روزهای هجران و بی دلی آغاز شد
دوباره به پنجره خیره میشوم و مدتها در سکوت فریاد میزنم
دوباره به آسمان می نگرم و اخم می کنم
لحظه ای بعد چشمانم را می بندم او را به یاد می آورم و لبخند می زنم
او را در کنارم احساس می کنم
زیرچشمی نگاه سریعی به من می اندازد
به سرعت حرف می زند و از همه چیز صحبت میکند
بدون نگاه حرکاتم را زیر نظر دارد گویی حجابی در نگاه دارد
اگر حرفش قطع شود احساس میکنم که دلتنگ است
سرم را برمیگردانم و لبخندی به او میزنم و آهی در دل میکشم
تمام توجه اش به من است و نگران اینکه مبادا در نگاهش بلغزم
نگرانی همواره در چهره اش موج میزند
چنانکه این احساس او را از خود بی خود میکند
زندگی تحمیلی را دوست ندارد
دلش می خواهد که آزاد باشد
یادش یک لحظه از ذهنم خارج می نشود
فقط می خواهم که صدای او را بشنوم
او زبان است و من گوش
لذتی والاتر از با او بودن در این دنیا نیافتم
دوست داشتم که آزاد باشم ولی با هم......