بگذارید خواننده جاهای خالی اطلاعات را پر کند
نویسنده نمی تواند همه چیز رمان یا داستان را تصویر و روایت کند؛ چون تعداد صفحات رمان آنقدر زیاد می شود که دیگر به سختی می توان آن را خواند. به همین جهت از فنون زیادی استفاده می کند تا خواننده را ترغیب به همکاری با خود کند. یکی از این فنون، فن توصیف تلویحی یا فرض ضمنی خواننده است.
نویسنده ترکیبی از برداشت های حسی را گزینش می کند و در کانون توجه خود قرار و طوری آنها را نظم می دهد که بدل به الگویی واحد شوند و بعد خواننده فضاهای خالی را با تصاویری (یا خاطراتی) که حاصل تجربیات شخصی اش است پر می کند.
مثال: کرجی رها شده، در آبهای شور غلت می خورد. کپه ای جلبک دریایی از روی چرخ بزرگی آویزان بود. دودکش کلفت کشتی شکاف برداشته بود.
نویسنده دیگر ساحل رودخانه، درختان، آسمان و غیره را توصیف نمی کند. چرا که خواننده خود جای خالی این توصیف ها را پر می کند. در حقیقت نویسنده در اینجا فقط از حس بینایی اش استفاده کرده است و خواننده بدون اینکه اصرار کند، خود با فرضیاتش در سکوت، به سرعت چیزهایی را که نویسنده نشانش می دهد به علاوه چیزهایی را که تصویر نمی کند پیش خود مجسم و فضای خالی را پر می کند.
اما نویسنده باید تصاویر صحنه را کاملاً دستچین کند. و اگر در این کار سهل انگاری کند، در واقع خواننده را واداشته تا جزییات ناسازگاری را که ربطی به صحنه ندارد مجسم کند. در این صورت صحنه را به جای آنکه نویسنده خلق کرده باشد، خواننده خلق می کند.
عمق و وسعت توصیف نیز به تعداد حس هایی بستگی دارد که نویسنده به کار می گیرد تا خواننده را وارد صحنه کند.
مثال: کرجی رها شده، در آب های کثیف غلت می خورد. تمساحی با صدای بلند خمیازه کشید و بعد دست و پازنان دنبال یک ماهی افتاد. آب دریا موج برداشت و امواج، دودکش شکاف برداشته را به جیرجیر انداخت. پیرمرد فرانسوی تبار در حالی که در پشت درختی، آتش زیر دیگچه لوبیای پر فلفل را به هم می زد آواز می خواند.
در اینجا فضا وسیع تر شده است. البته نه به دلیل اینکه تعداد اشیای این فضا بیشتر شده؛ بلکه به این دلیل که خواننده در سکوت جای خالی صداها و بوها را نیز پر و نویسنده بیش از پیش از برداشت های حسی و تجربه های شخصی خواننده استفاده می کند. البته نویسنده نه به نحوی مرموز و تصادفی، بلکه عمداً این شیوه را به کار می گیرد.