قسمتهايي را كه در اين جا براي شما نقل مي كنم از كتاب چرا درمانده ايم نوشته حسن نراقي هست. حقيقت امر را بخواهيد اين يكي دو مطلب اخير شما مرا بياد اين كتاب كه چند سال پيش اونرو مطالعه كردم انداخت و گفتم شايد جالب باشه كه قسمت هايي از اين كتاب را بصورت خلاصه براي شما بياورم كه مي تونه از عوامل كم تواني ما در پيشرفت عمومي و تخصصي در جامعه باشه.


قهرمان زده ايم *
خوب، از مزاياي زندگي يك قهرمان در يك جامعه قهرمان زده صحبت كرديم. اين را هم مي دانيم و طبيعي است كه از همه جمعيت، - كشور - همه كه نمي توانند قهرمان باشند پس چاره كار براي اكثريت قريب به اتقاق غير قهرمان چيست؟

حال كه قهرمان نيستيم چه كنيم
به هر حال در اين دنياي وانفسا به هرقيمتي كه شده يك كاري بايد كرد، يك خودي بايد نشان داد، شايد رانندگي اتومبيل زمينه خيلي مساعدي براي اين نشان دادن باشه. پا را مي گذاريم محكم روي گاز و تا مي توانيم فشار مي دهيم. حالا ممكن است يا خودمان را به كشتن بدهيم و يا دو سه نفر ديگر را، پليس هم كه معمولا" ترجيح مي دهد به جاي اينكه با موجود زنده كلنجار برود و يا خداي ناكرده در گير شود همان به الصاق برگ جريمه روي ماشين هايي كه در محل ممنوعه بصورت بي صاحب پارك كرده اند مشغول باشد. به گزارش مورخ 15 اسفند 1377 روزنامه جامعه دقت كنيد :

"حضور غير فعال پليس در جاده ها و نقض قوانين و مقررات، نقض جاده ها و نقص وسايل نقليه موجوب شده است ايران مقام نخست تلفات حوادث رانندگي در جهان را به خود اختصاص دهد". و اضافنه مي كند "در حالي كه نرخ كشته شدگان حوادث جاده اي نسبت به هر ده هزار خودرو در سال 76 براي ايران 30 كشته بوده است اين رقم براي ژاپن معادل 1.4 ، استراليا 1.8 ، آلمان 1.5 ، مالزي 5.5 و فيليپين 4.3 نفر كشته مي باشد". بله تعجب نكنيد همان فيليپيني كه از آن، از محل ارث پدري كلفت وارد مي كرديم.

و آن وقت اين هموطن دقيقا" به دليل همين برتري جويي است كه بعد از اين كه سالهاي جواني را پشت سر گذاشت، مي شود خودمحور، آن وقت دنيا را مي خواهد با متر خودش اندازه بگيرد، هيچكس را در اطراف خود قبول ندارد، يك طرف قضيه مي شود خودش و آن طرف ديگر قهرمانش كه حتي شناخت درستي از او ندارد. به راحتي بقيه را كنار مي گذارد و جالب است به قول روانشناس ها در ضمير ناخود آگاهش علاقه كمك به همنوع هم در وجودش جوش مي زند (چون قهرمان به هر حال بايد براي مردم كارهاي خير بكند)

اين قسمت در كتاب نيست : اين جمله آخر مرا ياد كارتون پلنگ صورتي مي اندازد كه فكر مي كند سوپرمن شده و بايد به همه كمك كند و اگر خاطرتان باشد با هر كمك به مردم ، بلايي بر سر آن بيچاره ها مي آورد!

يك آزمايش
سر خياباني، با حالت يك كم سرگردان بايستيد و از ده نفر رهگذر نشاني كوچه اي را كه در آن محل اصلا" وجود ندارد و خودتان اسم خلق الساعه اي براي آن فرض كرده ايد سئوال كنيد. نتيجه اش را همان بهتر است براي خود نگاه داريد ... از اين ده نفر به ندرت دو يا سه نفر با استحكام مي گويد نمي دانم. بقيه هر طور هست سعي خواهند كرد يك جوري كمك كنند.

ممكن است به من ايراد بگيريد كه اين از سر مهرباني خلق ا... است و نه احساس ارضا كردن خودشان. پاسخشان را در همان فرض طرح اوليه يعني واهي بودن نام كوچه داده ام. من بارها تجربه كرده ام درب ماشين را كاملا" نبنديد بگذاريد به اصطلاح يك كم هوا خور داشته باشد. ببينيد چند نفر با چراغ، بوق، و حتي جلو پيچيدن به شما اعلام مي كنند درب ماشينتان باز است و يا چراغتات روشن مانده است. لابد مي گوييد اين از حس فداكاري شان سرچشمه مي گيرد. بسيار خوب، مي گذارم جوابتان را وقتي بدهم كه از يك خيابان فرعي وارد اصلي بشويد. دريغ از يكي از همين فداكارها كه با اندكي گذشت بگذارد شما هم به كارتان برسيد. دريغ.

تا نداني كه نمي داني دنبال دانستن نخواهي رفت
شما در جامعه اي زندگي مي كنيد كه كلمه نمي دانم و بلد نيستم كمتر از هر كلمه ديگري به گوشتان مي خورد.