سابقه ی روانی شخصیت
وقتی نویسنده برای توصیف کامل شخصیت، داستان را روی وضعیت روانی او متمرکز می کند، این خطر هست که به جای شخصیت پردازی، سابقه ی روانی شخصیت را تشریح کند. شخصیت پردازی داستانی، امکانات مختلفی را در اختیار نویسنده می گذارد. طوری که وی می تواند ابعاد مختلف رفتاری شخصیتش (در سالهای مختلف و در ارتباط با خانواده و دوستانش و همچنین پرهیزکاری، خیانت، موفقیتها، شکستها و غیره ی او) را به نحوی نمایشی و باور کردنی بکاود. به بیان دیگر همواره می تواند چیزهای بیشتری درباره ی شخصیت اصلی داستانش بنویسد.
سابقه ی روانی شخصیت، نوعی شخصیت پردازی کور است. به عبارت دیگر به محض اینکه نویسنده چارچوب سابقه ی روانی شخصیت را مشخص کرد، شخصیت در این چارچوب حبس می شود و نمی تواند پا از آن بیرون بگذارد. چون در صورتی که از این چارچوب خارج شود، رفتارش متناسب با تصویر روانی او و طبعاً باور کردنی نیست.
مثال (فیلمنامه ای که تاکنون صدها فیلم جورواجور تلویزیونی و سینمایی از روی آن ساخته شده است): مرد جوان خوش چهره ای با دختر افسرده ی کافه آشنا می شود و قبل از اینکه پا به اتاق او بگذارد، او را با جوراب زنانه نایلونی که روی پاشنه ی آن تصویر قلب سرخی گلدوزی شد، خفه می کند. و بعد شش دختر دیگر را نیز می کشد. شهر متوحش و پلیس مستأصل است. هیچ مغازه ی جوراب فروشی جورابی که قلب سرخی بر پاشنه اش باشد، ندارد. از این به بعد بیننده خاطراتش جمع است که دو صحنه ی خاص دیگر را نیز می بیند. نخستین صحنه، صحنه ی صحبتهای پلیس روانشناس با کارآگاه (قهرمان) فیلم است. وی برای کارآگاه توضیح می دهد که این قتلها به لحاظ روانشناسی در ارتباط با دلبستگیهای فرد نسبت به مادرش است. سه زن دیگر خفه می شوند. صحنه ی حتمی بعدی نیز قاتل جوان را نشان می دهد که در اتاقش است و دارد تصویر قلبی را بر پاشنه ی جوراب بلند می دوزد. پشت سر او عکس زنهایی است که به طور گروهی می رقصند. یکی از رقصندگان در مرکز آنها قرار دارد و پایش را بلند کرده است. بر پاشنه ی جوراب بلند او نیز تصویر قلب سرخی می درخشد. وقتی مرد جوان قلب سرخ را بر پاشنه ی جوراب می دوزد، رو به عکس می کند و به گریه می افتد و هق هق کنان می گوید: «تو، ...! مادرم، ...! و با خشم جوراب را دور دستش می پیچد و آماده می شود تا زن دیگری را بکشد.
سوابق روانی شخصیتها در داستان معمولاً از جمله مصالح دمِ دست و سطحی، و به منزله ی چتری از درونکاویهای طبیعت انسانی است که به راحتی به شخصیتها اکثر افراد منطبق می شود؛ در صورتی که داستان یعنی توجه دقیق به شخصیت فردی انسانها. به علاوه خواننده از طریق سابقه ی روانی شخصیت، اعمال او را پیش بینی می کند. به بیان دیگر به محض اینکه انگیزه ی کامل بالینی شخصیت اصلی را افشا کردیم، دیگر اعمال او خواننده را غافلگیر نمی کند. چون دیگر تبدیل به شخصیتی مشخص شده است.
اگر خط طرح باعث به وجود آمدن انگیزه در شخصیت، در زمان حال داستان نشود، دیگر نمی تواند پیچیده شود. شاید نویسنده بتواند با تعداد زیادی طرح فرعی، ظاهری غلط انداز به طرح اصلی بدهد و شخصیتهای فرعی را مشغول کند، اما خط طرح اصلی همچنان ساده خواهد ماند، چون انگیزه ی شخصیت اصلی ساده است. جوانی که با جوراب بلند، زنها را خفه می کند، «زمانِ حال» ندارد بلکه زندانی «گذشته» است. مادر این جوان عاشقان زیادی داشته و او می خواسته جایِ آنها را بگیرد. اما چون نمی توانسته، از مادرش متنفر شده است. به همین دلیل هم زنها را به عنوان نمادِ مادرش می کشد. این همان سابقه ی روانی شخصیت است که در کانون توجه اوست. شخصیت غیر از این، انگیزه ی دیگری ندارد.
نقش خط طرح در رمان این است که شخصیت را وادارد تا به قدر کافی رشد و نمو و سپس تغییر کند. اما سابقه ی روانی، شخصیت را به بن بست می رساند. چرا که او نمی تواند آدم دیگری غیر از آنچه درگذشته بوده، بشود. در صورتی که باید همیشه شخصیتِ داستانی، فردی بالاتر از مجموعه ی سوابقش باشد. وقتی شخصیت را معرفی می کنیم باید برخی از وجوه شخصیت وی را آشکار کنیم. اما وقتی او با حوادث خط طرح بیشتر رو در رو می شود، ابعاد بیشتری از شخصیتش تصویر می شود. در حقیقت او تا پایان رمان، دائم در حالِ تحول است.
موقعی که شخصیت با بحران و کشمکشی در زمان حال مواجه می شود و ویژگیهایِ ناشناخته ی شخصیت او، وی را وامی دارد تا دست به عملی بزند، کشش و نمایش به وجود می آید. اما اگر شخصیت، ترکیبی از ویژگیهای زندگی گذشته اش باشد، خواننده دقیقاً اعمال او و علت رفتار او را از قبل پیش بینی می کند.
البته نباید درونکاویهای روانی را یکسره از رمان حذف کنیم، چون ناگزیر باید ذکری از آنها در رمان به میان آوریم. ولی باید فقط بخشی از شخصیت پردازی ما تشریح انگیزه ی روانی شخصیت باشد. اما اگر انگیزه روانی، کل شخصیت پردازی فرد را تحت الشعاع قرار دهد، باید آن را به شکلی پوشیده در داستان بیاوریم.