شخصیتهایِ واسطه
به طور کلی در داستان دو نوع شخصیت واسطه داریم:
1) افرادی که فقط یک بار در داستان ظاهر می شوند، اما نقشی اساسی در تغییر روابط و خط داستانی شخصیتهای اصلی دارند و 2) افرادی که در جاهای مختلف اما حساس رمان ظاهر می شوند تا زندگی و داستانهای شخصیتهای اصلی را تغییر دهند.
شخصیتهایِ واسطه به خودی خود اهمیتی ندارند. به همین دلیل هم لزومی ندارد سابقه ی آنها را تشریح کنیم. هدف این شخصیتها صرفاً تأثیرگذاری روی شخصیتهای اصلی است. هنگامی که از شخصیتهای واسطه ی نوع اول استفاده می کنیم، باید تمامی احساسات افکار و اعمال ایشان متوجه شخصیتهای اصلی و وضعیت آنها باشد.

  1. مثال: در مراسم عروسی، زنی (شخصیت واسطه) می خواهد اعلام کند. همسرِ ناشناخته ی داماد (شخصیت اصلی) است. افشاگریِ زن تأثیری اساسی بر داستان شخصیتِ اصلی می گذارد.

لزومی ندارد نویسنده تاریخچه ی زندگی شخصیت واسطه را به طورِ مفصل شرح دهد. داستانِ او کوتاه و فقط اهمیت آن در این است که منظور نویسنده را برآورده، داستان را باور کردنی می کند. در داستان فوق نیز بعد از اینکه زن، عروسی را به هم می زند، کارش تمام و ناپدید می شود.
اما هر یک از شخصیتهای واسطه ی نوع دوم باید داستان خاص خود را داشته باشند و شخصیتهای اصلی نیز در این داستان سهیم باشند. با اینکه ممکن است این نوع از شخصیتهایِ واسطه فقط چند بار در داستان ظاهر شوند، داستانهایشان باید آنقدر گیرا باشد که به یاد خواننده بماند. و این داستانها آنقدر مهم هست که بر زندگیهای مهم تأثیر بگذارد.

  1. مثال: وقتی اِورت کشیش شد، برادرش (شخصیت واسطه) به کارهای خلاف روی آورد. اورت پله های ترقی را در کلیسا طی و برادرش نیز متقابلاً در جرم و جنایت ترقی کرد. اینک رسوایی کارهای خلاف برادر، موقعیت اِورت را در کلیسا به خطر انداخته است.

گفتیم که باید شخصیت واسطه ی نوع دوم، داستانِ خاصِ خود را داشته باشد، اما نباید داستانش (گاهی که در رمان ظاهر می شود) ارتباطی با کل خط طرح نداشته باشد. اگر چنین شخصیتی دائم در داستان ظاهر شود و خواننده چیزی درباره اش نداند، از خود می پرسد که کار او در رمان چیست؟ و طبعاً در این حالت به نظر می رسد نویسنده به جایِ استفاده از شخصیتی اصیل، از اسباب بازیِ خواننده گول زن و دم دست استفاده کرده است.