روایت منقول

روایت منقول، روایت ابتدای هر فصل جدید از داستان است و اتفاقات چند روز پیش فصول قبل را نقل می کند. نویسنده با استفاده از این شگرد، زمان را کوتاه و سرعت داستان را زیاد می کند.
مثال (فصل): جنگ تمام شده است. قرار استیون با کشتی به انگستان باز گردد و در بندر با همسرش دیدار کند. با رفقایش خدا حافظی می کند و سوار قطار می شود تا راهی طولانی طی کند و به لوهاور برسد. وی آدم فقیر اما خوشبختی است.
نویسنده می خواهد استیون را زود به همسرش برساند. اما باید قبل از دیدار آنها اتفاق مهمی رخ دهد. مردی از استیون می خواهد که هزار پوند بگیرد و جعبه کوچکی را به آدرسی در لندن ببرد. با اینکه این حادثه مهم است، اما چندین صفحه ساکن طول می کشد تا این اتفاق در قطار رخ دهد. در این حالت باید کل صحنه قطار را حذف کرد، و داستان را با نوشتن سه روز بعد در ابتدای فصل بعدی، و هنگامی که استیون پشت نرده های عرشه ایستاده است و برای همسرش دست تکان می دهد ادامه داد. و سپس اتفاقی را که در قطار رخ داده به شکل روایت نقل کرد.
مثال (فصل بعدی): استیون کلاهش را برای لوئیز تکان داد. به سختی می توانست او را در میان جمعیت ببیند. لوئیز پسرشان را بالا گرفته بود تا نشان دهد که میلبرن چقدر بزرگ شده است. استیون خندید تا ترسش را مخفی کند. جعبه کوچکی که در جیب شلوارش بود، به ران هایش چسبیده بود و داغ بود. شاید پلیس منتظرش بود. خدایا نگذار پلیس مرا بگیرد. همچنان برای زنش دست تکان می داد، اما وقتی به آقای الکساندر ریزنقش و مرموز فکر می کرد، دیگر احساس خوشحالی نمی کرد.
آقای الکساندر را وقتی کنار پنجره قطار نشسته بود و به مناظر اطراف نگاه می کرد، دید. الکساندر کنارش نشست و نجوا اکنان گفت: «می خواستم یک لطفی بکنی» و بعد جعبه سبز رنگ و براقی را که کمی کوچکتر از کف دست بود به او داد و گفت: «من باید این را به برادرم در لندن برسانم. خاکستر جسد مادر خدا بیامرزمان است.» استیون می دانست که الکساندر دروغ می گوید. اما با هزار پوند می توانست یک آپارتمان بخرد. و جعبه آنقدر کوچک بود که ...
و به این ترتیب نویسنده برسه روز سکون در داستان، فائق آمده است. بدین معنی که حادثه مهمی را از گذشته برگزیده و از آوردن مطالبی که داستان را ساکن می کند نیز پرهیز کرده است. ضمن اینکه وضعیت فصل زمان حال را با گنجاندن مشکل دیگر شخصیت در آن، پیچیده کرده است.