟
بتابد بسي ماه و پروين وهور كه سر بر نداري زبالين گور
نكويي كن امسال چون ده توراست كه سال دگر ديگري دهخداست
از اين به نصيحت نگويد كست اگر عاقلي يك اشارت بست

اگر عاقلي يك اشارت بست
اگر عاقلي يك اشارت بست
اگر عاقلي ...

اسم فاميلي روي اونا همه مثل هم بود معلوم بود انتخابش كار يه نفره.
يه آه بلندي كشيد...
تيمم كرد دو ركعت نماز خوند واي چه نمازي چه لحظاتي منو خدا تنها بوديم!!! . هر چي بگم ناگفته ها بيشتر ميشه .بغذش تركيد حسابي خودشو خالي كرد... چه شب پر هراسي ...نه چه شب نازنيني...

به قبرهاي آماده رسيد توشو نگاه كرد وحشت زده دوروبرشو نگاه كرد نكنه كسي حولش بده توي قبرها . با حقه هاي روانشناسي سعي مي كرد ترسو از خودش دور كنه . از اونجا دور شد ولي ... به ياد يك جمله از دكتر شوارتز افتاد : خود را آزمايش كنيد تا فراگيريد كه انديشگر پيشرو باشيد .
اون جمله هاي پر معني... مثل يه بچه روش اثر گذاشته بود...
برگشت قبرهاي خالي خيلي گود بودن حتي وقتي توي قبرها ايستاده بود نمي تونست بيرونو ببينه ، جرات قورت دادن آب دهنشو هم نداشت(آخه اينم شد آزمايش!) توي قبر دراز كشيد اتفاقا قبر كاملا اندازش بود . آسمونو نگاه مي كرد از تو كادر چهار ديواري مرگ !!! آسمون گرد از آسمون مستطيل شكل خيلي قشنگ تره.(ياد فيلمهايي افتاد كه ...)همين مونده بود يه نفر يه مشت خاك رو صورتش بريزه . هوايي كه توش نفس مي كشيدم سنگين شد.احساس مي كردم مثل شمعي شدم كه سر تا پام آتش گرفته. هواس پنجگانم هركدوم به يه طرفي فرار مي كردن پاك غيبشان زده بود هيچي حس نمي كردم .نمي دونم چه حالتي بود.(D)
بازم حقه هاي روانشناسي ... دستمو رو صورتم گذاشتم و چشامو بستم بايد فكر مي كردم. فكر.فكر.فكر...
شايد واقعا مردم و خبر ندارم شايد خوابم . نه بيدارم ... آها يادم افتاد قبر مرتضي دوستم دو قدمي منه... كاش چشامو باز مي كردمو بالاي سرم روح اونو ميديدم.
اگه الان يه خروار خاك روت ريخته باشن كه حتي نمي تونستي انگشتاتو تكون بدي چيكار مي كردي .
بايد فردا بياي بيرون بگي كه شرط رو بردم(هر چند ديگه اهميتي نداشت). بايد بري خونه پدرتو خيلي وقته از ته دل بغل نكردي . واي كاش يه بار ديگه موقعي كه مادرم خوابيده توصورتش زل ميزدم .يادته پارسال برا خواهر كوچولوت هديه تولد نخريدي . نذرها و نمازايي كه نخوندي.اصلا قرار بود بفهمي چرا داري نماز مي خوني؟به ... تودرساش كمك كني.تا كنكور قبول بشه. اووووو... چه دروغايي به... نگفتي!!!. قصد داشتي امسال درختاي بيشتري بكاري. 5-6 تا از كتاباي كتابخونه رو كه 3 ماهه گرفتي بايد پس بدي .از... معذرت خواهي كني ...
واي چقدر كار دارم ...

ديگر يادم نمياد كه در اين لحظه هاي بازگشت بي اميد چه ها مي انديشم، مي انديشم يا نمي انديشم،نمي دانم اما مي دانم كه در همين جاهاست كه در بحبوحه ي گفتن ها و نوشتن ها يم ناگهان ساكت مي شوم از اين است كه هر چه آغاز مي كنم نا تمام مي ماند و از اينجاست كه سطور سپيد آغاز مي شود،جملات ساكت آغاز مي شود...
اما چه چشمي سطور سپيد را مي خواند؟چه كسي جملات ساكت را مي شنود؟
با تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا و آن سوي درگاه خدا رفتم
من نگويم ملايك بال در بالم شنا كردند
من نمي گويم كه باران طلا آمد
با تو ليكن تا خدا رفتم ...(D)

تقريبا دو سال از اون شرط بندي ميگذره و من باز هم خيلي از كارام ناتموم مونده خيلي از حرفا رو نگفتم خيلي از بدهكاريا و امانتا رو پس ندادم .تنها وقتي نيمه شب بالاي كوههاي شاه جهان نماز مي خونم حس اون شبو دارم . اونجا اگه نخواي هم ناخودآگاه بي ريا مي شي خالص مي شي صادق مي شي انسان مي شي ،خدا رو لمس مي كني.
من اون شرطو بردم ولي چند روز بعد بارون اومد واون علامتا رو پاك كرد!

اينك اصوات،بي دليل ترين جاري شدگان در فضا هستند.وقتي همه مي گويند،
هيچ كس نمي شنود.به خاطر داشته باش! سكوت،اثبات تهي بودن نمي كند.
اينك آنكه مي گويد تهي ست- و رفتگران، بي دليل نيست كه شب را انتخاب كرده اند...
بگذار كه رستني ها به دست خويش برويند.
از تمام خنده ها آن را بستاي كه جانشين گريستن شده است...