مصاحبه با دکتر مهرداد درویش پور جامعه شناس
زمانی که قدرت مردان به مراتب بیشتر از زنان است، از خشونت به عنوان یک امر متعارف پذیرفته و نهادینه شده به لحاظ ارزشی و فرهنگی برای حفظ سلطه استفاده می شود. از سوی دیگر خشونت میتواند زمانی افزایش یابد که فاصله قدرت بین زنان و مردان کاهش می یابد،
آقای دکتر درویش پور، ضمن تشکر از این که این وقت را در اختیار ما گذاشتید، شما عوامل اصلی خشونت علیه زنان را چه می دانید؟
دقیقا نمی دانم اشاره شما به مسئله خشونت در خانواده است یا در اجتماع. ولی اگر بخواهیم از هر دو به عنوان یک پدیده به هم مرتبط صحبت بکنیم دلایل گوناگونی را در رابطه با خشونت مردان علیه زنان می توان نام برد. اما مهمترین علت را باید در خود سئوال جستجو کرد. یعنی اگر خشونت عمدتا علیه زنان و توسط مردان صورت می گیرد، پس آن را باید به عنوان ابزار قدرت مردان برای اعمال سلطه بر زنان تلقی کرد. قدرت صور گوناگونی دارد. قدرت اقتصادی، قدرت ارزشی و یا فرهنگی و بالاخره قدرت برهنه و یا جبر و زور سه نوع گوناگون اعمال قدرت به شمار میروند. در جامعه، استفاده از قدرت برهنه و یا زور عموما زمانی افزایش می یابد که اشکال دیگر قدرت از تاثیر لازم برای حفظ سلطه برخوردار نباشند. در نظام مردسالار که سلطه مردان بر زنان بخشی از ساختار اجتماعی است، سلطه مردان اساسا هم به شکل برتری اقتصادی مردان بر زنان به چشم می خورد؛ هم به شکل ارزش ها و نرم های جامعه که به سود مردان و علیه زنان عمل می کند؛ و هم در قالب قوانین اجتماعی که تبعیض جنسیتی را رسمیت می بخشد. زمانی که جامعه از طریق تربیت اجتماعی، از طریق ساختارهایش، از طریق نرم ها وارزش هایش دائما مردانگی را با تحکم، اعمال سلطه و خشونت تداعی می کند، طبیعی است که مردان از خشونت به عنوان ابزاری برای اثبات مردانگی خود و اعمال سلطه استفاده کنند. اما به ویژه زمانی تمایل به خشونت به عنوان ابزار قدرت افزایش می یابد که مردان در پی سلطه اند، اما از نفوذ کافی برای حفظ سلطه برخوردار نیستند. یعنی اگر مردی بتواند از طریق نفوذ کلام، از طریق قوانین سنتی جامعه یا به اتکای باورهای مذهبی و یا به یمن امتیازات اقتصادی، برتری خود را بر زن بلامنازع کند، شاید آن زمان آنقدر نیازمند استفاده ازخشونت نگردد. اما زمانی که سلطه مردان با چالش زنان روبرو می گردد و منابع قدرت دیگر آنان نیز برای به کرسی نشاندن خواست و اراده اشان کفایت نمی کند، تمایل آنان به استفاده از خشونت به عنوان برهنه ترین، آخرین و گرانترین شکل استفاده از قدرت افزایش می یابد. از همین رو است که مردان طبقات محروم اجتماعی بیشتر به خشونت روی می آورند. همین پدیده در میان بسیاری از مردان مهاجر نیز دیده میشود که موقعیت های اجتماعی سابق خود را از دست داده اند و استیصال و بی قدرتی خود راسعی می کنند از طریق اعمال خشونت علیه زنان جبران بکنند.

به این ترتیب دو روند متفاوت اما به هم مرتبط در توضیح چرایی اعمال خشونت علیه زنان از یکدیکر قابل تفکیک است. نخست زمانی که فاصله قدرت زنان و مردان به سود مردان بسیار زیاد است، از خشونت به عنوان یک امر متعارف، پذیرفته و نهادینه شده به لحاظ ارزشی و فرهنگی استفاده می شود. یعنی خشونت نه تنها اساسا اشکالی ندارد، بلکه گویا باید بخشی از زندگی روزمره برای "تنبیه" زنان و کودکان و تنظیم روابط خانوادگی باشد. از سوی دیگر همانطور که گفتیم خشونت می تواند زمانی افزایش یابد که فاصله قدرت بین زنان و مردان کم شده و مردان نتوانند خود را با رل جنسیتی جدید زنان تطبیق بدهند و به جای آن از خشونت برای حفظ سلطه استفاده می کنند. در هر دو صورت بــی قــــــدرتـــــی زنان در میدان دادن به امکان تکرار و تداوم این خشونت ها نقش مهمی ایفا می کند. هنگامی می توان جلوی این خشونت ها را گرفت که منــابــع قــدرت زنــــان افـــزایـــش یابد. به این ترتیب افزایش قدرت زنان چه به لحاظ حقوقی و قانونی و چه به لحاظ اقتصادی و چه به لحاظ ارزشی و فرهنگی و تحریم و مجازات شدیدترعلیه خشونت مردان در کاهش آن و وادار ساختن مردان به تغییر رفتار خود نقش مهمی دارد.

در این جا در رابطه با قدرت وخشونت و نیز در مورد قدرت و جنسیت زیاد بحث شده است. شما فاصله قدرت میان زنان و مردان در ایران را چگونه می بینید؟ آیا کلا وقت آن رسیده که ما از مقوله و پدیده ای به نام قدرت زنان در ایران صحبت بکنیم؟

همان طور که اشاره کردم مهمولا خشونت در دو شرایط بروز پیدا می کند. یکی در شرایطی که فاصله قدرت بسیار زیاد است و در آن زمان خشونت بیشتر امری بدیهی، متعارف و اساسا بخشی "طبیعی" از سلطه مردان علیه زنان است. اما خشونت در حالت دیگری هم می تواند بروز پیدا کند که بنا برآن مردان قدرت شان را از دست میدهند و زنان قدرت شان افزایش پیدا می کند. در این جا دیگر خشونت مشروعیت چندانی ندارد. طبیعی و نرمال تلقی نمی شود، بلکه عملی از سر استیصال، رفتاری واکنشی و نوعی "کج روی اجتماعی" محسوب می گردد. در مورد جامعه ما اما خشونت اساسا از نوع دوم نیست بلکه بیشتر از نوع اول است. در آن جامعه فاصله قدرت زنان ومردان آن قدر شدید است که حتی قوانین حاکم بر جامعه ما، نه تنها مجازات چندانی علیه خشونت مردان علیه زنان در خانواده را در نظر نگرفته است، بلکه تلویحا این جا و آن جا این امکان را فراهم کرده که مردان بتوانند به خشونت متوسل بشوند و قانون برای آن به طور ضمنی و یا آشکار مشروعیت نیز قائل شده است. مثلا در زمانی که زنان از انجام "وظایف زناشوئی" (رابطه جنسی) سرباز می زنند و یا در برابر سلطه شوهر واکنش نشان می دهند.

در جامعه ای که در آن وابستــگی اقتصـــــادی زنان به مردان بسیار زیاد است، قدرت عمل زنان محدود است. فراموش نکنید که در اوج مشارکت زنان در بازار کار در ایران، زنان چیزی در حدود چهارده درصد از کل اشتغال در جامعه را تشکیل می دهند. اکثریت قابل توجهی از زنان همچنان یا شغل ندارند، یا شغلی نیمه وقت دارند و یا اگر هم شغلی تمام وقت دارند بیشتر به مشاغل پائین و کم درآمداجتماعی سرگرم می باشند و یا از دستمزد کمتری برخوردارند. در چنین شرایطی وابستـــگی اقتصــــادی زن به مرد بسیار زیاد است. مرد خیلی راحت به خود این اجازه و جرأت را می دهد که بپندارد خشونت علیه زن بخشی از "روابط طبیعی" ساختار خانواده است و هر وقت زن "سرپیچی" کرد باید با خشونت ضرورت تابعیت و به اصطلاح آمریت مرد را یاد آوری کرد. بنابر این در جامعه ما به دلیل وابستــگی اقتصــــادی زنان و به دلیل فرهنگ خشن پدر سالاری که توسط سنت و مذهب هم تقویت می شود، به دلیل قوانین حقوقِِی که نه تنها مجازاتی راعلیه خشوت مردان علیه زنان نمی گذارد، بلکه در بسیاری از موارد آن را توجیه هم می کند، خشونت علیه زنان امری متعارف است.

از همه بدتر آن که دولت حاکم نیز گاه خود این گونه خشونت ها را به کار می گیرد. مثلا اگر رابطه جنسی خارج از ازدواج و یا "بی ناموسی" صورت گیرد و یا زنی نسبت به همسر خود "بی وفایی" کند، دولت آماده است راسا وارد کار شود و با سنگسار زنان یا با به دار آویختن آن ها و یا دیگر مجازات های سنگین جنسی خشونت خود را به نمایش بگذارد. در چنین جامعه ای که هم قوانین، هم فرهنگ و هم موقعیت اقتصادی به زیان زنان و به سود مردان است، فاصله قدرت مردان و زنان آن قدر شدید است که خشونت امری متعارف می گردد.

اما پرسش این جا است در این صورت چگونه در کشورهای غربی که روابط زن و مرد برابرتر است گزارش خشونت ها این چنین ها گسترده تر است؟ نخست آن که در جامعه ای که در آن زنان این چنین از حقوق اجتماعی محرومند، بسیاری خود را ناگزیر از تحمل خشونت می یابند. زنی که به لحاظ اقتصـــادی وابستـــه است ممکن است از آن قدرتی برخوردار نباشد که واکنش نشان دهد؛ و یا ناگزیر شود خشونت را نادیده گرفته و درونی کند. حتی اگر زنی بخواهد اعتراض بکند و جدا شود می تواند مورد سرزنش جامعه قرار بگیرد که چرا "بردباری" نشان نداده است. روشن است که در چنین شرایطی بسیاری از زنان به خشونت تن می دهند. زنی که در صورت اعتراض علیه خشونت مرد و درخواست جدایی می تواند حضانت فرزندش را از دست بدهد، آسان تر به خشونت تن می دهد. به این ترتیب سکوت در برابر خشونت می تواند ناشی از بی قــدرتی و وابستـــگی زنان باشد.اگر می بینید در جوامع غربی مثلا در همین کشور سوئد آمار خشونت علیه زنان نسبت به گذشته بیشتر است، ضرورتا به دلیل گسترش خشونت نیست. بلکه از آن رو است که زنان از موقعیتی برخوردارند که جرات می کنند علیه این خشونت ها شکایت کنند.

جمع بندی کنیم: در جامعه ما متأسفانه بی قدرتی زنان به گونه ای است که خشونت تنها به عنوان یک امر متعارف، نهادینه شده و گسترده در زندگی خانوادگی نیست که دیده می شود. در یکی از تحقیقات آماری گزارش شده است که شصت و هفت درصد زنان در درون ایران از خشونت مردان علیه خود در زندگی خانوادگی نام برده اند. تازه من مطمئن نیستم که بخش گسترده ای از زنان به دلیل تحصیلات کمتر، روستائی بودن، مذهبی بودن خیلی از خشونت های روحی، فیزیکی و جنسی را "خشـــونت" بدانند. مثلا بسیاری کشیده خوردن را خشونت نمی دانند مگر آن که زیر لگد و مشت قرار بگیرند و یا خشونت جنسی در خانواده را اصلا خشونت نمی شناسند. در جامعه ایرانی هنوز برای بسیاری از زنان ایرانی این امر جا نیافتاده است که شــوهر می تواند به همسر خود تجـــــاوز کند. یعنی اگر شوهری عــلی رغم میل زن با او رابطه جنسی داشته باشد باید آن را تجاوز و خشونت جنسی خواند. بسیاری از زنان در معرض این خشونت ها قرار می گیرند، ولی اصلا آن را نوعی از خشونت نمی شناسند. خشونت روانی وتهدید به خشونت نیز یکی دیگر ازاشکال خشونت است. بسیاری از زنان و مردان ایرانی تنها خشونت فیزیکی را می شناسند و در نتیجه در برابر اشکال گوناگون خشونت واکنشی نشان نمی دهند. گرچه آمار خشونت بسیار بالاست، اما بخش مهمی از این خشونت ها در آمارها بازتاب نمی یابند. چون همان طور که گفته شد بسیاری از زنان جرأت نمی کنند و یا حتی تشخیص آن را ندارند که این اعمال را خشونت تلقی کنند. اگر همین افراد حدود دو سال در جامعه غربی زندگی کنند احتمالا فورا بسیاری از این موارد را خشونت تلقی خواهند کرد.

به روایت آمار خشونت علیه زنان یک پدیده جهانی است. به نظر شما چه چیزی وضعیت زنان ساکن در کشورهای مختلف را از هم متمایز می کند؟

همان طور که اشاره کردم خشونت در برخی از کشورها از جمله در ایران، پاکستان و بسیاری از دیگر کشورهای خاور میانه جرم تلقی نمی شود. می توان گفت در بخش گسترده ای از جهان، خشونت علیه زنان هنوز به عنوان به لحاظ قانونی جرم شناخته نمی شود. روشن است که خشونت در آن کشورها شدیدتر، برهنه تر، چندباره تر و گسترده تر است، بدون این که با واکنش جدی جامعه روبرو گردد.

حال آن که در برخی از کشورها نظیر سوئد و دیگر کشورهای غربی خشونت نه تنها ممنوع بلکه جرم عمومی است. حتی در کشوری نظیر سوئد تنها از اواسط دهه هشتاد است که خشونت علیه زنان جرم عمومی شناخته می شود. یعنی حتی اگر زن مورد خشونت قرار گرفته خود شکایت نکند، شما به عنوان عابر و یا همسایه به محض مشاهده خشونت مرد علیه زن میتوانید شکایت بکنید و به آن جرم رسیدگی خواهد شد بی آن که نیازمند شاکی خصوصی باشد. این تفاوتی جدی است که در برخی کشورهای پیشرفته، قوانین و شرایط بهر حال اندکی به سود زنان تغییر پیدا کرده است و مثلا خانه های امن زنانه وجود دارد و یا دولت امکانات اجتماعی را ایجاد کرده که زنان کتک خرده بتوانند پناه یابند. این امکانات در کشورهائی نظیرایران و کشورهای جهان سوم درست کاملا برعکس یا بسیار کم است یا اصلا وجود ندارد.

بنابراین بی تردید باید گفت که امر مشروعیت داشتن یا نداشتن خشونت و جرم بودن یا نبودن آن، نقش بسیار مهمی در محدود کردن میزان خشونت و یا رواج آن دارد. علاوه بر آن تحقیقات نشان می دهد در کشورهائی که میزان تحصیلات زنان بالاتر است، شبکه های زنانه و ارتباط شان نیرومندتراست، به لحاظ شغلی و سنی زنان از موقعیت بهتری برخوردارند ـ یعنی مثلا زن جوان بیست ساله و فاقد اشتغال نیستند - خشونت کمتر رخ می دهد.

به عبارت دقیق تر در کشورهائی که زنان قــــدرت بیشتری دارند خشونت محدودتر شده است. این یکی از تفاوت هائی است که در سطح جهانی به چشم می خورد. در کشورهای غربی - آن هم نه در همه کشورهای غربی بلکه به ویژه در کشورهای اسکاندیناوی- منابع قدرت زنان در مقابله با خشونت مردان از دیگر کشورهای دنیا بیشتر است و این باعث می شود که خشونت علیه زنان بیشتر مهار شود و به هرصورت زنان در وضعیت بهتری قرار گیرند.

به نظر من رشـــــد بــرابــری مهمترین ابزار مقابله با خشونت است. هرچه رابطه زنان و مردان بیشتر به برابر نزدیک شود، بیشتر شاهد آن خواهیم بود که نه فقط زنان به خشونت تن ندهند، بلکه مردان نیز این شانس را می یابند که طرز تلقی های خود را تغییر دهند و به جای آن که به خشونت به عنوان بخشی از "هویت مردانه" و ابزاری برای اعمال سلطه و حل اختلافات نگاه کنند، بتوانند از طریق گفتگو، تفاهم و دیالوگ با اختلافات خانوادگی روبرو شوند. جوامعی که خانواده ها در آن رابطه ای نسبتا برابر دارند بیشتر قادر به حل مشکلات از طریق دیالوگ هستند. در حالی که هرچه بی قدرتی زنان بیشتر باشد، دشواری ها و اختلافات درون خانوادگی بیشتر از طریق اعمال سلطه بلامنازع مرد و خشونت ورزی آنان "حل" می شود.

شما به وضعیت زنان در شکل عام آن در دنیا اشاره کردید. من در این جا می خواستم به طور اخص از وضعیت زنان در کشورهای اسلامی بپرسم که آیا وضعیت زنان در این کشورها با توجه به تنیدگی فرهنگ بومی با فرهنگ اسلامی مشابه است یا تفاوت دارد؟

خیر، حتی در خود کشورهای اسلامی نیز موقعیت زنان کاملا متفاوت است. در کشورهائی که تعصبات دینی در آن ها بیشتر، ساختار اجتماع و خانواده عقب مانده تر و فرهنگ سنتی پدر سالار نیرومند تر است خشونت علیه زنان گسترده تر و از مشروعیت و نهادینه شدن بیشتری برخوردار است. اما این ادعا که همه مردان مسلمان زنانشان را می زنند ادعای غیر واقعی است. همان گونه که این پندار که افراد غیر مسلمان و بی دین از خشونت استفاده نمی کند، نیز غیر واقعی است. به عبارت دیگر یک رابطۀ این همانی بین باور به دین و استفاده از خشونت وجود ندارد. هم بسیاری از مردان سکولار در نزاع های خانواده گی خود از خشونت به عنوان ابزار حفظ سلطه استفاده می کنند و هم خانواده های دینداری وجود دارند که در آن ها ضرورتا خشونت یک امر متعارف نیست و یا اصلا وجود ندارد.

آنچه که تعیین کننده است باورهای دینی و یا عدم باور به دین نیست. موقعیت اجتماعی، نسلی، طبقاتی و در واقع محیط اجتماعی به مراتب تعیین کننده تر است. طرز تلقی از زنان در محیط های روستائی در مقایسه با محیط های شهری متفاوت است، امری که در این که تاچه اندازه خشونت پذیرفته شود و یا نشود تاثیر می گذارد. در میان گروه های تحصیل کرده تر و یا زنان شاغل با درآمد بالا میزان خشونت کمتر به چشم می خورد. در نسل جدید و جوان نیز میل به استفاده از خشونت کمتر است و ارزش های پدرسالار دیگر از روز افتاده و به اصطلاح "دمــــده" شده است و چندان پذیرفتی نیست. بنابر این نه فقط در کل کشورهای اسلامی بلکه حتی در یک کشوری نظیر ایران رفتار خانواده شهری با خانواده روستائی، خانواده طبقه متوسط سکولار مدرن با طبقه کارگر سنتی و مذهبی کاملا متفاوت است. تکرار میکنم هر چه میزان قــــدرت زنـــان بیشتر باشد امکان مقابله با خشونت بیشتر است. تطبیق مردان با رل جنسی زنان ناشی از قدرت یابی زنان است و نه آن که مردان دلبخواهی و داوطلبانه پذیرفته باشند که قدرت خود را وا نهند.

در آن منطقه نیز موقعیت زنان در کشورهائی نظیر افغانستان، عربستان و پاکستان بسیار وخیم تر و خشونت در آن جوامع خیلی گسترده تر است. در ایران با این که ما با زنان قدرتمند طبقه متوسط شهری روبرو هستیم که سنتی و مذهبی نمی اندیشند، تحصیل کرده و سکولارند و جدی تر می توانند در برابر خشونت ها واکنش نشان دهند، با این همه شوربختانه ایدئولوژی رسمی زن ستیزانه دولت جمهوری اسلامی نه تنها هیچ کمکی به کاهش خشونت در ایران نمی کند، بلکه خشونت علیه زنان را در بر خی عرصه ها نسبت به دوره گذشته افزایش نیز داده است. بهرحال زنان در کل کشورهای اسلامی از موقعیت یکسانی برخوردار نیستند بلکه بسته به موقعیت طبقاتی، اجتماعی، سنی و جنسیتی گروه های مورد بحث با درجه خشونت کمتر و یا بیشتر روبرو هستند. هر چه جامعه بسته تر، روستائی تر و سنتی تر باشد، خطر استفاده از خشونت برای اعمال سلطه زنان شدیدتر خواهد بود.

وضعیت زنان ایرانی را چگونه می بینید؟

در میان گروه بندی زنان سکولار طبقه متوسط و مدرن شهری ایران منابع قدرت زنان نسبتا بالاتر است. امری که باعث می شود تا خشونت در میان آن ها از آن شدت و گستردگی برخوردار نباشد که مثلا در خانواده های روستائی یا کارگری به چشم می خورد. تحقیقات نشان می دهد رویکرد به خشونت در طبقات اجتماعی محروم گسترده تر است و اتفاقا مردان کارگر که از دیگر امکانات اعمال قدرت علیه زنان برخوردار نیستند، بیشتر ممکن است به خشونت روی بیاورند.

به طور کلی گروه های تحصیلکرده جامعه رفتاری نسبتا برابری طلبانه دارند و خشونت در آنها کمتر است. البته خشونت ابزار سلطه مردان است و در آن گروه ها نیز به کار گرفته می شود. اما در مجموع در خانواده های تحصیلکرده شانس برابری مردان و زنان بیشتر است. نه فقط زنان تحصیلکرده از منابع قدرت و اعتماد به نفس بیشتری برخوردارند و خشونت را کمتر تحمل می کنند بلکه مردان تحصیلکرده نیز نسبت به مردان طبقات پائین تر اجتماعی یا مردان سنتی تر می توانند با توجه به آشنائی با ارزشهای برابری طلبانه زنان و مردان به اصطلاح اندکی "فمینیزه" شده و ملایم تر باشند.

به لحاظ آماری در میان مردان تحصیلکرده استفاده از خشونت برای اعمال سلطه کمتر هست. به این ترتیب زنان ایرانی طبقه متوسط مدرن شهری ایران به ویژه آن ها که در غرب بسر میبرند از امکان، جرأت و قدرت بیشتری برای واکنش برخوردارند. در درون جامعه ایران نیز به رغم تمام محدودیت هایی نظام پدرسالاری دینی و نابرابری های جنسیتی، توقع زن متوسط شهری ایرانی از روابط خانوادگی بالاتر است و کمتر به خشونت تن می دهد.

در کارزار یک ملیون امضا تاکید بر روی تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان است. شما فکر می کنید که اصلاح این قوانین چقدر در کاهش خشونت علیه زنان موثر است؟ منظور من این هست که امکان دارد این قوانین هم تغییربکند و روی کاغذ هم بیایند؛ اما با فرهنگ مرد سالاری و پدر سالاری باید چگونه برخورد بشود؟

این یک واقعیتی است که قانون به خودی خود تضمین کننده اصلاح رفتارهای اجتماعی نیست بلکه موقعیت زنان و طرز تلقی فرهنگی را نیز باید تغییر داد. در همین جوامع غربی و از جمله در سوئد که خشونت در آن ممنوع است سالانه ده ها هزار شکایت از خشونت علیه زنان صورت میگیرد. بنابراین تصور این که لغو قوانین خشونت آمیز یا قوانین ضد زنی که به خشونت علیه زنان مشوعیت می بخشند مشکل را حل خواهد کرد نوعی خام اندیشی و ساده انگاری است. اما از این به این نتیجه نمی توان رسید که قوانین اهمیت ندارند. قوانین از دو منظر مهم هستند. یکی آن که قوانین پیام دهنده آن هستند که در جامعه چه چیزی نرم و ارزش است و چه چیزی نیست. اگر در جامعه ای خشونت علیه زنان حتی جرم تلقی نشود و حتی قانون هم آن را به رسمیت بشناسد، خطر به کارگیری خشونت در آن خیلی بیشتر خواهد بود. در حالی که اگر جامعه خشونت را غیر قانونی کند و آن را جرم بخواند، منــابع قدرت زن برای مقابله باخشونت مرد افزایش خواهد یافت. در واقع قانون به جامعه پیام می دهد که خشونت امری غیر قانونی و کجروی اجتماعی و قابل مجازات است واین باعث می شود که زنان بیشتر بتوانند با استفاده از قانون در برابر مردان ایستادگی کرده و با خشونت مقابله کنند.

به این ترتیب مهم است که خشونت در قانون - هم به عنوان یک منبــع جبـــری قــدرت (قانون هم یک قوه قهر است) و هم به عنوان یک منبع ارزشی قــدرت - ممنوع شود. یعنی زن کتک خورده بتواند به لحاظ قانونی شکایت بکند، مرد را به زندان بیاندازد و یا او را با مجازات دیگری روبرو سازد. بنابراین تغییرات قانونی چه از اینرو که نشان دهنده بخشی از ارزش های جامعه است و چه به لحاظ آن که نوعی قــدرت جبری است مهم است. از این رو لغو قوانین ضد زن و خشونت آمیز در قانون اساسی ایران به خودی خود نیز امری مثبت است. از این نظر من کمپین یک میلیون امضا را بسیار مثبت می دانم.

مصاحبه گر: پریسا احمدیان از رادیو رسانه

(این نوشته متن ویرایش شده مصاحبه رادیو رسانه در 23 نوامبر است).