حقایق عاطفی در برابر حقایق عینی
اگر حقایق محض را به نحوی منظم در کنار یکدیگر بگذاریم صحنه، محیط و پس زمینه ی تاریخی اثر به وجود می آید. ولی حقایق عاطفی و شخصی، واقعیتهای عینی را برای ما باور کردنی می کنند.
مثال (حقایق محض و عینی): الجزایر در شمال افریقاست. اهالی این کشور از ریشه ی بربر و عرب هستند. / سربازان یونانی کلاهخودهای مفرغی به سر داشتند و کاکل کلاهخودها از موی یال اسب بود. / در کینکاردن آن فرثِ اسکاتلند، پل متحرکی هست که احتیاج به تعمیر دارد.
مثال (حقایق عاطفی و شخصی): از پرتقالهای الجزایری بدش می آمد. / کلاهخود مفرغی سربازی گوشهایش را اذیت می کرد. / اَگی زیر پل متحرک قدیمی ایستاده بود و دید که چگونه باز می شود. و دوید؛ می ترسید پل، رویش بیفتد.
وقتی نویسنده می گذارد شخصیتها زندگیشان را در صحنه ای واقعی به نمایش بگذارند، روند قانع کردن خواننده آغاز می شود. و وقتی حقایقِ محض (که با دقت در داستان جا افتاده) جزئی از زندگی شخصیتها می شوند، تبدیل به حقایقی عاطفی می شوند. اما لزومی ندارد حقایق عاطفی را جداگانه بخوانیم و ببینیم چه واکنش احساسی در برابر آن داریم. ممکن است حقایق عاطفی جزو لاینفک صحنه شوند.
مثال: پیرزن دستی به دسته ی صندلی کشید و به عکس شوهر متوفایش لبخند زد و گفت: «دلم واقعاً برایت تنگ شده، سام.»
صندلی جنبنده و عکس، حقایق محض هستند ولی به محض اینکه زن دستی به صندلی می کشد و با عکس صحبت می کند، تبدیل به حقایق عاطفی می شوند.
شخصیت داستان از هر حقیقتی استفاده کند، آن حقیقت بدل به حقیقتی شخصی، عاطفی می شود. می توان در صحنه های جنگ، چروک، اثر انگشت ها و لکه های مشروب رویِ نقشه های جنگی را تصویر کرد. گذاشت تا قهرمان زن رُمانس گوتیک، در اثر استشمام بوی فرشهای شرقی پر از خاک، عطسه کند.
حقیقت عینی و محض: غروب خورشید مثل پرهای طاووسی می ماند که بر آن طرف قله ی کوه می لغزید.
حقیقت عاطفی و شخصی: از غروب شگفت انگیز خورشید که مثل پرهای طاووسی بر آن طرف قله ی کوه می لغزید، دهانش بازماند.
احساس، حقایق بی جان و خنثی را زنده و شورانگیز می کند.