نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: خانه ي مهتابي

  1. #1
    کاربرسایت M.MEDICAL آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۶-۱۷
    نوشته ها
    1,351
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    خانه ي مهتابي

    به نام او كه رحمان و رحيم است
    از كوچه پس كوچه هاي تنگ و تاريك محله باسرعت گذشتم .
    دلم شور مي زد ، هول و هراسي قلبم را مي فشرد ، نفسم به شماره افتاده بود ، نمي دانستم به كجا مي روم ؟ چرا مي روم ؟ عاقبت چه مي شود ؟ خدا خدا مي كردم هرچه در انتظارم است خير باشد و بس .بلاخره به خانه ي موردنظر رسيدم . لحظه اي درنگ كردم ، نفس عميقي كشيدم و با دستاني لرزان زنگ را به صدا در آوردم .
    خانمِ خوش اخلاق مهرباني با گرمي در را به رويم گشود و بلافاصله گفت ورودي 10 هزار تومان است . كمتر نمي شود بدهي اما بيشتر هرچه بخواهي مي تواني بدهي .
    گيج وحيران پول را داده وارد شدم . سالن پر از خانم هاي متشخص و با كلاس بود . آنها به محض ديدنم از رنگ پريده و نگاه نگرانم فهميدند كه من از همه چيز بي اطلاعم . پس بي معطلي يك صدا خنديدند . بيشتر ترسيدم.... يكي از آنها گفت ظاهراً نمي داني ما كه هستيم ، چرا اين جا جمع شده ايم و از همه مهم تر چرا ورودي مي گيريم ! با آرامي سرم را به علامت تأييد كلامش تكان دادم . ديگري گفت : نترس عزيزم ، براي كار خلاف نمي خواهيم .سومي وسط حرفش پريد و آرام گفت : ماهي يك بار در خانه اي جمع مي شويم ، قسمتي از چند آيه ي قرآن را ترجمه و تفسير مي كنيم ، برخي از روايات ائمه ي معصومين را بيان مي داريم و يكديگر را به تقوا و پرهيزگاري و خدمت به خلق خدا توصيه مي كنيم . اما پول ها را هر دفعه به نيتي خاص جمع آوري مي كنيم . گاهي براي آزاد كردن يك زنداني كه زير ِ ديِن ديه اي كمرش خم شده ، گاهي براي بيماري قلبي يا كليوي كه توان پرداخت هزينه ي بيمارستان را ندارد ، گاهي براي جهيزيه ي دختري كه خانواده اش توان مالي ندارند ، گاهي براي فراهم كردن سرمايه اي اندك تا جواني از بيكاري رهايي يابد و گاهي ....
    خلاصه هر بار براي هدفي مقدس به اميد كسب رضاي الهي و عنايت امام زمان دور هم جمع مي شويم و به حمد خداوند مهربان تا كنون نيز موفق بوده ايم .
    نفس راحتي كشيدم ، تازه فهميدم چرا همكارم تا اين حد مصّر بود كه اين جا بيايم شايد مي خواست با روح هاي آزاد و شاد ، روح هاي زيبا و دوست داشتني روبرو شوم و دريابم همه ي زندگي پيچيده شده در پيله ي خودخواهي ها و نفس پرستي ها نيست .
    همه چيز به من ، خانه ي من ، همسر من ، پست و مقام من ، پول من ، بچه ي من ، .... ختم نمي شود . چيزهاي ديگري هم هست كه رنگ و بوي خدايي دارد . چيزهايي كه روح انسان را از زندان تن رهايي مي بخشد . فكرش را در آسمان خوبي ها پرواز مي دهد . وجدانش را از تاريكي هاي وهم و خيال بيرون مي آورد ، دست و پايش را از غل و زنجير هاي دنيا پرستي آزاد مي سازد و به او مقام انسانيت مي بخشد .... دقايقي به سكوتي آرام بخش گذشت . آنگاه باذكر صلوات بر حضرت محمد (ص) و خاندان پاكش جلسه شروع شد....
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]* اللهم عجل ولیک الفرج*
    از دوست به غیر از دوستي، حاجتی نمی خواهم[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  2. #2
    کاربرسایت M.MEDICAL آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۶-۱۷
    نوشته ها
    1,351
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    پاسخ : خانه ي مهتابي

    خانه ي مهتابي 2

    به نام او كه هرچه هست از او است

    شب بالهاي سياهش را بر پهنه ي شهر گسترانده بود . ستارگان چشمك زنان چون نقطه هاي كوچك سفيدي صفحه ي تيره ي تاريكيها را مي آراستند، گوئي هستي بدنبال راه گريزي بود تا قلب سياهي را بشكافد ،شايد به نور و روشنائي دست يابد.
    در اين بين زني شتابان پر از هيجان از خانه ي مهتابي خارج شد
    با گام هايي بلند و استوار به طرف مقصدي معلوم رهسپار گشت .دلش مي خواست به جاي پا ، دو بال داشت تا نه تنها در آسمان خيال بلكه در دل دنياي خاكي به پرواز در مي آمد تا زودتر به احمد مي رسيد و خبر مسرّت بخش را به او مي داد دلش مي خواست اولين كسي باشد كه برق شادي را در چشمان بي رمق او مي بيند و گل لبخند را بر چهره ي رنگ پريده و خسته ي او مي شكوفاند .زمان به سرعت سپري شد به خانه ي احمد رسيد .نفس عميقي كشيد .با شادي زنگ را به صدا در آورد .احمد در را به روي او گشود .زن شتابان پرسيد مادربزرگ هست ؟؟ گفت: بله .باهم نزد او برويم .خبر مهمي دارم .احمد پذيرفت ....زن درحالي كه ميخنديد به مادربزرگ احمد گفت : ديگر نيازي نيست سبزي پاك كني تا كمك خرج احمدباشي . احمد !تو هم نياز نيست روزها كارگري كني و شب ها درس بخواني ، اين ماه مبلغ قابل توجهي به نيت شما دو نفر جمع شده با آن زندگيتان عوض مي شود ، رنگ خوشي و خوشبختي را مي توانيد ببينيد .
    اشك در چشمان احمد حلقه بست .با صدايي بغض آلود بريده بريده گفت : من از توجه شما و زحمتهايي كه براي مان مي كشيد سپاس گذارم .... اما
    درست است كه فقط 14 سال دارم .
    درست است كه پدر و مادر ندارم .
    درست است كه بايدبراي زنده ماندن و زندگي كردن همانند آدم بزرگ ها بجنگم.
    درست است كه دست هايم توان مقابله با مصيبت ها و سختي هاي دنيا را ندارد .
    درست است كه حقارت و بدبختي هم سفره ي من شده است .
    درست است كه ......
    اما من از خيلي ها خوشبخت ترم . من بسيار چيزها دارم كه بعضي از دوستانم ندارند .
    مثلاً همين حسن ، خانه شان دو كوچه پايين تر از ماست . نه مثل من ، دوستي چون شما دارد .... نه مادر بزرگي مهربان چون بي بي .... و نه پاهايي براي راه رفتن ...
    با صندلي چرخ دارش ساعت ها در دكه ي روزنامه فروشي كار مي كند تا مخارج زندگي خود و برادرش ، اين تنها يادگار و باقيمانده ي خانواده ي كوچكش را تأمين كند . البته او قلبش مثل آيينه صاف است ، مثل خورشيد نوراني است ، مثل شبنم لطيف است ، مثل گل سرخ دوست داشتني است .
    همه چيز را زيبا مي بيند . هميشه شاكر است . شكراً لله لحظه اي از وجود او محو نمي شود چه خوب است ا ين مبلغ را به او دهيد .
    زن مات و متحير او را نگاه كرد . باور ش نمي شد درست مي شنود يا نه ، با آرامي گفت : ولي تو و مادربزرگت زندگي تان پر از سختي و مشكلات است .....
    احمد لبخند ملايمي زد و گفت : ما دو تا از چراغ قرمز عبور كرده ايم چون نور سبز امامت راهمان را روشن كرده است . در تنگ ناي زندگي اين آقا امام زمان (عج) است كه دستمان را گرفته و مي گيرد ، نگاهمان مي كند و مواظبمان است ، پس از فقر ، از بيماري ، از تنهايي ، از غربت و بي كسي نمي ترسيم ، نمي هراسيم ، نمي گريزيم ....
    زن درحالي كه احمد را مي ستود گفت : فوق بر ٍ برٌ


    خوشا به حالت احمد ، خوشا به حالت .
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]* اللهم عجل ولیک الفرج*
    از دوست به غیر از دوستي، حاجتی نمی خواهم[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •