نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: من مجازي و من حقيقي

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    من مجازي و من حقيقي

    داستانى درباره منِ مجازى و منِ اصلى

    مولوى، در مثنوى داستانى زيبادارد.
    در اين داستان، عقل كلّى (= منِ اصلى) را كه عاقبت بين است مثال زده كه همواره در حال كشش به سوى حق است، اما مى خواهد با ابزار تن و نفس اين حركت را انجامدهد، و نفس (= منِ مجازى) نيز براى خود، خواسته هايى دارد و محبوبهايى كه متوجه آنهاست و بايد به هوش باشيم كه دست كم، منِ مجازى، از من اصلى پيشى نگيرد.
    متن داستان، از اشعار 1533 به بعد دمن مجازي و من حقيقي ر دفتر چهارم است:
    روزى، مجنون سوار بر شتر خودشد تا به كوى ليلى رَوَد.
    (مجنون، منِ اصلى و عقل است و ناقه يا شتر، هواى نفس وتن است، و ليلى، هدفى كه بايد منِ اصلى به آن برسد، و بچّه شتر، خواستِ ناقه، يعني خواست نفس و تن است.) مجنون، شتر را مي راند، اما شتر نيز براى خود ليلى ديگرى داشتكه بچهاش بود، اما هر چه مي راند، به هدف نمي رسيد.
    هوى ناقتى خلفى و قدامىالهوىوانى ايّاها لمختلفونيعنى هواى ناقه، پشت سر من بود، و هواى من، پيش روى من،من و ناقه در هوا، و مقصد اختلاف داشتيم.
    به موجب مصداق «الضّدان لايجتمعان.»
    دو ضد با هم جمع نمي شوند) همراه مناسبى براى همديگر نبودند.
    از اين رو، هرگاه ناقه، افسار خود را سستمي ديد، يا درمي يافت كه مجنون، به خواب رفته و از او غافل شده است، فوراً حركت خودرا معكوس مي كرد و به سوى بچه شتر برمي گشت، و موقعى كه مجنون به خود مي آمد، متوجه مي شد كه از مقصد اصلى دور شده است.
    خلاصه، براى مسافت سه روزه كه تا منزل ليلي فاصله بود، سالها طى طريق كرد، و به اين نتيجه رسيد كه مجنون (=منِ اصلى)، با ناقه (=منِ مجازى)، به كوى ليلي نخواهند رسيد:
    گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم ما دو ضدبس همره نالايقيم نيستت بر وفق من مهر و مهاركرد بايد از تو عزلت اختياراين دو، گرچه همراه يكديگر بودند، راهزن يكديگر نيز بودند; چرا كه اهداف اين دو مختلف است.
    جان ز هجر عرش اندر ناقهاى تن ز عشق خاربن چون ناقهاى جان گشايد سوى بالابالهاتن زده اندر زمين چنگالها ناگهان، مجنون به هشيارى عجيبى رسيد و تصميم گرفت خودرا از ناقه پايين اندازد و اين كار را كرد و در حين افتادن، پايش هم شكست.
    پاىرا بربست و گفتا گو شومدر خم چوگانش، غلطان مي روم پس از سالها، تردد و در جا زدن،مجنون به عقل كلّى رسيد (به منِ اصلى رسيد) و دريافت كه ناقه (نفس و منِ مجازى) كهبا عقل جزئى حركت مي كند، او را به كوى ليلى نم نمي رساند.
    عقل كلّى را گفت ما زاغ البصرعقل جزئى مي كند هر سو نظرو مجنون دريافت كه در راه عشق (= هدف)، بايد مجازهارا رها كرده، ابزار را هدف قرار ندهد (حتى از مركب پا هم بايد گذشت) و چون گوى (سمبل بى شكلى)، غلطان، به سوى هدف حركت كند.
    گوى شو، مي گرد بر پهلوى صدقفلط غلطان در خم چوگان عشق كاين سفر زين پس بود جذب خداو آن سفر بر ناقه باشد سِرّ ماونتيجه داستان اين كه:
    چون به بى رنگى رسى كان داشتي موسى و فرعون دارند آشتي درحالى كه در اول داستان مشكل اين بود كه:
    چونكه بى رنگى اسير رنگ شدموسيى باموسيى در جنگ شد.

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    منِ مجازى، مجاز است و حقيقى نيست، امّاعوارض حاصل از آن، در انسان حقيقىاند و عبارتند از:
    1-اضطراب;2 ـ تعلق خاطر;3 ـ بينش غلط;4 ـ تنوع طلبى;5 ـ يأس;6 ـافسردگى;7 ـ ترس;8 ـ تضاد و تشتّت خاطر;9 ـ رذايل اخلاقى.
    چگونى پيدايش اين عوارض، در صفحه هاى پيش ذكرشد.
    در اين قسمت، براى روشن شدن اين مطالب،هر كدام بيشتر شرح داده مي شود.
    ضمناً اينعوارض در فصول ديگر كتاب، در بخش مربوط به رذايل اخلاقى ونفس و بيماريهاى روحى نيزشرح داده شده اند.
    اضطراب : هنگامى كه انسان، به خود رجوع مي كند، اگر احساس كند كه زندگى وكارهايش بيهوده و بي فايده است، دچار نوعى پوچى مي شود و همين كه اين حال به او دستمي دهد، نتيجهاش اضطراب خواهد بود.
    چه هنگامزندگى و كارهاى ما بيهوده است؟ آن هنگام است كه انسان به خود نظر كند و ببيند كهچيزى ندارد و در پوچى (منِ مجازى)، زندگى مي كند و گفتيم كه نتيجه طبيعي اش اضطراباست.
    امّا هر وقت در جهت حق باشد و به غنىّحميد رسد، احساس غِنا و كمال مي كند و در حقيقت به ضد پوچى و اضطراب مي رسد كه آرامشو اطمينان است.
    دل بستن به غير خدا (شهواتو قياسها)، از همان اول، از جنس اضطراب است (كه يقب شرح داديم); چرا كه نگهدارىاشاضطراب دارد و از دست دادنش نيز اضطراب دارد، و همين است كه در قرآن كريمداريم( أنتم الفقراء إلى الله والله هوالغنىّ الحميد)
    «اى مردم، شما به خدانيازمنديد، و خدا بىنياز ستوده است.»
    وهمين طور داريم:
    (ألا بذكر الله تطمئنّالقلوب(
    (آگاه باش كه با ياد خدا دلهاآرامش مىيابد.) در آيه قبلى مي فرمايد، شما چيزى نداريد و خدا همه چيز دارد و در آيهبعد مي فرمايد، در ارتباط خداست كه آرامش مي يابيد.
    بنابراين، معلوم مي شود كه تا با او ارتباط پيدا نكنيم، آرامشنداريم و ارتباط با او سرمايه ماست و ارتباط با غير او، موقتى و سست است و هر وقتآرامش نيست، اضطراب هست.
    اساساً در دل هرچيز و هر امرى، كه غير خدا باشد، اضطرابى نهفته است.
    اگر انسان، اضطرابهاى خود و ديگران را ارزيابى كند، دقيقاً به ايننتيجه مي رسد كه ريشه همه اضطرابها در متصل نبودن هر چيز و هر امر و هر كس، باخداست.
    هدف عالى حيات، قرب به خداست، وخدا، كمال مطلق است، و انسان، طالب كمال مطلق.
    اگر انسان، به اين هدف اعلا، نرسد، يا در راه اين هدف نباشد، احساسپوچى و اضطراب مي كند; لذا بايد بدانيم كه نيروى خود را صرف چه چيز مي كنيم، آيا درجهت منِ اصلى و حق صرف مي شود، يا در راه منِ مجازى و افكار و احوال پوچ; در چارچوبمنِ مجازى.

  3. #3
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    تعلّق خاطر
    تعلق خاطر، به غير خدا، ضمن غفلت ازخدا، ما را در مشكلات عجيبى فرو مي برد كه عبارتند از:
    ياوّ:
    به آنچه تعلق خاطر داريم، مادام كه در دسترس نيست، خود را خلع سلاح و بدبخت مي دانيم و براى به دست آوردنش حرص مي خوريم.
    ثانياً:
    هنگامى كه به آن مي رسيم، چون از همان اوّل، اضطرابش را داريم، در حال اضطراب نيزهستيم.
    ثالثاً:
    چون روزى آنرا از دستمان مي گيرند، دچار غم از دست دادن مي شويم.
    اينها، همه، از عوارض تعلق خاطر به غير خداست.
    بايد مواظب باشيم كه غير خدا را ابزار بندگى خدا كنيم وبس.
    و ابزارهاى آن، نبايد هدف شوند، بلكه ابزار بندگىشوند.
    ـ بينش غلط در منِ مجازى، ارتباط انسان براساس ذهنيات و با ظواهر و صورت و خلاصه توسط حواس ظاهرى است.
    اين ارتباط وديدگاه، در سايه و تاريكى است و از نور و عقل، مدد نمي گيرد و در حقيقت، نوعى كوردلي بر ما حاكم است:
    چند بازى عشق با نقش سبوبگذر از نقش سبو و آب جوچند باشى عاشق صورت بگوطالب معنى شو و معنى بگوصورت ظاهر فنا گردد بدان عالم معنى بماندجاودان صورتش ديدى ز معنى غافلي از صدف در را گزين گر عاقلي بينش غلط، حقايق رانمي بيند، باطن نگر نيست و حتى وارونه مي بيند كه «چشم خشمت، شير را خونمي كند.»
    منِ مجازى، صورتبين و صورت پرست و از معنى دور است.
    چشم حس همچون كف دست است و بس نيست كف را بر همه او و دسترس چشم دريا ديگر است و كف دگركف بهل و زديدهى دريا نگرهمان طور كه در تاريكى، اگر طنابى را ببينيم ممكن است قضاوتهاىمتفاوتى داشته باشيم، كه طناب است، يا مار، و يا چيزى ديگر، در بينش غلط نيزارتباطات و نتايج ما، درست و بر اساس ارتباط باطن با باطن نيست، بلكه صورت) ذهنيات) با صورت (= ظواهر) است.
    تنوّع طلبي در منِ مجازى، ارتباط ما وتعلقات و دلبستگيهاى ما، به مجازهاست و مجازها، جان ما را سيراب نمي كنند و هدف اعلانيستند، بلكه مستيها و دلخوشيهاى موقتى و دروغين ايجاد مي كنند و پس از مدتى از آنهادلزده شده، وضعيت جديدى را مي جوييم و مرتباً به اين در و آن در مي زنيم و در حقيقت،ثبات نداريم.
    من به هر جمعيتى نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم جمله خلقانز اختيار و هست خودمي گريزند در سر سرمست خودمي گريزند از خودى در بيخودىيا به مستي يا به شغل اى مهتدي تا دمى از هوشيارى وارهندننگ خمر و بنگ بر خود مي نهندحاصل اشعاراين است كه آنان كه سرگرميهاى بيحاصل را برمي گزينند، دچار دردى هستند كه آن درد،چيزى جز پاسخ ندادن به نداى وجدان و نداى درون (منِ اصلى) نيست.
    پس، جايگزينهارا انتخاب مي كنند و به سرگرميهاى بيحاصل پناه مي برند، امّا تا هنگامى كه به هدفاعلاى حيات توجه نكنند، توجه به اغيار، بيحاصل و پوچ خواهد بود.
    تو مكانى، جاي تو در لا مكان اين دكان بربند و نگشا آن دو كانشش جهت مگريز زيرا در جهاتشش در است وشش دره مات است و ماتبرخى مي پندارند اگر در فلان نقطه از زمين مي بودند، يا فلان شرايط را مي داشتند، خوشبخت مي بودند، اما بايد بدانند كه «از خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويى.»
    مواظب باشيم كه اهداف را عوضى نگيريم، و گرنه نيرويمان از دست مي رود وبهرهاى نخواهيم داشت.
    مرغ بر بالا پران و سايهاش مي دود بر خاك پران، مرغ وشابلهي صياد آن سايه شودمي دود چندان كه بى مايه شودبي خبر كاين عكس آن مرغ هدا استبي خبر كه اصل اين سايه كجا استتير اندازد بسوى سايه اوتركشش خالى شود

  4. #4
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    يأس
    يأس، موقعى است كه كارى كه انجام داده ايم، بيفايده باشد، يا كارى كه در حال انجام است، از نتيجه اش مطمئن نباشيم.
    هواهاى نفسانى، چون حقيقتى ندارند و سرابند، ناگزير يأس در آنها نهفته است.
    همين طور، هر آرزوى دور و درازى كه در دسترس نيست، يأس در پى دارد.
    يأس، در حقيقت، در آنان ديده مىشود كه وجودشان از خدا خالى است و ارتباط با منِ اصلى و خدا را از دست داده اند و در منِ مجازى زندگى مىكنند و در حقيقت، يأس از رحمت خدا دارند و گرنه در قرآن كريم آمده است:
    (لا تقنطوامن رحمة الله( و باز داريم:
    (ولا ييأس من روح الله)كه معنى هر دو آيه اين است كه انسان بايد مأيوس نباشد.
    و چون مأيوس نبودن دستور خداست، كسانى كه در زندگى مأيوسند، از گناهكارانند و يأس، جزو گناهان كبيره است.
    علاج يأس، خروج از منِ مجازى و پيوستن به منِ اصلى و خداست و ضد يأس، صفت رجا و اميدوارى است.
    افسردگي نشاط واقعى انسان، در رو به رويى با كمال مطلق و زيبايى مطلق، و خلاصه، در اتصال با پروردگار عالميان است.
    اگر به اين اتصال نرسيم، نشاط واقعى نداريم و ضد نشاط، افسردگى است.
    اينكه بينى مرده و افسردهاىزان بود كه ترك او را كردهاي گر تو خواهى حرى دلزندگي بندگى كن، بندگى كن، بندگي كسى كه در منِ مجازى گرفتار است، اگر به باغ يا به قصر رود، چه اتفاقى مي افتد؟ من مجازى را با ظواهر مرتبط مي كند، و در حقيقت مي خواهد يك خوشىِ فرمايشى را از روى لطف بپذيرد، امّا متأسفانه چيزى دستگيرش نمي شود; چرا كه دو پديده مجازى (منِ مجازى و ظاهرى كه او مي خواهد با آن مرتبط شود)، نتيجهاى جز پوچى ندارند، مگر خوشى دروغى و موقتى.
    ولى اگر انسانِ خدا، به آن باغ رَوَد،من اصلي اش نظاره گر و مرتبط با آن باغ ـ كه خود آيتى است و او را به باطن رهنمود مي كند ـ خواهد شد و نشاط و ابتهاج واقعى پيدا مي كند.
    آدمى را فربهى هست از خيالگر خيالاتش بود صاحب جمالور خيالاتش نمايد آتشي مي نمايد همچو موم در آتشي آن يكى در كنج زندان مست و شادو آن دگر در باغ تلخ و بي مراد ـ ترسمنِ مجازى، چون شيشه شكنندهاى است كه با كوچكترين ضربه مي شكند و ما اين شيشه شكننده را به شدت دوست مي داريم.
    از يك طرف، به ضعفهاى منِ مجازى آگاهيم و مي خواهيم آن را پنهان كنيم و از يك طرف، پُز دادن و نمايشها را دوست داريم و مي خواهيم آن را نشان دهيم.
    از اين رو، سكهاى در دست ماست كه دو روى آن، مجازى است.
    نگهدارى چنين سكهاى، سخت، ترس دارد.
    مشكل ديگر اين كه منِ مجازى، همين سكّه را و همين شيشه شكننده را مي خواهد حفظ كنند و بر آن بيفزايد و اين نيز مشكلى ديگر است كه ترس در پشت آن نهفته است.
    علاج ترس، دور شدن از منِ مجازى و رسيدن به منِ اصلى (و خدا)است كه اولياى خدا، هميشه در آرامش و سكينه به سر مي برند و از غير خدا ترسندارند.
    تضاد و تشتّتخاطرانسان، از يك سو مي خواهدبا اصالت خود و در منِ راستين زندگى كند، و از سوى ديگر، دارد در منِ مجازى زندگىمىكند، بنابراين، مدام در تضاد و كشمكش است.
    و از سوى ديگر، پيشتر شرح داديم كه خودِ منِ مجازى، دو روى سكهاى تقلّبى است كه يك طرفش پُز دادن و طرف ديگرش مخفىنگاه داشتن است، و خود منِ مجازى نيز تضادبرانگيز است.
    نتيجه اين تضادها، تشتّت خاطر و سردرگمى است.

  5. #5
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    ـ رذايل اخلاقى
    اگر انسان، در جهت خدا (اتصال از طريق من اصلى) باشد و وجودش از خدا پرشود، مبدّل به چشمه جوشان فضايل و كمالات و زايندگى و زيبايى و خير ميگردد.
    امّااگر وجودش از خدا خالى باشد، مطلقاً از رذايل اخلاقى پر مي شود.
    زندگى در منِ مجازى و دور بودن از منِ اصلى (و در نتيجه از خدا)، ناگزير انسان را به سوى بديها ورذايل پيش مي برد.
    ـغراي زآن چيزى كه در خدمت طبع ما قرارمي گيرد و آن را تقويت مي كند، غريزه ناميده مي شود و آن چيزى كه با قلب ما سر و كاردارد:
    فطرت.
    بنابراين، غرايز بيشتر در خدمت منِ مجازىاند.بايد مواظب باشيم كه غرايز، ابزارند، نه هدف.خوردن و خوابيدن و اميال و شهوات، مربوط به غرايزند.به طور خلاصه مي توان گفت كه كليد خواسته ها و نيازهاى نفس و تن، غرايزاست.
    در مورد غرايز، آنچه شرعى و عقلى و منطقى است، نه تنها جايز، بلكه مطلوب وتركش، ناروا و گناه است.غرايز بايستى از راه حلال و براى جلوگيرى از گناه وبراى رفع نياز تن و نفس ارضا شوند، و استفاده از آنها براى سلامت تن و روان، و درنهايت براى بندگى و قرب به خدا باشد و بنابراين، هرگونه افراط و تفريط، در ارضاىآنها جايز نيست.غرايز بايد در اختيار ما باشند، نه ما، در اختيار آنها.
    عنانآنها بايد در دست ما باشد و هدف قرار نگيرند و سرانجام، ابزارى براى بهتر بندگي كردن و قرب به خدا باشند.درباره غرايز بر حسب مورد، در فصول ديگر كتاب بحث كرده ايم.ـفطرت فطرت، عبارت است از حالتى در جانانسان كه توجه به خدا دارد.به موجب حديث شريف «مامنمولود إلاّ ويولد على الفطرة
    (هر كس با فطرت توجه به خدا، به دنيامي آيد.) همه افراد، فطرت خدايى دارند.
    و همين طور، در سوره دوم، آيه سي ام آمدهاست(فطرت الله الّتى فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق الله) پس روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است.آفرينش خداى تغييرپذيرنيست.و سرانجام، در سوره اعراف، آيه 172 آمده است:
    (وإذ أخذ ربّكمنبنى آدممنظهورهم ذريّتهموأشهدهم على أنفسهم ألست بربّكم قالوا بلى) وهنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرّيه آنان را برگرفت وايشان را بر خودشان گواه ساخت كه «آيا پروردگار شما نيستم؟» گفتند:چرا، گواهىداديم.»با فطرت زندگى كردن، يعنى با خود زندگى كردن; و از فطرت فاصله گرفتن،يعنى از خود دور شدن و از خود اصلى، پنهان شدن.
    بنابراين، بايد متوجه باشيم ومواظبت نماييم كه اين نداى درونى را، كه فطرت است، با گم شدن در زندگى و اموردنيوى، به فراموشى نسپاريم، و به آن بي اعتنايى نكنيم.
    همه موجودات، بر اساس فطرتعمل مي كنند و در جهت فطرت هستند.
    در مورد انسان هم، تنها سرمايهاى كه برايش ارزش دارد، بر اساس فطرت حركت كردن است.
    محروميتهايى كه برخى افراد در دنيا دارند ومربوط به غرايز و طبايع است، محروميتهاى واقعى نيست.تنها محروميت از فطرت است كه محروميت واقعى و حقيقى است.فطرت، حضور قلبى و نداى ربّانى در وجود ماست وبايد با تزكيه و عبادات، اين توجه را در خود تقويت كنيم و به فعليت و ظهور برسانيم و مواظب باشيم كه اين فطرت خدايى را كشف كنيم.اين صدا در كوه دلها با تك كيست گه پر است از بانگ اين كُه گه تهى است كيست اين پنهان مرا در جان و تنكز زبانمنهمى گويد سخناين كه گويد از لبمنراز كيستبنگريد اين صاحب آواز كيستدرمناينان خود نمائى مي كندادعاى آشنائى مي كند
    .

  6. #6
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    ملامتم به خرابى مكن كه رشد عشق حوالتم به خرابات كرد روز الستعهد الستمنهمه با عشق شاه بودوز شاهراه عمر به اين عهد بگذرمهر قدراز منِ مجازى، دور شويم، فطرت در ما بيشتر كشف مي شود.
    مثال اين امر، سى مرغ است كه بايد به سيمرغ برسند، تا دريابند كه خودشان هستند كه سفرى در بيرون ترتيب داده اند، كه در حقيقت، سفرى در درون بوده تا تعلقات بيرونى را دور كنند و آن آينه حقيقى درونى را از زنگار پيراسته كنند و تجلّى حق را در خود ببينند و بيرون، ابزارىاست براى حركت در درون.
    اگر حجابها برداشته شود، صداى خوش و ريزش نور و اله اماتو كشفها به سوى ما سرازير مي شوند:تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز» وانسان در اين حالت، همه، نور است، پاكى است، درياست و كوثر است.اين نور، ضدتاريكى است.در اين نور حتى آتش گلستان مي شود، زشتها زيبا مي شوند; چرا كه او بانور خدا مي بيند.إتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور الله.از فراست مؤمن بترسيد كه او در پناه نور خدا مي بيند.جان ابراهيم بايد تا بنوربيند اندر نارفردوس و قصوراما اگر نمرودصفت هستى، نمي توانى در آتش بروى.در تو، نمرودى است آتش در رورفت خواهى اوّل ابراهيم شوخود را موصوف به اوصاف ابراهيم كن، تا همه چيزراگلستان بينى:چون كه موصوفى به اوصاف خليل بر تو آتش شد گلستان چون خليل و بايددر اين هدف اعلا و در اين مهم، عنايت خدا را با توجه به او، در زبان و دل و عمل طلبكنيم:تو بزن يا ربّنا آب طهورتا شود اين نار عالم جمله نوراگر انسان خود رابشناسد و به فطرت پاك خود دست يابد، مىفهمد كه حد او بي نهايت است.
    مي نهى پرگاربر ما تا بدانى حدّ ماحدّ ما خود اى برادر، لايق پرگار نيست خاك پاشى مي نمائى، اي صنم در پيش ماخاك پاشى دو عالم پيش ما در كار نيست فقط بايد مواظب باشيم كه امورروزانه و مستيهاى دروغين و سرابها و سرانجام، ظواهر، ما را به خود مشغول ندارند واز هدف اعلاى حيات باز نمانيم.
    ساعتى ميزان آنى، ساعتى ميزان اينبعد از اين ميزان خود شو تا شوى موزون خويش گر تو فرعون منى از مصر تن بيرون كني در درون حالي ببينى، موسى و هارون خويشانسان بايد مواظب باشد كه از دو بُعد مادّى (= تن) و بعدالهى (= روح) تشكيل شده و بايد هميشه خود را در جهت بُعد الهى تقويت كند.
    در اوجمع گشته هر دو عالم گهى ابليس گردد گاه آدم كند رجعت از سجين فخاررخ آرد سوى عليين ابراربايد هميشه پاسدار نفس خود باشيم و بدانيم كه نفس، اژدهايى است افسرده در درونما و هر آن ممكن است از قوّه، به فعل در آيد.

  7. #7
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    فطرت و رابطه هستى با خدا

    مي دانيم كه خداوند، حضور مطلق است; در حالى كه ظهور مطلق است وظهور او، ظهور اسماى حُسناست و اسماى حُسنا تجلّى و متأخر از ذاتند.بنابراين،ذات پروردگار، در اسماى حُسنا تجلّى دارد.براى اين كه با چگونگى اين تجلّى آشناشويم، ضمن اين كه مي دانيم همه هستى، تجلّى ذات حق است، اما به نزول، توضيحاتيم دهيم:خصوصيت اين نزول، نزول به تجلّى است:نزول به تجلّى،از عالم متافيزيك (= عالم غيب و ملكوت) به اين عالم (= عالم مُلك و هستى)است.
    مي دانيم كه در عالم مادّه، هر گاه شيئى از محل اوّل يا اصلى خود، حركت كندو به جاى ديگر برود، محل اوّل، از او يخالى مي شود; مثل اگر قطره باران از ابر فروافتد، ارتباطش با ابر قطع مي شود، اما در نزول به تجلّى، آنچه تجلّى كرده، عين ربط با مبدأ اوّل است و در مبدأ اوّل كاستى نمي پذيرد، و تشبيه آن در يك مثال ناقص، اماناگزير براى روشن شدن مطلب، تجلّى صورت انسان در آينه است.
    2- آنچه به تجلّي نازل شده، در حيطه مبدأ نزول است.
    اين حالت نيز در عالم مادّه نيست و در همان مثال قطره باران، موقعى كه از ابر مي افتد، ديگر در حيطه ابر نيست، اما نزول به تجلّى، در حيطه مبدأ اوّل است.
    (الّذى بيده ملكوت كلّ شىء) «آن كسى كه ملكوت هر چيزى در دست اوست.»
    3- آنچه به تجلّى نازل شده، استقلال و هويتى ندارد، مگر در ارتباط به مبدأ اوّل.
    باز اين حالت در عالم مادّه وضعيتى ديگر دارد و در مثال قطره باران،بعد از جدا شدن از ابر ديگر خودش هست و ارتباطش با ابر قطع مي شود، اما در نزول به تجلّى، آنچه نازل شده، همين ربط و عين نياز به مبدأ اوّل است كه:كلّ شىء خاشعله وكلّ شىء قائم له.»
    و (يا أيّهاالإنسان أنتم الفقرا إلى الله والله هوالغني ّالحميد).

    4- آنچه به تجلّى نازل شده و صورتش را در طبيعت مي بينيم، اصل و حقيقتش، در مبدأ نزول است.
    اما در مثال قطره باران و در مثال عالم مادّه، چنين نيست، (الحمد لله فاطر السّموات والأرض)5- -كثرت در عالم هستى، نشانه عظمت مبدأ نزول است.
    6-هستى آنچه به نزول تجلّى يافته، در مبدأ اوّل است.
    در حقيقت، مبدأ نزول از آنچه تجلّى يافته، دور نشده، بلكه شىء يا هستىِ نزول يافته، دورى پيدا كرده است. دورى يك طرفه)7 ـ بازگشت آنچه به تجلّى نازل شده، بازگشت زمانى و مكانى نيست.
    چرا كه مبدأ نزول، با او و محيط بر اوست و اين بازگشت نيز يكطرفه است.
    پس، از هستى يا شيئى تجلّى يافته، به سوى مبدأ اوّل است.آنچه به تجلّى نازل شده، خود، از مبدأ اصلى غافل بوده است.لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك يوم الحديد) به او مي گويند:واقعاً كه از اين ]حال[ سخت در غفلت بودى.
    و]لى[ ما پرده ات را ]از جلوى چشمانت[ برداشتيم و ديدهات امروز تيز است.»
    توضيح بيشتر اين كه، اگر چشم ما را ببندند، نور را نمي بينيم، در حالى كه نور بر ما احاطه دارد و كافى است پرده را برداريم، نور بر ما محاط است.
    8-پيمودن راه در مسير بازگشت، مثل رسيدن از غفلت به بيدارى يا از جهل به علم است.
    يعنى شناختِ آنچه در تجلّى آمده، شناختِ مبدأ اصلى است:من عرف نفسه فقد عرف ربّه.»
    همان گونه كه گفتيم، اصل و حقيقت انسان، تجلّى از ملكوت است و اگر حقيقت خود را نشناسيم، خداى خود را نشناخته ايم.اگر منِ مجازى و حجابهاى ظلمانى و نورانى را برداريم، وجه خدا را ملاقات خواهيم كرد.در روز قيامت، كه هنگام ظهور حق است، فنا و هلاكت اشيا و بقا و دوام وجه الله بر همگان آشكار مي شود.
    براى بيشتر روشن شدن مطلب، به آيات زير توجه مي كنيم كلّ شىء هالك إلاّ وجهه) جز ذات او همه چيز نابود شونده است.(كلّ من عليها فان ويبقى وجه ربّك ذوالجلال والإكرامهر چه بر زمين است، فاني شونده است، و ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.اين وجه پروردگار، اسماى اوست.و از يك طرف در قرآن كريم داريم كه:وعلّم ءادم الأسماء كلّها) و ]خدا[ همه ]معانى[ نامها را به آدم آموخت.رسيدن به وجه الله، همان است كه در آياتى بسيار داريم; من جمله در آيه 38 و 39 سوره روم كه خداوند مي فرمايد:للّذين يريدون وجه الله... تريدون وجه الله)=برابر كسانى كه خواهان خشنودى خدايند ... در حالى كه خشنودى خدا را خواستاريد.) آنان كه به دنبال وجه خدا مي روند، (فأولئك هم المفلحون).پس، هدف اعلاى انسان، رسيدن به فضاى اسماست و در اين وضع مي رسد به جايى كه (فأينما تولوّا فثمّ وجه الله).پس، به هر سو روكنيد، آن جا روى ]به[ خداست.)نتيجه اين كه آنچه در قيامت روى مىدهد، آگاهى فرد به وجه پروردگار است; يعنى هر كس از دريچه يقين خود، با وجه پروردگار محشور مي شود.و اولياى خدا در اين دنيا نيز به اين وجه مي رسند; چرا كه آن دنيا، باطن امور روشن مىشود، و اولياى خدا در اين دنيا مىتوانند به باطن امور برسند.
    9- همراهى عمل در بازگشت.مسير صعودى به سوى حق را، هر كس در مسير هستى خود طى مي كند; يعنى ملاقات با الله، در جدول وجودى خود انسان صورت مي گيرد.منتها، اين سير، با عمل انسان ساخته مىشود.در حقيقت، هر كس با تجسم اعمال خود رو به روست.يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضّراً وما علمت من سوء تودّ لو أنّ بينها وبينه أمداً بعيداً) آن روزى كه هر كسى، آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده، حاضر مي يابد و آرزو مي كند:كاش ميان او و آن كارهاى بد[ فاصلهاى دور بود.ويوم يرجعون إليه فينبّئهم بما عملوا) روزى را كه به سوى او باز گردانيده مي شوند و آنان را ]از حقيقت[ آنچه انجام دادهاند خبر مي دهد.و سرانجام انسان در شناخت نفس خود متوجه مي شود كه هر چه هست، در حوزه خودش بوده و خودش نيز در حوزه پروردگار است; يعنى، در حقيقت،
    مي رسد به خود و از خود به خدا مي رسد.
    در زير، مثالى براىبازنمودن اين حقيقت از الهى نامه عطّار آورده ايم.

  8. #8
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    پاسخ : من مجازي و من حقيقي

    آورده اند كه در هندوستان كودكى بودسرشار از عقل و فراست كه دانشهاى مختلفى را فراگرفته بود.روزى كودك شنيد كه درشهرى بسيار دور، حكيمى زندگى مي كند كه در علم نجوم و طب سرآمد همه است، اما از دانش خود چيزى به كسى ياد نمي دهد و كسى را به سراى خود نمي پذيرد ـ ضمناً شاه پريان ودخترش به ديدار او مي آيند كه دخترك در زيبايى سرآمد همه زيبايان است.كودك به پدرش مي گويد:مرا نزد او ببر تا دانش او را فرا گيرم و دختر شاه پريان را ببينم كه من عاشق او شده ام.پدر مي گويد:اين كارامكان پذير نيست; چرا كه حكيم نمي خواهد تو به اسرارش پى ببرى.»پسر اصرار مي كندكه:اگر مرا نزد او برى،من خود را به كرى و لالي مي زنم تا حكيم، خيالش از بابت يادگيرىمن آسوده گردد.»
    سرانجام، پدر و پسر سفر آغاز كرده، پس از پيمودن مسافتى بسيار، به آن شهردوردست و به محضر حكيم رسيدند.
    پدر از كر و لالى فرزند سخن گفت و استاد تصميم گرفت كودك را در كر و لال بودن امتحان كند.
    پس از آزمايشهاى سختى استاد مطمئن گشت كه كودك كر و لال است.
    حكيم كودك را به عنوان غلام خود انتخاب كرد، اما كودك مرتباً در غياب استاد كتابهايش را مطالعه مي كرد تا دانش استاد را ياد بگيرد و به طور حضورى كارها و روش طبابت او را مي آموخت.روزى شاهزاده شهر بيمارشد.استاد نزد او رفت و كودك (شاگرد) نيز به دنبال استاد روانه شد.استادمتوجه شد كه در مغز شاهزاده كِرمى است كه آن را بايد با چنگال بيرون آورد.هر چه استاد براى بيرون كشيدن كِرم بيشتر تلاش مي كرد، آن كِرم به مغز شاهزاده بيشتر فرومي رفت و شاهزاده شيون مي كرد.كودك، كه شاهد اين ماجرا بود، طاقتش طاق شد وناگهان، ناخودآگاه بر سر استاد داد زد كه:«تو با اين روش مشكل را افزون مي كنى; چنگال را داغ كن و بر كِرم بگذار، كِرم هلاك خواهد شد.»ناگهان استاد به رازكودك پى برد و از غصّه جان به جان آفرين تسليم كرد.پادشاه، كه از هوش و ذكاوت كودك و اسرار او آگاه شد، او را به جاى حكيم نشاند.كودك درب صندوقچه اسرار آميزاستاد را گشود تا راز دختر شاه پريان را دريابد:بيامد كودك و بگشاد صندوقدرآنجا ديد وصف روى معشوق كتابى كان بود در علم تنجيم همه برخواند و شد استاد اقليم به آخر زآرزوى آن دل افروزنبودش صبر يك ساعت شب و روزبراى ديدار آن دلافروز دور تادورخود خطى كشيد و تا چهل روز در ميان آن نشست.سرانجام، دختر زيبا، پريزاده دلافروز، ظاهر شد:بتى كز وصف او گوينده لالست چه گويم زانكه وصف اومحالست چو سرپاتك ز سرتا پاى او ديددرون سينه خود جاى او ديدتعجب كرد از آن و گفت آنگاه چگونه جاگرفتى جانم اى ماه جوابش داد آن ماه دلافروزكه با تو بوده ام من ز اولين روزمنم نفس تو، تو جوينده خود راچرا بينانگردانى خِرَد رااگر بينى، همه عالم تو باشي ز بيرون و درون همدم تو باشي حكيم جوان،به پريزاده گفت:«از نفس هر كسى مشخص است كه مار، سگ و يا خوك است، اما تو زيباىزمين و آسمان هستى و هرگز به نفس كسى شبيه نيستى.»پرى گفتا اگر امّاره باشم بتراز خوك و سگ، صد باره باشمولى وقتى كه گردم مطمئنه مبادا هيچ كس را اين مظنه ولى چون مطمئنه گشتم آنگاه خطاب ارجعيم آيد ز درگاه كنون نفس تو ام من اى يگانه اگر گردم پس شيطان روانه مرا امّاره خوانند اهلايمانم گر شيطان من گردد مسلمان اگر شيطان مسلمان گردداينجاهمه كارى به سامان گردد اينجاچون حكيم جوان در اين راه رنج فراوانى برده بود،سرانجام بر نفس خود غالب گشت.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸, ۱۸:۲۷
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۳ آبان ۸۷, ۰۲:۲۰
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۹ آبان ۸۶, ۰۱:۴۷
  4. ليست بازي هايي كه از طريق بلوتوس ميتوان بازي كرد
    توسط Unknown در انجمن بازي‌هاي تلفن همراه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۲ مهر ۸۶, ۱۰:۱۴

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •