شامگاه بیست و ششم آذر هفتاد و پنج برای فوتبالدوستان ایرانی مثل یک خواب و رویای شیرین می مانست.

به گزارش "ورزش سه"، ایران شش بر دو کره جنوبی را برده بود و رئیس جمهور ایران برای اولین بار پیام تبریکی به خاطر یک برد فرستاده بود. بردن کره و ژاپن در آن سالها اتفاقی رویایی محسوب میشد. فوتبال تحقیر شده ایران در شش سال اخیرش، به رده بیستم آسیا نزول کرده بود. کره و ژاپن راه خود را از آسیا جدا کرده بودند و سودای جهانی شدن داشتند. در حالی که آنها با آث میلان و انگلیس و تیمهای اروپایی بازی می کردند، ایران با دو بازی تدارکاتی مقابل ترکمنستان و لبنان پا به امارات گذاشته بود. جمال الشریف سوری بدشگون، داور میدان بود. او که چهارسال پیش در هیروشیما سه بازیکن ایران را اخراج کرده و از محرمی و کرمانی مقدم کتک خورده بود، این بار با ایران مهربانانه برخورد کرد. تنه دایی به دفاع کره را خطا نگرفت و برعکس تنه به تنه شدن دروازبان کره با خداداد را پنالتی اعلام کرد تا گل ششم را دایی با یک ضربه پنالتی به ثمر برساند. ایرانی که چند روز قبلش، عربستان مدعی را با سه گل شکست داده بود، به یکباره در نیمه دوم بازی با کره، طوفانی به پا کرد تا تمام تحقیرها و شکست های پس از قهرمانی بازیهای آسیایی پکن را به فراموشی بسپارد. کره ای های مغرور که تا قبل از آن، از جداشدن از آسیا و پیوستن به اروپا دم میزدند، با شش گلی که ایران درون دروازه شان کاشت، پی به وضعیت واقعی خود در آسیا بردند. در آن طرف تیم خوب کویت نیز ژاپن پرمدعا را حذف کرد تا نیمه نهایی آسیا با حضور چهار تیم غرب قاره برگزار شود. در شامگاه بیست و شش آذر هفتاد و پنج به همان اندازه که چشمان دایی پس از گلزنی، از بهت وحیرت اتفاق رخ داده از حدقه درامده بود، ایرانی ها نیز با چشمان از حدقه درآمده همدیگر را می نگریستند. همانطور که دایی خود نتیجه را باور نداشت ایرانی ها نیز نداشتند. حرفی برای گفتن نمانده بود. میدان بازی و نتیجه آن شبیه خواب و رویا می مانست. حتی زدن گل سوم به کره چنان خوشحال کننده بود که عابدزاده را در چند ثانیه از نیمکت به گوشه زمین رساند تا دایی را در آغوش بگیرد. در آن شامگاه غرور به ایران بازگشت، همه جا سخن از فوتبال بود و ایرانی هایی که در مستطیل سبز، غوغا کرده بودند. اکنون که نوزده سال از آن روز و لحظه می گذرد، آرزوی یک بار دیگر دیدن خوابی همچون خواب شش گله کردن کره جنوبی، اذهان ایرانی ها را قلقلک می دهد: چند سال باید بگذرد تا یکبار دیگر همچون شامگاه بیست و ششم آذر هفتاد و پنج، شادمانه غافلگیر شد؟