صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 22

موضوع: شهادت ایرانی مدافع حرم در سوریه

  1. #1
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    شهادت ایرانی مدافع حرم در سوریه

    مصطفی صدرزاده ایرانی مدافع حرم حضرت زینب (س) و یکی از فرماندهان لشگر فاطمیون در نبردهای سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
    گروه بین الملل مشرق- مصطفی صدرزاده ایرانی با اسم جهادی "سید ابراهیم" اهل شهرستان شهریار، مدافع حرم حضرت زینب (س) و یکی از فرماندهان لشگر فاطمیون در نبردهای منطقه جنوب شهر حلب سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.



    بنابر این گزارش، این شهید از چند سال پیش بصورت داوطلبانه برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به کشور سوریه رفته و از نخستین بانیان تشکیل تیپ فاطمیون مدافعان حرم بود که بعدها به لشگر تبدیل شد. از این شهید دو فرزند دختر و پسر به یادگار مانده است.













  2. کاربر روبرو از پست مفید SHAHRIAR-NOVIN سپاس کرده است .

    admin (سه شنبه ۰۵ آبان ۹۴)

  3. #2
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    آخرین عکس و آخرین پیام شهید «مدافع حرم»

    «مصطفی صدرزاده» (یا «بدرزاده» با نام جهادی «سید ابراهیم ساعاتی») از بسیجیان «شهریار» (منطقهی «کهنز») بود که روز گذشته در نبرد با «پیروان اسلام آمریکایی» بال در بال ملائک گشود.
    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، روز گذشته، «مصطفی صدرزاده» فرماندهی ایرانی «گردان عمار» (از «لشکر فاطمیون») در دفاع از «حرم بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) خلعت شهادت نوشید.
    «مصطفی صدرزاده» (یا «بدرزاده»، با نام جهادی «سید ابراهیم ساعاتی») از بسیجیان «شهریار» (منطقهی «کهنز») بود که علی رغم مخالفت ها و ممانعت های فراوان، با زحمت و سختی بسیار به یگان های مدافع حرم در «سوریه» ملحق شد و سرانجام روز گذشته در نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» بال در بال ملائک گشود.
    صفحهی «روح الله رفیعی» (saer110) در شبکه اجتماعی «اینستاگرام» چند عکس از شهید «محمد صدر زاده» منتشر کرده و مطالبی کوتاه اما دلچسب از ایشان بیان نموده است:



    [ذیل اين تصوير نوشته شده:]

    آخرین پیام

    آخرین عکس
    آخرین وداع



    [ذیل اين تصوير نوشته شده:]

    شهید مصطفی صدر زاده

    شهادت تاسوعا 94
    پسرش محمد علی
    شش ماهه
    دخترش فاطمه 7 ساله
    همه را به حسین فروخت و رفت
    همه را یکجا
    حتی خودش را
    شنیدم که نوکر از ارباب نشانه دارد
    و انگار قرار است تو نیز
    سه روز بمانی روی زمین
    نوکر باوفا
    عاشق با صفا
    سر سفره مولا یادمان باش



    [ذیل اين تصوير نوشته شده:]

    آزاد سازی پشت حرم حضرت زینب سلام الله

    تاسوعای 94
    سر سفره سید الشهداء
    شهید مصطفی صدر زاده
    فرمانده گردان عمار لشکر فاطمیون



    [ذیل اين تصوير نوشته شده:]

    بهش گفتم وایسا یه عکس حجله ایی ازت بگیرم
    گفت بیا اینطوری
    کلا عاشق ابراهیم همت بود

  4. #3
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    روایت یک خبرنگار از دیدار با 2 تن از فرماندهان لشکر فاطمیون پیش از شهادت

    اولین و آخرین دیدار ما با "سید ابراهیم" و "حجت" بعد از چند ساعت مصاحبه به پایان رسید. توی همان مصاحبه کوتاه هم میشد پیشبینی کرد "سید ابراهیم" و "حجت" دلشان به ماندن نیست. میل به پرواز دارند و سوریه بستر پرکشیدنشان خواهد بود.
    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، عصر تاسوعاست که خبر می رسد "سید ابراهیم" هم پرواز کرد. خبر زبان به زبان بین دوستان و هم رزمان شهید می پیچد. باورش برای همه سخت است؛ اینکه سید تا همین چند ساعت پیش زنده بود با ما حرف میزد، بین رزمنده ها نفس می کشید و حالا خبر شهادتش است که به گوش می رسد. همه در بهت رفتن سید مانده اند. با اینکه به قول یکی از دوستانش که می گفت: "کسی انتظار ماندن سید در این دنیا را نداشت تا همینجا هم توی وقت اضافه بود" اما داغ رفتن و جالی خالی فرمانده گردان عمار فاطمیون داغی است که بر سینه ی فاطمیون می ماند.
    ...
    ساعتی از انتشار خبر نگذشته است که شبکه های ارتباطی پر می شوند از عکس های شهید مدافع تازه رسیده به جمع قافله ی شهدا. "مصطفی صدرزاده" با عنوان جهادی سید ابراهیم، اهل شهرستان شهریار و فرمانده گردان عمار؛ کسی که خودش می گفت با یک دست لباس و یک جفت دمپایی به سوریه رفت و بین نیروهای فاطمیون ماندگار شد.
    ...
    حاشیه مراسم تشییع دو شهید گمنام در روستای کهنز شهریار با "سید ابراهیم" قرار ملاقات می گذاریم. سرش شلوغ است و مدام باید تماس بگیریم. انتهای مراسم بلاخره وقت می شود و با سید را می بینیم. با آنچه در تصور دارم کاملا فرق می کند. جوان است و ریز نقش و البته آرام. دیدارمان در مراسم تشییع دو شهید گمنام شهرش را به فال نیک می گیرد و مشغول صحبت می شویم. از تشکیل لشکر فاطمیون و اولین شهدای آن می گوید. از ابوحامد، حسن قاسمی، رشادت بچههای فاطمیون در سوریه، علاقه سردار سلیمانی به بچه های لشکر، انگیزه بچهها برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و عملیاتها میگوید. کمتر از خودش حرف می زند. تاکید می کند که همه صحبت ها به نیت شهداست. اواسط مصاحبه تلفنش زنگ می خورد. "حجت" از همرزمان سید پشت خط است. بعد از کمی صحبت سید از حجت می خواهد که به جمع ما ملحق شود. اولین چیزی که از حجت به چشم آمد کلاه سفید و سادهی روی سرش بود. با لبخندی که از روی لبش محو نمی شد، با ما هم صحبت شد و اوضاع سوریه را شرح داد. اولین و آخرین دیدار ما با "سید ابراهیم" و "حجت" بعد از چند ساعت مصاحبه به پایان رسید. توی همان مصاحبه کوتاه هم می شد پیش بینی کرد "سید ابراهیم" و "حجت" دلشان به ماندن نیست. میل به پرواز دارند و سوریه بستر پرکشیدنشان خواهد بود. رضا خاوری با نام جهادی "حجت" و از فرماندهان لشکر فاطمیون چند روز پیش به شهادت رسید و مصطفی صدرزاده با نام جهای "سید ابراهیم" نیز روز تاسوعای حسینی به جمع یاران شهیدش پیوست. تصاویر این دو شهید را در ادامه مشاهد میکنید:

    سردار سلیمانی - شهید علیرضا توسلی (ابوحامد) - شهید رضا خاوری (حجت)

    شهید رضا خاوری (حجت) - دومین فرمانده لشکر فاطمیون

    شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم)

    شهید رضا خاوری (حجت) و شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم)

    شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم) و شهید مهدی صابری

    شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم) و شهید ابوحامد (پایهگذار لشکر فاطمیون)

  5. کاربر روبرو از پست مفید SHAHRIAR-NOVIN سپاس کرده است .

    admin (سه شنبه ۰۵ آبان ۹۴)

  6. #4
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    تجربهی شیرین گفتوگو با مردان جنگ روی چمنهای پارک

    یکی از خبرنگاران دفاع پرس در فراق 2 سردار عاشورایی لشکر فاطمیون نوشت: اولین و آخرین دیدارمان با سید ابراهیم در پارک کهنز شهریار بود. آن روز 2 شهید گمنام در آن پارک به خاک سپرده می شدند. پس از مراسم خاکسپاری گوشه ای از پارک نشستیم و گفت و گویمان را آغاز کردیم. سید ابراهیم از سختی های حضورش در سوریه گفت، از اینکه تغییره چهره داد، لهجه اش را شبیه افغانستانی ها کرد و با ویزای افغانستانی وارد سوریه شد و بالاخره ابوحامد اجازه داد تا در کنار فاطمیون باشد. در خلال گپ و گفتمان، مهمان سید ابراهیم که یک افغانستانی خوش رو با لهجه مشهدی بود به جمع ما پیوست. هر دو ساده و متواضع از فاطمیون و شهدای مدافع حرم گفتند. سید ابراهیم از دوست صمیمیش شهید حسن قاسمی دانا گفت. وقتی که از او می گفت، آه حسرتش شنیده می شد. آن مدافع حرم افغانستانی که حجت نام داشت بسیار خوش خنده بود، روایت جنگ در سوریه برای او همچون روایت یک بازی بود. اما وقتی به نام ابوحامد رسید، دلش گرفت و گفت: ابوحامد که شهید شد و پیکرش را به مشهد بردند دیگر از رمق افتادم و مصرع ای ساربان آهسته ران کارام جان می رود را با تمام وجودم درک کردم. حدود دو سه ساعتی با این مدافعان گفت و گو کردیم در حالی که خیال می کردیم اینان 2 رزمنده عادی لشکر هستند. یعنی جوری سخن گفتند که من نبود و همه آن ها بود. در هوای ابری آن روز، گفتگویی را تجربه کردم که برایم یک گفت و گویی شیرین و متفاوت را رقم زد. پیش از آنکه حجت به جمع ما بپیوندد، سید ابراهیم وقت نماز و در بین مصاحبه، دمپاییش را بیرون آورد و روی چمن های پارک نماز خواند. آن روز پس از مصاحبه با سید ابراهیم و حجت در کنار هم مهمان سفره شهدای گمنام تازه دفن شده شدیم و در کنار هم روی چمن های پارک نشستیم و ناهار خوردیم.

    آن روز که به دیدن این بزرگواران رفتیم، همین لباسها را بر تن داشتند. شاید هم همان روز پس از رفتن ما عکس یادگاری گرفتند.
    به قدری آن گفت و گو برایم شیرین بود و مرا به حس و حال خودشان برده بودند که در راه برگشت به تهران در اینستاگرامم نوشتم برخی باور دارند که امروز جنگ است و عده ای همچون من بی خیالیم که جنگ است و غفلت من نتیجه اش شکست است و اینان پیروزند. هرگاه که نشانی از شهیدی و خانواده و همرزم شهیدی می خواستیم به سراغ سید ابراهیم می رفتیم. چند روز قبل از شهادتش به او پیغام دادم سیدجان می خواهم خودت از حاج حسین همدانی برایم بگویی. گفت چند روز دیگر می آیم. مانده بودم در اوج عملیات و درگیری در سوریه چگونه می خواهد به ایران برگردد، پیش خودم گفتم شاید مجروح شده است و به اجبار باید برگردد. هر دو سه روز یکبار به سید یادآوری می کردم اگر آمدی ایران ما را فراموش نکنی. عادت داشت همیشه، همه را دلاور خطاب می کرد. نوشت چشم دلاور. چند روز دیگر می آیم. شما دارید راه شهید آوینی رو ادامه می دید، محکم کارتون رو ادامه بدین. ثواب شما در جبهه رسانه کمتر از ما نیست. دلخوش بودم که روزی سیدابراهیم می آید و از حاج حسین می گوید اما غافل از اینکه خبر داده بود، پیکرش می آید و او که هر روز جمعه به یاد شهید حسن قاسمی دانا بود در روز جمعه ای تاسوعایی آسمانی شد. درست چند روز بعد از شهادت حجت. حجتی که خدا لبخندها و خنده هایش را خرید.

  7. #5
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    تشییع پیکر شهید صدرزاده در شهریار



    پیکر مطهر شهید مصطفی صدرزاده از مدافعین حرم حضرت زینب (س) ساعت 14 و 30 دقیقه فردا هشت آبان ماه جاری بعد از نماز جمعه شهریار با حضور پرشکوه نمازگزاران و دیگر مردم از مقابل مصلای این شهر تا گلزار شهدای امامزاده اسماعیل (ع) تشییع میشود.
    نماز این شهید مدافع حرم در میدان شهدای گمنام شهریار واقع در روبهروی آستان امامزاده اسماعیل (ع) توسط حجتالاسلام موسی سالمی امام جمعه شهریار برگزار میشود.
    پیکر مطهر این شهید بعد اقامه نماز میت با آمبولانس به منطقه کهنز از توابع شهریار برده میشود و با حضور گسترده مردم شهرستان شهریار از مقابل مسجد صاحبالزمان (عج) کهنز تا بهشت رضوان شهریار تشییع و در این خاکسپاری میشود.
    شهید مصطفی صدرزاده با نام جهادی سید ابراهیم، از بسیجیان کهنز شهریار بود که در روز تاسوعا در دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در سوریه به دست تکفیریها به درجه رفیع شهادت رسید.
    وی فرمانده گردان عمار لشکر فاطمیون از مدافعین حرم اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بوده و به ماموریت مستشاری در کشور سوریه مشغول بود.
    این شهید بر اثر اصابت ترکش خمپاره تروریستها در حومه شهر حلب به فیض شهادت نائل شد، پیکر این شهید دیروز وارد کشور شده است.

  8. #6
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    پیکر شهید صدرزاده تشییع شد



    پیکر مطهر شهید حجت مصطفی صدرزاده از شهیدان مدافع حرم حضرت زینب (س) بعد از نماز جمعه شهریار با حضور گسترده و پرشور خانواده معظم شهیدان، ایثارگران، جمعی از مسئولان استانی و شهرستانی، نیروهای نظامی و انتظامی و اقشار مختلف مردم مومن و انقلابی شهرستان شهریار تشییع شد.
    در این مراسم پیکر پاک و مطهر این شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) از روبهروی مصلای شهریار بر روی دستان نمازگزاران تا گلزار شهدای امامزاده اسماعیل (ع) تشییع شد.
    نماز این شهید مدافع حرم در میدان شهدای گمنام شهریار واقع در روبهروی آستان امامزاده اسماعیل (ع) توسط حجتالاسلام جعفر رفیعی امام جمعه موقت شهریار اقامه شد.
    پیکر مطهر این شهید بعد اقامه نماز میت با آمبولانس به منطقه کهنز از توابع شهریار برده شد تا با حضور گسترده مردم شهرستان شهریار از مقابل مسجد صاحبالزمان (عج) کهنز تا بهشت رضوان شهریار تشییع و در این مکان خاکسپاری شود.

    تشییعکنندگان شهید صدرزاده با سر دادن شعارهایی بر ادامه دادن راه و مسیر شهیدان انقلاب اسلامی و مدافع حرم اهل بیت عصمت و طهارت (ع) تأکید کردند.
    همچنین نمازگزاران و مردم خداجو و انقلابی شهرستان شهریار بر حمایت کامل خود از مقاومت اسلامی در منطقه تأکید کردند.
    شهید مصطفی صدرزاده با نام جهادی سید ابراهیم، از بسیجیان کهنز شهریار بود که در روز تاسوعا در دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در سوریه به دست تکفیریها به درجه رفیع شهادت رسید.
    وی فرمانده گردان عمار لشکر فاطمیون از مدافعین حرم اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بوده و به ماموریت مستشاری در کشور سوریه مشغول بود.
    این شهید بر اثر اصابت ترکش خمپاره تروریستها در حومه شهر حلب به فیض شهادت نائل شد.

  9. #7
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    پدر شهید ایرانی «فاطمیون»: اگر مصطفای ما افتاد دههاهزار مصطفی از خاک ایران بلند میشود

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    پدر شهید مصطفی صدرزاده میگوید: اگر مصطفای ما افتاد دههاهزار مصطفی از خاک ایران بلند میشود؛ دههاهزار مصطفی برای اینکه شیعه مظلوم نماند، ایستادگی میکنند.

    به گزارش خبرنگار فرهنگی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]، شهید مصطفی صدرزاده متولد 1365 دانشجوی ترم آخر رشته ادیان و عرفان دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز بود. او فرمانده گردان عمار لشکر فاطمیون بود که در ظهر تاسوعا حین درگیری با نیروهای تروریست توسط تیر تکتیرانداز نیروهای تکفیری در حلب سوریه به شهادت رسید. شهید مصطفی صدرزاده بهمدت دو سال و نیم در درگیریهای علیه تروریستهای تکفیری به دفاع از حرم حضرت زینب(س) پرداخته طی این مدت هشت بار مجروح شده بود. از وی دختری هفتساله بهنام فاطمه و پسری ششماهه بهنام محمدعلی به یادگار مانده است. محمد صدرزاده پدر این شهید مدافع حرم در گفتوگو با خبرنگار فرهنگی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] از خصوصیات و ویژگیهای اخلاقی فرزند شهیدش سخن میگوید: مصطفی از ذریه حضرت زهرا(س) و از طرف مادرش سید بود. او همیشه عاشق بسیج و فعالیتهای در بسیج بود. در نهایت آنقدر عمرش را صرف این مسیر کرد که خداوند اجرش را با شهادت داد و امیدوارم مبارکش باشد.
    مصطفی مسجدساخته و هیئتی بود
    پدر شهید مصطفی صدرزاده ادامه میدهد و میگوید: مصطفی خودساخته، مسجدساخته و هیئتی بود. فعالیتهای بسیاری در منطقه کهنز شهریار داشت که هیچکدام فراموش نمیشود. او همیشه مشغول کارهای فرهنگی بود، برای مثال یک پارکی در منطقه کهنز وجود داشت که به منطقه ناامنی تبدیل شده بود و مرکز تجمع بیکاران بود، اما با تلاشهایی که مصطفی انجام داد این پارک به یک مرکز فرهنگ تبدیل شد و هنوز هم که هنوز است استفادههای متنوع و مختلفی از این محل به عمل میآید. او ادامه میدهد: مصطفی بهدنبال این بود که با فعالیتهایش خود را خالص کند و این اتفاق بهقدری که خداوند شهادت را نصیبش کند، افتاد. امیدوارم خدا درک شهادت را به ما بدهد تا بتوانیم جای خالی مصطفی را تحمل کنیم و راهش را ادامه دهیم. مصطفی عاشق حضرت ابوالفضل(ع) بود و با مشقت بسیار هیئتی با همین نام تأسیس کرد که چند سال برقرار مانده است. مادرش نذر کرده بود مصطفی سالم بماند تا در راه حضرت ابوالفضل العباس(ع) پایدار بماند و همین هم شد و به درجهای رسید که خداوند برات بهشت را به او عطا کرد.
    مصطفای ما رفت تا 10هزار مصطفای دیگر برای مظلومیت شیعه بلند شود
    محمد صدرزاده میگوید: اگر مصطفای ما افتاد دههاهزار مصطفی از خاک ایران بلند میشود؛ دههاهزار مصطفی برای اینکه شیعه مظلوم نماند بلند میشوند و در مبارزه با کفار و کسانی که در این زمینه فکر انحرافی دارند قدم برمیدارند. گاهی در دنیا میخواهند بگویند ایرانیها طالب جنگ هستند. اینها میخواهند شیعه را خشونتطلب جلوه دهند. مسلمان همیشه دوست دارد احترام بگزارد و احترام ببیند ولی تا پای خون، ارزشهایش را حفظ میکند. ما فقط دفاع میکنیم، ما در جنگ هشتساله هم فقط دفاع کردیم، اصلاً جنگ نکردیم، در سوریه هم داریم دفاع میکنیم، والله اگر چیزی بهجز دفاع از حقوق شیعه و حرمین شریفین باشد. او در خصوص اینکه وصیت فرزند شهیدش چه بود، توضیح میدهد و میگوید: مصطفی تمام وصیتش، سراسر پند و اندرز بود. ابتدای وصیتش را با عذرخواهی از خانوادهاش آغاز کرده بود؛ چون فعالیتی که داشت چشمانتظاری و دلتنگی برای خانوادهاش را بههمراه میآورد. در ادامه توصیههایی به دخترش فاطمه کرده بود تا فاطمی باشد و فاطمی زندگی کند. گفته بود: دخترم را در مسیر حضرت زهرا(س) تربیت کنید.
    در وصیتش نوشت: «عمه سادات! گذشت روزی که به شما و اولادتان جسارت کردند، خون ناقابلم تقدیم شما»
    پدر این شهید مدافع حرم میگوید: او در ادامه وصیتش گفته بود: "فقط و فقط خط ولایت را ادامه بدهید."، گفته بود: "فقط همین خط را جلو بروید که پیروزی نزدیک است". در پایان وصیتنامهاش با حضرت زینب(س) صحبت میکند و میگوید: "آن روز گذشت که به شما و اولاد شما جسارت کردند، امروز تشیع بهقدری قدرتمند شده است که پاسخ هر جسارت و اهانتی را خواهد داد و دیگر نمیگذارد به راه سرخ شهادت و تشیع توهین شود"، و در نهایت گفته است: "خون ناقابلم را تقدیم شما میکنم".

  10. #8
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    کاروان راهیان نور مدافعان حرم!

    شهید "مصطفی صدرزاده" با نام جهادی "سید ابراهیم" از فرماندهان لشکر فاطمیون در سوریه بود که ظهر عاشورای حسینی امسال توسط نیروهای تکفیری به جمع دوستان شهیدش پیوست. شهید صدرزاده از بسیجیان کهنز شهریار بود که سال 92 و با آغاز هجوم نیروهای تکفیری به سوریه رهسپار این کشور شد.
    شهید صدرزاده در یادداشتی به دوستان بسیجی خود مینویسد: چه میشود روزی سوریه امن و امان شود و کاروان راهیان نور مثل شلمچه و فکه به سمت حلب و دمشق راه بیافتد. فکرش را بکن، راه میروی و راوی میگوید اینجا قتلگاه شهید رسول خلیلی است، یا اینجا را که میبینی همان جایی است که مهدی عزیزی را دوره کردند و شروع کردند از پایش زدند تا ... شهید شد.
    یا مثلا اینجا همان جایی است که شهید حیدری نماز جماعت میخواند، شهید بیضایی بالای همین صخره نیروها را رصد میکرد و کمین خورد، شهید شهریاری را که میشناسید همینجا با لهجه آذری برای بچهها مداحی میکرد، یا شهید مرادی آخرین لحظات زندگیش را اینجا در خون خودش غلتیده بود، یا شهید حامد جوانی اینجا عباسوار پرکشید. خدا بیامرزد شهید اسکندری را همینجا سرش بالای نیزه رفت و شهید جهاد مغنیه در این دشت با یارانش پر کشید. عجب حال و هوایی میشود کاروان راهیان نور مدافعین حرم، عجب حال و هوایی...

  11. #9
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    مگر ما از حضرت زینب بالاتریم؟

    در مراسم تشییع پیکر شهید مصطفی صدرزاده که عصر دیروز در شهریار برگزار شهد همسر این شهید مدافع حرم در سخنانی گفت: فاعتبروا ینی مصطفی فدای اسلام، یعنی بی تفاوت نباشیم، یعنی اسلام مرز ندارد، مصطفی ثابت کرد کل یوم عاشورا است.

    ، مراسم باشکوه تشییع پیکر فرمانده گردان عمار فاطمیون، "شهید مصطفی صدرزاده" با حضور مسئولان، خانواده شهدا، همرزمان و اهالی شهرستان شهریار در این شهرستان برگزار شد.

    پس از برپایی نماز جمعه پیکر شهید صدرزاده با نام جهادی "سید ابراهیم" بر روی دستان مردم از مقابل مسجد صاحب الزمان کهنز به سمت بهشت رضوان تشییع و در قطعه شهدا به خاک سپرده شد.

    در انتهای مراسم همسر شهید صدرزاده درخواست کرد تا چند دقیقهای را برای حاضران صحبت کند. همسر شهید مدافع حرم صحبت های خود را با قرائت آیه ۲۳ سوره احزاب آغاز می کند:

    مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا.

    سلام علیکم

    سلام بر انبیا و اولیای الهی، سلام بر چهارده نور مقدس، سلام بر سیدالشهدا علیه السلام، سلام و درود خدا بر خمینی کبیر که ما را آبرو بخشید و به ما درس عزت و شهادت داد، سلام بر ارواح طیبه شهدا از صدر اسلام تا کنون و سلام بر مصطفای عزیز، نازنین همسرم، پدر خوب فاطمه و محمد علی، فرزند خوب بابا و مادر؛ مادر و پدری که مصطفی را با لقمه حلال، شیر پاک و اشک و عشق به امام حسین(ع) تربیت کردند.

    راحت بگویم؛ نبودن مصطفی برای من، فاطمه، محمدعلی، پدر و مادرش و تمام دوستان و خانواده بسیار سخت است. ولی آیا مگر ما از حضرت زینب بالاتریم؟! مگر ما در روضه ها نمی گوییم که ای کاش در کربلا بودیم تا جوانانمان را به یاری امام حسین(ع) می فرستادیم؟ مگر نه این است که رهبرمان حضرت امام خامنه ای حسین زمان است، مگر نه این است که داعش فرزندان آمریکا و صهیونیست هستند؟! یزیدیان و شمرهای زمان هستند؟

    مگر قرآن نمی فرماید فاعتبروا یا اولی الابصار؟ پس عبرت این است که مدافعان حرم نگذارند دوباره زینب کبری اسیر شود. فاعتبروا یعنی مصطفی فدای رهبر، نه تنها مصطفی بلکه محمدعلی فدای رهبر، فاطمه فدای رهبر، خودم فدای رهبر، تمام دار و ندار هستی مال و زندگی فدای رهبر، خود مصطفی در وصیت نامهاش فرموده فقط گوش به فرمان رهبر باشیم.

    فاعتبروا ینی مصطفی فدای اسلام، یعنی بیتفاوت نباشیم، یعنی اسلام مرز ندارد، فاعتبروا یعنی مصطفی ثابت کرد کل یوم عاشورا، فاعتبروا یعنی مصطفی ثابت کرد باب شهادت باز است. اگر شهدای مدافع نمی رفتند و زبانم لال دوباره زینب کبری(س) اسیر می شد چگونه می توانستیم در صحرای محشر در مقابل حضرت زهرا (س) سرمان را بالا بگیریم؟ ولی حالا تا حد توان روسفید شدیم.

    مصطفی عزیز را هدیه کردیم به حضرت زینب، هدیه کردیم به اسلام عزیز، به مکتب و مذهب، به رهبر عزیزتر از جانمان و مگر سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت است؟! پس راضی هستیم به رضای خداوند مهربان، در پایان از خداوند متعال فرج بقیه الله الاعظم، سلامتی رهبر عزیزمان را میخواهیم و از روح مطهر مصطفی عزیز و از همه شهدا خواهانیم ما را در راه ولایت فقیه و پیروی از سید علی خامنه ای ثابت قدم بدارد، ما را قدردان خون شهدا قرار دهد.
    والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

  12. #10
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    خاطره «حاج قاسم» از جوان فرمانده لشکر فاطمیون

    شهید مصطفی صدرزاده معروف به "سید ابراهیم" فرمانده گردان عمار لشگر فاطمیون بود که در جریان درگیری با نیروهای تکفیری وهابی در روز تاسوعای حسینی حلب سوریه به شهادت رسید. دانشجوی رشته ادیان و عرفان دانشگاه آزاد اسلامی سال 92 برای دفاع از حرم عمهی سادات عازم سوریه می شود و پس از مدتی به لشکر فاطمیون می پیوندد.
    پیکر این شهید مدافع حرم جمعه 8 آبان ماه در کهنز شهرستان شهریار تشییع و در قطعه شهدای بهشت رضوان به خاک سپرده شد. از وی پسری 6 ماهه به نام محمدعلی و دختری 7 ساله به نام فاطمه به یادگار مانده است. سردار قاسم سلیمانی روز چهارشنبه 6مهرماه در جمع رزمندگان لشگر فاطمیون و در خط مقدم جبهه مقاومت سوریه خاطرهای از شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم) را روایت کرد: درایام فاطمیه سال قبل بود که شهید حسین بادپا اینجا آمد. در دیرالعدس دیدم که یک صدای خیلی برجسته و مردانه تهرانی از پشت بیسیم می آید. حسین بادپا پشت بیسیم با سید ابراهیم داشت صحبت می کرد، نمیشناختمش! پرسیدم این جوان تهرانی از کجا در تیپ فاطمیون جا گرفته؟! گفت: سید ابراهیم! صبح که برگشتیم از حسین بادپا پرسیدم که این سید ابراهیم کیه که با این صدای بلند و مردونه صحبت میکرد؟! سید را نشان داد گفت : این! یک جوان باریک و نحیف! گفتم من فکر میکردم یک آدم با هیکل بزرگ الان باید باشد با آن صدای کلفت و بلند! یک جوان تو دل برویی بود، آدم لذت میبرد نگاهش کند؛ من واقعا عاشقش بودم. آن وقت این جوان چون ما راهش نمیدادیم بیاید اینجا رفته بود مشهد در قالب فاطمیون به اسم افغانستانی خودش را ثبت نام کرده بود تا به اینجا برسد، زرنگ به این می گویند! به ما و امثال ما و آنها که دنبال مال جمع کردن و... هستیم [زرنگ] نمی گویند! با ذکاوت کسی است که اینطور کار را بدست میآورد و بالاترین بهره را از آن میگیرد و به نحو احسن از فرصت استفاده می کند. چرا این کار را کرد؟! چون قیمت داشت. ان الله یحب یقاتلون فی سبیل الله، خدا کسی را که در راهش جهاد میکند دوست دارد، اگر کسی را خدا دوست داشته باشد محبتش را، عشقش را، عاطفهاش را و همه چیزش را در دلها پراکنده میکند. امثال سید ابراهیم در خیابانها خیلی زیاد هستند، اما آن چیزی که سید ابراهیم را عزیز کرد و به این نقطه رساند همین راه بود.

  13. #11
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    عکس یادگاری شهید مدافع حرم با مداح معروف

    شهید سید مصطفی صدرزاده که نام جهادی‏اش سید ابراهیم بود در روز تاسوعا با جهاد و خلق حماسه با جان نثاری در راه اسلام و هدیه کردن خون پاکش در این مسیر به دیدار مولایش شتافت.
    این شهید عملیات محرم چند روز پس از شهادت به دست تروریستهای تکفیری در شهریار به خاک سپرده شد. همرزم این شهید عزیز دقایقی به بیان خاطره از شهید صدرزاده پرداخت و گفت:


    *من بعد خودت با صدای خوش تحریرت اذان بگو
    یکی از خصوصیتهای بارز شهید صدرزاده تاکید بر نماز اول وقت بود، همیشه نماز صبح مقر را سید ابراهیم می‏گفت. ما به دلیل اینکه بحث تبلیغ را انجام می‏دادیم و مستمر به نقاط مختلف سفر می‏کردیم نمی‏توانستیم روزه بگیریم اما او روزه می‏گرفت و برای سحری بیدار می‏ شد.
    یک روز نماز صبح را با صدای سید بیدار شدم، توی مقر قدم می‏زد و لابه لای هر بند از اذانش فریاد می‏زد و می‏گفت: برادرها وقت نماز شده برپا، دلاورا بلند شوید وقت نماز است. ما هم از آن به بعد سر به سرش می‏گذاشتیم و با اینکه صدای خوبی هم نداشت (با خنده) می‏گفتیم بعد از این با صدای خوش خودت اذان بگو!
    همیشه به بحث معنویات عنایت داشت خصوصا روضه، کاری به مستمعین متنوع نداشت خودش تنهایی برای خودش می‏‏خواند اغلب اوقات که در ماشین هم مسیر می‏شدیم می‏گفت شیخ یک روضه و یا مدح مولا را برایم بخوان.
    *خوابی که برای سید ابراهیم دیدم
    شب تاسوعای امسال برای تبلیغ رفته بودم جایی. چند ساعت قبل از شهادت سید خوابش را دیدم گفت: شیخ برایم روضه بخوان و در خواب از یکی از رفقای مداح درخواست کردم روضه علمدار را برای سید بخواند. صبح سر سفره صبحانه این خواب را برای بچه ها تعریف کردم و بعد هم زنگ زدم به همان رفیقی که در خواب مداحی کرده بود، گفتم برادر این روضه را برای این بنده خدا بخوان و او هم قبول کرد و قرار شد حتما بخواند.
    *اولین بار که دیدم فهمیدم بچه تهران است
    همیشه تلاش می‏کرد تا نشاط و شادابی در بین نیروهای مقر پخش شود و نیروهایش روحیه بگیرند، بالاخره فضای جنگ و شرایط خاص آن گاهی روحیه رزمندگان را دچار تحلیل می‏کند.
    با ماشین فرمانده تیپ آمده بود توی مقر و برای اولین بار او را دیدم از تیپ و قیافه اش معلوم بود که بچه تهران است و به بچه های تیپ فاطمیون نمی‏خورد از همان لحظه عاشق سید شدم و رویش را بوسیدم. تکه کلام های خاصی داشت، یک تسبیح هم در دستش بود که همیشه همراهش بود، آن تسبیح را هدیه گرفتم و گفتم حاجی من مطمئنم که شما شهید می‏شوید این را می‏خواهم به یادگار داشته باشم، در جواب گفت: من رو سیاه کجا و شهادت کجا و حرف را عوض کرد.
    *شهید صدر زاده همه جوره با خدا معامله کرده بود
    هر کاری می‏کرد خدا را در نظر می‏گرفت اصلا همه جوره با خدا معامله کرده بود و در اکثر کارهایی که قصد انجام داشت استخاره می‏زد حتی کاری که در ظاهر به نفعش هم بود اگر استخاره بد می‏ آمد انجام نمی‏داد.
    *عکس سه نفره شهید صدرزاده با مداح معروف
    حاج مهدی سلحشور برای روضه خوانی به سوریه آمده بود، شهید صدرزاده که این را شنید گفت: من حتما باید در مراسم حاج مهدی شرکت کنم و با ماشین رفتیم آن قدر تند و سریع و با استرس حرکت کرد، اما به آخر مراسم رسیدیم و دم در با آقا مهدی یک عکس 3 نفره هم انداختیم.

    شهید صدر زاده در کنار سلحشور مداح اهل بیت

    *سید ابراهیم در قله ایمان ایستاده است
    استاد اخلاقی داشتیم که شهید صدرایی و شهید مهدی صابری خیلی با این بزرگوار صمیمی بودند، این استاد اخلاق در یکی از جلساتش گفته بود حدیثی داریم که می‏گویند ایمان دارای مراتبی است و من یک جوان بسیجی به نام سید ابراهیم می‏شناسم که در قله ایمان ایستاده است.
    برادر شهید حسن قاسمی که با سید ابراهیم صدرزاده رفیق بود تعریف می‏کرد: بعد از شهادت داداش حسن، آقا سید آمد خانه مان چادر مادرم را بوسید، ظرف می‏شست و خلاصه در آن چند روزی که مهمان ما بود حسابی کمک می‏کرد.

  14. #12
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    خودش را افغانستانی جا زد تا مدافع حرم شود

    از ویژگیهای بارز در خصوص این مدافع حرم میتوان به این نکته اشاره کرد که علیرغم مخالفتها و ممانعتهای فراوان، با زحمت و سختی بسیار به یگانهای مدافع حرم در «سوریه» ملحق شد.

    پیکر این شهید مدافع حرم جمعه 8 آبان ماه در شهریار تشییع و در قطعه شهدای بهشت رضوان به خاک سپرده شد. از وی پسری 6 ماهه به نام محمدعلی و دختری 7 ساله به نام فاطمه به یادگار مانده است.

    خاطره «حاج قاسم» از فرمانده جوان لشکر فاطمیون

    سردار سرلشکر قاسم سلیمانی در جمع رزمندگان لشکر فاطمیون و در خط مقدم جبهه مقاومت سوریه خاطرهای از شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم) را روایت کرد: در ایام فاطمیه سال قبل بود که شهید حسین بادپا اینجا آمد. در دیرالعدس دیدم که یک صدای خیلی برجسته و مردانه تهرانی از پشت بیسیم میآید. حسین بادپا پشت بیسیم با سید ابراهیم داشت صحبت میکرد، نمیشناختمش! پرسیدم این جوان تهرانی از کجا در تیپ فاطمیون جا گرفته؟! گفت: سید ابراهیم!

    صبح که برگشتیم از حسین بادپا پرسیدم که این سید ابراهیم کیه که با این صدای بلند و مردونه صحبت میکرد؟! سید را نشان داد گفت: این!
    یک جوان باریک و نحیف! گفتم من فکر میکردم یک آدم با هیکل بزرگ الان باید باشد با آن صدای کلفت و بلند!

    یک جوان تو دل برویی بود، آدم لذت میبرد نگاهش کند؛ من واقعا عاشقش بودم. آن وقت این جوان چون ما راهش نمیدادیم بیاید اینجا رفته بود مشهد در قالب فاطمیون به اسم افغانستانی خودش را ثبتنام کرده بود تا به اینجا برسد، زرنگ به این میگویند!

    به ما و امثال ما و آنها که دنبال مال جمع کردن و... هستیم [زرنگ] نمیگویند! با ذکاوت کسی است که اینطور کار را بدست میآورد و بالاترین بهره را از آن میگیرد و به نحو احسن از فرصت استفاده می کند.

    چرا این کار را کرد؟! چون قیمت داشت. ان الله یحب یقاتلون فی سبیل الله، خدا کسی را که در راهش جهاد میکند دوست دارد، اگر کسی را خدا دوست داشته باشد محبتش را، عشقش را، عاطفهاش را و همه چیزش را در دلها پراکنده میکند.

    امثال سید ابراهیم در خیابانها خیلی زیاد هستند، اما آن چیزی که سید ابراهیم را عزیز کرد و به این نقطه رساند همین راه بود.

    مگر ما از حضرت زینب بالاتریم؟

    در مراسم تشییع پیکر شهید مصطفی صدرزاده همسر این شهید مدافع حرم در سخنانی کوتاه گفت: فاعتبروا ینی مصطفی فدای اسلام، یعنی بیتفاوت نباشیم، یعنی اسلام مرز ندارد، مصطفی ثابت کرد کل یوم عاشورا است.

    راحت بگویم؛ نبودن مصطفی برای من، فاطمه، محمدعلی، پدر و مادرش و تمام دوستان و خانواده بسیار سخت است. ولی آیا مگر ما از حضرت زینب بالاتریم؟! مگر ما در روضهها نمیگوییم که ای کاش در کربلا بودیم تا جوانانمان را به یاری امام حسین(ع) میفرستادیم؟ مگر نه این است که رهبرمان حضرت امام خامنهای حسین زمان است، مگر نه این است که داعش فرزندان آمریکا و صهیونیست هستند؟!

    مگر قرآن نمیفرماید فاعتبروا یا اولی الابصار؟ پس عبرت این است که مدافعان حرم نگذارند دوباره زینب کبری اسیر شود. فاعتبروا یعنی مصطفی فدای رهبر، نه تنها مصطفی بلکه محمدعلی فدای رهبر، فاطمه فدای رهبر، خودم فدای رهبر، تمام دار و ندار هستی مال و زندگی فدای رهبر، خود مصطفی در وصیتنامهاش فرموده فقط گوش به فرمان رهبر باشیم.

    روی خون من هم حساب کن...

    در بخشی از وصیتنامه مصطفی آمده است؛
    شکر بیپایان خدایی را که محبت شهدا و امام شهدا را در دلم انداخت و به بنده توفیق داد تا در بسیج خادم باشم. خدایا از تو ممنونم بیاندازه که در دل ما محبت سید علیخامنهای را انداختی تا بیاموزد درس ایستادگی را درس اینکه یزیدهای دوران را بشناسیم و جلوی آنها سر خم نکنیم. از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیتنامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش دهند تا گمراه نشوند...

    مردم عزیز ایران یادمان باشد که به خاطر وجب به وجب این سرزمین و دین اسلام چقدر خون دادیم چقدر بچههای ما یتیم شدند، زنها بیوه، مادرها مجنون، پدرها گریان فقط و فقط برای خدا بود. در این ماه مبارک رمضان دل ما شکست، دل امام زمان بیشتر و بیشتر که در مملکت شهدا حرمت ماه خدا توسط بعضیها نگهداشته نشد و برادران و خواهران من ماهواره و فرهنگ کثیف غرب مقصدی به جز آتش دوزخ ندارد. از ما گفتن ما که رفتیم...

    بیبی زینب آن زمانی که شما در شام غریب بودید گذشت دیگر به احدی اجازه نمیدهیم به شما و به سلاله حسین(ع) بیاحترامی کند. دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده. بیبیجان انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم. بیبی عزیزم مرا قاسم خطاب کن مرا قاسم خطاب کن روی خون ناقابل من هم حساب کن.

  15. #13
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    وصیت نامه شهید مدافع حرم

    «مصطفی صدرزاده» یا «بدرزاده» ، با نام جهادی «سید ابراهیم ساعاتی» از بسیجیان «شهریار» منطقهی «کهنز» بود که علی رغم مخالفت ها و ممانعت های فراوان ، با زحمت و سختی بسیار به یگان های مدافع حرم در «سوریه» ملحق شد و سرانجام در نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» بال در بال ملائک گشود.








    در ادامه بخشی از وصیت نامه این شهید بزرگوار انتخاب شده که خدمت شما ارائه می شودآنکس که تو را شناخت جان را چه کندفرزند و عیال و خانمان را چه کنددیوانه کنی، هر دو جهانش بخشیدیوانه تو هر دو جهان را چه کندبی بی زینب آن زمانی که شما در شام غریب بودی گذشت دیگر به احدی اجازه نمی دهیم به شما و سلاله حسین (ع) بی احترامی کند دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده ، بی بی جا انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم بی بی عزیزم مرا قاسم خطاب کن روی خون ناقابل ما هم حساب کن
    مصطفی صدرزاده













  16. #14
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست

    بانو ابراهیمپور از شهید صدرزاده روایت میکند

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    خانم ابراهیمپور، همسر «سید ابرهیم»، شهید ایرانی لشگر فاطمیون افغانستانی است. او بعد از شهادت مصطفی گفت: «مگر سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت است.» حالا روزهای زندگی با مردی که از زنده بودنش لذت میبرد را روایت میکند...

    به گزارش خبرنگار فرهنگی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]، هفتمین محفل فرشتگان بال گشودند با حضور همسر شهید صدر زاده از مدافعان حرم در دانشکده ولیعصر برگزار شد. در این نشست سمیه ابراهیم پور خاطرات آن شهید را بیان کرد.
    او صحبت خود را اینطور آغاز کرد که من اصالتا گیلانی هستم. در دبیرستان رشته تجربی خواندم و بعدا وارد حوزه شدم. 4 سال از حوزه را گذرانده بودم و در سال پنجم هنگامی که خدا فاطمه خانم را به من داد، دیگر تحصیل ادامه ندادم. من با آقا مصطفی در سال 86 ازدواج کردم و در آن زمان سال اول حوزه بودم.
    این همسر شهید درباره معیار و نگاه خود برای ازدواج و انتخاب همسرش گفت: در آن زمان یعنی سال 86 هم در حوزه بودم و هر فرمانده پایگاه بودم و خانوادههای زیادی را اطراف خود می دیدم. یکسری از آن ها دچار مشکل شده بودند و یک سری دیگر موفق بودند. وقتی این مشکلات خانواده ها را در کنار هم می چیدم می دیدم که خانواده هایی که همسران در آن از لحاظ ایمانی و اعتقادی در سطح بالاتری هستند، موفق تر هستند. در پایگاه همیشه به بچهها میگفتم که کسی که ایمان واقعی داشته باشد با دیدن کم و کاستی در زندگی خود، به خود اجازه نمیدهد که نسبت به مقام زن و همسر خود این کمبودها را به او نسبت دهد. پس با توجه به این چیزهایی که در اطرافم بود مهم ترین معیار من ایمان و اعتقاد بود.
    ابراهیم پور درباره این که آیا ارتباطی با خانوادهها و همسران شهدا و یا همسران طلبهها داشته است یا خیر گفت: با همسران شهدا خیر ارتباطی نداشتم و در حد همین کتاب ها و مستندهایی که از تلویزیون پخش میشد، بود. اما با خانواده های طلاب آشنایی داشتم و با آن ها رفت و آمد داشتیم و چون خودم طلبه بودم با این قشر بیشتر آشنا بودم. درباره ی خانواده ای که دوست داشتم همسرم از آن خانواده باشد، باید بگویم که بیش تر یک خانواده نظامی مد نظرم بود چرا که پدرم نیز نظامی است. از نظر روش زندگی خانواده نظامی و نظم و سطح اعتقادیشان، برایم ایده آل بود و دوست داشتم که همسرم کسی بشود که نظامی باشد و یا خانواده نظامی داشته باشد. البته چون در حوزه بودم دوست داشتم که همسرم طلبه نیز باشد. در آن زمان بالاخره خواستگارهای زیادی داشتم. خاطرم هست که به فاصله 2-3 روز قبل از ایشان خواستگار دیگری داشتم که اتفاقا خانواده شان نیز نظامی بود اما ایشان را به این دلیل انتخاب کردم که شناخت بیشتری نسبت به دیگر خواستگارها ،از ایشان داشتیم. با ایشان در یک محله بودیم و برادرانمان ایشان را می شناختند و تاییدشان می کردند. ایشان در محله خودمان از نظر فرهنگی فعال بودند و هر کسی در مسجد اسم ایشان را می آورد تاییدشان می کردند.

    وی بیان داشت: آن موقع که ایشان به خواستگاری من آمدند طلبه بودند و 4 سال بود که در حوزه درس می خواند. ما در اردیبهشت سال 1386 ازدواج کردیم. از زمانی که مادر ایشان خواستگاریشان از من را در خانه مان مطرح کردند تا زمانی که عقد شدیم نزدیک به یک ماه طول کشید. 14 فروردین تا 13 اردیبهشت. به نظرم افرادی که در این حوزه زیاد سخت می گیرند باید بنشینند و به بعد آن توجه کنند. معمولا کسانی که در همان ابتدا به روی مادیات تاکید می کنند، بعد از ازدواج به زندگی مشترک به نگاه مادی نگاه می کنند. در حالی که اگر یک زندگی زندگی مشترک باشد مادیات در کنار آن حل می شود. شاید آقا مصطفی وقتی که برای خواستگاری آمدند از نظر مادی زیاد قوی نبودند و بعدا به مرور زمان بهتر شدند. اخلاق ایشان از نظر اعتقادی و سطح توکلشان به خدا بسیار بالا بود. ایشان چندین سال با برادران من در ارتباط بودند و از این طریق به این ویژگیهای ایشان پی بردم. این گونه نبود که یک یا دو ساعت ایشان را دیده باشم. ایشان با برادران من اردو می رفتند و کارهای فرهنگی زیادی انجام می دادند. بالاخره افرادی که در یک اردو با هم باشند بهتر همدیگر را می شناسند. ایشان سطح توکل بسیار بالایی داشت و هم چنین بسیار ولایتی بودند که این موضوع برای من خیلی مهم تر بود.

  17. #15
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست
    عامل نزدیکی ما این بود: اعتقادمان به ولایت یکجور بود
    این همسر شهید درباره ی این که اگر می دانستید ایشان قرار است در آینده شهید شوند، بازهم با ایشان ازدواج می کردید، گفت: اگر آقا مصطفی بود، بله. باز هم ازدواج می کردم. زندگی با ایشان در این 8 سال بسیار برای من خوب بود. این مدتی که با ایشان زندگی کردم بسیار زندگی شیرینی بود که اگر باز هم ایشان بیاید من بازهم با ایشان ازدواج میکنم. برای مثال اگر بخواهم نمونه ای از خوش خلقی های ایشان را بگویم، چند روز پیش یکی از هم رزمهای ایشان منزل ما آمده بودند و درباره ی ایشان صحبت می کردند. آن رزمنده می گفت که وقتی آقا مصطفی می آمدند و نزدیک می آمدند، آن چنان عبارت «دورت بگردم» را زیبا و با محبت می گفتند که هنوز هم که یادم می آید تمام وجودم به لرزه می افتد. به نظرم ایشان بسیار زیبا و قشنگ آن چیزهایی که در درونش بود را ابراز می کرد. من شمالی هستم و آقا مصطفی خوزستانی هستند. بالاخره ما از نظر جغرافیایی خیلی با هم فرق داریم. حتی شاید شمالی ها با خوزستانیها ذائقهشان هم فرق دارد. ما یک وقتهایی که باهم حرف می زدیم به او میگفتم که ما این قدر با هم تفاوت مختصاتی داریم اما چگونه به هم نزدیک هستیم؟ او نیز در جواب می گفت که چیزی که ما را به هم نزدیک میکند این است که اعتقادتمان نسبت به ولایت یک جور هست و همین موضوع باعث شده است که ما این قدر به هم نزدیک شویم. هم چنین وقتی دو نفر در کنار هم هستند، اگر یک نفرشان رنگ خدایی داشته باشد انگار زندگی رنگ خدایی گرفته است و این گونه زندگی شیرین می شود.

    ما در ابتدای زندگی خود زیاد داخل رسم و رسومات نرفتیم و بیش تر سعی کردیم آن گونه ای که خانواده هایمان راحت تر هستند، مراسم برگزار شود. اگر می خواستیم وارد این موضوعات شویم دوران عقد ما خیلی بیش تر از 6 ماهی که بود می شد. ما 6 ماه عقد بودیم و سپس عروسی کردیم.
    سمیه ابراهیم پور در بخش دوم صحبت های خود به نحوه آغاز زندگی خود اشاره کرد و گفت: من در چند ماه اول بالاخره مثل تمام دخترها وابستگی خاصی به خانواده ام داشتم و باید آن ها را زود به زود می دیدم. من 19 ساله بودم که عقد کردیم و تا اوایل 20 سالگی در خانه خودمان بودیم. خاطرم هست که زمانی که به آقا مصطفی می گفتم که برویم و به مادرم سر بزنیم، به من میگفت که الان من و شما با هم یک خانواده هستیم و خانواده من و خانواده تو معنی ندارد. همین موضوع باعث می شد که من آن دلتنگی را کمتر حس کنم. من خیلی روی خودم کار کردم تا بتوانم آن وابستگی که اکنون هست را ایجاد کنم. خیلی سریع به ایشان وابسته شدم و معمولا طوری برنامه ریزی میکردم که بیشتر در کنار ایشان باشم. چرا که ایشان اکثرا به دلیل کارهای فرهنگی که انجام می داد بیرون از خانه بود. برای مثال خاطرم هست که حتی وقتی ایشان می خواست مسجد برود من هم آماده می شدم و همراه ایشان میرفتم و مثلا در بعضی موارد میگفت که این جا فقط آقایان هستند و اگر شما بیایید اذیت می شوید اما من به او میگفتم که جایی که شما باشی و من هم باشم برای من آرامش بخش است. در حقیقت فکر میکنم محبت آقا مصطفی و کاری که روی خودم انجام دادم تا کنار ایشان باشم باعث شد که خیلی سریع به ایشان وابسته شوم.
    او ادامه داد: خاطرم هست که ما پنج شنبه عقد کردیم و ایشان روز جمعه دنبال من آمد تا با هم به نماز جمعه برویم. مسافتی نزدیک به 2-3 کیلومتری را پیاده رفتیم و هر کدام از دوستان ایشان که میگفت بیاید تا با ماشین برویم او میگفت که نه میخواهیم با هم پیاده برویم. فکر میکنم ما اکثر شهرهای ایران را رفته بودیم. یک سری از شهرها را به دلیل کاری که ایشان داشتند و به دلیل رفت و آمدها و دیدارها با دوستانشان برای کار سوریه، میرفتیم و یک سری دیگر را نیز به خاطر تفریح و گشت و گذار میرفتیم. خاطرم هست که در سال 87 و بعد از سفر به کربلا، روزی من در حوزه بودم و کلاس مباحثه من باقی مانده بود. در این زمان ایشان دنبالم آمد و در حالی که تمام لوازم سفر را آماده کرده بود از من خواست به سفر شمال برویم. این سفر یکی از بهترن سفرهایمان بود چرا که ناگهانی بود. در مورد هزینه نیز ایشان زیاد اهل حساب و کتاب نبود و معمولا آن چیزهایی که پس انداز کرده بود را در مسافرتها خرج میکردیم. یادم هست که اگر قرار بود برای خرید یک لباس ساده مثلا 20 هزار تومانی برویم، چیزی نزدیک به 50-60 هزار تومان خرج چیزهایی میشد که در راه میخوردیم.

  18. #16
    مدیر انجمن SHAHRIAR-NOVIN آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۱۲
    نوشته ها
    2,316
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 12 در 10 پست
    ... با اینکه صبور بود میخواست برود با دوستش! دعوا کند
    ابراهیمپور سپس اضافه کرد: اولین فرزند ما سال 88 به دنیا آمد و دومین فرزند ما سال 94 به دنیا آمد. 2سال و نیم از عقد ما گذشته بود که اولین فرزندمان به دنیا آمد. ایشان برای اولین بار در رمضان 92 به سوریه رفت در آن زمان فاطمه 4 سال داشت و 6 سال از زندگی مشترکمان گذشته بود.اولین بار که گفتند می خواهند به سوریه بروند قرار بود که در آشپزخانه و تدارکات برای رزمندهها کار کنند. من در آن زمان وابستگی زیادی به او داشتم و حتی جوری برنامهریزی میکردم که برای خریدهای روزانه نیز با هم بیرون برویم. در این زمان وقتی برای اولین بار بحث رفتن ایشان مطرح شد، دلتنگی خودم برای ایشان جلوی چشمم آمد. وقتی که رفت، نذر کردم که یک جوری بشود که نرود و البته در همان دفعه نیز نتوانست به سوریه برود. وقتی که برگشت دیدم که خیلی نارحت است و مسیر برگشت تا شهریار را ایشان فقط گریه کرد. گریههای ایشان با صدای بلند برای من بسیار سخت بود. آن شب به من گفت که میخواهم بروم و با یکی از دوستان دعوا کنم. در حالی که ایشان اصلا اهل دعوا نبود. این حرف او برای من بسیار عجیب بود چرا که اصلا تا آن زمان ندیده بودم که او از کوره در برود. حتی یکبار از مادرش تشکر کردم که این فرزندش چه قدر صبور است. من خودم زود از کوره در میروم اما او بسیار صبور بود.
    او ادامه داد: در حالی که از این حرف او تعجب کرده بودم، مثل همیشه به او گفتم که من هم با تو می آیم. دیدم که او بر سر مزار شهدای گمنام رفت. حتی از پله هایی که به مزار آن شهدا ارتباط داشت بالا نرفت و با آنها شروع به صحبت کرد. خاطرم هست که به آن شهدای گمنام گفت که اگر کار من را جور نکنی و این گونه نشود، به همه میگویم که شما کار راه نمیاندازید. در این هنگام از یک طرف وقتی بی تابی او برای رفتن را دیدم و از طرف دیگر دلتنگی خودم را میدیدم، حقیقتا کوتاه آمدم. ایشان نیز که نمی توانست سختی و اذیت شدن من را ببیند، در روز عید فطر که خانواده من به شمال میرفتند اصرار کرد که شما هم برو. وقتی ما شمال بودیم به من زنگ زد که من دارم به سوریه میروم. در حقیقت ایشان برای اولین بار عید فطر سال 92 به سوریه رفت. بار اول 45 روز در سوریه حضور داشت و 2 ماه در ایران بود. بار دوم نزدیک به 50 روز رفت و سپس 2-3 هفته در ایران بود و بار سوم 75 روز در سوریه حضور داشت و این سفرهای ایشان ادامه داشت.

    ابراهیم پور با بیان اینکه آن 75 روز سوم برای من خیلی سخت بود، ادامه داد: در آن 45 روز اول شوکه شده بودم اما چون میدانستم که ایشان قرار است در زیر زمین حرم حضرت رقیه(س) کار کنند ، خیالم راحت بود که خطری ایشان را تهدید نمیکند. مصطفی چندین بار مجروح شد. دفعه سوم که به مدت 75 روز در سوریه بودند برای اولین بار مجروح شد. خاطرم هست که در اردیبهشت سال 93 و همزمان با شهادت شهید حسن قاسمی دانا او نیز مجروح شد. ترکش در بدنشان پخش شده بود یکی از ترکش ها در قفسه سمت راست سینه اش بود و دیگری در بازو سمت راستش بود. هم چنین در پای سمت چپ و پای سمت راستش نیز ترکش وجود داشت.ایشان از سفر دوم به بعد دیگر در آشپزخانه حضور نداشت و به عنوان رزمنده داوطلب میجنگید. وقتی که آقا مصطفی نبود، من توسل و توکل میکردم. ایشان بالاخره این راه را انتخاب کرده بود و وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد سعی میکند که با او همراه باشد. در طول سالهایی هم که در ایران بود به دلیل کارهای زیادی که انجام میداد همیشه سعی میکردم همراهش باشم. در حقیقت به این دلیل که ایشان این راه را انتخاب کرده بودند، سعی کردم تا تمام کارها را خودم انجام بدهم. البته پدر و مادر من و پدر و مادر مصطفی هم زحمت میکشیدند و بسیار کمک میکردند. اما خودم بیشترین سعی را داشتم که تمام کارهای خانه را انجام بدهم تا دو طرف ناراحت نشوند.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. قاچاقچي سوخت، در آتش سوخت
    توسط GHOLNAZ در انجمن بایگانی اخبار حوادث
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ اسفند ۸۷, ۰۱:۳۳
  2. 11 مسافر يك پژو سواري بر اثر تصادف در آتش سوختند
    توسط GHOLNAZ در انجمن بایگانی اخبار حوادث
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۰۵ دی ۸۷, ۰۰:۳۵
  3. پاسخ به پنج سوال ساده !
    توسط HAMIDREZA در انجمن مطالب سرگرمی وطنز و خنده بازار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۳ بهمن ۸۶, ۲۱:۱۷
  4. مسواک برقی بهتر است یا مسواک معمولی؟
    توسط M.MEDICAL در انجمن دندان ودندانپزشکی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ آذر ۸۶, ۲۰:۰۸
  5. سواد چيست و باسواد كيست؟
    توسط hrg1356 در انجمن دانش عمومی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۱ مرداد ۸۶, ۲۱:۵۴

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •