رضا رهگذر


مقدمه:
مقدمه به آن قسمت از داستان گفته مي شود كه پيش از آغاز مشكل و در گيري اصلي «گره افكني» قرار دارد. بخش مقدمه در داستان، بيش و كم شبيه مقدمه در مقاله يا پيش درآمد آهنگ و مانند اينهاست. به اين معني كه گرچه در آن، گره و مشكل اصلي مطرح نمي شود ولي آنچه كه آورده مي شود، كاملا هم بي ربط با اصل موضوع نيست.
كار مقدمه آن است كه با ظرافت، خواننده را از عالم واقعيت بيروني يا عالم دروني خودش بيرون مي آورد و نرم نرم، وارد دنياي خاص داستان مي كند. مقدمه فضا و موقعيت زماني و مكاني داستان را تشريح مي كند و معمولا شخصيت اصلي را وارد داستان كرده اطلاعات كلي اوليه اي از او به خواننده مي دهد. همچنين زاويه ديد و مكتب خاص داستان را مشخص مي كند. با اين همه بايد حتي المقدور كوتاه باشد و به درازا نكشد وگرنه باعث كسل شدن خواننده و چه بسا انصراف او از ادامه مطالعه داستان مي شود. براي نمونه در يك داستان كوتاه پنج ـ شش صفحه اي مقدمه از يك بند پاراگراف (پنج يا شش سطر) نبايد تجاوز كند.

تنه:
تنه در واقع خود داستان است. در يك داستان فني طولاني ترين بخش اثر را تنه آن تشكيل مي دهد. نقطه آغاز تنه، نقطه آغاز موضوع و مشكل اصلي و نقطه پايان آن در واقع همان نقطه اوج داستان است.نقطه اوج مرحله اي از داستان است كه در آن علاقه و توجه خواننده به عاليترين درجه خود ميرسد .به بيا ني ديگر ابتداي تنه آغاز به هم خوردن تعادل در داستان و انتهاي آن ، پايان اين به هم خوردگي و نقطه بر قراري تعادل است .آنچه در پيرنگ و طرح اوليه داستان مطرح مي شود عمدتا مربوط به تنه است ومقدمه ونتيجه در آن نقشي ندارند .

نتيجه :
يكي از نقشهايي كه نتيجه ايفا مي كند، اين است كه بتدريج خواننده را از عالم داستان بيرون مي آورد و آماده ورود به عالم واقعيت بيروني مي كند. نتيجه بر خلاف آنچه در حكايتها و داستانهاي قديمي متداول بود، بيان عصاره و غرض نهايي از نگارش داستان نيست بلكه در آن سعي مي شود نكات ريز اما با اهميتي كه همچنان براي خواننده مبهم باقي مانده است، روشن شود.

****
براي نمونه در يك داستان جنايي مبتني بر معما و راز وقتي قاتل اصلي شناسايي و دستگير مي شود، ممكن است آن نكته اصلي كه درنهايت منجر به شناسايي و دستگيري قاتل شده است براي خواننده و برخي از قهرمانان داستان مبهم باقي مانده باشد كه آنان علاقه مند به دانستن آن باشند. توضيح كوتاهي كه كارآگاه اصلي در مورد اين نكته براي ديگران مي دهد، همان بخش نتيجه داستان را تشكيل مي دهد.
حال براي مرور عيني تر و ملموس تر اين بحث، به شرح و تجزيه و تحليل داستان منظوم و كوتاه « چشمه و سنگ » از محمد تقي بها ر «ملك الشعرا » مي پردازيم:
جداشد يكي چشمه از كوهسار « مقدمه »
به ره گشت ناگه به سنگي دچار « شروع بحران و مشكل »
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت كرم كرده راهي ده اي نيكبخت « آغاز كشمكش»
بسي كندوكاويدو كوشش نمود كزان سنگ خارا رهي بر گشود «پايان كشمكش ونقطه اوج داستان »