فرشته ی مطرود




زایری بود که کولباری پر از کتاب بر پشت داشت و هزار و صدها فرسنگ و بیشتر
طی طریق می کرد، زیر آستین، دشنه ای داشت و در جیب، دیوانی شعر.






به هنگام سلطنت مینگ هوانگ، فرستادگانی از سرزمین کرده آمدند و پیامی
آوردند. این پیام را به خطی نوشته بودند که هیچ یک از وزیران نمی دانستند.
فغفور به شگفتی افتاد و گفت: «آیا در میان کلانتران و دانشمندان و دلاوران
بیشمار ما کسی نیست که ما را از این مخمصه خلاص کند؟ اگر تا سه روز رمز
این نامه گشوده نشود، همه از خدمت طرد خواهید شد.»






وزیران از بیم باختن منصبها، و نیز سرهای خود، روز را به تلخی گذراندند و
کنکاش کردند. سرانجام، وزیر هوچی چانگ به اورنگ فغفوری نزدیک شد و گفت:
«این بنده رخصت می خواهد تا به عرض خداوندگار معروض دارد که در این شهر
شاعری هست پر خرد، به نام لی؛ با دانشهای بسیار آشناست، و کاری نیست که از
وی بر نیاید. بفرمای تا نامه را بخواند.» فغفور فرمان داد که لی بیدرنگ به
دربار آید. لی نپذیرفت و پیغام فرستاد که دانشمندان دولتی رساله ای را که
او در امتحان استخدام دولتی نوشته است، مردود دانسته اند، و بنابراین
معلوم است که او نباید برای خواندن چنان نامه ای شایستگی داشته باشد.
فغفور عالیترین لقب و خلعت مخصوص اهل علم را به او اعطا کرد و دل او را به
دست آورد. پس، لی به دربار آمد و چون ممتحنان امتحان استخدام دولتی را در
میان وزیران دید، آنان را واداشت که کفش از پایش بیرون آورند. سپس نامه را
ترجمه کرد. دولت کره اعلام داشته بود که برای برافکندن یوغ چین آماده ی
جنگ است. لی، در پاسخ، نامه ای خردمندانه و ترساننده نوشت، و فغفور بی
تردید آن را توشیح کرد، زیرا، به تلقین هو چی چانگ، تقریباً باور کرده بود
که لی فرشته ای است که بر اثر شرارتی از آسمان رانده شده است. حکومت کره،
پس از دریافت آن نامه، زبان به معذرت گشود و خراج فرستاد، و فغفور قسمتی
از خراج را به لی بخشید.



گویند شبی که لی پو زاده می شد، مادرش تای پوشینگ ستاره ی سپید بزرگ یا
زهره را، که در مغرب زمین «ونوس» می خوانند، به خواب دید. پس، کودک خود را
لی (به معنی «آلو») نام نهاد و تای پو (به معنی «ستاره ی سپید») لقب داد.
لی در ده سالگی بر همه ی آثار کنفوسیوس تسلط یافت و چکامه هایی جاویدان
آفرید. در سال دوازدهم عمر، زندگی فیلسوفان پیش گرفت و به کوهستان پناه
برد و سالها در کوهها زیست. در آنجا سخت تندرست و نیرومند شد، شمشیر زنی
آموخت، سپس هنرهای خود را به جهان اعلام داشت: «هر چند که قامتم از هفت
پای [چینی] کمتر است، قوت آن دارم که ده هزار مرد را برابری کنم.» (ده
هزار، در بین چینیان، معنی «بسیار» می دهد.) پس از آن، از سر فراغت، در
اکناف زمین به مسافرت پرداخت





سپس همسری برگزید، اما چنان اندک مایه بود که زن ترکش گفت و کودکان را با
خود برد. آیا این ابیات اشتیاق آمیز به یاد اوست یا به یاد یاری
شورانگیزتر؟





دلاراما، زمانی که اینجا بودی، خانه را پر گل می کردم.



دلاراما، اکنون رفته ای – تنها تختی به جای مانده است.



لحاف منقش، روی تخت جمع شده است؛ نمی توانم بخوابم.





سه سال از رفتن تو می گذرد. هنوز عطری که از خود به جا گذارده ای، مفتونم می کند.



این عطر را تا ابد در مشام خواهم داشت. اما کجایی تو، محبوبم؛ آه می کشم – برگهای زرد از شاخه به زیر می افتند.



زاری می کنم – شبنم سپید روی خزه های سبز چشمک می زند.



وی برای تسلای خود در سلک «شش لاابالی باغ خیزران»، که بی شتاب می زیتسند
و با ترانه ها و شعرهای خود نان می خوردند، درآمد. چون شنید که در
نیائوچونگ شرابی عالی هست، به سوی آن شهر، که حدود پانصد کیلومتر با او
فاصله داشت، روانه شد. در سفرهای خود با توفو، که والاترین شاعران چین و
همسنگ او بود، آشنا شد. دیرزمانی با هم غزل سرودند و برادرانه دست به دست
دادند ، تا آن که شهرت، آنان را از یکدیگر جدا ساخت. همه ی مردم آنان را
دوست می داشتند، زیرا، مانند پارسایان، بی آزار بودند و، با غرور و اخلاص،
یکسان با شاه و گدا رفتار می کردند. عاقبت به چانگان پا نهادند؛ هو، وزیر
صاحبدل، چنان مفتون اشعار لی پو شد که برای پرداخت پول مایحتاج او زینت
آلات زرین خود را فروخت. توفو در وصف لی پو گوید:





اما پو، جامی سرشار به او بده،



صد شعر خواهد ساخت.



درون میکده ای در یکی از خیابانهای چانگان



چرت می زند؛



و با آنکه ولینعمتش او را فرا می خواند،



پا در زورق سلطنتی نمی گذارد،



می گوید: «خداوندگارا، بر من ببخشا،



من خدای شرابم»



لی پو در مدح «بی آلایش بزرگ» (یانگ کوی فی) شعر می سرود و از این رو
فغفور بدو دوستی می نمود وصله بارانش می کرد. روزی مینگ هوانگ در «کوشک
عود» جشن شقایق برپا داشت و لی پو را احضار کرد تا به افتخار محبوبه اش
شعر سراید. لی پو چنان مست بود که شعر گفتن نتوانست. ناچار آب سرد بر چهره
ی مهربانش ریختند تا به خود آمد و غزلسرایی آغاز کردو، در وصف رقابت گلهای
شقایق با بانو یانگ کوی فی، داد سخن داد:



جلال ابرهای دامن کش در جامه ی اوست،





و جلوه ی گل در چهره ی او.



ای منظر آسمانی، تنها در آن بالا



برفراز «کوه گوهر»،



یا در «قصر بلورین» پریان، در زیر ماه یافت می شود!



با اینهمه او در این بستان زمینی



باد بهاری بآرامی بر نرده ها می وزد،



و دانه های درشت شبنم می درخشند...



پیروز است شوق بی پایان عشق،



که با باد بهاری در دل خانه کرده است.