صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 23

موضوع: فلسفۀ آفرینش

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    فلسفۀ آفرینش

    چیست این کوزه ؟ تن ِ محصور ِ ما !
    واند آن « آب ِ حواس شور ما » !

    ای خداوند این خُم و کوزه ی مرا
    در پذیر از فضل الله اشتری

    کوزه ای با پنج لوله ، پنج حس
    پاک دار این آب را از هر نجس

    تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر
    تا بگیرد کوزۀ ما خوی بحر

    بیایید به انسان بنگریم و به انسان بیندیشیم ، که اندیشیدن سرآغاز هر تلاشی است.
    بیایید انسان را آن گونه که می تواند باشد، نه آنگونه که هست ، مطرح کنیم.
    بیایید با دیدی وسیع تر و ابعادی گسترده تر به حیات آدمی بنگریم.
    بیایید از بازیگری های چند گانه ی خود در قلمرو هستی بکاهیم تا به تماشاگری حیات واقعی انسان ها بپردازیم.

    بیایید تا قبل از اینکه طومار حیاتمان برچیده شود کمی هم در باره ی حقیقت حیات و مرگ بیندیشیم .
    مگر نه اینست که به هر چه بیندیشیم در قلمرو زندگی است، پس چرا در باره ی « خود ِ زندگی » نمی اندیشیم ؟!
    براستی عجیب است که انسان به همه چیز می اندیشد جز به زندگی خودش .

    اگر حیات را جدی می گرفتیم و در جستجوی یافتن فلسفه ای برای آن می بودیم.
    اگر « هدف ِ زندگی » را « وسیله ی زندگی » تلقی نمی کردیم و شئون زندگی را نیز هدف قرار نمی دادیم.
    اگر می کوشیدیم تا فلسفۀ حیات را پشتوانه ای برای « وجدان و امور درونی » - که سرآغاز هر گونه انسان سازی است - قرار دهیم .

    اگر ماده و ماده گرائی را « منشاء هر گونه تلاش فکری و عملی » نمی دانستیم .
    اگر نمی کوشیدیم تا تمامی جهات و مظاهر زندگی را با « اصالت ماده » توجیه کنیم .

    اگر متفکرین بزرگ تاریخ می کوشیدند تا « طعم واقعی ِ حیات ِ ایده آل » را به انسان های نابسامان قرون و اعصار بچشانند.
    اگر دمی به خود می آمدیم و این چنین با اصول ثابت طبیعت انسانی ، که در قلمروهای سه گانه ی « فردی ، اجتماعی و الهی » قرار گرفته و جلوه گاه حیات اصیل آدمی است ، بازی نمی کردیم .

    و اگر انسان در سیر تاریخ می کوشید تا حیات ایده آل را برای خود مطرح کند
    ، هرگز با این همه بن بست برخورد نمی کرد :
    بن بست اضطراب ،
    نابسامانی های فکری و روانی،
    فقر و جنایت و ...

    پژوهشگران علوم اجتماعی کوشیده اند تا تمامی مسائل فوق را با مبانی افتصادی و اجتماعی « توجیه » کنند.
    اما اگر این دانشمندان زحمتی به خود می دادند و به بررسی « طبیعت ِ انسانی » و « امکانات وجودی انسان » می پرداختند ،
    در می یافتند که منشاء بسیاری از نابسامانی های فردی و اجتماعی به این موضوع مربوط است که :
    انسان امروزی نمی داند اصلا چرا و برای چه زندگی می کند؟ از کجا آمده و برای چه آمده و به کجا می رود.

    آیا مگر سوالاتی اصیل تر از این سوالات هم یافت می شود؟
    از کجا آمده ایم ؟
    برای چه آمده ایم ؟
    به کجا می رویم ؟

    سوال اول مربوط به « منشاء زندگی » ،
    سوال دوم مربوط به «فلسفۀ زندگی» ،
    و سوال سوم مربوط به « سرانجام زندگی » یا « فلسفۀ مرگ » است.

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    در جستجوی فلسفه ی آفرینش

    غروب است ، غروبی حیرت انگیز!
    بر روی تپه ای نشسته ام و با حالتی تحیر آمیز به اطراف خود نگاه می کنم ، از یکسو چشمان خود را به دشت ها دوخته ام ؛ دشتها و صحراهائی که بوته ها و علفزارهای آن نمائی خاص به طبیعت داده است . از دیگر سو به رودخانه می نگرم و صدای جریان آب ، که از نقطه ای نامعلوم سرازیر شده و مسیرهای مارپیچ خود را برای رسیده به مقصدی طی می کند.
    نگاه خود را از دشت ها و جنگلها و پستی و بلندیها برداشته و بر آسمان می دوزم ؛ به فضائی که هر چه به آن می نگرم ، نه آغازی برای آن می یابم و نه پایانی.
    چشمان خود را به قطعاتی از ابرها انداخته که آرام آرام از یک سو به سوئی دیگر در حرکتند.

    نگاه خود را به جاده ای باریک و خاکی می اندازم و تنی چند از مرد و زن و پسر و دختر را می بینم که با کوله بارهای خود جاده را طی می کنند تا قبل از تاریکی به منزل هایشان برسند.
    در چند قدمی آنان نیز طفل خردسالی را می بینم با چند کتاب که در زیر بغل گرفته و از مدرسه بسوی منزل در حرکت است.

    ساعتی است که در فکر فرو رفته ام . در این اندیشه که این تکرارها از کی و کجا شروع شده است؟
    هر چه پیش می روم ، نمی توانم برای آن آغازی را در نظر آورد؛
    هر چه می اندیشم در می یابم که حتی از آن اعماق تاریک ِ تاریخ نیز آدمی زادگان با طلوع فجر از خواب برمی خواستند و با و خوردن و آشامیدن و ... روز را به پایان می رساندند تا با تاریکی شب به بسترها خزیده و به خواب روند .
    و هر روز را با تکرار روز پیش به پایان برند ....

    و در گیر و دار ِ این تکرارها : عشق ورزی ها و نفرت ها ، جنگ ها و صلح ها ، عبادت ها و بندگی ها ، نشیب ها و فراز ها ، بدبختی ها و خوشی ها ، غم ها و شادی ها ، بیماری ها و سلامتی ها ، درگیرند ، تا اینکه سرانجام دفتر حیاتشان بسته شود.

    ساعتی بعد ، آنچه را که از نظر گذارنده ام ، به نهانخانه ی عقل برده و از خود سوال می کنم :
    این آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟!
    از کجا آمده ام ؟ برای چه آمده ام ؟ به کجا می روم ؟

    اینهاست آن سئوال هائی که هر انسانی گهگاه در طول زندگی خود مطرح می کند و گمان نمی رود سوالاتی از این اصیل تر و اساسی تر برای انسان ها درسیر تاریخ مطرح شده باشد .

    در اوستا ، « زردشت » این گونه از « فلسفه ی آفرینش » سخن به میان آورده است :
    « ای آفریننده ی بزرگ و دانا ، از راه خرد و بینش الهام ، راز پدید آمدن ِ آفرینش را از روز اول به من بیاموز تا حقیقت را به مردم جهان آشکار سازم »
    (گات ها ، سروده های زردشت ، ص 55 )
    یا : « پرودگارا « روان ِ آفرینش » به درگاه تو گله مند است ، برای چه مرا بیافریدی؟ چه کسی مرا کالبد هستی بخشید ؟ »
    (کتاب فوق ، ص 59)

    « سانتهیلر » در مقدمه ی علم الاخلاق ، از ارسطو چنین نقل می کند:
    « کسی با خود به مبارزه برخاسته است که نمی خواهد بداند از کجا آمده است و آن « ایده آل ِ مقدسی » که بایستی نفس خود را برای رسیدن به آن ایده ال تربیت نماید چیست ؟»


    از نظر ارسطو « شناخت معماهای آفرینش » اساسی ترین مسئله برای انسان است و کسی که نمی خواهد بداند از کجا آمده و چه باید بکند تا شخصیت خویش را به رشد و کمال برساند ، با خویشتن ِ خویش به مبارزه برخاسته است .
    نکته ی قابل اهمیت در سخن ارسطو این است که وی رابطه ی دقیقی میان « شناخت هدف آفرینش » و « تربیت و سازندگی انسان » برقرار می داند .
    شکی نیست که اساسی ترین مسئله در تربیت ، وجود آرمان و ایده آل است ، زیرا تنها با داشتن آرمان و هدف است که انسان می داند که « چه باید بشود » و به ناگزیر « چه باید بکند » و کدامین ایده آل و آرمان می تواند برای انسان مفیدتر از فلسفه ی آفرینش باشد!

    خیام نیز این گونه از معمای آفرینش سخن می گوید :
    از آمدنم نبود گردون را سود - وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
    وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود - کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

    شمس تبریزی نیز به مریدان خود چنین سفارش می کند :
    « در بند ِ آن باش که من کیم ؟ و چه جوهرم ؟ و به چه آمده ام ؟ و به کجا می روم ؟ و اصل من از کجاست ؟ و این ساعت در چه ام ؟ و روی به چه دارم ؟ »
    ( مقالات شمس تبریزی - ص 192 )

    موریس مترلینگ این گونه فلسفه ی آفرینش را مطرح می کند:
    « از بزرگترین و مرموزترین اسرار جهان و اسرار زندگی ما این است که : چرا ما را به وجود آوردند ؟ » !

  3. #3
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    موریس مترلینگ:
    از بزرگترین و مرموزترین اسرار جهان و زندگی ما این است که چرا ما را به وجود آوردند ؟
    دستگاه آفرینش با این قانون بزرگ و با این جهان بزرگ که در آن یکصد هزار کهکشان مانند دنیای ما وجود دارد ،
    چه احتیاجی داشت که من و شما را بیافریند؟!
    و اگر من و شما نبودیم ، به کجای دنیا برمی خورد؟
    و اگر قبلا این کره ی خاکی - که ما روی آن زندگی می کنیم - نبود ، چه زیانی به آفرنیش می رسید؟!
    (مجله هنر و مردم ، شماره 139 ، ص 51 )

    مشاهده ی جهان هستی با هزاران هزار کهکشان و سحابی هایش ، و نظم و هماهنگی دقیقی که بر امام اجزاء آن حکمفرماست ، هر انسان اندیشمندی را به شگفتی وامی دارد.
    و همین « حیرت در هستی » است که انسان را به « اساسی ترین سوال از دستگاه خلقت » می کشاند .
    مترلینگ نیز بر اثر این حیرت ، در این اندیشه است که اسرار ِ جهان ِ هستی چیست ؟
    و نقش انسان در کارگاه بزرگ ِ وجود کدام است ؟
    و آیا خلقت او در این میان نقش موثری داشته است یا نه ؟

    ژان فوارستی ، افتصاد دان آلمانی چنین می گوید:
    « هر چه ترقی بیشتر می شود ، این سوال برای انسان مطرح می شود که : چرا به دنیا آمده و چرا باید بمیرد و منظور از آمدن و رفتن چیست ؟ »

    این سخن از دیدگاه یک اقتصاد دان، که در شناسائی های خود تنها به مسائل مادی و کالا و سرمایه و کار و ... می اندیشد ، قابل ملاحظه است که می گوید هر چه ترقی ِ انسان مادی بیشتر می شود و انسان بر طبیعت تسلط می یابد و نیروهای آن را تسخیر می کند ، و به رفاه بیشتری می رسد ، باز هم سوال از فلسفه ی آفرینش مطرح است ، و این ترقی های مادی نمی توانند جای آن را بگیرند و این نیاز اساسی انسان را ارضاء کنند.


    الین کارول کارکالتیس می گوید:
    « بشر در طول تاریخ ، همیشه با خود اندیشیده : از کجا آمده ام ؟ برای چه آمده ام؟ به کجا خواهم رفت ؟
    صدها کتاب ِ ماوراء الطبیعه در این سه سوال بحث کرده اند .
    معمای وجود چیز تازه ای نیست و از بدو خلقت مورد نظر بوده و بشر در حل آن کوشیده است »

    کارکالتیس به این نکته به خوبی اشاره کرده است که سوال از فلسفه آفرینش سوال تازه ای نیست و همواره برای انسان ها مطرح بوده است .
    از همینجاست که می گوییم این سوال ریشه ی « درون ذاتی » دارد ، نه برون ذاتی.
    مطالعات و تحقیقات فراوانی هم که برای شناخت « معمای آفرینش » انجام گرفته ، حاکی از ارزش و اهمیت آن است.

    اوژن یونسکو نیز در برابر معمای وجود ، این گونه می اندیشد:
    « انسان وقتی به طور مجزا و فردی ، خود را با جهان هستی رویاروی می کند و صادقانه و بدون آنکه نیازی به بازگو کردن برداشت های ناشی از این رویاروئی باشد ،
    می اندیشد ،
    با شگفتی ِ بسیار جلوه های تجریدی آن را تحسین می کند،
    و به اعتبار ذهنیت خویشتن ِ خویش ، با مفهومی که ژرفائی را القا می کند،
    از خود - یا نمی دانم چه کسی ! - می پرسد :
    مفهوم ِ این همه چیست ؟!
    این سوالی است که در فلسفه ریشه دارد و ذهنیت و درونمایگی ِ آن به طور غریبی دل مشغول کننده است ؛
    می پرسید و نمی دانید از چه کسی !!
    فقط پرسشی است که وجود دارد و در ذهن پویای شما واقعیتی از اعتبار و ارزشی مفهوم گرایانه می گیرد.
    سوالی در حال و هوای معنی ، دلیل و علت و معلول ، یک ناشناخته متافیزیکی که شما را به سوی افکار و تصورات متافیزیکی رهنمون و جسمیت وجودی گرفته اند.
    منظورم این است که چرا بعضی چیزها وجود دارند . چرا به جای نبودن ها و بودن ها وجود دارند؟ ... »

    به نظر یونسکو انسان در برخورد با جهان و موجودات زمینی این اندیشه ی متافیزیکی بر ذهنش خطور می کند که چرا انسان و جهان به وجود آمده است؟
    برای آنکه انسان بتواند زندگی کند ، باید اینگونه سوالات متافیزیکی را برای خود مطرح کند.
    به نظر وی ، شناخت و پذیرش مسائلی چون فلسفه ی آفرینش و معمای مرگ ، به انسان ها این قدرت را می بخشد تا با یکدیگر مهربانتر و صمیمی زندگی کنند.

    در اینجا باید یک سوال را مطرح کرد ، و آن اینکه آیا بشریت در سیر تاریخی خود به جواب صحیح و منطقی ِ سوالات فوق رسیده است یا نه؟

  4. #4
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    اين خدا ، خود را در هارمونی منظم آنچه که وجود دارد و در داخل قوانين و فرمول هاي رياضي نشان میدهد. يك نمونه تحسين برانگيز از اين قوانين عدد في( نسبت الهي) است .
    عدد في از دنباله فيبونانچي مشتق شده است .
    ...و0,1,1,2,3,5,8,13,21,34,55

    هر جمله برابر است با مجموع دو جمله قبل و مهم تر اينكه خارج قسمت هر دو جمله كنار هم برابر با عدد في يا همان 1.618 است .
    حيوانات ، گياهان و حتي انسانها همگي با دقتي بسيار بالا وجوهي از ضرايب في ميباشند . بعنوان مثال :
    دريك كندوي عسل هميشه تعداد زنبورهاي ماده از نرها بيشتر است . اگر تعداد زنبورهاي ماده را به نر تقسيم كنيم يك عدد ثابت بدست ميآيد كه همان عدد في است .
    تخمه هاي آفتابگردان به شكل مارپيچ هاي روبروي هم رشد ميكنند . نسبت قطر هر دايره به دايره بعدي عدد في است .
    استخوان هاي بدن انسان همه با ضريب عدد في با هم تناسب دارند . فاصله سر تا زمين را تقسيم بر فاصله شكم تا زمين نمائيد عدد في بدست مي آيد . فاصله شانه تا نوك انگشت تقسيم بر فاصله آرنج تا نوك انگشت عدد في است . مفاصل انگشتان ... تقسيمات ستون فقرات و ...
    اولين كسي كه اين تناسبات بدن انسان را اندازه گيري نمود لئوناردو داوينچي است و آنها را در اثر بزرگ خود " مرد ويترووين " به تصوير كشيد .
    به نظر شما با وجود اين قوانين ابدي الهي بازهم به كتاب احتياجي است ؟

  5. #5
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    آیا بشریت در سیر تاریخ خود ، به جواب صحیح و منطقی ِ سوالات فلسفی رسیده است ؟


    در پاسخ به این سوال باید اندکی تامل کرد ،
    زیرا اگر بگوییم آری ،
    پس با این همه نفی های زندگی و هستی که در طول تاریخ وجود داشته است ، چه کنیم ؟
    و اگر بگوییم نه ،
    در برابر « وجدان ِ تاریخ » که انسان هائی را نشان می دهد که واقعا « طعم واقعی فلسفه ی زندگی » را چشیده اند ، شرمنده خواهیم شد.

    پس بهتر است بگوییم :
    به جز اندکی محدود ، اکثریت قریب به اتفاق انسان ها ، به پاسخ صحیح و اساسی برای « سوالات سه گانه ی معمای آفرینش » نرسیده اند .

    همچنین بدون هیچ گونه مبالغه باید افزود که یکی از اساسی ترین علل دردهای بشری نیز - در کلیه ی دوره های تاریخی - عدم دسترسی و بی توجهی به همین مسائل بوده است.

    با این وجود ، آیا « متفکران و اندیشمندان ِ صاحب رسالت تاریخ » توجه دقیق به این موضوع داشته اند ؟
    اگر « استثناءها » را کنار بگذاریم ، با کمال تاسف ، باید پاسخ « نه » را بدهیم !

    گذشته از آن ، آنهائی هم که در عصر حاضر در بارۀ حیات انسان ها ساعاتی به تفکر و تامل پرداخته اند ، کوشش هایشان برای « بررسی ِ موقعیت انسان ها در عرصه ی هستی » ،
    نمایشگر این واقعیت است که بیشتر « بازیگر » بوده اند تا تماشاگر !
    و در نتیجه به جای رسیدن به فلسفه ی واقعی ِ حیات ، سر از « نفی ِ » آن که « فلسفه ی پوچی » است ، در آورده اند .

    امروزه اگر پژوهشگری به بررسی « تناقضات » و « بازیگری هایشان » بپردازد ،
    با عباراتی نظیر : « جبر تاریخ » و « تحول و پیشرفت » و ....
    به انگیزه ی « انحطاط فکری » ! او را ترد می کنند و فریاد برمی آوردند که این حرف ها برای دوره ربانی و فلسفی است که بشر هنوز به شناسائی ِ واقعی طبیعت و شناخت روش های علمی دست نیافته بود.

    از آنجا که این موضوع صرفا در قلمرو « تحقیقات فلسفی » است ، نه کاوش های علمی ،
    ناچار فلسفه باید در این زمینه به بحث و بررسی بپردازد. اما آیا فیلسوفان تا به حال در این باره به گونه ای اساسی اندیشیده اند ؟
    در بین متفکران گذشته و معاصر ، صرفا عده ی معدودی کوشیده اند تا از قلمروی « شناخت های انتزاعی فلسفه » بیرون آمده و به بررسی این مسئله بپردازند.

    در بین نظریات ِ فلسفی ِ دکارت ، کانت ، هگل و برخی دیگر از فلاسفه ، کمتر با طرح و بررسی ِ دقیق این مسئله مواجه می شویم .
    عدم توجه دقیق به این مسئله ی مهم ، موجب شده تا فلسفه از زندگی « جدا » شود و در نتیجه بسیاری آن را چیزی بیهوده بدانند که : در باره ی اموری به بحث می پردازد که امکان شناسائی در باره ی آنها نیست .

    در حالی که هر مکتب ِ فلسفی و هر فیلسوفی که دارای « سیستم فلسفی - انسانی » است ، به ناگزیر باید به این اساسی ترین سوالات بشری پاسخ گوید.

    جای تعجب نیست اگر گفته شود که :
    یکی از علل اساسی شکست «ِ مکاتب بشری » از همین جا ناشی شده که پاسخ این سوالات اساسی را برای بشریت مطرح نکرده اند .

    اگر می بینیم که در قرن اخیر آثار فیلسوفانی نظیر سارتر ، هایدگر و کی یرکه گارد مورد استقبال عموم قرار گرفته است ،
    یکی از دلایل آن ، این است که این فیلسوفان ِ اگزیستانسیالیستی می خواهند تا پاسخگوی معمای آفرینش و مسائل مربوط به زندگی باشند .
    و به عبارت دیگر موقعیت انسان را در هستی روشن سازند ،
    تا انسان بتواند با ایده آل خویش ، راه خود را « انتخاب » کند.

  6. #6
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    در آثار اگزیستانسیالیست ها این مسائل مطرح است:

    انسان چیست ؟

    برای چه به دنیا آمده ایم ؟

    چرا باید بمیریم؟

    رابطه ی انسان با هستی چیست ؟

    آیا هستی دارای ارزش است یا نه ؟

    آیا برای هستی می توان معنا و مفهومی پیدا کرد ؟

    آیا زندگی ارزش زیستن را دارد؟

    آیا انسان آزاد است؟

    آیا انسان باید دست به انتخاب بزند؟
    و ...

    « ویلیام بارت » در این باره می نویسد :
    بهتر است گفته ی پرارزش « هراکلیتوس » را در قرن ششم پیش ازمیلاد ، در « سحرگاه فلسفه » به یاد بیاوریم که : « انسان با آنچه که بیش از همه به آن نزدیک است ، بیگانه است! بر اوست که پیوسته در صدد کشف مجدد آن باشد . »

    این گفته برای اگزیستانسیالیسم شعار خوبی است و علاوه بر امتیازهای دیگری که دارد ، این نکته را روشن می سازد که چرا اگزیستانسیالیست ِ امروزین - هایدگر - این یونانی ماقبل سقراط را نیای ِ واقعی خود در رویاروئی بی واسطه و بدوی با زندگی ِ انسان و طبیعت می داند.
    بدین گونه می بینیم که « فلسفه ی وجودی » از لحاظ قدمت ، اصل و نسب ِ کهنی دارد .

    اگزیستانسیالیسم که در فلسفه ، جنبش نوینی است ،
    در اصل کوششی در جهت بازیافت « معنای کاملا بدوی ِ » فلسفه است.
    در اینجا ، فلسفه فقط کنار هم گذاشتن ِ بعضی گزاره های انتزاعی برای به وجود آوردن نظام نیست.
    فلسفه کوشش ملموسی است که یک فرد زنده ، برای برقراری ارتباط بین خود و زندگی ، در پیرامون خود اعمال می کند.
    به عبارت دقیق تر : « فلسفه وظیفه ای است که هر کس باید خودش انجام دهد . »

    که یر که گارد ، استادان پیرو هگل ِ زمان خود را ، به عنوان « فلاسفه ی فاقد ِ هیچ گونه وجود ِ فلسفی واقعی » به باد حمله می گرفت !
    به این معنی : که اینها برای آموختن ، درارای نظامی از گزاره ها بودند ، ولی خود ِ نظام ، وسیله ای برای فراموش کردن ِ واقعیات ملموس و انضمامی ِ زندگی انسان بود !
    امروزه در امریکا ، یک فیلسوف ، فقط یک « دانشمند حرفه ای » مانند عالمان دیگر است !
    برعکس ، از نظر اگزیستانسیالیسم : « فلسفه چیزی است که باید با آن زندگی کرد » ، و نه فقط دانش که باید به شاگردان آموخت !

    اگزیستانسیالیسم می کوشد که واقعیات اساسی و حتی مبتذل زندگی انسان ، نظیر:
    مرگ ،
    اضطراب ،
    انتخاب ،
    عشق ،
    آزادی ،
    احساس گناه ،
    تمایل پذیرفتن اضطراب و ...
    را به « قلمرو آگاهی های انسان » بکشاند.

    امروزه مفاهیم متداول ِ فلسفه ی آکادمیک آمریکا ، چیزهائی به غیر از این هستند.
    اینها در باره مفاهیم مربوط به « علم ، معرفت و منطق » بحث می کنند .
    به گمان این فلاسفه ، مفاهیم وجودی، به ادبیات و شاید به شعر ، تعلق دارند.
    این « انکار » ! خود شاهدی بر این مدعاست که تا چه حد « یک سنت خاص در میان نخبگان جامعه » ، سعی بر « جدا کردن دانش از زندگی» داشته است !

    حال که یک « فیلسوف » به عنوان یکی از اعضای یک گروه تخصصی در یک دانشگاه دارای یک « شغل » است،
    و حال که این فیلسوف نقش خود را به عنوان کارشناس ِ آن گروه پذیرفته است ،
    در این صورت مجبور استت خود را « وقف مسائل فنی و خاصی » سازد که به نظر می رسد مربوط به « قلمرو خاص کارشناسی او » باشد.

    « تمدن تکنولوژیکی » ما ، به تدریج به پرسش کارشناس کشانده شده است ،
    و فیلسوف ، که خود « مجذوب ِ این تمدن » است ، می کوشد تا هر چه بیشتر « وجود حرفه ای » ! خود را از راه « ابراز ِ شایستگی فنی در مسائل خاص منطق و تحلیل های فلسفی » توجیه کند !
    نتیجه اینکه قسمت بزرگی از فلسفه ی امروزین ، از زندگی فاصله گرفته است.

    از این رو طبیعی است که :
    بسیاری از فلاسفه ی آمریکائی ، به اگزیستانسیالیسم - که با این تمایل به مبارزه برخاسته است - به دیده ی حقارت بنگرند .
    (مجله رودکی ، شماره های 64 و 65 ص 34 و 38 )

  7. #7
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    علت ها و انگیزه های سوال از « فلسفه ی خلقت »

    می دانیم که برای شناخت هر موضوعی ، در نخستین گام باید آن موضوع را درست و دقیق مطرح کرد،
    زیرا بسیاری از اشکالات در شناخت ِ پدیده ها و رویدادهای عینی و ذهنی جهان ِ هستی از اینجا سرچشمه می گیرد که مسئله مورد تحقیق « درست » مطرح نمی شود.

    بنابراین برای شناخت فلسفه ی آفرینش باید در ابتدا علل و انگیزه هائی را که موجب می شوند تا انسان از فلسفه و هدف زندگی بحث کند، بررسی کرد.

    اکثر آنهائی که در باره ی زندگی اندیشیده اند و ره به جائی نبرده اند ، بیشتر به این سبب بوده که نتوانسته اند مسئله را درست مطرح کنند.

    برخلاف این اصل ریاضی که کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه ی مبدا و مقصد ، خطی است مستقیم ،
    مسائل مربوط به انسان را نمی توان با این اصل « حل و فصل » کرد!
    بلکه باید نخست موضوعات فرعی و گوناگونی را مطرح ساخت و سپس به سراغ اصل مسئله رفت.
    از همین رو ما نیز ابتدا به تجزیه و تحلیل این موضوع که در چه شرایطی سوال از فلسفه ی آفرینش برای انسان ها مطرح می شود پرداخته و سپس بررسی می کنیم که در چه موقعیتی پرسش ِ ما به جواب خواهد رسید .

    1- ناپایداری زندگی

    بسیار از افراد انسانی وقتی به ناپایداری و بی بقائی ِ امور زندگی پی می برند، ناگهان سوال از فلسفه ی آفرینش را برای خود مطرح می سازند.
    اینان آن هنگام که متوجه می شوند روزگار غدار و بی وفا است و خوشی ها و شادی های زندگی زودگذر و بی دوام است ، در این اندیشه فرو می روند که : فلسفه ی زندگی چیست ؟ و هدف آفریدگار از خلقت این عالم ناپایدار چه بوده است؟

    اینان می گویند : مگر نه این است که دوران خوش کودکی و خردسالی با آغاز ناراحتی ها و نگرانی های دوران نوجوانی به پایان می رسد؟

    و مگر نه اینکه دوران شور و نشاط جوانی ، با فرارسیدن کهولت و پیری و سرانجام، مرگ ، پایان می گیرد؟

    مگر نه این است که انسان در جائی قرار گرفته که با اجزاء هستی تفاهم و همدلی ندارد؟

    مگر نه این است که در و دیوار ، کوه و دریا ، آسمان و زمین و کهکشان ها ، هیچکدام شایسته ی آن نیستند تا با انسان ارتباط برقرار کنند ؟

    آخر مگر نه این است که اگر پس از غم ها و رنج های فراوان زندگی ، لذت و نشاطی نصیب آدمی شود ، دیری نخواهد پایید که آن خوشی ها از میان رفته و غم و اندوه و رنج و درد جای آن را خواهد گرفت ؟
    بطور کلی به هر چه که در قلمرو زندگی آدمی قرار گرفته بنگریم ، به گونه ای ناپایداری و بی بقائی را در آن می یابیم .

    همین بی بقائی و ناپایداری امور ، گاه آدمیان را در این فکر فرو می برد که :
    حال که هیچیک از خوشی ها و پدیده ها و وقایع زندگی ، دوام و بقائی ندارند ، پس زندگی چه ارزشی می تواند داشته باشد؟
    و از آن گذشته ، فلسفه ی واقعی خلقت ِ جهان هستی چیست ؟

    باید در نظر داشت ، کسانی که بر اثر ملاحظه ی ناپایداری زندگی به طرح سوال فلسفه ی زندگی می پردازند، سوالشان « اصیل » نیست ! و تنها حالتی گذرا دارد .
    زیرا اینان در واقع جویایا خوشی و شادی های پایدار هستند ، بنابراین اگر لذایذی بتواند جای خوشی های از دست رفته ی آنها را بگیرد، دیگر جویای شناخت فلسفه ی آفرینش نخواهند بود !

    البته ناپایداری و بی دوامی امور ، وسیله و محرک خوبی برای طرح سوال فلسفه ی آفرینش است ،
    به شرط آنکه « مقدمه ای برای شناخت موضوع » باشد ، نه آنکه « مانعی » بر سر راه زندگی و راهیابی به هدف آن .

  8. #8
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    2- معمای مرگ !

    سرانجام ِ زندگی آدمی ، چه به خوشی گذرد و چه به ناخوشی و درد و رنج، مرگ است و نیستی .
    راست گفته اند که « تنها داستان واقعی » در دفتر زندگی بشر ، « مرگ » است و بس !

    کیست که لحظاتی به سرانجام حیات خویش نیندیشیده باشد و با ترسیم ِ چهره ی مرگ در ذهن خویش ، از قیافه ی هولناک آن بر خود نهراسیده باشد؟
    کیست که مرگ یاران و دوستان خود را به چشم ندیده باشد و با دست خود عزیزی را به خاک سرد گورستان نسپرده باشد؟
    کیست که در جستجوی زندگی طولانی تر نکوشیده باشد؟
    و کیست که آرزوی زندگی ابدی را در سر نپرورنده باشد؟

    آری ، آن هنگام که آدمی به پایان ِ زندگی خود می نگرد و به « بن بست مرگ » ! برخورد می کند،
    در این اندیشه فرو می رود که :
    چرا آفریده شده ام ؟
    و چرا باید پس از مدتی تحمل رنج و درد و غم ، کارنامه ی عمرم بسته شود ؟
    آیا نمی شد که از ابتدا دفتری به نام زندگی گشوده نمی شد تا سرانجام با مصیبتی به نام مرگ بسته شود؟
    آیا براستی این « بازیچه » که نامش زندگی است ، و پایانش مرگ ، هدف و غایتی دارد؟

    آخر چگونه می توان تصور کرد که « کوزه گر ِ دهر » که چنین جام ظریف و پرنقش و نگاری را ساخته است ، نهایتا آن را با بیرحمی تمام بر زمین بزند و بشکند؟!

    ما که قرار است به ناچار یک روز از این سرای خاکی رخت بربندیم ، اصلا چرا باید بیاییم ؟
    و اصلا چرا باید به این دنیا دل ببندیم و علاقه مند شویم ؟
    و چرا باید بالاخره از وابستگی ها و دلبستگی های خود دست شسته و به سینه ی تنگ و تاریک گور پناه ببریم ؟!

    دارنده چو ترکیب طبایع آراست - با از چه سبب فکندش اندر کم و کاست ؟
    گر نیک آمد ، شکستن از بهر چه بود ؟ - ور نیک نیامد ، این صور عیب کراست ؟!

    بسیاری از انسان ها را دیده ایم که در طول زندگی خویش نسبت به معمای آفرینش بی تفاوت بوده اند . اما وقتی با مرگ یکی از عزیزان خود مواجه شده اند به ناگاه در این اندیشه و حیرت افتاده اند که :
    فلسفه ی آفرینش چیست ؟

    سوال ِ اینان از فلسفه ی زندگی و آفرینش ، در حقیقت حالتی گذرا داشته که با فراموش کردن و غافل شدن از مرگ یاران خویش ، این سوال نیز از اندیشه شان محو و ناپدید می گردد.

  9. #9
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    3 - شکست در اهداف زندگی

    برای برخی آدم ها سوال از آفرینش هنگامی مطرح می شود که در هدفگیری های خویش با شکست مواجه شده باشند.

    گذران و تکامل زندگی ، مستلزم آن است که انسان در زندگی هدف هایی نسبی - که در واقع فقط وسیله هستند و نه هدف ِ اصلی ِ زندگی - برای خود در نظر بگیرد و برای رسیدن به آنها بکوشد.

    اما متاسفانه افراد انسانی بجای آنکه این هدف های نسبی را به عنوان « وسیله ای برای رسیدن به اهداف آفرینش » در نظر گیرند، آنها را « هدف مطلق زندگی » به حساب آورده و به آن با تمام وجود عشق می ورزند !

    و ناگزیر ، هنگامی که در رسیدن به این اهداف نسبی با شکست مواجه شوند ، حیاتشان رنگ باخته و زندگی شان چهره ای تیره و تار به خود می گیرد .

    باید در نظر داشت که :
    مطرح شدن سوال از فلسفه ی خلقت ، بستگی به « نوع هدفگیری » دارد .
    بطور مثال : آیا فردی که مسافرت به نقطه ای معین را در زمانی مشخص هدف خود قرار می دهد ، اگر نتواند به هدف خویش برسد ، احیانا ممکن است لحظاتی در این اندیشه فرو می رود که زندگی چه معنا و مفهومی دارد و هدف آدمی در عرصه هستی چیست ؟
    برای چنین فردی ، اگر زمانی بگذرد و هدفی دیگر جایگزین مسافرت شود ، این سوال دیگر مطرح نخواهد شد .

    در حالی که فردی که ثروت یا دانش اندوزی را هدف اعلای خود قرار داده و عمری را در راه آن ها کوشیده تا به آنها برسد ،
    اگر پس از سالیان دراز یکباره با شکست مواجه شود ، یا دریابد که ثروت یا دانش نتوانسته از تفسیر زندگی ِ او به گونه ای برآید که او را قانع کند ،
    سوال از فلسفه ی زندگی بیشتر از فرد فوق مطرح خواهد بود.

    در واقع چنین افرادی عموما خواهان موقعیت و هدفی هستند که هدفگیری کرده اند ،
    نه آنکه جویای فلسفه ی آفرینش باشند !
    و از همینجاست که اگر پس از شکست در هدف ِ خویش ، به موقعیت مطلوب خود دست یابند ،
    هرگز پرسشی از فلسفه و هدف زندگی را مطرح نخواهند کرد !

    به قول فیلسوف بزرگ ،علامه محمد تقی جعفری :
    « اشخاصی در دنیا هستند که به بقای زیبائی و طراوت جوانی علاقه ای شدید دارند،
    و این زیبائی تمام حیاتشان را تفسیر می کند .
    اینان در حقیقت یک محراب دارند ، که آنهم آیینه است !!
    و همیشه با آن به راز و نیاز می پردازند !

    برای اینان « عابد » و « معبود » یکی است ، زیرا صورت هست و خودشان !
    و هر صبحگاه و شامگاه به طرف آیینه می روند و بدون آنکه سخنی بر زبان بیاورند ، عالیترین تخیلات و انرژی های مغزی خود را در مقابل آیینه با صورت و زلف خویش در میان می نهند .

    اگر پس از مدتی زیبائی ِ چنین افرادی از بین برود ، فریاد بر می آورند که :
    ما نفهمدیم که این کهکشان ها در آسمان ها چه می کنند ؟!
    و اصلا فلسفه ی حیات چیست ؟!

    وقتی انسان در زندگی عشق بورزد و موضوعی را آنچنان هدف قرار دهد که : حیات صد در صد فروخته شود ؛
    شخصیت هم فروخته خواهد شد .
    در نتیجه وقتی که آن هدف قیافه ی دیگر خود را نشان دهد ،
    چون حیات روی آن هدف تفسیر گردیده ، لذا حیات پوچ و بی معنا می شود .

    سوال ِ چنین افرادی از فلسفه ی آفرینش پاسخ ندارد !
    زیرا در واقع سوالی برای اینها مطرح نیست ، بلکه « ورشکستگی » خود را به صورت سوال مطرح می سازند !

    انسانی که خود را در چیزی غوطه ور می سازد و حیات خویش را « رنگ آمیزی » می کند و آن را برای خود « آرمان و ایده آل » تلقی می کند ،
    مادامی که خود را در آن غوطه ور ساخته است ، نمی تواند « حیات » را مطرح نموده و در صدد پیدا کردن ِ هدف ِ آن برآید ».

  10. #10
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    4- شرایط نامساعد اجتماعی

    نابسامانی های زمانه و شرایط نامساعد اجتماعی نیز موجب می شود تا افرادی که از زندگی موجود خود ناراضی هستند، به فکرشان مسئله ی هدف آفرینش و فلسفه ی زندگی خطور کند.

    کسی که بر اثر فقر و بدبختی مجبور است از صبح تا شام برای لقمه ای نان این در و آن در بزند، فردی که از یک زندگی طبیعی که حق هر انسانی است محروم است و حاصل زندگی اش کار و کوشش است و رنج و زحمت - آنهم به بهای از دست دادن طعم واقعی زندگی -
    به ناچار از خود سوال می کند که حاصل این زندگی ، که سراسر رنج و بدبختی است ، چیست؟!
    چرا باید به دنیا بیایم تا با هزاران گونه گرفتاری و دردسر روبرو شویم ؟
    تنها بدین جهت که صبح ، شب شده و شب نیز صبح شود؟ تا زندگی آکنده از تکرار مکررات به پایان خویش برسد؟!

    البته در این میان کسانی هستند که به آنچه حقشان هست راضی نیستند و می خواهند وضع خودشان را بهتر سازند و چون موفق نمی شوند ، به بیهوده بودن زندگی و بی هدفی جهان آفرینش نظر می دهند.
    اگر درست دقت کنیم بسیاری از این افراد اگر به وضع مورد نظر خود دست یابند، دیگر به سوال از فلسفه ی آفرینش نخواهند پرداخت!
    چرا که اینان در واقع طالب تغییر موقعیت زندگی خود بوده و چون به خواسته ی خود نرسیده اند، اشتباها آن را به حساب سوال از فلسفه و هدف زندگی قرار داده اند.

  11. #11
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    5- سوال حقیقی از فلسفه ی آفرینش

    در برابر گروه های قبلی که سوالشان از فلسفه ی حیات ، به پاسخ واقعی نمی رسید ؛
    چرا که در حقیقت فلسفه ی زندگی را جدی و دقیق برای خود مطرح نمی سازند، بلکه جویای چیزهائی هستند که چون به دست نمی آورند، به سراغ فلسفه ی حیات می روند!

    اما گروه دیگری هستند که از « افقی بالاتر » به زندگی و هستی نگریسته و چون خود را از « قلمرو و حیات مادی » بیرون کشانده و مشرف بر زندگی و شئون آن شده اند، به پاسخ قانع کننده می رسند.

    باید از « حیات طبیعی » ، یعنی زندگی ای که محور و اساس آن « نفس اماره » است بیرون آمد و به زندگی ، از افق بالاتر و برتر نگریست ؛
    تا در ابتدا فلسفه ی آفرینش به گونه ای صحیح بر اندیشه ی آدمی مطرح شود ، و پس از این « طرح درست » به جواب واقعی آن دست یابد.

    به قول حافظ:
    تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون - کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد؟

    در واقع این « دریافت » در درون ذات آدمی است که هیچگاه فلسفه ی زندگی را از « حیات طبیعی و پدیده های ظاهری ِ زندگی » ، که عبارتند از خوردن و خوابیدن و ارضای غرائز طبیعی ، سراغ نمی گیرد .

    اگر این « من انسانی » ، با مشاهده ی جنبه های گوناگون حیات طبیعی قانع می شد، دیگر سوالات سه گانه ی :
    از کجا آمده ام ؟ چرا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ را برای خود مطرح نمی ساخت و یا لااقل پاسخ این سوالات را با شئون طبیعی زندگی ِ طبیعی تفسیر می کرد.

    علاوه بر این کسانی سوالشان از فلسفه ی حیات به جواب قانع کننده می رسد که خود را در زندگی مادی که هر یک از اجزا و شئون آن دارای « هدف و غایتی » است - غوطه ور نسازند،
    تا بتوانند سوال از فلسفه ی کلی ِ آن را مطرح کنند.

    به عبارت روشنتر ، بسیاری از افراد ، توجه شان تنها معطوف به زندگی طبیعی ، که حاصل جمع خواب و خوراک و ارضای غرائز طبیعی است ، می باشد.
    و بدون توجه به اینکه هر یک از این امور دارای هدف روشن و واضحی هستند، می خواهند سراغ فلسفه ی زندگی را از همین حیات طبیعی - که هر یک از اجراء آن دارای هدف مشخصی است - بگیرند.

    طرفداران فلسفه ی « پوچی » نیز به همین اشتباه دچار شده اند .
    زیرا اینان فقط به حیات طبیعی نگریسته اند و انتظار داشته اند که فلسفه ای بجز آنکه اجزاء آن داراست باشد.
    و چون نتوانسته اند فلسفه و هدفی برای آن به دست آورند، به « نفی زندگی » پرداخته و فلسفه بافی کرده اند.
    در حالی که ما ، پیش از آنکه آنان بخواهند دلیل و برهانی برای نفی فلسفه ی چنین زندگی ای بیاورند، آشکارا می گوییم که :
    چنین زندگی ای هدف و غایتی ندارد!
    زیرا در یک مجموعه ای که هر یک از اجزاء آن دارای هدف و منظوری می باشند ،
    و خود ِ آن مجموعه نیز « حاصل جمع کمی ِ » آن اجزاست ،
    وقتی سراغ از هدف ِ هر یک از عناصر تشکیل دهنده ی آن را گرفتیم ،
    دیگر لزومی ندارد که سراغ از « هدف کلی آن مجموعه » بگیریم.

    وقتی اجزاء زندگی طبیعی را در نظر آوریم ، در می یابیم که خوردن و خوابیدن و ارضای غرائز طبیعی ، هر یک برای منظورهای مشخصی - که حفظ « کالبد مادی » است - هستند،
    بنابراین دیگر لزومی ندارد که به جستجوی فلسفه ی چنین زندگی ای پرداخت.
    آخر مگر نه این است که چنی حیاتی ، فلسفه ای بجز آنچه اجزاء ِ آن دارا هستند ، ندارد ؟

    اصولا از آنجائی که انسان میل به تعالی دارد ؛
    و ذاتا به گونه ای است که سائقه های غریزی و نیازهای اولیه نمی تواند روح « بینهایت جو » ی او را ارضا کند،
    بنابراین ، مقتضیات زندگی هیچگاه قادر نیستند تا عطش روحی ِ انسان را در زندگی سیراب کنند و طعم یک زندگی واقعی را به دور از « عوامل ناپایدار » به او بچشاند.

    بیشتر کسانی که بر علیه زندگی طغیان می کنند و به نفی ِ آن می پردازند، ریشه ی نفی هایشان در این نکته نهفته است که :
    اینان می خواهند « از میان زندگی طبیعی » فلسفه ای را بیرون بکشند تا نیاز ذاتی خود را ارضا کنند !
    و چون این مهم ، از عهده ی این نوع زندگی بیرون است، به ناچار سر از پوچی و بیهودگی در می آورند !

    بنابراین برای آنکه بتوان به فلسفه ی زندگی و هدف آفرینش دست یافت ، باید خود را از زندگی مادی و طبیعی کنار کشید و از افقی بالاتر به آن نگریست.

  12. #12
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    انسان و فلسفه ی آفرینش

    انسان نیازمند آن است که هدف آفرینش خویش را دریابد.
    از این رو می بایست به جستجوی « فلسفه ی زندگی خود » بپردازد .

    اما متاسفانه متفکران ِ بشری ، بجای آنکه انسان را برای رسیدن به این مقصود یاری کنند ، بسیاری از آنان با سخنان ِ خود سد راه « تکامل آدمی » شده اند .

    بارها شنیده ایم که بعضی از اندیشمندان می گویند:
    با وجود بحران هائی که جهان را فرا گرفته ، نباید دیگر وقت ِ خود را بر سر شناخت فلسفه ی آفرینش تلف کرد؛
    بلکه انسان باید به مسائل اقتصادی و اجتماعی بپردازد تا کمبودها و نابسامانی های زندگی مادی ِ خویش را برطرف کند.

    طرفداران این عقیده به این نکته توجه نداشته اند که :
    اگر انسان به شناخت واقعی ِ « فلسفه ی آفرینش خویش » دست نیابد ، بسیاری از مشکلات و گرفتاری هایش هرگز حل نخواهد شد!

    گذشته از آن انسان ناچار است که « هدف زندگی خویش » را دریابد ، زیرا بدون این مهم ، هرگز نخواهد توانست « زندگی » کند.
    اگر انسان به هدف آفرینش خود دست نیابد ، به ناچار باید ایده آلی جایگزین ، برای خویش در زندگی تعیین کند . و البته هیچ ایده آلی نمی تواند جایگزین فلسفه ی آفرینش بشود.

    بنابراین با در نظر گرفتن ِ 2 اصل زیر:
    1- انسان ناگزیر از انتخاب ایده آل در زندگی است.
    2- هیچ ایده آلی نمی تواند جایگزین فلسفه ی آفرینش بشود.
    به این نتیجه می رسیم که :
    انسان ناچار است که هدف آفرینش خویش را در یابد.

    برای شناخت و بررسی بیشتر ، باید چند مسئله در مورد ایده آل را مطرح نمود:

    1- آیده آل چیست؟

    2- لزوم ایده آل در زندگی فردی و اجتماعی ، و بحث در مورد نقش ایده آل در زندگی انسان.

    3- ایده آل هائی که افراد انسانی انتخاب می کنند ، و دلیل آنکه این ایده آل ها نمی توانند جایگزین هدف شوند ؟

    4- ویژگی های بهترین ایده آل چیست؟ و به چه دلیل فقط « فلسفه ی آفرینش » از چنان ویژگی هائی برخوردار است؟

  13. #13
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    1- تعریف ایده آل

    هر موضوع یا اصلی که مورد گرایش انسان قرار گیرد و هدف ِ تلاش ها و کوشش های انسان باشد و بتواند از عهده ی پاسخگوئی به موقعیت انسان در هستی ، یا لااقل زندگی برآید، آن اصل ایده آل انسان خواهد بود .

    گرایش به ایده آل را فقط در انسان سراغ داریم.
    فعلا در این باره بحث نمی کنیم که آیا این گرایش جزء تمایلات ِ ذاتی انسان است یا نه؟
    تنها به این نکته اشاره می کنیم که گرایش به ایده آل فقط اختصاص به انسان دارد ، و هر فردی از روی شناخت و آگاهی ، برای خود ایده آلی را در نظر می گیرد .
    حیوانات از آنجا که فاقد شعور و اختیار هستند ، از چنین گرایشی بی بهره اند.

    ایده آل مبنای رفتار و کردار آدمی قرار می گیرد .
    و به عبارت دیگر ، ایده آل موجب شکل گیری و نوع ِ انتخاب آدمی می شود .
    هر انسانی بر اساس ایده آلی که برای خود انتخاب کرده است، در اجتماع به ارتباط و تماس با دیگران می پردازد .

    گرایش به ایده آل از این نظر مهم است که آدمی برای رسیدن به آن ، مشقت ها و سختی های فراوانی را تحمل می کند .
    و گاه نیز برای وصول به آن ، از جان خویش در می گذرد.
    بسیاری از فداکاری ها و شهادت ها و از جان گذشتگی ها را در تاریخ سراغ داریم که صرفا به انگیزه ی گرایش به ایده آل بوده است .

    از ویژگی های ایده آل آن است که انسان ، خودآگاه یا ناخودآگاه ، تمامی پدیده ها و امور را با آن می سنجد و حتی با آن با ارزیابی ِ ارزش ها می پردازد.
    بطور مثال کسی که علم را هدف ِ اعلای زندگی خود قرار می دهد ، به تمامی اشیاء و امور ، از نقطه نظر مسائل علمی نگاه می کند ،
    یا کسی که هدف حیات خویش را خدمت به دیگران قرار می دهد ، افراد را از آن نقطه نظر مورد سنجش و ارزیابی قرار می دهد ، بطوریکه اگر انسانی به ابناء بشر خدمتی کند ، ارزشی خواهد داشت واگر نه ، موجود عاطل و باطلی به شمار خواهد رفت .
    در صورتی که برای فردی که علم را ایده آل خود فرض کرده ، انسانی با ارزش است که از معلومات بیشتری برخوردار باشد ،
    خواه برای بشریت مفید باشد یا نباشد !

  14. #14
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    2 - لزوم ایده آل در زندگی فردی و اجتماعی

    در بحث ایده آل این مسئله مطرح است که آیا وجود آرمان و ایده آل در زندگی انسان نقشی دارد یا نه ؟
    بدون برخورداری از ایده آل می توان زندگی کرد یا نه؟
    ایده آل تنها در زندگی فردی ِ انسان موثر است یا در زندگی اجتماعی نیز نقش دارد؟
    و اصولا چه علل و عوامل درون ذاتی و برون ذاتی ، انسان را به داشتن ایده ال ملزم می کند؟

    مسائلی که به عنوان لزوم ایده آل در زندگی مطرح می شود دارای 2 جنبه هستند.
    یعنی هم می توانند به عنوان « علتی که انسان را وادار به داشتن ایده آل می کنند » ، مطرح شوند .
    و هم به عنوان معلول و نتیجه ی زندگی هدفدار به حساب آیند .

    بطور مثال وقتی که می گوییم : ارزش پیدا کردن زندگی بدون ایده آل غیر ممکن است .
    هم میتواند به عنوان دلیلی بر لزوم ایده آل در زندگی باشد و هم می تواند اینگونه مطرح شود که :
    اگر فردی از ایده آل و هدفی در زندگی برخوردار باشد ، زندگی اش معنا و مفهوم پیدا خواهد کرد،
    و دیگر به پوچ گرائی و سرگردانی های فکری دچار نخواهد شد،

    و برای زندگی ارزشی بالاتر از خور و خواب و پوشاک و مجموعه ای از تکرارها را در نظر خواهد گرفت.

  15. #15
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    ارزش پیدا کردن زندگی ، فقط با ایده آل میسر است ، نه با رجز خوانی !

    زندگی بدون ِ ایده آل ، خالی از معنا و مفهوم است .
    بیشتر ِ کسانی که به پوچی گرائیده اند و زندگی را چیزی بدون معنا یافته اند ، بدین علت بوده است که هدف معقولی در زندگی نداشته اند.
    انسانی که ایده آل ِ معقولی نداشته باشد، زندگی را چون بار ِ سنگینی بر دوش خود احساس خواهد کرد.

    آنها که به « رجز خوانی » در باره ی زندگی پرداختند ،
    اگر می کوشیدند تا موفقیت خود را در جهان هستی تعیین کنند ؛
    اگر می کوشیدند تا ایده آلی برای خود بپذیرند ،
    هرگز به زندگی ، با دیده ی یاس و بدبینی نمی نگریستند.

    بسیاری از متفکران معاصر در مورد نابسامانی های جوانان به همین نکته اشاره کرده اند که :
    فقر آرمان و نداشتن هدف و ایده آل در زندگی جوانان ِ عصر ما ، آنان را به سوی سرگردانی های فکری و نابسامانی های روحی کشانده است .

    انسانی که در زندگی هدفی نداشته باشد ، به سان ِ فرد ِ کشتی شکسته ای می ماند که در لابلای امواج ِ دریا دست و پا می زند و امیدی به نجات خویش ندارد .

    ایده آل می تواند به انسان « امید » دهد .
    و داشتن امید نیز، موجب تحرک آدمی می شود.
    آن هنگام ، زندگی می تواند قیافه ی تنازع بقاء و گریز از آلام و بهره جوئی از لذائذ مادی بخود نگیرد که آدمی از یک ایده آل حقیقی برخوردار باشد ،
    زیرا تنها با داشتن ِ ایده آل است که انسان به تعاون و همزیستی مسالمت آمیز و خدمت به بشریت خواهد اندیشید.

    تنها با ایده آل است که زندگی ارزشی بالاتر از خور و خواب ، تجمل پرستی و لهو و لعب پیدا می کند.

    تنها با ایده آل است که آدمی باور خواهد کرد که زندگی « مجموعه ای از تکرار مکررات ، که انسان را به سوی پوچگرائی می کشاند » ، نیست.

    تنها با ایده آل است که لحظات عمر ارزش پیدا کرده و آدمی به بهره بردای صحیح از آن می پردازد.

    در حقیقت باید گفت که هدف و ایده آل از عناصر اساسی زندگی به شمار می روند .

    « آلبر کامو » که خود از طرفداران « فلسفه ی پوچی » است ، به همین نکته اشاره می کند که :
    اگر انسان در زندگی هدف و منظوری نداشته باشد ، به سوی پوچی کشانده خواهد شد .
    از نظر وی ، « سیزیف » از آنجا به پوچی کشانده می شود که بدون امید و هدف ، سنگ را از پایین به بالا می برد.

    ما خود ، در زندگی افراد بسیاری را دیده ایم که خیلی از مشکلات ِ طاقت فرسای زندگی را با خوشی تحمل می کنند ، که اگر به تجزیه و تحلیل رفتار آنها بپردازیم ، در خواهیم یافت که صرفا به انگیزه ی برخورداری از هدف و ایده آل است که آنان چنان دشواری ها را تحمل می کنند.

    در برابر ِ این گروه ، کسانی را هم سراغ داریم که اگر با کوچکترین مشکلی در زندگی روبرو شوند ، از آنجائی که دارای هدف و ایده آلی نیستند - که به امید وصول به آن ، مشکلات را تحمل کنند ،
    دست به خودکشی زده ، یا آنکه به کامجوئی های بدلی چون شرابخواری ، قماربازی و عیاشی پناه می برند.
    __________________
    روشنفکر ضد دین، بنیانش بورژوازی است، نه علم !

  16. #16
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفۀ آفرینش

    « میل به کمال » ، انسان را وادار به داشتن ایده آل می کند .

    یکی از انگیزه های اساسی در درون آدمی ، میل به کمال است.
    افراد انسانی همواره می کوشند تا خود را به مقامات و مدارج بالاتر برسانند.
    همین توجه انسان ها به موقعیت ِ بهتر برای زیستن ، دلیلی است بر گرایش آدمی به سوی کمال.

    تلاش انسان در طول عمر - علاوه بر حب ذات - به انگیزه ی میل به کمال است.
    به طور مثال محصلی که در مدرسه تحصیل می کند، می خواهد با گام نهادن به دبیرستان و از آن پس به دانشگاه، خود را به سوی کمال کشاند.
    یا تاجری که به کار تجارت اشتغال دارد می کوشد که با سعی و تلاش ، وضع خود را بهتر ساخته و مال و مکنت خود بیفزاید.

    باید این نکته را در نظر داشت که اولا افراد انسانی « کمالات یکسان » برای خود انتخاب نمی کنند.
    « کمالی » که برای یک تاجر مطرح است، همان کمالی نیست که برای یک « جوینده ی دانش » مطرح است.
    البته این موضوع بستگی به تعلیم و تربیت ، محیط اجتماعی ، جهان بینی و درجه ی رشد افراد دارد.

    ثانیا علل و عواملی ممکن است آدمی را از مسیر کمال باز دارد؛
    مثلا محصلی که هدفش تحصیل علم و دانش است، بر اثر فقر مادی ممکن است گام به سوی کسب و کار نهد.

    میل به کمال ، آدمی را بر آن می دارد تا کمالی را برای خود در نظر بگیرد که البته این کمال ایده آلی است برای فرد مورد نظر،
    زیرا بدون هدف و ایده آل میل به کمال در آدمی ارضا نخواهدشد.

    هر یک از افراد ِ انسانی برای خود ایده آلی را در نظر می گیرند که البته این ایده آل ممکن است برای فردی ثروت باشد و برای دیگری شهرت جوئی ، برای انسانی علم و دانش و برای فرد دیگر محبت به دیگران.

    شکی نیست که انتخاب ِ تمامی این ایده آل ها برای این است که آدمی « میل به کمال خویش » را اقناع کند.
    از همینجاست که گفته می شود :

    میل به کمال، آدمی را وادار می سازد تا برای خود ایده آلی انتخاب کند.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •