خبر شهر(پرویز امینی)_ هر روز ایمیل خود را کنترل می کنم تا از کم و کیف ایمیل های دریافتی مطلع شوم. هفته گذشته دوباره از “مش قربون” ایمیلی دریافت کردم که در آن به یکی دیگر از معضلات شهری پرداخته بود. اینبار “مش قربون” بیشتر از قبل، ما شهریاریها را شرمنده طنزهای کنایه دار خود کرد. این میهمان که مجبور است هر از گاهی برای انجام کارهای خود به شهرستان ما بیاید، معضلات شهری را مشاهده و مستقیما برای من بینوا ارسال می کند. ظاهرا دیواری کوتاه تر از بنده گیرش نیامده است! “مش قربون” همانطور که در دست نوشته قبلی خود به خوانندگان وعده کرده بود، ایمیلی در خصوص موتور عمو برایم ارسال کرد تا در این شماره به چاپ برسانم. اما به جهت اهمیت ایمیل اخیر، تصمیم گرفتم چاپ مطلب “موتور عمو” را به شماره های بعدی موکول کنم. علی ایحال “مش قربون” نوشته خود را اینگونه آغاز کرده است: آنقدر کار من در ادارات این شهرستان پیچ و خم دارد که حالا حالاها مجبورم از کیلومترها فاصله برای پیگیری آنها به شهریار بیایم و دست بر قضا تا به امروز هر بار هم سوژه ای نظرم را جلب کرده و مجبور شده ام آنرا عینا برایتان بازگو کنم. ساعت ۲ بعد از ظهر بود که کارمندان اداره “بوووووووووق” بساط خود را جمع کردند و به من گفته شد چون آقای رئیس به همراه معاونین که ۴ روز پیش برای خرید نوروزی به کیش رفته بودند، هنوز تشریف نیاورده اند، برای پیگیری کارها، فردا صبح به آن اداره مراجعه کنم.!!! بنابراین با کوله باری از خستگی راه و درماندگی، دوباره به خیابان اصلی شهریار رسیدم و همانطور که از عصبانیت رفتار کارمندان آن اداره دندانهایم را به هم می فشردم، ناگهان متوجه موش گرد و قلمبه ای شدم که از مغازه اغذیه فروشی خارج شد و خیلی آهسته و بدون استرس به داخل جوی آب خزید. در چشم بر هم زدنی چند موش دیگر از مغازه های جانبی وارد جوی شدند. به داخل مغازه دویدم و به فروشنده گفتم که مغازه اش موش دارد. مغازه دار با نگاهی تمسخرآمیز گفت: “همچین میگه موش داره، انگار کرگدن دیده! برو بابایا!” مغازه ها را به نوبت سرک کشیدم و بابت موش تذکر دادم. اما اصلا افاقه نکرد. یعنی همه مغازه دارها به من گفتند: “برو بابایا!” آنها آنچنان به تذکر من بی اعتنا بودند که به چشمان خودم شک کردم و برای اطمینان به کنار جوی رفتم و ناگهان موش عظیم الجثه ای را دیدم که با چشمانی براق و درشت به من خیره مانده بود. بعد از لحظاتی با صدایی کلفت لب به سخن گشود:” چیه داداش، تا حالا موش ندیدی؟” داشتم از ترس پس می افتادم که موش سخنگو متوجه شد و ادامه داد: “از اینکه می تونم حرف بزنم، تعجب نکن. من و دوستانم از دار و دسته موشهای معروف مدرسه موشها هستیم که یکسال پیش به شهریار مهاجرت کردیم و اگر دقت کنی نسبت به کپلی که در پرده سینما دیدی خیلی چاق تر شده ام. راستش را بخواهی، آب و هوای شهریار دلیل این اضافه وزن نیست، بلکه شهرداری شرایطی را برای من و دوستانم فراهم کرده است که نگو و نپرس!!!” “کپل” ادامه داد: “از گوشه و کنار شنیده بودیم که شهریار محلی خوش آب و هوا و پاکیزه ای است. اما از آن جهت که ما موشها اصلا عادت و تمایلی به زندگی در اماکن تمیز نداشته و لولیدن در زباله ها و جوی های کثیف تهران را ترجیح می دهیم، هرگز برایمان زندگی در شهریار قابل تصور نبود و…” وسط حرفش دویدم و ازش پرسیدم: “پس اینجا چه می کنید؟! کپل با لبخندی تپل ریشخندم کرد و گفت: “ای بابا! شهریاری و اینهمه عجول؟ صبر کن الان برات میگم. جونم برات بگه تقریبا چند ماه پیش موشهای صحرایی ساکن در باغات شهریار که از فرط گرسنگی و مشقت سیر کردن شکم بچه های خودشون بالاجبار به شهر شهریار روی آوردند، با دیدن آلودگی جوی های سطح شهر و وفور انواع و اقسام خوراکی، از طریق “وایبر، لاین، وات ساپ، اینستاگرام و…” اطلاع رسانی کردند و متذکر شدند که به تازگی شرایطی در جوی های آب داخل شهر شهریار بویژه در خیاباهای اصلی، پیش آمده که بهترین مکان برای زندگی موشهاست. ما هم درنگ نکردیم و بلافاصله ظرف دو روز از طریق میانبرها (همان بزرگراههای فرضی ۱۷ کیلومتری) خودمان را به شهریار رساندیم و مشاهده کردیم که انصافا شهرداری در آلوده نگه داشتن جوی های سطح شهر بویژه در خیابانهای ولیعصر(عج)، بلوار رسول اکرم(ص) و انقلاب سنگ تمام گذاشته و شریطی ایده آل را برای زندگی حیوانات موذی، بویژه موشها فراهم کرده است که جا دارد بنده به عنوان خوش خوراکترین عضو خانواده موشهای کشور که به شکمو بودن شهره هستم، از این امر خیرخواهانه شهرداری تشکر ویژه داشته باشم و امیدوارم که بتوانیم میهمانان ناخوانده خوبی برای شما شهریاری ها باشیم” با تعجب به او نگاه کردم و پرسیدم: “با این سخنان لمپن، مرا دست انداخته ای؟ بزنم تو سرت بمیری؟” کپل که حالا دیگر خود را واقعا صاحب خانه می دانست، سینه سپر کرد و فریاد زد: “برو بابایا! معلومه که شهریاری نیستی و با موقعیت تثبیت شده ما موشها در شهریار کاملا غریبه ای. چون همانطور که خودت دیدی، مردم و بویژه کسبه راسته این خیابونا اصلا مزاحمتی برای ما موشها ندارند و ما هم آزاری برای آنها نداریم و اگر هم هر از گاهی به داخل مغازه این عزیزان سرک می کشیم، فقط محض احوالپرسی و دلتنگی حاصل از این همسایگی میباشد و بس، ببم جان!!! من که دیگه داشتم کم کم کنترلم را از دست می دادم و دیوانه می شدم، متوجه صدای چند موش شدم که در همهمه ای وحشتناک، نزدیک و نزدیک تر می شد و در چشم بر هم زدنی فوجی از موشهای پیک را دیدم که ظاهرا خبر مهمی برای کپل آورده بودند. یکی از آنها سراسیمه و نفس زنان گفت: “کپل جان، شال و کلاه کن که وقت تنگه. اومدم دنبالت تا به سمت محله مرغ فروشان واقع در حاشیه زیرگذر بریم. کپل جان نمی دونی اونجا غوغایی برپاست و بر و بچ جشن و پایکوبی به راه انداختن که نگو و ما هم اومدیم تا این شور و حال تمام نشده، تو رو به اونجا ببریم. باید بیایی و از نزدیک ببینی که چطور مرغ فروشان با شستن مغازه خود، سیلی از گندآب مرغ و ماهی را به داخل نهر کنار خیابان ریختند تا ما موشها حسابی حال کنیم. زود باش کپل جان نمی رسیم ها!!!” کپل که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید رو به من کرد و گفت: “دیدی غریبه؟ حالا بازم به حرفای من شک داری؟ حیف که تو این نهر جا نمی شی وگرنه می بردمت تا از نزدیک امکاناتی که شهرداری برای ما موشها فراهم کرده رو از نزدیک ببینی!” با عصبانیت نگاهی کردم و گفتم: “خیلی وقیحی کپل! واقعا از کثیف بودن شهر لذت می بری؟ کپل که حسابی دیرش شده بود و برای رسیدن به پارتی موشها عجله داشت نگاه معناداری که هرگز معنی آنرا نفهمیدم، کرد و با صدای بلند گفت: “برو بابایا!” [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]