شخصیت اصلی، تغییر می کند
همان طور که در رمان فصول اصلی داریم و در هر یک از آنها یک بحران، جهت داستان را تغییر می دهد، شخصیت اصلی نیز تغییر می کند.
شخصیتها نباید در اول و آخر داستان یا رمان یک جور باشند. اگر هویت درونی شخصیت تغییر نکند، یا شخصیت ارزشی نداشته درباره اش داستان بنویسیم یا نویسنده از «حوادثِ» خط طرح استفاده ی مؤثری نکرده است. بنابراین شخصیت اصلی باید تغییر کند.
مثال: یک کارگر ساده ساختمان عشق شدیدی به پیمانکار شدن دارد.
الف) به هدفش می رسد. ب) به هدفش نمی رسد.
الف) اگر به هدفش برسد، موانعی را که از سرراهش بر می دارد، شخصیت درونی اش را تغییر می دهد. مثلاً شک دارد ولی صاحب یقین می شود؛ بزدل است اما متکبر، و یا مردد است اما امیداور می شود.
ب) اگر به هدفش نرسد، باید حوادث و ضعفهای درونی اش که باعث شکستش شده، شخصیتش را تغییر دهد. یعنی از عشق به تنفر برسد یا امیدوار است ولی بدبخت شود.
وقتی شخصیت اصلی تغییر می کند، جهت داستان او نیز عوض می شود و وقتی خط داستانی شخصیتِ اصلی عوض شد، کل خط داستانی نیز تغییر می کند. اگر چیزی در داستان تغییر نکند، داستان بی تحرک و ساکن است. اما تغییرات مشخص شخصیت به معنی وجود کشش نمایشی و تحریک در داستان، و داستان متغیر نیز داستانی جذاب و پیچیده است.
تا شخصیت مکاشفه ی درونی عجیبی نکند، تغییر نمی کند. و باز حادثه ای بحرانی باعث این مکاشفه ی عجیب می شود. وقتی این حادثه – که شخصیت را تغییر می دهد – اتفاق می افتد، دیگر خط داستانی در مسیر قبلی پیش نمی رود. بنابراین داستان نیز باید در اثر تغییر شخصیت اصلی، تغییر کند.
مثال: پسری که کور مادرزاد است، در میان جامعه ی نابیناها بزرگ می شود. ده سال بعد والدینش مجبور می شوند به شهر بروند، و ناگهان پسر تغییر می کند. چرا که می فهمد با بچه های دیگر فرق دارد و نابیناست. به همین دلیل باید مسیر زندگی و داستان او نیز تغییر کند.