نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: فلسفه آفرینش انسان در اسلام

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    فلسفه آفرینش انسان در اسلام

    پرسش

    سؤال از فلسفه خلقت، سؤالي ريشهدار است. بشر در طول تاريخ هموارهميخواسته تا بداند كه از كجا آمده؟ براي چه آمده؟ و به كجا ميرود؟

    بهگفتة مولوي:
    روزها فكر من اين است و همه شب سخنم - كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
    ماندهام سخت عجب كزچه سبب ساخت - مرايا چه بودست مراد وي از اين ساختنم
    از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود - به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم

    هر انساني گهگاه اين سؤالها را برخود مطرح ميكند و سؤالاتي اصليتر واساسيتر از اينها براي انسانها در سير تاريخ مطرح نبوده است. در متونمختلف فرهنگ بشري نيز به صورتهاي مختلف اين سؤالها مطرح شدهاست.

    در اوستا اين گونه از فلسفة خلقت سخن به ميان آمده است:
    «اي آفريننده بزرگ و دانا، از راه خرد و بينش و الهام، راز پديدآمدن آفرينش رااز روز اولبه من بياموزتا حقيقت را به مردم جهانآشكار سازم.»

    «پروردگارا روان آفرينش به درگاه تو گلهمند است. براي چه مرابيافريدي؟ چه كسي مرا كالبد هستي بخشيد؟»

    ارسطو نيز ضرورت سوال از راز هستي را به اين صورت مطرح كردهاست.
    «آن كس با خود به مبارزه برخاسته است كه نميخواهد بداند از كجاآمده است و چيست آن ايدهآل مقدس كه بايستي نفس خود را برايرسيدن به آن ايدهآل تربيت نمايد».

    شمس تبريزي نيز به مريدان خود چنين سفارش ميكند.
    «در بند آن باش كه من كيم و چه جوهرم؟ و به چه آمدم و به كجاميروم؟ و اصل من از كجاست؟ و اين ساعت در چهام؟ و روي بهچه دارم؟
    هم از آن سو جو جواب اي مرتضي كاين سؤال آمد از آن سو مر ترا »

    براي شناخت هر موضوعي در ابتدا بايد آن را درست و دقيق مطرحكرد، چرا كه يكي از اشكالات اساسي در شناخت پديدهها و امور مختلفعدم طرح صحيح آنها ميباشد. براي شناخت فلسفه خلقت نيز بايد در ابتداعلل و انگيزههايي را كه موجب ميشوند، انسان از فلسفه حيات سوال كندمورد بررسي قرار داد تا به طرح دقيق اين موضوع توفيق پيدا كرد.
    اگر بگوييم كه اكثر آنهايي كه درباره فلسفة خلقت و هدف زندگيانديشيدهاند، اما راه به جايي نبردهاند بيشتر به اين سبب بوده كه مسئله رادرست مطرح نكردهاند سخني به گزاف نگفتهايم.

    اگر بگوييم كه اكثر آنهايي كه درباره فلسفة خلقت و هدف زندگيانديشيدهاند، اما راه به جايي نبردهاند بيشتر به اين سبب بوده كه مسئله را درست مطرح نكردهاند سخني به گزاف نگفتهايم. در اينجا به بررسي اينموضوع ميپردازيم كه در چه شرايطي سؤال از فلسفة خلقت براي انسانهامطرح ميشود و در چه صورتي سؤال از آن پاسخ منطقي پيدا ميكند؟!

    1. ناپايداري زندگي: برخي از افراد هنگامي كه به ناپايداري و بيبقاييامور زندگي پي ميبرند، به ناگاه سؤال از فلسفه خلقت را براي خود مطرحميسازند. اينان آن گاه كه در مييابند روزگار غدار است و بيوفا خوشيهايزندگي نيز زودگذر است وبي دوام در اين انديشه فرو ميروند كه فلسفةزندگي چيست؟ و هدف آفريدگار جهان از خلقت اين عالم ناپايدار چه بودهاست؟ كساني كه بر اثر ملاحظه ناپايداري زندگي به طرح سؤال از فلسفةزندگي و خلقت ميپردازند، سؤالشان اصيل نيست و تنها حالتي گذرا دارد،زيرا در واقع اينان جوياي خوشي و شاديهاي پايدار هستند. بنابراين اگرلذايذي بتواند جاي خوشيهاي از دست رفتة آنها را بگيرد ديگر جويايشناخت فلسفه خلقت نخواهند بود.

    2. معماي بزرگ: سرانجام زندگي آدمي، چه به خوشي و شادي بگذرد وچه به ناخوشي و در دو رنج، مرگ است و نيستي.در دفتر حيات بشر كس نخوانده استجز داستان مرگ حديث مسلمي
    كيست كه لحظاتي به سرانجام حيات خويش نيانديشيده باشد و با ترسيمچهرة مرگ در ذهن خود از قيافه هولناك آن برخود نهراسيده باشد؟كيست كه مرگ ياران و دوستان خود را به چشم خوش نديده باشد؟كيست كه آرزوي زندگي ابدي را در سر نپرورانده باشد؟
    آري آن هنگام كه آدمي به پايان زندگي خويش مينگرد و به بن بستمرگ برخورد ميكند در اين انديشه فرو ميرود كه هدف از آفرينش عالم وآدم چيست؟
    دارنده چو تركيب طبايع آراست - بازار چه سبب فكندش اندر كم وكاست
    گرنيك نيآمد شكستن از بهر چه بود - ورنيك نيآمد اين صور عيب كراست
    برخي از افراد انساني در طول زندگي خود نسبت به معماي خلقتبيتفاوت بودهاند، اما وقتي با مرگ يكي از ياران و عزيزان خود مواجهشدهاند به ناگاه در اين انديشه فرو رفتهاند كه فلسفه خلقت چيست؟ سؤالاينان از فلسفه زندگي و آفرينش در حقيقت حالتي گذرا داشته كه با فراموشكردن مرگ عزيزان خويش، سؤال نيز ناديده گرفته ميشود.

    3. شكست در هدفگيريها: براي گروهي از افراد انساني هنگامي سؤال ازهدف آفرينش مطرح ميشود كه در هدفگيريهاي خويش با شكست مواجهشده باشند.
    گذران زندگي مستلزم آن است كه انسان در زندگي هدفهايي نسبي ـ كهدر واقع وسيله هستند ــ براي خود در نظر بگيرد و براي رسيدن به آنهابكوشد. اما متأسفانه افراد انساني، به جاي آنكه چنين هدفهاي نسبي را بهعنوان وسيلهاي براي وصول به فلسفه خلقت در نظر گيرند، آنها را هدفمطلق حيات به حساب آورده، به آن عشق ميورزند و بنا گزير به هنگاميكه با شكست مواجه ميشوند، حياتشان رنگ باخته و زندگي چهرهاي تيرهوتار به خود ميگيرد. چنين افرادي عموماً طالب موقعيتي هستند كههدفگيري كردهاند، نه آنكه جوياي فلسفه آفرينش باشند. و از همين جاستكه اگر پس از شكست در هدف خويش به موقعيت خود دست يابند، هرگزسوال از فلسفه و هدف زندگي را مطرح نخواهند كرد.

    4. شرايط نامساعداجتماعي: نابسامانيهاي زمانه و شرايط نامساعداجتماعي نيز موجب ميشوند تا افرادي كه از زندگي خود ناراضي هستند بهفكرشان مسئله هدف آفرينش و فلسفه زندگي خطور كند. كسي كه بر اثر فقرو فلاكت ناگزير است از صبح تا شب كار كند، فردي كه از يك زندگيطبيعي محروم است و كلّ زندگيش كار و كوشش است و رنج و زحمت ــ آن هم به بهاي از دست دادن طعم واقعي زندگي ــ به ناچار از خود سؤالميكند كه حاصل اين زندگي و هدف آن چيست؟ كساني هم هستند كهميخواهند وضع موجود خود را بهتر سازند ولي چون موفق نميشوند، بهبيهوده بودن زندگي و بيهدفي جهان آفرينش نظر ميدهند. بسياري از اينافراد اگر به زندگي مورد نظر خود دست يابند، ديگر به طرح سؤال از فلسفهآفرينش نميپردازند، چرا كه اينان در واقع طالب تغيير موقعيت زندگي خودبوده، چون به خواسته خود نرسيدهاند، آن را به حساب سؤال از فلسفه وهدف زندگي قرار دادهاند.

    5. سؤال حقيقي از فلسفة خلقت: سؤال گروههاي فوِق از فلسفه حيات بهپاسخ واقعي نميرسد، چرا كه فلسفه زندگي و آفرينش را جدي و دقيقمطرح نميكنند، بلكه جوياي چيزهايي هستند كه چون به دست نميآورندبه سراغ فلسفه حيات ميروند.
    براي طرح صحيحسؤال خلقت بايد ازافقي بالاتر به حياتنگريست وخود را از قلمروحيات مادي بيرونكشاند و مشرف بر زندگي و شؤن آنشد.
    بسياري از افراد انساني فقط به زندگي طبيعي توجه دارند كه حاصل جمع خواب و خوراك و ارضاي غرايز طبيعي است و بدون توجه به اينكه هريكاز اين امور داراي هدف روشني است، ميخواهند سراغ فلسفه زندگي را ازهمين حيات طبيعي بگيرند.
    طرفداران فلسفة پوچي نيز به همين اشتباه دچار شدهاند، زيرا اينان فقط به حيات طبيعي نگريسته و ميخواهند فلسفه حيات را از همين حيات بهدست آورند. و چون براي اين حيات نميتوانند فلسفهاي به دست آورند،لذا به نفي زندگي و معناداري حيات ميپردازند.
    خلاصه براي آنكه بتوان به فلسفه زندگي و هدف آفرينش دست يافت،بايد خود را از زندگي طبيعي كنار كشيد و از افقي بالاتر به آن نگريست.

    توكز سراي طبيعت نميروي بيرون - كجا به كوي حقيقت گذر تواني كرد.

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : فلسفه آفرینش انسان در اسلام

    بلي ، خداي تورات و قرآن ميگويد كه ما انسان و جن را آفريديم كه ما را بشناسند و پرستش و بندگي بكنند.
    همه ي دعوا هاي اين خدا هم بر سر همين موضوع است:
    او قوم نوح ( و ديگر زيندگان ) را در توفاني نابود ميكند، چونكه آنها وي را نپرستيدند و از ياد او
    بدور ماندند. قوم هاي عاد و ثمود را در زمينلرزه ها و آذرخش ها و باد هاي گرم و سوزان شني ..
    نابود ميكند چونكه از ياد و بندگي وي رويگردان شدند. هيج جايي اين الله ، قوم و كسي را نابود نكرده است
    كه به ديگران بيداد و ستمگري كرده باشند.قوم ثمود در آرامش و صفا باهم زندگي ميكردند و با هم جدال و
    ستيز هم نداشتند. ناگاه كسي بنام صالح ادعا ميكند كه فرستاده ي
    الله است و شتري هم از راه ميرسد و او مي گويد اين شتر هم آيت الله است .
    آشكالي نميداشت كه اگر داستان بهمين جا پايان مي يافت. ولي آقاي صالح ميگويد: بايد ، يك روز آب چشمه را
    اين شتر به تنهايي بخورد و يك روز همه ي مردم قومش و چهارپايان شان . .. و اگر جلوي اين شتر را
    بگيرند ( از خوردن آب و چريدن ) ديگر خود دانند.. الله آنها را گوشمالي خواهد داد.



    اكنون ، چرا اين الله كه شتري را از دل كوه بيرون مي آورد ، آب چشمه را هم فراوانتر نميكند كه هم
    شتر از آن بخورد و هم ديگران ؟ آيا اين الله دنبال بهانه جويي است كه اين قوم را نابود بكند ، چونكه
    او را نمي پرستند ؟ بلي ، از اين داستان چيزي بجز اين نميتوان برداشت كرد. شتر هم بهانه اي بيش نيست.

    نكته ي ديگر ، اينست كه اگر براستي چنين خدايي آفريده ي انسانها ميبود ، مي بايست از پيش
    همه ي اينها را بداند كه مثلا قوم ثمود او را پرستش نخواهند كرد. پس ديگر اين خيمه شببازي هاي اين الله براي چيست ؟

    تازه كار گوشمالي دادن انسانها به اينجا پايان نمي يابد ; او جهنمي هم درست كرده است
    كه دوباره اين آدم ها زنده بكند و در آتش آن جهنم براي ابد بسوزاند.
    چرا؟ براي اينكه او را بندگي نكردند.

    همين اندازه كه جلال الدين بلخي كتاب خود را "قرآن دوم =مثنوي" ناميده و گفته است:
    ما ز قرآن مغز را برداشتيم... نشانگر اينست كه عرفان مولوي با قرآن محمدي نميتوانست
    آشتي پذير باشند. و اين بيراه نبوده كه "علما"ي ديني گاهي مثنوي را نجس شمرده و آنرا با اانبر برميداشته اند.

    تيمور لنگ ، كه مسلمان نابي بود ، در خاطرات خود گفته است كه مولوي كفر گفته است كه
    ، مثلا، دين ها هيچ فرقي باهم ندارد ... ( تمثيل چراغهاي گوناگون در شب تاريك ..).
    اين گفته ي تيمور ، از ديد اسلام درست است. تيمور ، فزون بر اين كه جنگنده و خونخوار و جهانگشا ..
    بود، خود را در تراز "عالم" دين هم مي ديد ، كه براستي دانش وي از اسلام و قرآن خيلي بيش از
    بيشتر "علما" بوده است. او همه ي قران و تاريخ صدر اسلام ( زمان زندگاني محمد و خليفه هاي چهارگانه)
    را در دفتر سينه اش داشت. او حتا ميتوانست سوره هاي قرآن را وارونه ( از آيه آخر به اول) از بر بخواند.

    كوتاه سخن اينكه ، عرفان راه گريزي از اسلام بوده كه عرفاي ايراني آنرا بوجود آوردند.
    با اينكار ، جان آنها در امان بوده چون آشكارا اسلام را رد نكرده اند ولي خداي آنها نميتواند
    همان خداي قرآن (الله) بوده باشد كه بصراحت گفته است نماز بسوي كعبه بخوانيد و بدور كعبه بچرخيد (طواف بكنيد ..)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •