روزنامه همشهری : خرده روایت های زن و شوهری ، تفاوت نگاه یک زن و مرد به یک موضوع ساده است؛ تفاوتی که هرچند از زبان دو انسان خاص روایت می شود اما غالبا ریشه در واقعیت های بنیادی تری دارد که آن را برای بسیاری از مخاطبان مجرد یا متاهل قابل درک می کند. زهرا الوندی و احسان عمادی، این دو روایت را جداگانه و بدون خواندن متن یکدیگر نوشته اند.
جوان تر که بودم هی خداخدا می کردم خانواده ام قید ازدواجم را بزنند و رهایم کنند به امان خدا. آن وقت همه تنهایی و خلوتم مال خودم بود و تا نمی خواستم، احدالناسی نمی توانست وارد خلوتم شود. می توانستم چند شبانه روز رد خانه مجردی ام تنها بمان، پا بیرون نگذارم، تلفنی را جواب ندهم و هیچ کس هم نگرانم نشود. شب و روزم باهم قاتی شود لاابالی گری از سر تا پای خانه ام ببارد و اصلا به این فکر نکنم که ممکن است کسی خوشش نیاید روی در و دیوار خانه ام با ماژیک نقاشی بکشم و چیز بنویسم. شب، تا اذان صبح بیدار بمانم و غلت بزنم و تنها صدای خانه ام، صدای خش خش ورق کتاب باشد. بعد پیچ رادیو را بپیچانم تا داستان «ابلوموف» را خش دار بشنم. آن وقت جناب ابولموف را خفه کنم و حوالی شش صبح وقتی گنجشک ها دارند می روند پی روزی، لبخند رضایت بزنم از این همه بی تعهدی. پتو را تا حلقم بکشم بالا و بخوابم تا هر وقت دلم خواست.
اما حالا چندسالی گذشته و گاهی من همه این ها یادم می رود و تغییر شکل می دهم و می شوم «بختک»؛ می افتم روی گلوی او و خرخره اش را آن قدر فشار می دهم تا صایش دربیاید و با یک نفس عمیق بلند، پرتم کند آن طرف؛ ازدواج کرده ام.
تخیل خانواده ام قوی بود و نمی توانستند تصویر مرگ تنهای دختر ترشیده شان را در زیرزمینی نمور، از جلوی چشمشان دور کنند. تخیل آن ها هم اگر از کار می افتاد، خودم جفت پا در یک کفش ایستاده بودم تا رضایت ها را بگیرم و ازدواج کنم.
عاشق شده بودم و خب همه آن خواسته ها، در ازدواج نکردن بود. وقتی ازدواج کردم، همه چیز عوض می شود. حالا یکی دیگر در زندگی من هست و باید هر از گاهی به نظافت اهمیت بدهم، مهمان داری کنم، تلفن ها را مثل آلت قتاله در کشوها پنهان نکنم، نه فقط هر چیزی را به در و دیوار نچسبان، که گاهی لکه گیری هم بکنم.
پیش خودم می گویم: «این همه تغییر در ازای چی؟» به این سوال که میرسم، به خودم حق می دهم که وقتی یک روز تعطیل، دست و رو نشسته، لپ تاپش را عین بچه اش بغل می کند و می نشیند پای اینترنت، آن روی بختکی خودم را نشان بدهم؛ آن وجه دیگر، البته تا رشد کند کمی طول می کشد.
می گوید: «تا صبحانه را آماده کنی، کارم تمام است.» و آماده شدن صبحانه در خانه ما کار یک دقیقه و ده دقیقه نیست، یک ساعتی وقت می برد. بعد آن بختک که می بیند چای، «آیس تی» شد و هنوز نیامده، یک تکانی آن ته ها می خورد و یک خودی نشان می دهد.
در جواب می گوید: «همین یک روز تعطیل را می خواهم هر کاری دلم خواست بکنم.» خب بکن. کارهایی را بکن که سر کار نمی کنی! کتاب بخوان مثلا. تمام اخبار را در طول روز و سر کار زیر و رو کرده. زیر یادداشت وبلاگی و غیروبلاگی غریبه و آشنا، کامنت های طولانی مقاله وار نوشته. شرکت را که ترک کرده، ادامه داستان کامنت ها را اس ام اسی با یکی از رفقایش ادامه داده تا برسد خانه. بعد خانه که برسد، لباس عوض نکرده، لپ تاپ را عین خاک گود زورخانه می بوسد و کار را پی می گیرد. نگفته بودم که همسر من مردی جدی و پی گیر است؟ همسر من مردی جدی و پی گیر است.
می گویم: «چه خبر؟» قبل ترها که دلش از همکارها خون بود، شروع می کرد به بد و بیراه گفتن به فلانی ها و بهمانی ها که اندازه الاغ هم نمی فهمند. آن قدر خوب توصیف می کرد که من با آن که هیچ وقت ندیده بودمشان، اگر روزی از دور هرکدام را می دیدم، می توانستم تشخیص بدهم این کدام الاغ است.
این ها را همان طور که دور منطقه محبوبش، یعنی حد فاصل یخچال تا اجاق گاز می گشت، می گفت. بعد فحش دانش که خالی می شد، سر خط خبرها را در مسیر ترک آشپزخانه اعلام می کرد که تا اتمام گاززدن سیبش ادامه داشت. بعد ادامه بحث های اینترنتی اش با آدم ها که یکهو چیزی کشف می کرد و دینگ دینگ! سرویس مخابرات، ملک مطلق او می شد تا دو و سه صبح که خوابش می برد و چندتایی اس ام اس، بی جواب می ماند توی گوشی؛ و لابد مخابرات، تا صبح از نگرانی که این که جواب اس ام اس ها را نداده، خوابش نمی برد. خواهرش می خندید که: «شب به خیر هوویت را گفت و خوابید؟»
بله. من هووهای زیادی در خانه دارم. حالا هم که به برکت آشنایی اش با شبکه های به اصطلاح اجتماعی، تا از کت و کول نیفتد ول نمی کند. هر روز تعطیل می خواهد چهارصد و پنجاه و سه آیتمی را که از دیروز هم خوان شده، صفر کند. چیزی در من جان می گیرد، خونم را می خورد و رشد می کند. عین فیلم های علمی که ژن سوسکی، چیزی جهش پیدا می کند و با سرعت عجیبی تکثیر می شود.
سه ساعت اول می خواهم جلوی حمله این موجود رشدیافته را بگیرم. می گویم او هم لابد دلش می خواسته تنهایی اش را داشته باشد. لاابالی گری اش را بکند. لباس های چرک و کثیف بپوشد، هر سه سال یک بار هم سلمانی نرود و کار هم نکند. اما حالا ازدواج کرده و مجبور است برود سر کار! لابد او هم گاهی می زند توی سر خودش که همه این ها در ازای چه؟ اما دیگر کار از کار گذشته. قدرتمندترین مهندسان ژنتیک هم نمی توانند جلوی رشد این غول بختکی عصبانی را بگیرند.
این حرفش هم آرامم نمی کند. این که: «تو همیشه روی دسک تاپ زندگی منی!» مدل دیگر این جمله را هم روزهای اول آشنایی مان گفته بود. این که می خواهد یکی باشد که دوستش داشته باشد و بداند هست تا هر وقت دلش خواست برود سراغش. ولی من حیوان خانگی نیستم که هر وقت بخواهد بیاید سراغم. بعد در قفس را ببندد تا دوباره ای که دلش بازی بخواهد.
ازدواج کرده ام و همه آن بی تعهدی ها را که با خوانده ام سرش جنگ کرده بودم، گذاشتم کنار چون «او» را می خواستم و حالا «رسیدگی» می خواهم. محبتی که دیده شود. خودش اگر یک روز کمتر توجه ببیند، بی محبتی ام را در بوق و کرنا می کند.
اگر بروم توی اتاق و برای خودم کتاب دست بگیرم و یکی دو ساعتی در دست و بالش نباشم، می آید کتاب را پرت می کند آن طرف و لبخند نمکین می زند که: «روشنفکری در اتاق ممنوع!» حرف خودم را تحویل خودم می دهد. می گوید من می توانم وقتی او نیست هر کاری خواستم بکنم! این درست؛ اما شاید دلم خواسته باشد همین حالا، درست در همین جای گرم و نرم تخت خوابم «ماجراهای هنک، سگ گاوچران» را بخوانم. نمی توانم؟ نمی توانم چون عاشق شدم و ازدواج کرده ام.
***
دسک تاپ کامپیوتر را که حتما دیده اید. یک عکسی، منظره ای، طراحی، چیزی می گارند آن پشت، بعد می نشینند کارشان را می کنند. هر وقت سیستم را روشن کنید یا صفحه ای را پایین بفرستید یا بخواهید نرم افزاری باز کنید، چشمتان بهش می افتد و می بینید که هست. کار خاص و مستقیمی هم با آن ندارید. متنتان را می خوانید، بازی می کنید یا فیلم می بینید؛ آن پشت برای خودش هست.

من در زناشویی به نظریه دسک تاپ اعتقاد دارم. یعنی یک چیز خوشایند دل نوازی همان پشت هست و شما مدام چشمتان به آن می افتد اما مستقیما کاری با خودش ندارید. حضورش را هر لحظه احساس می کنید اما لازم نیست سراغش برودی. (به جای این نظریه دسک تاپ می توانستم از استعاره «هوا» هم استفاده کنم. چیزی همیشگی و ضروری که در عین حال احساس نمی شود؛ اما خب هم خیلی سانتی مانتال می شد هم خییل کلیشه قدیمی و دستمالی شده ای بود. حتی شاعرانی مثل ناظم حکمت و پابلو نرودا هم ازش غفلت نکرده اند. این دسک تاپ، خیلی به روزتر و امروزی است.)
به این چیزها اعتقادی ندارد. خودش البته نظریه بدیلی برای جایگزینش ارائه نمی کند اما زیر بار نظریه دسک تاپ هم نمی رود. می گوید: «من گوش هام دراز نیست و گولت را نمی خورم.» بعضی وقت ها هم شیطنتش گل می کند و زبان اصلی می شود: «مو گول ته نمی خورم.» ناراحت می شوم. هم از این که روی خودش اسم می گذارد، هم اینکه من را به بی صداقتی متهم می کند. حس می کند این نظریه پردازی ها، درواقع محملی است برای پوشاندن اهمال و سهل انگاری هایم، در آن چه او «رسیدگی» می خواندش. معتقد است زن ها به رسیدگی احتیاج دارند اما تعریف مشخص و دقیقی با مرزهای معین ازاین رسیدگی ندارد.
از سر کار که برمی گردم می پرسد: «چه خبر؟» می گویم: «هیچی. روزمرگی» یا «فقط کار و کار و کار.» خدایی اش هم جز این ها چیزی نیست. نهایتش چهارتا حرف خاله زنکی سر ناهار یا دوتا بحث آبکی سیاسی که با سواستفاده از غیبت رئیس در شرکت اتفاق می افتد. می گوید: «همه حرف ها تو تو شرکت زدی، به من که می رسی دیگه حرفی نداری.»
مجبور می شوم سر تا ته برنامه روزانه را مرور کنم بلکه از دعوای یکی از کارمندها با رئیس یا زبان بازی ام برای سر کار گذاشتن کارفرما یا جشن تولد لوس و بی خاصیتی که برای یکی از همکارها گرفته ایم، قصه پرهیجانی بسازم؛ راضی نمی شود. خلاصه ای از مهم ترین اخبار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را که در طول روز خوانده ام به سمع و نظرش می رسانم؛ راضی نمی شود: «اینا که حرف نیست. با من چه حرفی داری؟» نمی دانم که چه توقعی دارد. یک جور ناهنجاری غیرقابل درک است.
ساعت یازده شب تعطیلی خوابیده ایم، فردایش سر صبحانه می پرسد: «خب، چه خبر؟» اصلا من در جهل مرکب از اصول و روش های «رسیدگی»، شما به عنوان یک انسان فهیم و متشخص، قضاوت کنید از یازده شب تا نه صبحی که همه اش هم به خواب گذشته، چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟ بدبختی خواب هم اصلا نمی بینم. یابه محض پاشدن، به کل فراموش می کنم و سوژه ای برای حرف زدن ندارم. در عوض او… هر شب خواب های پرآنتریک و پیچیده سیال ذهن و فرمال می بیند؛ بعد دوست دارد مو به مویش را، فریم به فریم سر صبحانه بازتعریف کند. این که آدم از شنیدن خواب یکی دیگر دچار وجود و لذت نشود را هم می گذارد به حساب «عدم رسیدگی».
می گوید: «تمام وقت را در خانه، یا مشغول اس ام اسی یا توی اینترنتی یا داری تلویزیون تماشا می کنی.» (شکر خدا و به برکت رسانه های الکترونیک، از تصویر کلیشه ای «آقای روزنامه به دست نشسته بر مبل پا روی پا انداخته» دور شده ام.) کتاب هم اگر دستم بگیرم، می گوید: «روشنفکری توی خانه ممنوع!» حالا در نبود من، خودش زیر و روی تمام کتاب ها را درآورده است! راستش نمی دانم همه وقتم را در خانه به این کارها می گذرانم یا نه، البته اصراری هم برای اثبات خلاف این ادعا ندارم اما به عنوان یک انسان بالغ و مستقل، خب حق دارم خلوت خودم را هم توی خانه داشته باشم. حالا با تلویزیون یا اینترنت یا اس ام اس، ندارم؟
یک وقتی یادم هست آن اول های آشنایی، وقتی هنوز زن و شوهر نبودیم و معلوم هم نبود بشویم، وسط یک بحث نظری جمعی گفت: «نهایت کمال ارتباط زناشویی بعداز چند سال، این است که دو طرف بی ارتباط مستقیم، از بودن کنار هم لذت ببرند. هرکس کار خودش را بکند و کاری به آن یکی نداشته باشد و از فکر این که همسرش زیر یک سقف با او نفس می کشد، راضی باشد.» حالا جوان بودم و جاهل و بی تجربه و سر پر باد، یک خبطی کردم. با این که حافظه اش اصلا خوب نیست اما نمی دانم چرا بعد نزدیک به ده سال هنوز این جمله یادش مانده. پایش که بیفتد، چماق می شود توید ست او و سر من که «تو از اولم بنات همین بی توجهیا بود!» این طور وقت ها آرزو می کنم کاش در آن بحث نظری جمعی، پلیسی ماموری کسی بود و زنهار می داد که هر حرفی بزنیم ممکن است بعدا در دادگاه علیه مان استفاده شود.
یکی از این رسیدگی ها، این است که کنار هم بنشینیم و در سکوت، در یک حالت «کارور» طور (عین اصطلاح خودش است) سیگار بکشیم. سیگار؟ حالت کاروری؟ چه ربطی به ما دارد؟ زن و شوهرهای قصه های کارور همه پر از فاصله و پر از بن بست و پر از بدبختی اند. حالا ما شاید خیلی خوش بخت نباشیم و شاهدش را جز در لحظاتی اندک، در آغوش نکشیم اما قطعا بدبخت نیستیم. مطمئنم که نیستیم. اگر بودیم، گاهی همین طور که توی هال، پای لپ تاپ نشسته ام و چیز می خوانم، زیرچشمی بی این که حواسش به من باشد نگاهش نمی کردم. نگاهش می کنم که مثلا همین طور که زیر لبی آواز می خواند، دستمال نم دار را روی پیش خوان آشپزخانه می کشد یا سیب زمینی های خرد کرده را توی ماهی تابه می ریزد یا سر سجاده نشسته و تلفنی، از خواهرش ذکر ادعیه ای را می پرسد که گناه نمازهای قضا را سبک تر می کند.
نگاهش می کنم و یک چیز کوچکی که نمی دانم چیست، از ته دلم بالا می آید و توی راه گلویم بزرگ می شود و به حلقم که می رسد، کیف می کنم که با هم زیر یک سقف نفس می کشیم. اما خدا نکند خیره ماندنم طول بکشد و وسط این نگاه دزدکی، ببیندم؛ چشم هایش گرد می شود و با خنده ای متعجب می پرسد: «چی شده؟ مریض شدی؟ طوریت شده که منو دوست داری؟» جواب نمی دهم. لبخندی می زنم، سری تکان می دهم که «ای بابا» و نگاهم را می چرخانم طرف لپ تاپ. شما اگر عکسی را دوست نداشته باشی، می گذاری اش روی دسک تاپ؟