نگاهي به بازي ها در روز سوم
عشق، نفرت و غيرت




مهرزاد دانش؛ روز سوم در عين اينکه اثري متعلق به ژانر جنگي (و در اين جا دفاع مقدس) به حساب مي آيد، بناي اصلي درام خود را بر سنگ پايه بستري عاشقانه استوار کرده است. از اين رو در کنار تمام مختصاتي که موقعيت هاي جنگي مي طلبد، آدم هاي اصلي فيلم رهيافتي عاطفي را نيز دنبال مي کنند. اين موضوع اگرچه در سينماي جنگي جهان مصداق هاي فراوان و متعدد دارد، اما در سينماي جنگي ما تقريباً اولين بار است که تجربه مي شود. سه شخصيت اصلي فيلم (رضا، سميره و فواد) در واقع سه ضلع مثلثي هستند که با قرار گرفتن در مسيري که يک سوي آن تجاوز است و سوي ديگرش دفاع، سويه ديگري را نيز تعقيب مي کنند که منشوري از عشق، غيرت و تنفر را در خود جاي داده است. طبيعي است که در آن موقعيت پيچيده، نقش آفريني اين شخصيت ها کار ساده اي نباشد. با توجه به تمام محدوديت هايي که در ساخت روز سوم وجود داشته است (از محدوديت زماني گرفته تا عواملي نظير بومي نبودن بازيگران و...) به نظر مي رسد بازي هاي آن، دست کم در خصوص شخصيت هاي اصلي اش، جزء عناصر قابل توجه فيلم به حساب آيند. بسياري از منتقدان با انگشت نهادن بر اداي ناقص لهجه ها و گويش ها توسط بازيگران معتقدند که اين زمينه واجد ضعف فراوان است، اما بحث لهجه تنها يک بعد از ماجرا است و تسري دادن آن به کل بحث بازيگري، باعث بي توجهي به بسياري از زمينه هاي قوت اثر مي شود، ضمن آنکه اصلاً بحث زبان و لهجه در سينما، يک جور عنصر قراردادي است و همين که بازيگران فيلم تا حدي توانسته اند موقعيت خوزستاني بودن خود را تداعي سازند، کفايت مي کند. به هر حال هيچ کس انتظار ندارد يک بازيگر تهراني يا مشهدي در عرض مدت کوتاهي تبديل به يک شهروند خرمشهري بشود، اين موضوعي است که حتي مي توان در خصوص سينماي جهان نيز دنبال کرد و اگر قرار بر نگاه هاي خرده گيرانه اين چنيني باشد، بسياري از بازيگران بزرگ سينماي جهان نيز لابد واجد نقص و ضعف خواهند شد.

روز سوم، مثل هر فيلم ديگري، بازيگرانش در دو شکل اصلي و مکمل ظاهر شده اند. بيشتر بازيگران فرعي فيلم، به سبب آنکه شخصيت هاي تحت ايفايشان شمايلي تيپيکال داشته اند، آن سان که بايد و شايد بازي شان به چشم نمي آيد و حتي در زمينه هايي نيز چندان مطلوب نيست (مثل بازي بازيگر نقش رئوف) و گاه از يکسري کليشه تبعيت مي کند (مثل بازي شهرام قائدي که قرار است همان تيپ رزمنده چاق بامزه را باز تکرار کند). شايد در اين بين تنها بازي برزو ارجمند از سايرين متمايزتر باشد و در فصل ها و لحظه هايي مثل برخورد با خانواده اش در ابتداي فيلم (که با اشاره سر به خواهرش تذکر مي دهد حجابش را درست کند)، يا درد کشيدن موقع آتش سيگار نهادن بر زخم يا اوج و فرود بخشيدن به لحن و کنش موقع حمله به رضا و سپس عقب کشاندنش توسط رزمنده ها (جايي که به يکي از رزمنده ها تذکر مي دهد که «اين دستم زخمي است... مي فهمي؟» يکي از ديدني ترين بخش هاي بازيگري اوست) اما متاسفانه در ادامه خيلي روي زخمي بودن دست او تاکيد نمي شود و حتي گاه از خاطر پاک مي شود. اما بازيگران اصلي فيلم که قرار است سه ضلع مثلث عشق، نفرت و غيرت را تداعي سازند، موقعيتي متفاوت تر دارند. در ادامه به تفکيک، اشاراتي به هر يک خواهيم داشت.

باران کوثري (سميره)

کوثري که پيش از اين نشان داده است در هر دو حالت رهاکردگي خويش (بازي اش در خون بازي) و نيز کنترل شدگي اش (بازي اش در صاحبدلان) قابليت هاي فراواني دارد و مي تواند از پس نقش آفريني در موقعيت هاي پيچيده به خوبي برآيد، در روز سوم به شدت با محدوديت روبه رو است. اين محدوديت هم معطوف به فضا است (حضورش در گودال حفر شده در باغچه خانه) و هم معطوف به پويايي کنش ها (شکستگي پا و عدم امکان تحرک زياد بدن) و از همين رو چه در بخش اول فيلم و چه پس از آن، جاي مانور چنداني برايش تدارک ديده نشده و به عبارت ديگر بستري براي بروز قابليت ها و توانايي هايش چيده نشده است. اين وضعيت، يادآور همان موقعيتي است که گلشيفته فراهاني در به نام پدر (ابراهيم حاتمي کيا) داشت. به نظر مي آيد، در عين اينکه نقش سميره در فيلم روز سوم، يک جور نقطه محوري است که ساير شخصيت ها بر حسب جايگاه او کنش و واکنش نشان مي دهند، اما خود کوثري در درک اين شخصيت با يک جور بلاتکليفي روبه رو است و ترديدهايي که قرار است در ارتباط با محيط پيرامون و نيز دغدغه هاي عاطفي اش داشته باشد، به صورت کامل شده شکل نگرفته اند. زماني را به ياد آوريم که او لوله تفنگ را بر پيشاني مي نهد و از رضا مي خواهد به او شليک کند. اين لحظه، لحظه اضطراب آوري است، اما برخلاف پوريا پورسرخ که به خوبي اين اضطراب را تداعي مي کند، کوثري خونسردتر از آن است که بتوان از حضورش، دختري در آن موقعيت بغرنج را تصور کرد و صرفاً عرق هاي روي صورتش کارکرد اضطراب آفرين دارند. شايد بتوان اين نگاه خرده گيرانه را کمي تنگ تر کرد و حتي به صحنه اي اشاره کرد که او پس از رفتن عراقي ها از منزل، از گودال بيرون مي آيد و بي آنکه تلاش کند وضعيت يک انسان در حال گذر از تاريکي به روشنايي را القا کند، چشم هايش را خيلي عادي به اطراف مي دوزد. اما اين مثال هاي محدود مانع از اين نمي شود که بازي کوثري در همين موقعيت محدود نقش سميره، جاهايي رو به تحسين مخاطب ميل نکند. زماني را به خاطر آوريم که او پس از بيرون آمدن از گودال، فوري به سراغ کنسرو ماهي مي رود. نوع قرار دادن لقمه در دهان و سپس کشيدن يک آه بلند، تمهيدي هوشمندانه براي القاي گرسنگي اين آدم و شتابزدگي اش براي رفع آن است. صحنه اي که سرباز بعثي اسلحه اش را به سمت او نشانه مي گيرد و باران کوثري با اينکه تفنگ در دست دارد، آن را از روي هول شدگي ناگهان به زمين مي افکند، باز شمايلي از يک انسان مضطرب و ناگزير را به خوبي تداعي مي کند و البته جيغي که پس از قتل سرباز به دست فواد مي کشد و آن را با ديدن فواد، با گريه درمي آميزد، يک جور حس عاطفي را نيز شکل مي دهد؛ حسي که نسبت به فواد دارد و در سکانس هاي فلاش بک آن را ديده بوديم. کوثري اين حس را، زماني که فواد به سمت سميره نشانه گرفته است اما قدرت شليک ندارد، باز با نگاهي هوشمندانه امتداد مي دهد. ديالوگ هاي کوثري در برخورد با شخصيت فواد، پيش از اين لحظه، مفهومي سرزنش انگيز و نفرت آلود را تداعي مي کرد، اما با نگاه مکث آلودي که کوثري هنگام خروج از در به فواد مي افکند، عشق همچنان پنهان سميره را آشکار مي سازد. از همين رو است زماني که سميره به حياط مي رسد و التماس مي کند که فواد را نکشند، به شدت باورپذير به نظر مي رسد. البته اين حس، در سکانس پاياني، متاسفانه به چشم نمي خورد و نوع قرار گرفتن کوثري در کادر دوربين و امتداد و عمق زاويه آن، مانع از رويت دقيق چهره او در اين فصل ويژه و حساس مي شود. بدين ترتيب، موقعيتي که مي توانست جزء زيباترين لحظات بازي کوثري باشد، به آساني هدر مي رود.

پوريا پورسرخ (رضا)

پورسرخ را قبل از هر چيز، با سريال وفا به ياد مي آوريم که اولين نقش مهمش به شمار مي رفت. در آن سريال، تا قبل از سکانس هاي مربوط به لبنان و به ويژه مواجهه با شخصيت وفا، پورسرخ با اينکه تقريباً اولين بار بود ديده مي شد، اما شمايلي جذاب از خود آفريد. وجهه يک شخصيت عاصي که از تيمارستان فراري اش مي دهند، اما دائماً با مامور مراقب خود (خرچنگ) مشکل دارد. عصيان و عصبيتي که پورسرخ در اين نقش از خود نشان داده بود، قابليت تمرکز زيادي را بر اين بازيگر ايجاد کرده بود، اما متاسفانه در ايفاي نقش يک عاشق، مثل گذشته، موفق نمي نمود و حس لازم را در ارتباط سازي با بازيگر نقش مقابل خود ايجاد نمي کرد.

در سريال صاحبدلان، او ايفاگر يک تيپ بود که در مقايسه با ژوبين وفا، گامي بسيار بلندتر به جلو نهاده بود اما اين پيشرفت، در روز سوم تجلي بارزتري داشت. شخصيت رضا نمادي از غيرت است و پورسرخ با رعايت ايده ها و افه هايي، به خوبي توانسته است اين مفهوم را عينيت تصويري دهد. او در اينجا نيز موقعيتي عصبي دارد و عصبيت نقش خود را با تمهيداتي از قبيل سريع صحبت کردن، داد زدن، انگشت اشاره به سمت طرف مقابل گرفتن، بهره گيري از چرخش سر به سمت بالا يا چپ براي القاي کنترل عصبيت خويش و... نشان مي دهد و حتي در اداي ديالوگ نيز گاه اين مسير را با مکث هاي بجا و به موقع دنبال مي کند، نمونه اش زماني است که بر سر برادرش فرياد مي کشد؛ «مو (من)... نگفتم با بزرگت درست صحبت کن؟» و فاصله اي که بين واژه هاي «مو» و بقيه عبارت ايجاد مي کند، پرسوناي او را در اين موقعيت بهتر جلوه مي دهد.

پورسرخ نقشي به شدت ديناميک بر عهده دارد و دويدن و پريدن و... از کنش هاي مقتضي نقش اوست، اما با اين حال در چند جا، به درستي از سکوت استفاده مي کند و بغرنج بودن موقعيت پيراموني خويش را با اين سکوت مضاعف مي سازد. يکي از آنها سکانسي است که سميره از رضا مي خواهد با تفنگ به او شليک کند تا زنده به دست عراقي ها نيفتد. شايد اولين عکس العملي که انتظار مي رفت بازيگر نقش رضا نشان دهد يک جور موقعيت سازي پرسروصدا بود. اما پورسرخ در اين لحظه سکوت مي کند و از آن بهتر، نيم نگاهي نيز به سويي ديگر مي افکند. سکوت و آن نگاه از گوشه چشم، هر دو ترديد و ترس آدمي در موقعيت رضا را به وضوح آشکار مي سازد، بي آنکه نيازي به کنش هاي عيان تر فيزيکي باشد. مورد ديگر زماني است که برادر رضا جان مي سپارد. باز انتظار بر آن است که با رضايي پراشک و آه مواجه شويم، اما شمايل پورسرخ، فريادي در سکوت را تداعي مي کند که بازتاب آن بسيار پرتاثيرتر از آن تمهيدات کليشه اي است. همه اينها نشان مي دهد پورسرخ، اگر موقعيت مناسب برايش مهيا شود، قابليت هايي فراتر از وجهه يک جوان مرفه عاشق پيشه خوش منظر مي تواند از خود نشان دهد و از قالب هاي از پيش تعيين شده به درآيد.

حامد بهداد (فواد)

شاه نقش فيلم روز سوم و بلکه يکي از جذاب ترين شخصيت هاي سينمايي جنگي ايران، فواد است. خيلي دشوار است که از شمايل منفي يک افسر عراقي، چنين رويکرد عاشقانه و دلپذيري استخراج شود، بي آنکه نسبت به آن عقبه سياه شخصيتي، عقب نشيني به عمل آيد. فواد در آن واحد هم مثبت است و هم منفي، هم منفور است و هم دوست داشتني و اين پارادوکس در بازي درخشان بهداد به خوبي نمود پيدا کرده است. او را اولين بار زماني مي بينيم که پوتين بر پا بر منزل سميره و رضا قدم گذاشته است و نماي پوتين به نماي سر او پيوند مي خورد که دارد کلاهخود جنگي را از سر برمي دارد. همين برداشتن کلاهخود فلزي، يک جور رفع نقاب از وجهه اي انساني را تداعي مي کند، بهداد تقريباً در همه صحنه ها، رفتاري متمايز نشان مي دهد تا اين تمايز شخصيتي بيشتر نمود پيدا کند. گاه اين موقعيت استيليزه در بيان است. او آنقدر حواسش جمع است که زماني که مي خواهد بگويد «چي شده» حرف چ را با ترديد ادا مي کند چرا که عرب ها «چ» را در الفباي خود ندارند. يا مثلاً وقتي مي خواهد رزمندگان ايراني را تهديد کند و بگويد «والله، مي کشم» چنان کلمه الله را با مد ادا مي کند که تهديد او به خوبي در قالب کلام مي نشيند. اما مهمترين وجه بازي بهداد استفاده بجا از زبان بدن است. چه آنجا که موقع فهميدن علت جراحت پاي سميره، هر دو دست را بر سر مي نهد و مي گويد؛ «نديدمت» و چه آنجا که هنگام اداي «مااسمع» دست بر پشت لاله گوش مي گذارد و چه زماني که کيف حاوي عکس سميره و رضا را مقابل سرباز عراقي مي گيرد و دو بار تکانش مي دهد تا حواس او را صرفاً متمرکز بر عکس رضا کند. اين ظرافت هاي رفتاري، گاه منش او را در مقابل وضعيت پيرامون نشان مي دهد. او در پشت سر سميره در مدرسه با قامتي راست و گام هاي بلند راه مي رود تا بعد غرورآميز شخصيتش را نشان دهد، اما پس از پرخاش سميره به او موقع کتک زدن دانش آموز، بعد ديگري را از چهره غم زده و شرمنده اش مي شود جست وجو کرد. معذب نشستن او مقابل رضا هنگام خواستگاري از سميره و دو دست را درهم حلقه کردن و روي شکم گذاشتن، باز تمهيد مناسب ديگري است از حسي که نسبت به رضا دارد. يک جور رعايت ادب به صورت تحميلي براي به دست آوردن معشوق.

بهداد در ايفاي نقش فواد، کم مي خندد و تنها زماني لبخند او را مي بينيم که در حال تماشاي عکس هاي سميره در دفتر کارش است و با همين لبخند محدود، باز مسيري به درون انساني او نقب مي زند. دروني آگاه حتي با سنگ پراندن به سرباز هاي عراقي براي ممانعت از تيراندازي به سميره، شکلي کمدي پيدا مي کند. اما جذاب ترين قسمت بازي بهداد، زماني است که سميره را تهديد به کشتن مي کند و دختر با اطمينان از اينکه عاشق معشوق را نمي کشد از مقابلش مي گذرد و به حياط مي رود. ترکيب اخم، بهت، التماس، تهديد و نهايتاً يک جور گيجي دلنشين که از نگاه بهداد به مخاطب القا مي شود، درماندگي عاشق مقابل معشوق را بروز مي دهد و بهداد به روشني ترکيب نامتجانس اقتدار و شکست را توامان در اين صحنه عرضه مي کند. سکانس پاياني نيز، باز قرينه اين صحنه را مي بينيم منتها اين بار اسلحه دست دختر است و وقتي شليک مي کند، باز همين بهت و ناباوري عاشقانه را مقابل معشوق عاشق کش از نگاه ماتش جست وجو مي کنيم؛ نگاهي که تا فرو رفتن در زير آب، امتداد خود را حفظ مي کند. بهداد در طول 6 سالي که از فعاليتش در سينما و تلويزيون مي گذرد و در بين هر 10 فيلمي که بازي کرده است، هيچ بازي بدي در کارنامه اش وجود ندارد و اکنون در روز سوم، وجهه اي قدرتمند از خود نشان مي دهد که جايگاهي قابل تحسين را برايش ترسيم مي کند و او را جزء بهترين هاي بازيگري در سينماي ايران قرار مي دهد.

روز سوم فيلم پرايرادي است، اما برخي عناصر هستند که فيلم را به رغم اين ايرادها دوست داشتني جلوه مي دهند، يکي از آن عناصر، بازي بازيگران اصلي آن است.