عنوان های حاوی «خلاصه داستان فصل»
در قرن هجدهم و نوزدهم رمان نویسانی نظیر استاندال، داستایفسکی، دیکنز و غیره، سرفصل هایی برای فصول مختلف رمان انتخاب می کردند که در حقیقت خلاصه داستان آن فصل بود، و با این کار به خواننده می گفتند که در آن فصل چه خواهد گذشت.
مثال: فصل 9: «درباب شروع و ختم نبرد سهمگین پهلوان بیسکایی و دلاور مانش.» (دن کیشوت، نوشته سروانتس)
اما عنوان «خلاصه فصل»، بخشی از فصل رمان نیست. این عناوین در بالای شروع و در زیر عنوان اصلی فصل و معمولاً با حروفی غیر از حروف متن، می آیند. برخی از این خلاصه ها به نظم (مثلاً کیپلینگ در این موارد از اشعار خودش استفاده می کرد) و بعضی نقل قول هایی از نویسندگان دیگر (مشابه کار والترپی تر) و برخی نیز به زبان های دیگر هستند.
نویسندگان معاصر نیز می توانند به نحوی از عنوان های خلاصه فصل نیز در رمان های خود استفاده کنند. مشروط بر اینکه صرفاً اشاره مختصری به آنچه در هر فصل رخ خواهد داد بکنند. به علاوه چون می خواهند شک و انتظار ایجاد کنند، نباید همه چیز را افشا کنند.
داستان کارگر کارخانه کنسرو سازی آلاسکا به طور قاچاقی برای خانواده اش در بروکلین مروارید می فرستند. خانواده اش نیز مرواریدها را به صادرکننده ای سویسی می فروشد و صادرکننده سویسی نیز با آنها از مافیای شیکاگو مواد مخدر می خرد. قاچاقچی آلاسکایی مرواریدها را در قوطی های کنسرو ماهی می گذارد. اما این بار می ترسد این کار را بکند. چون بازرس قوطی کنسروها که نماینده دولت مرکزی است از نزدیک او را زیر نظر دارد.
مثال (عنوان «خلاصه فصل 19): ننوک یازده مروارید در شش قوطی کنسرو علامت دار می اندازد. بازرس او را زیر نظر دارد.
(شروع فصل): دستگاه هایی دور ننوک را گرفته بودند. ننوک زیر چشمی مراقب بازرس بود. قبلاً یازده تا مروارید در شش قوطی کنسرو انداخته بود. منتظر بود تا بازرس به دستشویی برود و بعد سر قوطی ها را ببندد و به آنها علامت بزند تا مادرزنش بداند که باید کدام قوطی کنسروها را از مغازه بروکلین بدزدد.
به علاوه از این شیوه نیز می توان برای پیوند دادن صحنه ها استفاده کرد. مثلاً وقتی فصلی در حالت تعلیق تمام می شود، نویسنده می تواند بحران را به فصل بعد منتقل و با عنوان «خلاصه فصل» و بدون استفاده از جزییات ملال آور، گره گشایی کند.
داستان: فصل 9 با این حادثه تمام می شود: ننوک یواشکی شش قوطی کنسرو را زیر دستگاه «سربند قوطی» می گذارد و وقتی دارد سرقوطی ها را می بندد، بازرس داد می زند: «ننوک، از جایت تکان نخور! قاچاق مروارید می کنی؟»
البته از این شیوه باید به امساک استفاده کرد. چرا که اگر زیاد از آن استفاده کنیم، خواننده کم کم حوادث را حدس می زند و دیگر بقیه داستان را نمی خواند.